پرینت

آقای شاعر-تبسم غبیشی

نوشته شده توسط تبسم غبیشی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آقای شاعر
این تلفن لعنتی چرا این‌قدر زنگ می‌‌زند؟ چی به‌شان بگویم؟ چی می‌توانم بگویم؟ اصلاً مگر به آن‌ها ربطی دارد؟ یک غلطی کردم و پایم را انداختم روی پایم و گفتم: شاعره!
خوب باشد. خطا که نکرده‌ام. استادم است. گیرم که خوشحال بوده‌ام و ذوقکی کرده‌ام و گونه‌هایم هم گل انداخته-باشد. اصلاً کی گفت گل انداخته؟ سیما همیشه از این مسخره بازی‌ها درمی‌آورد. اسم مرد که می‌شنود حالی به حالی می‌شود و فکر می‌کند همه همینطورند. من یادم نمی‌آید ذوق کرده‌باشم. نهایتاً لبخندی زده‌ام به شوخیِ مثل همیشه بی‌مزه‌اش. این از این. اما حرف‌هایم را چطوری درست کنم؟ من که از اولش فقط می‌خواستم گاهی شعرهای آبکی‌ام را بدهم بخواند و اشکال‌هایم را بگیرد. گیرم وقتی شادی پرسید: مجرده؟
پا‌هایم را توی بغلم جمع کرده‌باشم، سرم را خم کرده باشم تا مو‌هایم از یک طرف سرازیر شود و گفته‌باشم: فکر کنم!
این‌ها که دلیل نمی‌شود! خوب اشتباه کرده‌ام. خیلی هم اشتباه کرده‌ام. تقریباً یک سوم دنیا می‌دانند که من امروز قرار بوده بروم خانهٔ استاد. استاد؟ کدام استاد دختر؟ سی بار زنگ زده‌ای به سیما که: چی بپوشم؟
- کاش زود‌تر می‌گفتی برات لباس می‌آوردم.
- لباسای خودم خیلی بده؟
- موهات رو خوب صاف کن. حواست به زخم پیشونی‌ت هم باشه.
- کاش این‌جا بودی!
- خیلی هم شلوغش نکن. یه کاری کن که هم شیک باشی هم ساده. نباید بفهمه هول کردی!
هول کرده‌بودم. صدام می‌لرزید. خدا رحم کرد که غش نکردم. مردکهٔ احمق زنش را هم با خودش برده سرِ کار! خوب شد خانه‌اش نرفتم. اصلاً از اولش هم خدا خدا می‌کردم قرار توی دفترش باشد. یعنی دعا می‌کردم دفتر داشته‌باشد. چه می‌دانم. برای همین گیج بودم. گوشی را گرفته‌بودم توی دستم و به لباس‌های توی کمد دست می‌-کشیدم. دو سه تا شال و یکی دو تا مانتو هم روی تخت بود. باید زنگ می‌زدم به شادی که بپرسم: خونه‌ش که رسیدم مانتوم رو درآرم؟
- نمی‌دونم! نه باید امّل به نظر بیای نه دم دستی. باید ببینی جَو چطوریه. اما خیلی مواظب باش!
لعنتی‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. سیما پیام داده: سالمی دختر؟ چی کار می‌کنی که جواب نمی‌دی؟
چی بگویم؟ کاری ندارد. گوشی را جواب می‌دهم و می‌گویم: بابا این کی بود با اون قیافه‌ش! انگار صورتش رو کنده‌کاری کرده‌بودن! بی‌خود نبود اون قدر دور و برم می‌پلکید. کی به اون بوگندو نگاه می‌کنه؟
بعد هم باید توضیح بدهم چطور از پشتِ تلفن مغزم را به کار می‌گرفته و خودش را می‌کشته که مکالمه‌مان دو دقیقه بیشتر طول بکشد. و انگار نه انگار که هربار می‌خواسته خداحافظی کند من بوده‌ام که پریده‌ام و گفته‌ام: راستی یادم رفت بپرسم...!
این هم به کنار، فردا آمدیم و همین بنفشه‌ای که به عمرش یک مجله هم ورق نزده یک روز حوصله‌اش توی ایستگاه اتوبوس سر رفت و رفت جلوی دکهٔ روزنامه فروشی ایستاد و از شانس گند من زُل زد به‌‌ همان مجله‌ای که این جناب که هیچ وقت مصاحبه نمی‌کند باهاش مصاحبه کرده و عکسش را هم چسبانده‌اند کنارش.
- این همون شاعری نیس که یه بار رفتی خونه‌ش؟
نباید نگاهم را از چشم‌های سیما بدزدم که مجله را لوله کرده و می‌کوبد کف دستش و بنفشه هم پشت سرش ایستاده و پوزخند کجکی می‌زند. باید صاف توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم: چی می‌گی؟ جریان چیه؟
بعد که پرترهٔ روی جلد مجله را نشانم می‌دهد و با چشم‌های باریک شده‌اش بهم خیره شده و می‌گوید: تو که گفتی از زشتی به قورباغه گفته زکّی!
بگویم: اِ... نیگا کن! مردم چه اعتماد به نفسی دارن! عکس جورج کلونی رو روتوش کردن که بذارن جای این؟ بدبخت چقدر عقده داره که از قیافهٔ خودش شرمش می‌اد!
بعد پای تلفن نچ‌نچ کنم و یک دسته از موهام را دور انگشت سبابه‌ام بپیچانم و به شادی بگویم: دلم سوخت براش. بگو مانکن که نیستی! شاعری. کسی به قیافه‌ت نیگا نمی‌کنه که عکس جعلی می‌ذاری. حالا نمی‌شد مصاحبه‌ت عکس نداشته‌باشه؟ واسه همین پشت تلفن اونقدر مهربون و مؤدب بود. همهٔ آدم‌های زشت همینطورن.
اما بدبختی‌ام وقتی شروع می‌شود که یک‌بار سیما که همیشه در حال خرید کردن است، چشمش بیفتد به فیلم‌های بساط شده روی زمین، و روی یکیشان اسم جناب کلونی را ببیند. حالا بگو دختر تو اصلاً چیزی از فیلم سرت می‌شود که می‌خری؟ لابد فیلم را تا آخر هم می‌بیند و هی مجله را می‌گیرد جلوی چشمش و تک‌تک هنرپیشه‌های توی فیلم را مقایسه می‌کند با عکس روی جلد، و آخرش گیج و ناامید می‌شود و می‌رود توی گوگل که خدا باعث و بانی‌اش را لعنت کند می‌گردد و هی می‌نویسد جورج کلونی و هی می‌گردد دنبال تصویر آقای شاعر و می‌بیند که نه خیر، این درست که یکی از یکی برازنده‌تر و خوشگل‌ترند، اما از زمین تا آسمان با هم فرق دارند.
بله. حتماً فرق دارند. آقای کلونی زنش را با خودش نمی‌برد که پیش خودش کار کند. لابد عقلش می‌رسد که ممکن است روزی یکی از طرف‌دارهاش با یک جعبه شکلات جهت تشکر و ابراز ارادت از راه برسد. آن وقت خیلی بد و ناجور است که در را باز کند و مؤدب و موقر جعبهٔ شکلات را بگیرد و بگوید: چرا زحمت کشیدین؟
و بد‌تر از همه اینکه دستت را هم گرم و محکم فشار دهد و بعد‌‌ همان دست گرم و محکم را یک صدم ثانیه بگذارد پشت شانه‌ات که بگوید: بفرمایید.
و من که مدام حواسم هست زخم شکستگی سرم زیر چتری موهای تازه رنگ کرده‌ام پنهان بماند، چشم‌هام برق بزند و لپ‌هام گل بیاندازد و توی دلم بگویم: خدایا! الهی قربونت بشم، تو که این همه خوبی... من می‌خوام، می‌-خوام، می‌خوام زن این آقا بشم...
و‌‌ همان وقت چشمم بیفتد به یک خانم قد بلند و خوشگل که می‌آید با من دست بدهد، همان‌قدر محکم و گرم، و لبخند بزند به پهنای صورت و آقای شاعر بگوید: همسرم...
آن موقع است که باید سرم را بیاندازم پایین و بگویم: سیما جون، مجبور شدم بهت دروغ بگم. چون نمی‌تونستم آبروش رو ببرم. به هر حال آدم مهمیه. درست نیست...
سیما که صورتش را تابشِ نورِ پنچرهٔ پشت سرش تاریک کرده، لابد گیره سرِ بزرگش را پشتِ سرش محکم می‌-کند و یک‌بری نگاهم می‌کند و می‌گوید: چی شده مگه؟
من باید دو تا دست‌هام را بگیرم جلوی دهانم و توش‌ها کنم انگار که یخ زده‌ام از غصه و آه بکشم: ولش کن مهم نیست. فقط بدون آدم‌ها همیشه اونی نیستن که از بیرون نشون می‌دن.
سیما لابد این بار با چشم‌های گرد شده صاف زُل می‌زند توی چشم‌های خیس من و می‌پرسد: چی شده دختر؟ چرا زود‌تر نگفتی؟ بگو ببینم!
و من ناچار می‌شوم تعریف کنم که آقای شاعر‌‌ همان اول که سلام گفته و دستم را فشرده توی دست‌هاش ده دقیقه زُل زده بوده به لب‌هام.
سیما گوشهٔ لب پایینش را گاز می‌گیرد و می‌گوید: برق لب زده بودی دیگه، نه؟ گفته‌بودم برق لب بهتره. خوب شد رژ قرمزه رو نزدی!
- آره، هرچند واسه آدمی که نگاهش کثیفه فرقی نمی‌کنه رژت چه رنگی باشه. با چشماش منو می‌خورد سیما. تو نمی‌تونی بفهمی...
- بعد چی شد؟
بعد؟ برایش می‌گویم از‌‌ همان لحظه‌ای که شربت را آورد و گذاشت روی میز و کنارم نشست بیشتر از نیم سانتی-م‌تر ازم فاصله نگرفت و هِی رانش را سایید به رانم و دستش را انداخت دورِ کمرم و مدام تارهای مو را از جلوی چشمم کنار می‌زد و بهم خیره می‌شد و آخرش هم گفت: ببین من مجبورت نمی‌کنم، دعوتت می‌کنم. توی اون اتاق یه تختخواب گرم و نرم هست...
- واقعاً؟ تو چی گفتی؟
- هیچی. تحمل کردم و تحمل کردم و دیگه وقتی اینو گفت پاشدم و گفتم خجالت بکشین آقا! زود کیفم رو برداشتم و دویدم بیرون.
 از این به بعد هم می‌روم پیش یک استاد دیگر که اینقدر جوان نباشد و نتواند کت چهارخانه‌اش را به این خوبی با شلوارش هماهنگ کند. کسی که روی شکمش را طبق طبق لایه‌های چربی گرفته‌باشد و چایش را به‌جای مزه مزه کردن هورت بکشد. باید برای همیشه توی ذهنشان پاک شود. اگر هم پرسیدند چرا امروز جواب تلفن-‌هایشان را نداده‌ام بهانه می‌آورم که حالم خیلی خراب بوده و اصلاً نمی‌دانستم چی باید به‌شان بگویم و دلم نمی‌-خواسته یک شخصیت محبوب و معروف اجتماعی را به خاطر مسایل شخصی توی اذهان عمومی خراب کنم. باید توضیح دهم که آن طفلک هم لابد در گذشته بلاهایی سرش آمده که اینطور عقده‌ای شده. شاید یکی بهش تجاوز کرده یا مثلاً پدر و مادرش را با هم توی رختخواب دیده و معنای آن نفس زدن‌ها و بالا و پایین رفتن‌ها را نفهمیده و فکر کرده پدرش می‌خواهد مادرش را بکشد یا خفه کند. یا نه، روز‌ها که پدرش سرِ کار بوده مادرش یک سکه می‌داده دستش و می‌گفته برو برای خودت بستنی دوقلوی کیم بخر، و یک روز که سکه را گم کرده برمی‌گردد و مادرش را زیر مرد دیگری می‌بیند. کسی چه می‌داند؟ هر کدام از این‌ها که باشد این بندهٔ خدا از بچگی دچار یک عقدهٔ جنسی شده و حالا با این ظاهر خوب و این شغل دهان پرکن و این‌همه فرهنگ و ادب، بدون اینکه خودش بداند می‌خواهد انتقام گذشته‌اش را بگیرد و برای همین تا زن می‌بیند می‌خواهد بِپَرد روش، و اصلاً از کجا معلوم بچه‌های دور و برِ این مرد آسیب جدی نبینند؟ کاش یک نفر مواظب این آدم خطرناک باشد.
بنفشه حتماً با دهان باز نگاهم می‌کند و شادی می‌گوید: تو چقدر روشنفکری! یعنی می‌بخشی‌ش؟
من آرام فنجان چایم را به لبم نزدیک می‌کنم و چتری‌ مو‌هایم را از روی شکستگی پیشانی‌ام پس می‌زنم و می‌گویم: من که کاری‌ش نداشتم. این همه شاعر باتجربهتر و بهتر از اون. شعرهام رو می‌برم اون‌ها بخونن. ولی دلم می‌سوزه براش. تا آخرِ عمرم فراموش نمی‌کنم.
اما وقتی بد می‌آورم که مثلاً یک روز که سیما با دوست پسرش رفته بیرون و سوراخ موش کشف نشده‌ای توی کوچه پس کوچه‌های تهران نگذاشته بیاید و پشت چشم نازک کند و بگوید: خونهٔ آقای شاعر شما تو ساختمون تجاری بوده؟
و حالا بیا و درستش کن. آن وقت است که مجبورم توضیح بدهم اصلاً چیزی که از روز اول باعث شد خر شوم و چند بار باهاش تلفنی حرف بزنم و بعد راضی شده‌ام حضوری ببینمش شعرهام نبوده، بلکه دلم سوخته.
-  برای چی؟
- چی بگم؟ اون دوستم بود که گفتم روزنامه نگاره؟ یادته؟ گفت با این آقا مصاحبه داشته.
- خب؟
- من شعراش رو خیلی دوست داشتم. ذوق‌زده شده‌م گفتم ازش بپرسه می‌شه شعرای من رو بخونه؟ اونم پیغام داده بود بهش زنگ بزنم.
لابد بنفشه پکی به سیگارش می‌زند و ابروی راستش را می‌اندازد بالا و می‌گوید: اینا رو که گفته‌بودی!
و اطراف صورتش پر از دود می‌شود. من هم توی مو‌هایم چنگ می‌زنم و می‌گویم: خب منم زنگ زدم. آقا هِی از این در گفت، از اون در گفت، هِی شعر خوند و آه کشید و از مشکلات شخصی‌ش گفت... اصلاً از اول واضح بود مشکل داره. منِ احمق چرا نفهمیدم؟
سیما زود کلافه می‌شود. نیم‌خیز می‌شود و از توی کیف بنفشه پاکت سیگار را برمی‌دارد که یکی روشن کند و حتماً فندکش هم بازی درمی‌آورد و ابروهای سیما بیشتر گره می‌خورد و چند بار شستی فندک را فشار می‌دهد و می‌گوید: بالاخره مث آدم می‌گی قضیه چیه؟
من باید آه بکشم و بگویم: بین خودمون میمونه؟ هرچی باشه آدم معروفیه و آبروش...
هر سه باهم ناله می‌کنند و اَه می‌گویند تا من نچی بگویم و ادامه دهم: می‌گفت از بچگی تنها بوده. مادرش مرده‌بوده و باباش با دخترخاله‌ش ازدواج کرده که خودش دو تا بچه داشته و همه به این بچهٔ تنها زور می‌-گفته‌ن. آقای شاعر هم که تنهایی بهش فشار می‌آورده از همون وقت‌ها توی خودش فرو می‌ره و شروع می‌کنه به شعر گفتن. همیشه می‌گفت فقط درد واقعیه که می‌تونه از آدم یه شاعر واقعی بسازه.
- واقعاً؟ پس کمبود محبت داشته!
- اوهوم. تنهایی کار کرده و پول جمع کرده و درس خونده و مهندس شده...
آه می‌کشم و ادامه می‌دهم: بالاخره یه دفتر کوچیک واسه خودش دست و پا کرده که همون‌جا زندگی هم می‌-کنه. اما کسی خبر نداره‌ها!
- بندهٔ خدا!
- طفلی!
- آره. همین‌ها رو گفت که دلم سوخت. هر روز کلی برام حرف می‌زد. می‌گفت تا حالا با هیچ‌کس اینقدر احساس راحتی نکرده. چقدر برام شعر عاشقانه می‌خوند و منِ ساده فکر می‌کردم داره یادم می‌ده!
شادی حتماً می‌آید کنارم می‌نشیند و می‌گوید: اشکالی نداره. خدا رو شکر به خیر گذشت.
سرم را روی شانه‌اش می‌گذارم و با صدایی که از بغض می‌لرزد می‌گویم: خیر؟ نمی‌دونی چقدر سخته که بدونی کسی که بهش اعتماد کردی فقط می‌خواسته ازت سوء استفاده کنه.
- می‌فهمم.
سیما لابد چشم‌های تنگ شده‌اش را آزاد می‌کند و می‌گوید: اینا همه‌ش تجربه‌س. تو خیلی ساده‌ای. باید یاد بگیری اینقدر زود اعتماد نکنی.
و بنفشه جواب می‌دهد: این هنرمندا و شاعرا همه‌شون همینجورن. نباید به ظاهرشون اعتماد کرد. همه‌شون از درون پوک و پوسیده‌ن.
باید بلند شوم، نفس عمیقی بکشم و بگویم: خب، مهم نیس بچه‌ها. فقط یادتون باشه جایی درز نکنه. اصلاً به کل فراموش کنین.
- کجا می‌ری؟
- می‌رم چند تا چای بریزم. سرم درد گرفته.
- قرص بیارم برات؟
آخرش همین است. دوباره جمعمان جمع می‌شود، دور هم چای می‌خوریم و سیگار می‌کشیم و منتظر می‌شویم تا شادی تعریف کند توی قرار آخرش با دانشجوی پزشکی چی گذشته. عکسش را دیده‌بودیم. سیما خم شده بود روی صورت شادی تا خط چشمش را پهن‌تر کند، و گفته‌بود: ببینم عرضه داری این یکی رو نگه داری؟

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی