پرینت

اسماعیل یوردشاهیان

نوشته شده توسط اسماعیل یوردشاهیان. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 شکسته

(قصه آهنگر)   

 از صبح آهنگر هر چه آن را گداخته و کوبيده بود. نتيجه نگرفته بود. رهگذر بی طاقت شده چهره کدر کرده  نگاه به آفتاب، عمر روز را که اکنون از ظهر گذشته رو بسوی غروب و تاريکی داشت می پوييد. بايد ابزار می گرفت و می رفت، کوره دمنده و فروزان بود و آهن ها سرخ و تفته.
آهنگر هر چه می انديشيد، چاره ی کار نمی يافت، شاگرد و هميار جوانش هم چنان با تمام توان بر دم کوره و تفتگی تيغه و دسته و تنه ی ابزار می افزود و پتک ها به مهارت ظريف‌تر اما با ضرب و توان بيشتر فرود می آمدند و با ضربه های سنگين و سخت پتک ها، ذرات سرخ براده آهن به هر سو پخش می شدند. اما کار پيش نمی رفت. آهنگر علت را در ناهمگونی و کهنگی ابزار و شکستگی می دانست که چون زخم کهنه جوش نمی خورد.
رهگذر علت را از نوشته و راز و رمزی می دانست که با ابزار  بود که بعد از شکسته شدن ديگر جوش نمي‌خورد و درست نمي‌شد. و شاگرد بی طاقت شده و تلاش برای بازسازی يک چيز کهنه را بيهوده می دانست و معتقد بود که چيزی کهنه که با زمان حال تطبيق ندارد بازسازيش بی فايده است.  به رهگذر گفت:
- بهتر است که از اين چشم بپوشی و رها کنی، يکی تازه اش را بخر و يا آن طور که می خواهی سفارش بده تا برايت بسازيم و آبديده اش کنيم.
- رهگذر گفت: نه، آن تنها چيزی است که دارم و تمام هستی من در او و از اوست.
- اما شکسته است
- اگر شکسته نبود که اکنون اينجا نبود.
آهنگر خسته با دستمال عرق پيشانی پاک کرد و از سر ناتوانی گفت:
- ولی جوش نمی خورد


- رهگذر آزرده پاسخ داد:
- چون نمی شناسيش، من سالهاست که با او و بی او بوده ام اما نام و نشان و زيستن با او را از ياد نبرده ام. يک رمز و رازی است در پيوند دادن دوباره تکه های او
آهنگر گفت:
- نمی دانم می بينی تيغه و دسته اش شکسته و برای تعمير و جوش آن بايد راهی باشد. راه و رمزی که در وجود اوست و تو نمی شناسيش
- من؟! نه من می شناسمش
- نه نمی شناسيش، اين تکه ها از آن او نيستند. بايد تکه های خودش را پيدا کنی
- تکه ها مال خودش هستند. نگاه کن شکل آنها و رنگ و اندازه‌شان به همان حد و اندازه ی شکسته هاست
آهنگر ايستاد نفس عميقی کشيد و گفت:
- پس علتش از آتش است. آتش آن را نمی شناسد . و بعد نگاهی عميق به لبه و کناره های شکسته تيغه و دسته کرد و پرسيد:
- چند سال است که شکسته است، کجا بوده؟
نمی دانم پدربزرگ پدرم از پدربزرگش نقل کرده که ازگذشته ها همين طور بوده شکسته و زنگ خورده، همه با او و با همديگر و با خود نيز غريب و بيگانه. من آن را در تنهايي يافتم فکر کردم با کمک شما بتوانيم بازش بسازيم
- بازش بسازيم؟
- بله
- ولی نمی شود
- می شود بايد علتی داشته باشد
- علت را نمی دانم شايد هر آن کس که آن را ديده وجسته و رازش را خوانده  خبر آورد
- خبر از چه؟
- خبر از او

£
   ابری سياه می گذرد، باران می بارد.
صدای پای رهگذر، درشکه و اسب و ماشين می آيد. زنان و مرداني به هلهله و فرياد پياده و سوار بر اسب‌ها و ارابه‌ها و كاميون‌ها مي‌گذرند.
سواری دم آهنگری می ايستد. پياده می شود و می گويد :
-  می‌شود نعل پای اسبم را تعويض کنی هر چهار نعلش شکسته‌ است
آهنگر بي‌آنكه سربالا كند جواب مي‌دهد:
- نه
- سوار نااميد نگاه مي‌كند.
صداي آواز مي‌آيد . دختري كنار پنجره‌ي خانه‌اي نشسته آواز مي‌خواند.
شاگرد آهنگر پتك و انبور رها كرده بيرون مي‌رود. نگاه مي‌كند و مي‌خندد.
زنی می آيد باردار است کليد شکسته در دست به آهنگر می گويد: - کليدم شکسته است.
آهنگر بی اعتنا می گويد: کليد ساز نيستم ، نمی توانم
- نمی توانی يا نمی خواهی
- نه نمی توانم
- پس کجا روم کليد خانه ام است
- برو با شکسته اش بازش کن
- هميشه با شکسته اش بازش کرده ام و ساخته ام، ای کاش بسازيش
- ای کاش که بتوانم
زن آشفته و پريشان دست بر شکم نهاده می رود.
سوار به حيرت نگاه می کند.

رهگذر آفتاب را می‌پايد و عمر روز را و آهنگر برسندان می‌کوبد بر آهن تفته و سرخ.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی