پرینت

امیرحسین نخجوانی-مبارزه

نوشته شده توسط امیرحسین نخجوانی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

مبارزه

افكار در سرم فرياد مي زنند و يكديگر را هول مي دهند. انگشت سبابشان را بالا مي آورند و هي مي گويند: من، من؛ مرا بنويس، من.

اما من همه را از در ذهنم بيرون مي كنم. يكي مي ماند، هر كاري مي كنم نمي رود. مي فهمم اين همان است كه بايد بنويسم، امتحانات ترم. اما نه، الان كه وقت نوشتن نيست.

دو هفته به امتحانات مانده، در طول اين ترم به خاطر مشكلاتي كه برايم پيش آمد خوب به درس هايم نرسيده ام. استرس دارم. درس ها همه در اتاقند، يكي لبخند مي زند. يكي آن طرف كنار كمد ايستاده، سرش پايين است، به من نگاه نمي كند. يكي دندان قروچه مي كنند، سبيل كلفتش را تاب مي دهد و با حالت تهديد آميزي نگاهم مي كند. يكي به ديوار تكيه داده مشت به كف دستش مي كوبد و به من خيره شده، دو تاشان هم بي خيال كنار هم رو به روي تختم روي زمين نشسته اند و دارند گپ مي زنند.

از پشت ميزم بلند مي شوم، به ساعت نگاهي مي اندازم؛ ساعت 11 صبح است. كاش بجاي خيال بافي كمي درس مي خواندم؛ جزوه ي مقاومت را بر مي دارم و ولو مي شوم روي تخت.

اخلاق از همه كوچك تر است و از همه بزرگ تر مقاومت مصالح. بد جوري چپ چپ نگاهم مي كند. حق با اوست به او خيلي كم لطفي كرده ام. استاتيك آرام است. مي آيد كنارم و دلداريم مي دهد. معادلات اما مي رود طرف او و در گوشش پچ پچ مي كند.

صورتم را تكاني مي دهم. مي روم آشپزخانه از يخچال بطري آب را بر مي دارم، مي آيم كه بخورم صداي مادرم در سرم مي پيچد « با بطري آب نخور چند دفعه بايد يه حرف رو بهت بگم» ليواني بر مي دارم.

خيلي نامرد است اين معادلات ، دو ماه پيش به من مي گفت: « خيالت از جانب من راحت باشد عين هلو مي پرم در گلويت. » حالا كنار او ايستاده. انصافا او هم حق دارد، از آن روزي كه اين حرف را به من زد، من حتا جواب سلامش را هم ندادم. لابد الان دارد به مقاومت مي گويد: « حيف محبت كه به اين نيمچه مهندس پيزوري بكني، مي خواهم سر به تنش نباشد، بزن لت و پارش كن اين نالوتي را. »

جزوه را بر مي دارم و مي روم سر ميز نهار خوري، شايد پشت ميز نهارخوري تمركزم بيشتر شود. شايد فقط توي اتاقم پيدايشان مي شود.

اقتصاد و اخلاق كه به شدت گرم صحبت بودند، دوباره پيدايشان ميشود.كنار هم روي مبل نشسته اند. زمين شناسي جلوي در اتاق خودم ايستاده. خيره به من نگاه مي كند، مقاومت حالا به ديوار رو به روي ميز نهار خوري تكيه داده، اخم كرده، بِر و بِر دارد مرا نگاه مي كند و سر تكان مي دهد. معادلات هم با آن سبيل كلفتش كنارش است. استاتيك دستش را مي گذارد روي شانه ام.

مي گويم : مي خوام مبارزه كنم.

زمين مي آيد طرفمان مي گويد « مي خواهم داور مبازره شوم» هر دو قبول مي كنيم. استاتيك كه مربي من است، معادلات هم مربي او مي شود. اخلاق و اقتصاد هم تماشا چي اند، هيچ كس را هم تشويق نمي كنند. مقاومت بالاخره مي آيد جلو رو به رويم مي ايستد. خيلي جدي  در چشم هايش نگاه مي كنم. با صداي سوت زمين مبارزه آغاز مي شود.

فصل اول تنش.

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی