پرینت

صادق دهقانی-انگار سال‌ها دویده است بابابزرگ

. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

انگار سال‌ها دویده است بابابزرگ



- بابا قرص تو گلوتونه یا پایین رفت؟
پتوی نازکی را از لای تشک‌هایی که تا زیر سقف روی هم خوابیده بودند کشیدم بیرون.
خاله بزرگه کلافه بود، لابد از اینکه جوابی نمی‌شنید؛
- رفتی پتو بدوزی خاله؟
برق انباری را خاموش کردم. آمدم توی اتاق. فریبا یواشکی داشت با تلفنم ورمی رفت؛
- زندگی کیه کلک؟
پتو را پرت کردم و تلفنم را از دستش قاپیدم.  کاش می‌شد فحشش بدهم، دختر خاله‌ی خوبی نبود. بار اولش هم نبود که بخواهم برایش خط و نشان بکشم. فقط دوست داشتم تا جایی که نفس دارم و دارد بزنمش که بشود شبیه گوساله‌ی هندی و برود ور دل عشق عزیزش شاهرخ خان! نفهمیده بود. اگر فهمیده بود زودتر از این‌ها دهن گشادش را باز می‌کرد. فقط خندید. سرش را گرم کرده بود با قرآن‌های کوچکی که دورشان ربان قرمز می‌پیچید، می‌گذاشت توی توری‌های سبز و هرچه جا داشت، سکه و پولک و نقل می‌چپاند تویشان. آماده می‌کرد برای عقد کنون. خاله که پتو را برداشت پرسیدم:
-  پس نرگس کجاس؟
- نیومد...
- ننه جونش نذاشت.
این را گفت و باز خندید گوساله!
- شاید اگه مامان اینجا نبود، رگ غیرت دایی واسه منم بادکنک می‌شد.
صورتش را جلو آورد:
- نکنه اراذل اوباشی پسر خاله!؟
-  پاشو بریم فریبا.
خاله پتو را تا گردن بابا بزرگ بالا کشید. بالش را زیر سرش جا به جا کرد. تلفن فریبا که زنگ زد هول شد. مثل برق زد بیرون و گفت منتظر می‌ماند.
- من که نشنیدم ولی داییتو که می‌شناسی، میگه دختر پسر نامحرم دو تان، تنها که باشن.
می شن سه تا. شیطونم که شاخ و دم نداره. چه می دونم والا...
کیفش را انداخت روی دوشش. یکی از همان قرآن‌های عقدکنون را بوسید:
- مراقب سِرم باش. خوابت نبره خاله.
رفت بیرون. برگشت. کیف فریبا را برداشت. خداحافظی کرد.
***
هنوز چند تار سیاه توی موهایش پیدا می‌شد. دندان‌هایش توی لیوان بود، بالای سرش. انگار چشم و گوشش را دوخته بودند به قاب عکس روی دیوار، از بس جوابم را نمی‌داد. انگار سال‌ها دویده بود بابابزرگ. از بس نفس نفس می‌زد. از زخم معده واثنی عشر شروع شد. روی تخت تمام بیمارستان‌های شهر خوابیده بود حالا روی تخت قدیمی خودش. هشت ماه می‌شد که لب به غذا نزده بود، شاید هر چند روز چند قطره آب، اگر بالا نمی آوردش! نظامی بازنشسته که نباشی نمی‌توانی این‌طور با مرگ بجنگی! وقتی رییس کلانتری بوده مگس‌ها هم دم در اتاقش پا جفت می‌کردند. خودش می‌گفت. چه برسد به اشرار که بین خودشان و مواد، ترجیح می‌داد اسلحه‌شان را سالم نگه دارد. حرف نمی‌زد. آن شب. فقط نفس نفس...سرش را بلند می‌کرد که چیزی بگوید. نمی‌توانست. یعنی می‌گفت، من نمی‌فهمیدم. نفس نفس‌ها که تند می‌شد ترس برم می‌داشت ...تمام دستش قرمز بود از جای سوزن. آمده بودم که تنها نباشد. چشم‌هایش می‌گفت در تمام این سال‌ها این قدر تنها نبوده. برای دخترش خواستگار آمده بود. معنی خواستگار را هم نمی‌فهمید توی این وضع. خاله کوچیکه که می‌رفت فقط مامانی می‌ماند و بس. اما حالا که همه رفته بودند تا قول و قرار عقد را بگذارند فقط من کنارش بودم. مثل اسب دویده بودم تا برسم. کیفم را توی سینما جا گذاشته بودم. بار اولم نبود. فرداش می‌رفتم دنبالش. وقتی رسیدم فریبا و مادرش پیش بابابزرگ بودند. حالش از قبل بدتر شده بود. نه می‌شنید نه می‌گفت...قرار بود نرگس هم بیاید. انگار مادرش اجازه نداده بود. دختر دایی بدی نبود نرگس. بچگی هام، وقتی همه‌ی نوه‌های بابابزرگ توی حیاط شیطون فرشته بازی می‌کردند، می‌نشست کنارم به نقطه بازی. چشم فریبا در می‌آمد. می‌گفت دخترا با دخترا، پسرا با پسرا...شاید نمی‌خواست به این فکر کند که تنها پسر خانواده منم. وقتی می‌خندید، دوست داشتم بزنمش. آن شب هم که گفت: زندگی کیه کلک!؟ یک آن شبیه مار شد. چیزی نگفتم که نیش نزند. خوب شد تلفنش زنگ زد. خوب شد رفتند جلسه. حتماً آنجا زهرش را خالی کرده روی خواستگار خاله کوچیکه. فقط یک بار دیده بودمش. آنقدر چکش زد به پاشنه‌ی در که دل و دین برای خاله‌ام نگذاشت حالا هم که می‌خواستند عقد کنند. توی محرم! خودم شنیدم یک بار که پشت در با هم اختلاط می‌کردند، به خاله کوچیکه گفت:
-  اومدیم و زبونم لال، یه اتفاقی واسه بابات افتاد، اونوقت باید تا سالش پیرن سیاه عوض کنیم.
مادرم میگه هفته‌ی بعد پنج شنبه. چطوره؟
شنیدم که خاله کوچیکه چیزی نگفت. بغض داشت شاید. نگاهی به سِرم انداختم. قطره قطره می‌رفت توی رگ هاش. نه... داشت می‌رفت زیر پوست. چار انگشت بالاتر از مچ دستش ورم کرده بود. نفس‌هاش سخت، نگاهش خشک شده بود به قاب عکس روی دیوار...
صدای تپش قلبم مثل پتک می‌کوبید توی سَرم. شماره‌ی خاله بزرگه را گرفتم:
-  چی شده، ورم کرده؟
گوشی را داد به دایی:
- ببینم دو ساعت می تونی بابابزرگتو نگه داری!؟
مامانی:
- چیزی نیس مادر... اگه بیشتر ورم کرد سِرمو قطع کن!
- وسط جلسه زنگ نزن آبرومو بردی!
مادرم گوشی را از خاله کوچیکه گرفت:
- تو که دست به چیزی نزدی مامان؟
صدایش را پایین آورد: من که می دونم اگه اتفاقی بیفته کاسه کوزه‌ها رو می شکنن سر تو...نفس نفس می‌زد. می‌خواست چیزی بگوید. نمی‌توانست. من نمی‌فهمیدم. انگار کسی گلویش را محکم گرفته بود. گونه‌هایش فرو رفته بودند. سرش را به بالش فشار می‌داد و سعی می‌کرد پشتش را حرکت بدهد. زخم بستر که داشته باشی باید هر هفته پانسمانش را عوض کنی. کلی درد دارد. پرستار می‌گفت. به پهلو خواباندمش. زنگ زدم به زندگی. جواب نداد. دوباره گرفتمش. جواب نداد. صدایش آرامم می‌کرد. کنار تخت نشستم. ورم دستش هر لحظه بیشتر می‌شد. سِرم را قطع کردم. زل زدم به چشم هاش، پیشانیش. پیش‌نماز مسجد بود. فقط صبح‌ها. آخر خانه‌ی آخوند مسجد دور بود. تلویزیون را روشن کردم. همه‌ی کانال‌ها خوب بود غیر از کانالی که اخبار داشت. بعد از هشتاد و پنج سال شب‌ها وقت اخبار که می‌شد شبکه را عوض می‌کرد و برایش مهم نبود که بیست نفر مهمان آنجا نشسته‌اند و سریال مورد علاقه‌شان را تماشا می‌کنند. تازه آن وقت شروع می‌کرد به فحش دادنِ این دلقک‌های چرندگوی سریال‌ها! مگر کسی جرئت داشت بگوید بالای چشم اخبار ابروست؟!
داشت برف می‌آمد توی کانال اخبار. اگر می‌توانست می‌رفت روی پشت بام و تا درستش نمی‌کرد پایین نمی‌آمد. اما حالا فقط زل زده بود به قاب عکس روی دیوار. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین می‌رفت و نمی‌رفت. زندگی زنگ زد:
- تنهایی؟ الهی بمیرم. ببوسش از طرف من!
برای اولین بار بوسیدمش. پیشانی‌اش را. سرد بود. ورم دستش بیشتر نمی‌شد. دیگر نفس نفس نمی‌زد. پلک هم.
- بابابزرگ! حالتون خوبه؟
زل زده بود به قاب عکس روی دیوار. بیست ساله بود عکس!
مشهد، عکاسی نزدیک حرم. ایستاده‌اند جلوی پرده‌ی بزرگی که رویش گنبد طلا را نقاشی کرده‌اند. مامانی خاله کوچیکه را بغل کرده. خاله بزرگه سعی دارد دمپایی‌های قرمزش را مخفی کند. مادرم چادر گلگلی‌اش را سفت گرفته و دایی خیلی ریش دارد. آن گوشه سمت راست، بابابزرگ، با کت و شلوار آبی، دستش را گذاشته روی سینه‌اش.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی