پرینت

آرمين ابراهيمي

نوشته شده توسط آرمين ابراهيمي . Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

معكوس

با یلدا قدم زدن از کناره‌های خزر، تجویز پزشک است. «مناسب برای جلوگیری از افسُرده‌گی، خودکُشیِ تدریجی، اعتیاد به خانه‌نشینی، حرف زدن با دیوار» و هزار جور مرضِ دیگر که ممکن است سراغم بیایند. چیزی که دکتر درک نمی‌کند نبودِ یکی از اجناسِ تجویزشدهٔ توی نُسخه است که هیچ‌رقمه گیر نمی‌آید. خزر را داریم، قدم هم که می‌شود زد، یلدا اما...
برای همین، سر به آسمان و سوت‌زنان، از کناره‌های خزر، تکی قدم می‌زنم. زمان، مثل تُندبادي می‌گذرد. هم ویران می‌کند و هم نمی‌فهمی کِی و چه‌طوری ویران‌ات کرده. به خودت که می‌آیی می‌بینی باز قلم‌مو به دست، جلوی آینه سفیدی‌های روی شقیقه را رنگ می‌کنی (که بعد به طرز مسخره‌ای به رنگی غیر از رنگ باقی مو‌هایت تبدیل می‌شود و مجبوری کلاه را تا روی اَبرو‌هایت پایین بکشی و زیاد هم در روزِ روشن از خانه بیرون نزني). 
سه بسته «مارلبورو»، چند هزار تومان ژامبونِ گوشت، دو تا دلستر و مقداری نان‌باگت و یک مُشما خُرده‌آشغالِ دیگر از سوپرمارکتِ نزدیکِ خانه می‌خرم. نزدیک‌ترین فروشگاهِ مواد غذایی به خانه‌ام همین یکی است که بد‌ترین نان‌باگت‌های موجودِ شهر را دارد، ژامبون‌هایش بوی گند می‌دهد و صاحب‌اش هم پیرمردِ بداخلاقِ بی‌سوادی‌ست که هر چیز را یک میلیون‌بار از نو حساب می‌کند و وقتی هم مثل همیشه بعد از جمع‌زدنِ قیمت‌ها یادم می‌آيد فلان‌چیز را به خریدم اضافه کنم یا هوس می‌کنم بهمان‌چیز را هم بردارم، چنان نگاهِ سرزنش‌بارِ تُندی نثارم می‌کند که درجا به خودم قول می‌دهم اگر از گُرسنگی و تنبلی از هوش هم بروم دیگر به مغازه‌اش پا نگذارم. دفعهٔ بعد اما مثل دفعات قبل‌اش قول‌ام را می‌شکنم و یک‌راست می‌روم سراغ‌ همین سوپرمارکت. پنجشنبه و جمعهٔ پیش چهار بسته مارلبورو سوزاندم و این هفته تصمیم دارم سه‌تایش کنم و هفته‌ای یک بسته کم کنم تا رفته رفته بگذارم‌اش کنار. از وقتی در کُشتارگاه کار می‌کنم خیلی کم می‌خوابم و وضع شام و نهارم به فاجعه شباهت دارد. تصمیم گرفتم به حرف‌های سیمین گوش کنم و تا از فرط لاغری ناپدید نشده‌ام به خودم برسم. حیف که گوشت‌خوردن، وقتی بین خون‌آبه و بوی گند جسد حیوان کار می‌کنی، از سخت‌ترین کارهاست. چهارشنبه دوبار از جلوی چلوکبابیِ شلوغی رد شدم و دفعهٔ دوم حتی نیم‌نگاهی هم از پُشتِ شیشه‌ها انداختم و در‌‌ همان نیم‌نگاه، اگر راست‌اش را بخواهید، تعداد زیادی قاشق دیدم که به سمتِ ظرف‌های ماست موسیر و بشقاب‌های لب به لب از برنجِ زعفرانی و کباب‌های بُخارآلودِ خیسِ روغن حمله می‌کردند.
دکتر که جوابِ‌ آزمایش خون‌ام را نگاه می‌کرد فکر و هواس‌ام پیش مُنشی‌اش بود. سعی می‌کردم بفهمم دکتر چه می‌گوید، اما انگار راهِ شنوایی‌ام را بسته بودند. چنان چشم‌های زاغی را قبل از آن هیچ‌جا ندیده بودم. شاید هم دیده بودم و يادم نمي‌آمد؛ هر چه بود، آن روز حس می‌کردم تازگی دارد.
«هواس‌تون با منه؟»
صدایش از دوردست می‌آمد و واضح می‌شد. مثل توی فیلم‌ها.
«بله بله، هواسم با شماس»
«قابل درمانه. به شرطی که رعایت کنین»
دوباره دور شد.
«یه‌سری آزمایش دیگه براتون نوشتم. حالتون خوبه؟»
«نمی‌دونم چرا یه دفه سرگیجه گرفتم»
«قُرصایی که دادم مصرف می‌شن؟»
توی بالکن سیگاری دود می‌کنم و به هال برمی‌گردم. سیمین به کسی اجازه نمی‌دهد توی خانه‌اش سیگار بکشد. حتی وقتی که مهمانی می‌گیرد و جا برای سوزن‌انداختن نیست و سرش به حاضرین گرم است و مُدام تعارف‌های الکی می‌کند، یادش نمی‌رود با آن صدای زنگ‌دارِ زیر، اخطار بدهد که «سیگاریا: تو بالکن». آقای دیگری که مثل من هوس سیگار کرده بود، بعد از من به اطاق برگشت. دیدم‌اش که خودش را از بین مهمان‌ها رد کرد و گوشه‌ای، ساکت، مثل من، نشست. توی بالکُن محض ادب چند کلمه‌ای درباره آب و هوا گفت و من هم چند کلمه‌ای مودبانه جواب دادم و نزدیکِ یک‌ربع ساکت ماندیم. اسفند ماه، توی بالکن، سیگار کشیدن مزه دارد. مخصوصا اگر کسی محض رعایت ادب و تشریفاتِ بی‌خودْ حرافی نکند. اسفندِ ۷۹ بود که با یلدا، توی بالکُنِ لانه‌موشی که در تهران‌پارس اجاره کرده بودم و هنوز بوی رنگ می‌داد سیگار کشیدیم. او یک نخ درآورد و با لذت آتش کرد و چند پک که زد، شرمنده از اینکه به من تعارف نکرده پاکت‌ را طرفم گرفت و من هم با وجود اینکه تا آن لحظه از عُمرم، سی و یک سال تمام یک نخ نکشیده بودم رد نکردم. راستش را بخواهید آن لحظه اگر زَهر هم دستم مي‌داد رد نمی‌کردم!
در راهِ برگشتن از پیاده‌روی تک‌نفره، برای «نقی جوجه» چایی می‌خرم. می‌گوید «دو تا مي‌گرفتي با هم مي‌خورديم». دو لیوان چای و یک نعلبکی قند می‌گیرم. نقی جوجه با چایی‌اش قند زیاد می‌خورد. روی پله‌های بنای متروکه‌ای کنار هم جا خوش می‌کنیم. خوشبختانه او هم اهل حرافی نیست. ده دقیقه گذشته که چای، پُفی از دهان و بینی‌اش بیرون می‌ریزد و زار زار گریه می‌کند. یلدا می‌گفت «کاش می‌شد دلو بدی تعمیرگاهِ لوازم‌خونه‌گی و یه‌هفته بعد بری صحیح و سالم تحویل بگیریش». بغل‌اش می‌کنم. چنان با انگشت‌های لاغرش فشارم می‌دهد که ضربان قلب‌اش را حس می‌کنم. می‌ترسد. خيلي مي‌ترسد.

جمعه را برعکس همیشه تا صبح که باید بزنم بیرون و بروم کشتارگاه بیدار نمی‌مانم. دوازده نشده که جایم را پهن می‌کنم روی زمین و می‌خوابم. تلفن‌ زنگ می‌زند. گوشی را برمی‌دارم. صدایی می‌گوید «اونجا ساعت چنده؟»، جواب می‌دهم «آبجی؟».
در کشتارگاه یک‌نفر هست که قیافهٔ ترسناکِ عجیبی دارد. تنها زنده‌گی می‌کند. لاغرمُردنی‌ است و دماغ‌اش را بگیری جان‌اش در می‌آید. پای چشم‌هایش گود رفته و توی چشم‌هایش همیشه قرمز است. خلاصه چنان وضعی دارد که همه اینجا ازش دوری می‌کنند، عین من که احدی نزدیکم نمی‌شود و محل سگ بم نمي‌گذارد. توی رخت‌کن، موقع نگاه کردن به آینه، به شباهت بین‌مان پی بُردم. فقط یک فرق بزرگ با هم داریم و اینکه او مو‌هایش را رنگ نمی‌کند و من همیشه با این موهای کوتاهِ دو رنگ بیرون می‌روم.
خودم را به کافی نت می‌رسانم و به مسئول آنجا، که بوی روغنِ مو‌هایش در تمامِ مغازه‌اش پیچیده، می‌گویم می‌خواهم نامه‌ای را به آدرسی که روی ورق یادداشت کرده‌ام بفرستم. جوان که هیچ توجهی نمی‌کند و به نظر می‌رسد گوش‌های سنگینی داشته باشد كه باعث مي‌شود توجهي نكند، بعد از دومین‌بار که درخواستم را با صداي بلندتر مطرح می‌کنم، نگاهي از سر بی‌خیالی می‌کند و جواب می‌دهد می‌توانم سیستمی اجاره کنم. می‌گویم نامه‌ام را روی ورق نوشته‌ام و می‌پرسم چه طور باید آن را به این آدرس بفرستم؟ او فقط جواب می‌دهد:
«کامپیو‌تر شماره ۹»
سر می‌گردانم و میزی را که رویش عدد ۹ چسبانده‌اند پیدا می‌کنم. بعد از اینکه پسرک نوجوانی کُمکم می‌کند سیستم را روشن کنم و صفحهٔ سفیدی جلویم باز می‌کند، نامه‌ام را با مشقتی که به کندنِ کوه با چنگال می‌مانَد، از طریق کلیدهای کوچکِ مُربعی مشكي‌رنگ مُلبس به كاورِ نايلوني، تایپ می‌کنم. نمی‌دانم این سُرعتم در تایپ کردن و حیرتم در جستجو کردن کلمات است که پسرک را به خنده انداخته، یا نوعِ مسخره‌ای که روی میز خم شده‌ام و شانه‌ در هم جمع كرده‌ام. نامه را تمام می‌کنم و از طریق آدرسی که پسرک با نگاهِ ترحم‌آمیزش برایم ساخته به آدرسی که دارم می‌فرستم:

«عیشم مُدام است از لعلِ دلخواه
کارم به کام است! الحمدالله
شوقِ لبت بُرد از یادِ حافظ
درسِ شبانه! وردِ سحرگاه

یلدا جانم، سلام.»

نامه‌ام را اینطور شروع می‌کنم و سه صفحهٔ تمام، ريزِ ريز، به پُر حرفی‌ام ادامه می‌دهم و آخرش شماره تلفن خانه‌ام را می‌گذارم و همه‌چیز را با آرزوی خوشبختی به خداحافظی می‌رسانم. در مسیرِ برگشت به خانه راهم را گم می‌کنم و وقتی سر از زمین برمی‌دارم و به خودم می‌آیم، می‌بینم توی کوچه‌ای هستم که هیچ نمی‌دانم کُجای شهر است. پُرسان پُرسان خودم را به میدان اصلی می‌رسانم و تاکسی می‌گیرم.
برای شام خوردن با سیمین، لباسِ نویی می‌پوشم، صورتِ پُر مو را می‌تراشم، و از اُدکلُن گران‌قیمتی که روزِ تولدم هدیه گرفته‌ام می‌زنم که تُندی‌اش تا بعد از نیمه‌شب هم مشامم را می‌آزارد. نیم‌ساعت قبل از قرارمان به رستوران می‌رسم و نیم‌ساعت بعد از قرارمان سیمین با مردِ بلندقدی از راه می‌آید. طبق معمولِ این دو ماهِ اخیر، سنجیدن رفتار و تایید کردن آقای «همراه» به عهدهٔ من است. از آخرین رابطه‌اش که به فاجعه‌ای ختم شد، انتخاب دوست‌پسر‌هایش را به من واگذار کرده و این انتخاب‌ها اصولا در‌‌ محدوده همان یک وعده شامی که می‌خوریم انجام می‌شوند. اگر «گزینش» موفقیت‌آمیز باشد وارد مرحله دوم می‌شود و سه‌نفری به پارکی‌‌ همان اطراف یا به خیابان می‌رویم که قدمی بزنیم و یا می‌چپیم توی خانه که نوشیدنی بخوریم. اگر موفقیت‌آمیز نباشد، من ناگهان یادم می‌آید که دیرم شده و باید سر قراری حاضر شوم و سیمین پیشنهاد می‌کند مرا با ماشین‌اش برساند و یارو را همانجا با ترجیع‌بندِ «باهات تماس می‌گیرم عزیزم» کات می‌کنیم. سیمین برای من و خودش جوجه‌کباب سفارش می‌دهد. خوف می‌کنم؛ از سویی بوی گوشت آزارم می‌دهد و از سوی دیگر نگاه‌های تهدیدآمیزِ سیمین مُجابم می‌کند ساکت بشينم. طرف، که هی به طُرُق مختلف یادآوری می‌کند «پی اچ دی» دارد و سُخنرانی‌های مختلفی در باب فلان و بصار کرده و ايكس و ايگرگ را از نزديك مي‌شناسد، وسطِ سخنرانی جدیدی که دارد پای میز شام ایراد می‌کند، در می‌آید:
«آدم همیشه می‌تونه عشق قدیمی رُ فراموش کنه وُ عاشق یه آدمِ تازه بشه. این طبیعت بشره که خودش خودشو ترمیم می‌کنه. مثل جای زخم می‌مونه. آروم آروم خوب می‌شه. یه هو نگاه می‌کنی و می‌بینی اثری ازش نمونده»
از آنجا که خیلی‌وقت است دیگر با کسی، در مورد چیزی، هیچ چیزی، بحث نمی‌کنم، فقط به جوجه‌های کباب شدهٔ آغشته به کَره که در ظرف غذایم خودنمایی می‌کنند نگاه می‌کنم و می‌کوشم به وضع قبلیشان فکر نکنم که در قالب بخشی از بدنِ پرنده‌ای مشغول زندگی بودند.
«این آدما، تک بُعدی ین. احساساتی‌ین»
ول‌کن هم نیست. شمُرده شمُرده حرف‌هايش را توي صورت آدم مي‌تُفد.
«دلم می‌خواد اینایی رُ که ابلهانه فکر می‌کنن یه بار تو زندگی‌شون عاشق می‌شن از نزدیک ببینم تا یه سیلی بخوابونم تو صورتِ احساساتِ رقیق‌شون»
با خودم می‌گویم اگر الان بخواهد یک سیلی بخواباند توی احساساتِ رقیقم بهانهٔ موجهی دارم که لب به این جوجه‌کباب نزنم. نگاهی به سیمین می‌کنم که دارد از خنده می‌ترکد و جلوی خودش را گرفته و می‌گویم:
«الان داری یکی‌شونو از نزدیک می‌بینی»
طرف نوشابه‌اش را قورت می‌دهد و نُطقِ بلندبالایی در توضیح چیزهایی که قبل از این دو بار با تأکید گفته شروع می‌کند و ربطش می‌دهد به «نقص منطق رفتاری در جهان سوم» و «رشد ساختمان‌سازی در ابرشهر‌ها» که باور کنید این یکی را ابدا نمی‌توانم بفهمم چه ربطی به موضوع دارد. می‌گذارم سخنرانی‌اش را تمام کند و این، سی دقیقه از روی ساعت‌دیواریِ رو به رویم که شکل یک ماهی‌تابهٔ کوچک است طول می‌کشد. من ناگهان یادم می‌آید که دیرم شده و با کسی قرار ملاقاتی دارم.
در راهِ برگشت به خانه، سیمین چیزی نمی‌گوید. با آن صدای زنگ‌دارِ زیر، از یک تکه صخره‌سنگ هم ساکت‌تر است. از دردِ درمان‌نشدنیِ شانه‌هایم به این باور می‌رسم که حقیقت همیشه هم آرامش‌بخش و خواستنی نیست؛ دارم با حقیقتِ سن و سالم کنار می‌آیم و عجبِ حقیقتِ مُزخرفی‌ست که باید اينقدر پایش پول خرج کرد و پُماد مالید و قُرص خورد و توی راهرو مُنتظرِ اعلامِ مُنشی چشم‌زاغ يا مُنشيِ‌ غير چشم‌زاغ ماند.
«دلت می‌خواد بریم جای همیشگی و بستنی بخوریم؟»
«الان بازه؟»
«نمی‌ارزه بریم ببینیم بازه یا نه؟»
با یلدا بستنی خوردن، سی دقیقه مانده به نیمه‌شبِ پنجشنبه، زمستان را گرم می‌کند. درست مثل توی فیلم‌ها.

گوشی را توی مُشتم می‌گیرم و سعی می‌کنم سرِ جایم، روی پتوی چهارخانهٔ سبزی که روی زمین انداخته‌ام بشینم. صورتم را، که موقع خواب خیس شده پاک می‌کنم و می‌گویم:
«نه خواب نبودم»
سکوت می‌کند. حس کسی را دارم که سرش به پله‌ای دیواری چیزی خورده و بلافاصله باید مطمئن شود خونی از دماغش نیامده و همچنان زنده است یا نه. صدایش سکوت را می‌شکافد:
«چطوری؟»
تمام زورم را می‌زنم که صدایم موقع حرف زدن نلرزد: 
«خوبم»
اما می‌لرزد. 
«از صدات معلومه»
لبخند می‌زنم.
«الان کجایی؟»
در را می‌بندم و از رخت‌کن فاصله می‌گیرم و مکالمه‌ای که با مردِ عجیبِ لاغر داشتم را توی سرم مرور می‌کنم. در راهِ برگشت، توی رستورانِ کوچکِ صمیمی و کثیفی که نزدیکِ کُشتارگاه است و پاتوقِ غیررسميِ –تقریبا- تمامِ کارگران بخش ماست، یک مینی‌پیتزای قارچ/گوشت، کمی چیپس، مقداري سالادِ فصل و دو تا سون آب می‌زنم. کاش می‌توانستم به سبکِ بقیه کارگران، بعد از خوردن سون آب عاروق بزنم! این رفتارِ طبیعی و ذاتیِ هم‌كارانم برایم شده آرزو. یک بار، وسطِ یکی از مجادله‌های بی‌شُمارمان که حساب‌اش از دستم در رفته، بهم گفت «این همه درباره حافظ زر زر می‌کنی و حرف مُفت به هم مي‌بافي و قُربون‌صدقه‌ش مي‌ري و به هوشش درود مي‌فرستي و ازين مسخره‌بازيا، خودت اما یه پا لاتِ بی‌سر و پای شکاکی که هیچچی نمي‌فهمه و ده قرن از روز و روزگار خودش عقبه». آرزویم را عملی می‌کنم؛ یک دانه عاروقِ کش دارِ حسابی می‌کشم و از نگاهِ محبت‌آمیزِ کارگرانِ اطرافم، حس می‌کنم دارند خصومتِ بی‌دلیلشان با من را کنار می‌گذارند.
بچه‌های کبابیِ نزدیکِ میدان، می‌گویند تقی جوجه زن و سه تا دخترش را در زلزلهٔ رودبار از دست داده. هیچکس را ندارد. خودش است و یک دست لباسِ به فنا رفتهٔ چرک و‌‌ همان کیسه‌ای که دنبال خودش هر جا می‌برد و معلوم نیست چی آن تو دارد که نه فروشی‌ست و نه خوردنی. شب‌ها را توی بلوارِ پُر درخت، روی چمن‌ها می‌خوابد.
«داداش چت شد؟ حالت خوبه؟»
یکی از ردیف بغل، بستهٔ دستمال‌کاغذی را بهم می‌دهد و دو ورق می‌کشم اشک‌هایم را پاک ‌کنم.
«چیزی نیس. قربونِ تو. خوبم»
«پولی چیزی نیاز داری؟ اتفاقي اُفتاده؟»
می‌خندم و می‌گویم:
«نه داداش. چاکرتم. پول هس»
غذا را به کام طرف کوفت کرده‌ام. دیگر نمی‌تواند ساندویچ‌اش را بخورد. برمي‌گردد خيره مي‌شود به نمكدان، اولين چيزي كه سر راهِ نگاهش قرار دارد. 

سر به آسمان و سوت‌زنان، از کناره‌های خزر، تکی قدم می‌زنم. برنامه‌ریزی می‌کنم که خودم را به سوپرمارکتِ پیرمردِ اخموی بی‌سواد برسانم، چیزی برای –به اصطلاح- شام بگیرم و بپرم جلوی تلویزیون و برای بارِ –واقعا نمی‌دانم- چند دهمین بار، استیو مک کوئینِ خوشگلِ بی‌نظیرم را در «پاپیون» زیارت کنم. تقی جوجه یادم می‌آید که بعدِ هق هق‌اش، وقتی دماغ‌اش را با گوشهٔ لباس‌اش می‌گرفت، با‌‌ همان صدایِ خشن‌اش خواند «گریه سهمِ دلِ تنگه، گریه سهمِ دلِ تنگه». تا از پیچِ کوچه پیچیدم و دور شدم، صدایش را پشت سرم می‌شنیدم که همچنان دارد می‌خوانَد.
«باورت نمی‌شه کُجا‌ها بودم»
صدایم نمی‌لرزد. 
«کجا‌ها بودی؟»
«خیلی جا‌ها. خیلی آدما رُ دیدم. با خیلیا حرف زدم. زندگی کردم. نفس کشیدم. تو چه کردی؟»
مُعطل می‌مانم چه بگویم.
عاصی از گشتن دُنبالِ دی‌وی‌دیِ پاپیون و پیدا نکردن‌اش، شام را سرسری و فوری، ایستاده جلوی پیشخوان –به قول اینجایی‌ها- «فچرخان» می‌کنم. از اين سریع‌تر هم غذا خورده‌ام. روزهایی که نزدیک بارانداز کار می‌کردم، شام را سه دقیقه‌ای می‌خوردم. کیف‌اش در این است که حال‌ات از خودت و گذشته‌ات و حالِ حاضرت به هم می‌خورد.
«تصمیم نداری برگردی ایران؟»
مردِ عجیبِ لاغرِ توی رخت کن، در جوابِ حرافي‌هايم، طوری که انگار سال‌هاست این موضوع برایش عادی شده، می‌گوید: «اتفاقا ما همگی دلمونو می‌دیم تعمیرگاهِ لوازم‌خونه‌گی و یه هفته بعد هم می‌ریم تحویلش می‌گیریم، مُنت‌ها جنسی که تعمیر شد دیگه نو نیست. اسمش روشه: جنس تعمیری.»
«بیام ایران چی کار؟»
دکتر می‌گوید چرا اینقدر به خودم سخت می‌گیرم و برای چی مثل مانک‌ها تمرین ریاضت می‌کنم. در جواب‌اش لبخند می‌زنم. اخم‌هایش از هم باز نمی‌شود و با جدیت می‌گوید که شوخی نکرده و اگر به خودم نرسم اتفاقات بدی برایم می‌افتد. توصیه می‌کند که روزی دست کم یک مرتبه از کناره‌های خزر با یلدا قدم بزنم و نسخه‌ای دارو هم برایم می‌نویسد. نسخه را همراه با چند تاکید «جدی» روی توصیه‌اش می‌دهد دستم. از اطاق بیرون می‌آیم و بدونِ اینکه حرفی بزنم جلوی میزِ مُنشی می‌ایستم و به چشم‌های زاغ‌اش زل می‌زنم. چشم‌های زاغ‌اش مرا یادِ چشم‌های یلدا می‌اندازند.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی