پرینت

رافعه رستمی-اتوبوس آخر

نوشته شده توسط رافعه رستمی . Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

اتوبوس آخر
 
 تنها مردی را که دوست می‌دارم می‌خواهد به یک سفر طولانی برود.ما توی یک ایستگاه اتوبوس بین شهری نشسته‌ایم و قرار است با آمدن آخرین اتوبوس راه زندگیمان از هم جدا شود.ایستگاه اتوبوس کنار بزرگ‌راهی بین شهری ساخته شده است وکمی دورتر از آن مردهای دیگری ـمردهایی در نیمه راه سفرشان ـچای می‌نوشند ودر سکوت به انتظار نشسته‌اند.کسی به ما توجه نمی‌کند (شاید با خودشان فکر می‌کنند، من یا مرد مورد علاقه‌ام از همه‌ی آنها مشتاق‌تریم ،مشتاق به رسیدن آخرین اتوبوس).اتومبیلی از جلویمان رد می‌شود. دختر کوچکی از پنجره‌ی عقب ماشین جیغ می‌کشد ودست تکان می‌دهد. صدای جیغ کشیدنش در سرعت حرکت اتومبیل گم می‌شود. با خودم فکر می‌کنم، توی این جاده همه‌چیز گم می‌شود. صداها وآدمها، چه آنهایی که می‌روند، چه آنهایی که می‌مانند.
   مرد مورد علاقه‌ی من شلوار جین کهنه‌اش را با پیراهنی سورمه‌ای پوشیده است، همان لباسهای همیشگی، با دکمه‌هایی که تا بالاترین رویش موهای سینه بسته شده‌اند. (او را همین‌گونه به یاد خواهم سپرد، شبیه بدنی پیچیده در لباس مرگ، سرشار از یاس). او به سبک تمام مردهایی که برای تجربه کردن سفر می‌کنند، تنها یک کوله پشتی به همراه دارد. یک کوله پشتی شامل یک دفترچه‌ی یادداشت، مدادی کوچک، مسواک وخمیر دندان، فندکی که روز تولدش به او هدیه دادم و دسته‌ای پول که شاید سه چهار روزه تمام شود و شاید چیزهای دیگری که در غیاب من توی کوله‌پشتی‌اش پنهان کرده باشد، شاید یک عکس، یا یک کتاب شعر... نگاهش می‌کنم. باد سرد موهایش را تکان می‌دهد و صورتش مثل پسربچه‌های معصوم فیلمهای اروپایی سرخ می‌شود. من با غرور به  او نگاه می‌کنم و برخلاف چیزی که فکر می‌کند، آرزو می‌کنم آخرین اتوبوس کمی دیرتر برسد. مرد مورد علاقه‌ی من به جایی در دور دستها - جایی که من هیچگاه نخواهم فهمید که کجا می‌تواند باشد –خیره شده‌است.
  آسمان گرفته است. ابرهای سیاه وبزرگ به قاطعیت سرنوشت بالای سرمان ایستاده‌اند. نمی‌بارند. یک ساعتی می‌شود که اینجا، در سکوت، نشسته‌ایم. هیاهوی اطرافمان بیشتر می‌شود و ما مثل همیشه‌ قسمتی از این شلوغی نمی‌شویم. هیاهو به پاترولی مربوط می‌شود که ریتم تند موزیکش نگاهم را برمی‌گرداند. پاترول کنار گارد ریلهای جاده ,توی یک عقب‌نشینی که چند متری با ایستگاه فاصله دارد می‌ایستد. مرد جوانی از ماشین پیاده می‌شود، می‌آید سمت دیگر ماشین و به زنی که توی ماشین است، می‌گوید:« باد می‌یاد. نیا بیرون». بعد با عجله می‌دود سمت دکه‌ای که  رویش نوشته «چای همیشه حاضر است». مرد که می‌رسد به دکه، زن پیاده می‌شود، به مرد نگاه می‌کند که در انتظار آماده شدن چای‌، آسمان را نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. آسمان سیاه سیاه است.  مرد زیپ بارانیش را تا گردن بالا می‌کشد. زن به تخت‌ها نگاه می‌کند، مردهای روی تختها هم نگاهش می‌کنند. زن می‌آید جلوی ماشین، چشم می‌دوزد به من و مرد مورد علاقه‌ام، برایم اهمیتی ندارد که وقتی مارا می‌بیند به چه چیز فکر می‌کند، شاید به مردی که همراهش بود، شاید به مرد مورد علاقه‌ی من که سرش را تکیه داده به میله‌های پشتمان و چشمهایش را بسته‌است. شاید هم به من که شبیه دخترکی مغرور زل زده‌ام به او. مهم نیست. زن زیباست، چهره‌اش را نمی‌گویم، آن مدلی که ایستاده‌است، تکیه داده به کاپوت ماشین با آن پایی که روی سپر گذاشته‌است وآن‌جور که روسریش را نگه‌ داشته تا باد آن را نبرد. به مرد مورد علاقه‌ام می‌گویم: "زن قشنگیه". چشمهایش را باز می‌کند، نگاهش که می‌کند می‌گوید:«به خاطر باده». دوباره زن را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم مرد مورد علاقه‌ام  شعر گفته ‌است. او شاعر کوچکی است، هایکو می‌نویسد، بدون توجه به قوانینی که باید داشته باشد. روی دیوارها ومیزهای خانه‌اش پر است از این شعرهای سه جمله ای. این‌جا را برای همین باد انتخاب کرده‌است، توی راه که می‌آمدیم گفته بود: «توی این جاده همیشه باد می‌یاد» وحالا فکر می‌کنم باید حواسم به چیزهایی که نباید با باد بروند باشد. چشمهایم را می‌بندم وتوی خیالم همه‌شان را ثبت می‌کنم. تصویری که هر بار کامل‌ترش می‌کنم. تصویر سفر مرد مورد علاقه‌ام را. هر‌چند این‌بار واقعی باشد. مرد جوان با لیوانهای پلاستیکی چای به سمت زن می‌آید. لیوان او را می‌دهد دستش و خودش می‌رود توی ماشین. زن تکان نمی‌خورد. روسریش روی شانه‌هایش افتاده، موهایش از پشت جمع شده و گردنش زیادی بلند به نظر می‌رسد. کمی چای می‌نوشد و لیوان را به صورتش می‌چسباند. صدای بوق ماشین تکانش می‌دهد... به همان لختی که پیاده شده‌بود، سوار می‌شود. مرد لیوان پلاستیکی‌اش را از پنجره به بیرون پرت می‌کند. پاترول آرام از جلویمان می‌گذرد.
  مرد مورد علا‌قه‌ی من بادگیری از توی کوله پشتی‌اش در می‌آورد. رو می‌کند به من«داره سرد می‌شه.»
سرم را تکان می‌دهم. او بادگیرش را به تن می‌کند.
  به مردهای آنطرف‌ نگاه می‌کنم که سردشان نیست، به مردهایی که عادت کرده‌اند به این سرما و به مرد کوچک مورد علاقه‌ام که شبیه پسرکان بازیگوش در ابتدای جوانیش به جنگ سرنوشتی محتوم می‌رود. من به او گفته‌ام«تو آدم بی‌ماجرایی هستی» واو اینطور برداشت می‌کند که هنوز بزرگ نشده‌ است.
 ( به او نگفته‌ام که که زنان فامیل ما روحیه‌ی به‌خصوصی در فرستادن مردهایشان به دنبال ماجرا دارند، چیزی شبیه یک ارثیه‌ی فامیلی که ناخوداگاه به ارث می‌بریم، ما از مردها چیزی فراتر از مردانگی می‌خواهیم چیزی که درون  خانه‌هایمان بدست نمی‌اید. ما آنها را به دنبال چیزی که باید باشند بدرقه می‌کنیم، ما در مردها به دنبال نشانه‌ای از پدرانمان هستیم، پدرانی که از سفر بازنگشته‌اند.)
  مردهای آن‌طرف بلند بلند می‌خندند، من و مرد مورد علاقه‌ام که انگار انتظار این صدا را نداشته‌ایم یکباره به سوی آنها بر می‌گردیم، مردهای آن طرف به پسربچه‌ای که با ذغال گداخته‌‌ای در دستش نمایشی را اجرا می‌کند می‌خندند، پسر جوان ذغال را پس از چند بار این دست و آن دست کردن روی قلیان جلوی مردها می‌گذارد. یکی از مردها پول چروکیده‌ای را از توی جیب شلوارش در می‌آورد و به پسر بچه می‌دهد. پسربچه پول را توی جیبش می‌گذارد ولیوان‌ها را از جلویشان جمع می‌کند. سینی را با یک دست می‌گیرد و دست دیگرش را فوت می‌کند. مردها دوباره می‌خندند. من و مرد مورد علاقه‌ام آنقدر به پسربچه ـ که دستش را با آب دهانش خیس می‌کند ـ نگاه می‌کنیم تا او پشت دیوار دستشویی بین راه گم می‌شود.
مرد مورد علاقه‌ام می‌گوید: «سگ پدرها»
وقتی می‌گوید «سگ پدرها» می‌خندم. از مردهایی که فحش می‌دهند بیشتر از مردهایی که شعر می‌گویند خوشم می‌آید.
  مرد مورد علاقه‌ام  فحش نمی‌دهد، دعوانمی‌کند،( ندیده‌ام که عضلات صورتش هیچ‌گاه بهم ریخته‌باشد).مرد مورد علاقه‌ام همیشه به تنهاییش فکر می‌کند و به از دست ندادنش. دنیای اطراف او همیشه ثابت بوده‌است، بی هیچ حرکتی که بتواند لحظه‌ای تکانش بدهد. وحالا ما ـ من ومرد مورد علاقه‌ام ـ در انتظار رسیدن آخرین اتوبوس به فرو ریختن تمام چیزی که او بوده‌است فکر می‌کنیم.
  دوباره چشمهایش را می بندد. سرش را تکیه می‌دهد به میله‌های ایستگاه. من تابلوی ایستگاه را نگاه می کنم که نوشته‌ای رویش نیست. (تابلوی رنگ‌ و ‌‌رو رفته‌ی ایستگاه که انگار مدت‌ها پیش آبی بوده است،  در انتهای میله‌ی بلندیست که توی زمین فرو رفته است، ‌‌کج است، شبیه درخت خسته‌ای که در پایش سیمان ریخته‌باشند.)هیچ کدام نمی‌دانیم که مرد مورد علاقه‌ام به کدام شهر خواهد رفت. نخواستیم که بدانیم. گفته بودیم ماجرا و شده بود این. تکه‌ای از یک جاده که بهتر است ندانیم به کجا ختم خواهد شد.
با این همه تکانش می‌دهم و می‌گویم:«روی تابلوی ایستگاه هیچی ننوشته.»
چشمهایش را باز می کند و بی‌آن که نگاه کند، می‌گوید:«احتمالن قبلن نوشته بودن الان پاک شده.»
جمله‌اش که تمام می‌شود زل می‌زند به تابلوی ایستگاه. کمی که می‌گذرد، از جلوی پایش خورده سنگی را بر می‌دارد. می‌رود سمت تابلو و روی تابلوی ایستگاه می‌نویسد:
باد به کجا خواهد رفت
 وقتی ابر ایستاده ‌است
نظاره‌گر جهان خاکی کوچک...
  میله‌ی بلند را به سمت زمین فشار می‌دهد.تابلو به زمین نزدیک‌تر می‌شود.سنگ را به سمت جاده پرتاب می‌کند(همانطور که پسر‌بچه‌ها سنگ‌هایشان را روی دریاچه پرتاب می‌کنند تا چند بار روی سطح آب بالا وپایین شود).سنگ به آسفالت می‌خورد وگم می‌شود.
  اتوبوسی نزدیک می‌شود.صدای خداحافظی مردهای آن‌طرف می‌آید، من و مرد مورد علاقه‌ام به اتوبوس که از پیچ جاده گذشته‌است و به سمت ما می‌آید نگاه می‌کنیم. مرد مورد علاقه‌ام تکان نمی‌خورد. من تلاش می‌کنم تا نوشته‌ی روی اتوبوس را قبل از رسیدنش بخوانم. نمی‌توانم.اتوبوس جلوی ایستگاه می‌ایستد. نگاهش می‌کنیم. روی آن هیچ چیز نوشته نشده‌است. راننده مرد پیری‌ است که از روی صندلیش تکان نمی‌خورد. سیگار خاموشی را بین دندانهایش گذاشته و آرام آرام می‌جود. با نگاه خیره‌ی ما سرش را برمی‌‌گرداند، به من نگاه نمی‌کند، به مرد مورد علاقه‌ام می‌گوید: «مسافری؟»
مرد مورد علاقه‌ام سرش را تکان می‌دهد. راننده‌ی پیر می‌خندد. می‌پرسم:«کجا می‌ره؟»
راننده‌ی پیر چیزی را که توی دهانش بود، تف می‌کند بیرون و می‌گوید: «هر جا که شما بخواین.»
  مرد مورد علاقه‌ام کوله‌پشتی‌اش را می‌اندازد روی دوشش. نگاهم نمی‌کند. می‌رود به سمت اتوبوس. در را باز می‌کند ومی‌رود بالا. راننده‌ی پیر دوباره نگاهش می‌کند و می خندد. مرد مورد علاقه‌ام روی یکی از صندلی‌های انتهای اتوبوس می‌نشیند. پنجره‌اش را باز می‌کند. دستی برایم تکان می‌دهد و دوباره پنجره را می‌بندد. مردهای آن‌طرف به سمت اتوبوس می‌آیند. بر می‌گردم و از بین آنها می‌گذرم. به تخت‌های جلوی دکه نگاه می‌کنم که خالی شده‌اند. پسرکی که قبلن دیده‌بودیم، آن‌طرف تخت‌ها ایستاده و استکان‌ها را جمع می‌کند. صدای حرکت اتوبوس که می‌آید هر دو به آن سمت نگاه می‌کنیم. اتوبوس دور می‌شود وپشت اولین پیچ جاده گم می شود.خورشید نصفه و نیمه‌ای بالای تپه، پشت ابرها حرکت می‌کند.

 

رافعه رستمی
آذر88

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی