پرینت

اکرم کریم‌زاده اصفهانی-دست‌ها

نوشته شده توسط اکرم کریم‌زاده اصفهانی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

"للحق"

 

 

خطوط اضطراب
شبی خواب می‌بینم که با تو سرِ دعوا دارم. تو مثل همیشه ساکتی و حرف نمی‌زنی. مثل همیشه با خونسردی‌ات به گریه‌ام می‌اندازی. از خواب می‌پرم و بغض می‌کنم. تا کی در خواب و بیداری با من اینطوری رفتار می‌کنی؟
به هیچکس اعتماد ندارم به غیر از یُسری. یسری از رابطه‌ام با تو خبر دارد. یسری روز و شب عاشقی من را دیده. می‌گوید تجربه ما کافی نیست. باید از دیگران کمک بگیریم. می‌گوید حتما چاره‌ای هست. با هم می‌رویم پیش روانکاو. روانکاو مرد مهربان میانسالی است با قد کوتاه و قامتی چهارشانه. حرفهایم را می‌شنود. از من می‌خواهد رویاهایم را بنویسم تا بتوانیم با هم درموردشان حرف بزنیم. می‌گوید: همیشه یک دفتر کنار دستت داشته باش.
با من از منبعهای انرژی درونیم حرف می‌زند: چاکرای چهارم، شفا می‌ده. مرکز عشق و محبّته. اگه تقویتش کنی، حتما خواسته عمیق قلبی‌ات رو پیدا می‌کنی. می‌تونی راحت‌تر دیگران رو دوست داشته باشی.
دست راستم را توی دست چپش می‌گیرد. می‌گوید: چه دست شلوغی! تو خیلی استرس داری. چه می‌کنی با خودت دختر؟
بهش نمی‌گویم همه‌اش از ترس از دست دادن تو گریه می‌کنم و روز و شب زاغت را چوب می‌زنم. نمی‌گویم که برای داشتن تو چقدر زندگی‌ام را دستکاری کرده‌ام.
به‌جایش می‌پرسم: کف‌بینی واقعیت داره؟
جوابم می‌دهد: کسی نمی تونه سرنوشت کس دیگه‌ای رو تعیین کنه. اما از اونجایی که هیچ چیزی توی این عالم بیهوده نیست، این خطها هم معنی‌هایی دارن.
با نگاهم علامت سوال می سازم. ادامه می‌دهد: این خطها به مرور زمان و بر اثر حالتهای روحی آدم پررنگ و کمرنگ می شن. بخشی‌اش هم ژنتیکیه. تو فقط می تونی با دونستن معانی خطوط، خودت و دیگران رو بهتر بشناسی.
احساس بدی دارم. حس می‌کنم غریبه ای را آورده ام زیر دست روانکاو. نمی شناسم خودم را. از وقتی تو را خواسته‌ام عوض شده‌ام. شاید هم عوضی شده‌ام. محافظه کارم کرده‌ای. هیجانم تبدیل به سکوت شده. حرفهایم نامربوطند و ظاهرم بیش از هر زمانی آنطوری که نمی پسندیده‌ام. برای اینکه مبادا کسی غیر از تو من را بشناسد، دایره دوستانم را تنگتر و تنگتر می‌کنم. به این امید که تو هم همین کار را بکنی تا فقط مال من باشي. اما تو هیچ وقت قابل پیش‌بینی نیستی و آخرش من را هم به همین کار وادار می‌کنی.
از مطب می‌آییم بیرون. توی راه سَری به کتابفروشیها می‌زنیم. همه جور کتاب رمّالی دارند. می‌گردیم و می‌گردیم. توی این گشتنهاست که به کتابهای مورد علاقه تو می‌رسم: از کانت تا هگل ـ تاریخ فلسفه کاپلستون ـ تاریخ تفکّر در مشرق زمین ـ سارتر. از کتابهای خودم می‌گذرم: هنر هفتم ـ شخصیتهای ماندگار ـ فیلمنامه‌های برگزیده سال 2008.

خطوط عاطفه ـ تو
وادارم کردی به کف‌بینی. به دستهایم نگاه می‌کنم. به اینکه دستم به دست هنرمندها بیشتر شبیه است. نگاه کن، از اینجا پیداست. از انگشت‌های باریک و بلند و کنار دستم که بیشتر منحنی است تا صاف. در تعجّبم این چه هنری است که نتوانسته تو را به دام بیندازد. اینکه خودم را خیلی دوست دارم، بیش از آنچه باید، از بلندی انگشت اشاره‌ام پیداست. به تو فکر می‌کنم. اینکه تو را بیشتر از خودم دوست دارم.
به دستم نگاه می‌کنم. ماه چهارم، هشتم و دوازدهم، ماههای آبند. آدمهایی با دستهایی بلند و انگشتانی کشیده. آب همه چیز را در سردی خودش می‌پوشاند. حتی خودش را. از همه عناصر سر است به غیر از زمین. زمین سفت و استوار است و تو زمینی.
یکباری ازت پرسیدم: هیچ‌وقت توی زندگیت به خاطر سکوتت ضرر کردی؟
محکم گفتی: تا حالا که نه.
جوابت دادم: امیدوارم از این به بعد هم همین طور باشه.
جوابی سرسری دادم تا از تک و تا نیفتاده باشم. باز هم نتوانسته بودم تو را به حرف بکشانم. هیچ‌وقت برای هیچ چیز نگران نیستی. به خودت و کارت مطمئنی. حتی به خانواده‌ات هم تکیه نداری. خطوط دستت نشان می‌دهد که از بچگی به هیچ‌کس اعتماد نداشته‌ای. هیچ‌چیز رویت تاثیر ندارد. حتی دیدنهای گاه و بیگاه من.
کوه ونوس ـ من
همان ستاره زهره است. همان ستاره‌ای که ابتدا زنی بود. در تورات است که هاروت و ماروت فرشته را فریب داد و با یادگرفتن اسم اعظم خواست که به آسمان برود. خداوند او را مسخ کرد.
من تو را فریب داده‌ام؟ من مسخ شده‌ام؟ من، منم؟ کوه ونوس، بند سوم شست. برجستگی زیاد این ناحیه، نشان عشق است. من خود عشقم. می‌ترسم که خودم را فریب داده باشم، نه تو را.
او پشت سر هم به خانه‌مان زنگ می‌زند. هیچ بهانه‌ای ندارم. خانواده اصرار می‌کنند. او پسر خوبی است. تو سکوت کرده‌ای. ماجرای او را هم می‌دانی. دستهایم را بهم می‌سایم تا بلکه خطوط با هم مخلوط شوند. نمی‌خواهم کوه ونوس برجسته باشد. انگشتانم را خم می‌کنم. دو تا خط کنار انگشت کوچکم پیدا می‌شود. همانهایی که نشانه رابطه عاطفی‌اند. قبلترها یکی بود. حالا شده دو تا. یکی‌اش دارد روز به روز پررنگتر می‌شود. حالم را با سردی‌ات به هم می‌زنی. دیوانه‌ام کرده‌ای. هدیه‌هایت جا‌به‌جای اتاقم را پر کرده. هدیه‌های مسخره، بی‌معنی، بی‌عشق. بوی تعفّن می‌دهند همه‌شان، بوی بیچارگی؛ عطر هوگو را بلند می‌کنم و می کوبم توی تابلوی ونیزی‌ای که برایم خریده‌ای. عطر مثل لکّه‌های روغن پخش می‌شود توی رنگها. رنگین کمان می‌شود تابلو. از بوی تند عطر به سرفه می‌افتم. هق‌هقم در گلو می‌شکند. موجود ضعیفی درونم زوزه می‌کشد.
خط شانس ـ او
توی کتابها نوشته‌اند که ماههای آتش بلافاصله بعد از ماههای آبند. آتش جذب آب می‌شود. او آتش است. گرم است و دورم را می‌گیرد. با سردی من مخلوط می‌شود. به خطوط شانسم نگاه می‌کنم. دو تا خط عمودی که دستم را از میان به دو نیم کرده‌اند. یادم نمی‌رود کف‌بین عرب چه ذوقی کرده بود از دیدن این خطها. می گفت آدمهای کمی هستند که دو تا خط شانس داشته باشند. یکسری خطوط فرعی هم بودند میان دستم. کف‌بین عرب یکی را با انگشتش نشان داد و گفت که خط پول است. خط پولم دارد روز به روز پررنگ تر می‌شود. او عقلش را کرده سرمایه و زبانش را راه پیشرفتش.
خط قلب را می بینم که نزدیک انگشتانم است. وقتی خط قلب چندشاخه و در هم پیچیده باشد، ناکامی عشقی را نشان می‌دهد. تو را می‌بینم که در انتهای قلبم جاخوش کرده‌ای و همچنان ساکت می‌مانی.
او می‌نشیند رو‌به‌رویم. من روی کدام نقطه زمینم؟ در چه زمانه‌ای نفس می‌کشم؟ انگار که مشاعرم از مریخ آمده است. دور و برم را نگاه می‌کنم و می‌بینم که کافه همیشگی است. حرفهای او را نمی‌شنوم ولی لبخندهایش را می‌بینم. ماتم می‌برد.
او دستم را می‌گیرد. داغ است مثل آتش. دستم را عقب می‌کشم. صورتش برافروخته می‌شود. توی خیالم انگار که کنترل او با من باشد، دستم را می گذارم روی فینگرتاچ؛ صدایش آرام آرام اوج می گیرد: دیگه نمی‌گذارم منو معلق نگه داری. باید جواب بدی. آره یا نه؟
به دستم نگاه می‌کنم. یاد "درباره الی" می‌افتم: یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است.
خط جنون
خطی که به موازات خط قلب است، خط بیماریهای روانی است. نه اینکه همه داشته باشندش. عشق تو من را دیوانه کرد. فکر می‌کنم اگر بکشمت، برای هر دویمان بهتر است. نشسته‌ام روی تخت دونفره. قرصهای خواب‌آور را کف دستم می شمارم: 1، 2، 3، 4، 5. او ایستاده بالای سرم، نگران است. در این چند ماه همیشه نگرانم بوده. جای یُسری را گرفته برایم. روانکاو هم به او اعتماد کرده.
ــ حالا حتما باید این کار رو بکنی؟
نگاهش می‌کنم. توی چشمانش بی‌قراری موج می زند. می‌خندم؛ مثل دیوانه‌ها.
دستش را می‌کند لای موهایش و بر‌می‌گردد. دکتر گفته 2 تا. 2 تا قرص برمی‌دارم و می‌اندازم توی آب. حل می‌شوند و حبابها روی آب شنا می‌کنند. لیوان آب را سر می‌کشم. دکتر گفته که رویای آگاهانه کمکم می‌کند. با رویا می‌توانم کاری را که دوست دارم بکنم. پشت سر هم تکرار می‌کنم: من می‌خواهم تو را بکشم. می‌خواهم تو را بکشم. تو را می‌کشم. می‌کشمت! تو را! تو را!
عدسی چشمهایم تنگ و گشاد می‌شود. دنیا تاریک و روشن می‌شود. صدای خودم توی سرم می‌پیچد: اگر نکشمت، حتما از آسمان برایت قربانی خواهد آمد. ولی نه! ... مطمئن باش که می‌کشمت!
همه چیز عین واقعیت است. قرار است به خانه‌ات بیایم. دسته گل برایت خریده‌ام. یاس سفید دوست داشتی. در را برایم باز می‌کنی. مثل همیشه باوقاری. دلم برایت ضعف می‌رود، حتی توی خواب. زیر لب می‌گویم: من تو را از زندگیم بیرون می‌کنم.
از احوالم می‌پرسی. جعبه قطاب را می‌گذارم روی میز پذیرایی‌ات. بر‌می‌داری و بو می‌کشی. می‌پرسی: خودت درست کردی؟
سرم را با مهربانی برایت تکان می‌دهم. مثل مهربانیهای یک روباه وقتی که در کمین جوجه‌های بی‌مادر است.
می‌روی و چای می‌آوری. می‌گویی: مي‌خوام كار کنم، درس بخونم. نمی‌خوام موقعیتهام رو با ازدواج از دست بدم.
سيني چاي را مي‌گذاري روي ميز و نگاهت را از من مي‌دزدي: من هميشه تو رو دختر باشعوري مي دونستم. هميشه فكر مي‌كردم اگه بخوام با كسي ازدواج كنم، بايد آدمي شبيه تو باشه.
حتّی توی خواب از این حرفهایت آتش می‌گیرم؛ شبیه من، نه خودِ من! ماه آبم امّا. بازیگر خوبی هستم. عصبانیتم را بروز نمی‌دهم. فقط نگاهت می‌کنم. می‌گویم: مهم این بود که ما با هم آشنا شدیم. همه این روزا برای من قشنگ بود. من برای عشق حرمت قائلم.
نگاهم می‌کنی. انگار که دوست داشتی جیغ و داد راه بیندازم و آن وقت تو بِبَری. کور خوانده‌ای. کلّی تمرین کرده‌ام تا عقلم توانسته علیه احساساتم کودتا کند.
می‌گویی: اگه دوست داشته باشی، می‌تونیم دوست بمونیم.
و من می‌گویم: البتّه! ما همکارای خوبی هستیم.
دلم می‌سوزد. به خاطر صداقت این بارت ـ حتّی اگر توی خواب باشد ـ دوست داشتم خودت نوع مرگت را انتخاب می‌کردی. منتظر بهانه‌ام. به دستم می‌دهی. می‌گویی: چاییت سرد نشه؟
روبان دور جعبه قطاب را باز می‌کنم. می‌گیرم جلویت. مثل همیشه با ولع نگاهشان می‌کنی و دو تا را با هم برمی‌داری و می‌گذاری دهانت. مثل همیشه با سر و صدا و ملچ ملوچ می‌خوری. از دست پختم تعریف می‌کنی.
نشسته‌ای و داری از آخرین پروژه‌ات برایم حرف می‌زنی. از اینکه شاید به تخصّص من احتیاج داشته باشی. بی‌تابی‌هایت شروع شده. اول دستت را می‌بری طرف قلبت بعد هم طرف شقیقه‌ات. نباید نگران باشی. سیانور راحت اثر می‌کند. می‌خواهی بلند شوی اما عضلاتت منقبض شده. رنگت به کبودی می‌زند و از روی کاناپه پایین می‌افتی. بالای سرت می‌آیم. تشنج گرفته‌ای. مردمک چشمهایت گشاد شده‌اند. انگار که من را نمی‌بینی. باورم نمی‌شود. داد می‌کشم. می‌دوم توی آشپزخانه و آب می‌آورم. بالای سرت که می‌رسم، به حالت تهوّع افتاده‌ای. یک لیوان آب می‌پاشم توی صورتت. دوباره می‌دوم. یک لیوان دیگر برمی‌دارم و پر از آبش می‌کنم. می‌رسم بالای سرت. به زورِ چنگالِ میوه‌خوریِ روی میز، قفل دندانهایت را باز می‌کنم. آب را می‌ریزم توی حلقت و برت می‌گردانم. محکم می‌زنم توی کمرت بلکه قطابها را بالا بیاوری. خِر خِر می‌کنی. قامت خوش‌تراشت خم شده. سنگین و ول می‌شوی و روی زانوهایم می‌افتی. ساکت می‌شوی.
جیغ می‌کشم و زار می‌زنم. به موهایم چنگ می‌زنم. دست خودم نیست. نمی‌توانم تحمّل کنم. می‌دوم سمت جعبه قطاب. وارونه‌اش می‌کنم روی میز. دستهایم می‌لرزند. می‌خواهم بخورمشان. همه را!
او تکانم می‌دهد. بیدار می‌شوم. او توی پتو بغلم می‌کند. زار می‌زنم. دستهایم را می‌اندازم دور گردنش. با او یکی می‌شوم. عطر تن اوست که همه جا را پر می‌کند.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 مرجان 6662 1393-02-29 11:22
واقعا لذت بردم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی