پرینت

علی باقری-اکیپ جنگ

نوشته شده توسط علی باقری. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

اکیپ جنگ
سربازانم دو کله تاس بودند با کفش های چینی دوزاری .جنگ را تازه شروع کرده بودیم. در همان گیر و دار صاحب آندو سرباز شدم.شاید جنگ را شروع کردم تا فرمانده باشم.نیاز نبود دلیل قانع کننده ای برایش بیاورم.اولین بازی بود که قواعدش را من تعیین می کردم.
تانکی از میان کوچههای ویرانه میگذرد.هرچه سر راهش باشد له میکند.به راحتی قورت دادن کیک خامهای آدمها و ماشینها را زیر تسمههایش میگیرد.به هر کجا که دلش بخواهد شلیک میکند.پدر از جلوی تلویزیون بلند میشود تا قلیانش را چاق کند.من هنوز محو قدرت نمایی تانکم.مادر میرود جلوی تلویزیون تا شبکه را عوض کند.اعتراض میکنم ولی گوشش بدهکار نیست.
توی رختخواب غلت میزنم.خوابم نمیبرد.سوار تانک میشوم.جلوی خانه مان پارکش کردهام.کوچهها را یکی یکی پشت سر میگذارم تا به مدرسه برسم.تمام ماشینها و موتورهای توی مسیر را له میکنم.تانک از در مدرسه داخل نمیشود.دیوار مدرسه را خراب میکنم.چرخی توی حیاط مدرسه میزنم.بچهها کف وسوت میزنند.راه را برای قهرمان خود باز می کنند.لولهی تانک را سمت دفتر مدرسه میگیرم.معلمها وناظم و مدیر آنجایند.شلیک میکنم.نصف مدرسه خراب میشود.بچهها هنوز هم کف میزنند.
دو طرف جنگ به سادگی شکل گرفت بی هیچ دلیل خاصی که بتوانیم از آن سردر بیاوریم.هر دو گروه صاحب یک تانک بودیم.نقشهی تانک از من بود.برای اینکه تانک داشته باشیم فرمانده باید دستانش را عین عقاب باز میکرد و روی دوش سربازها میگذاشت.وقتی هدف  شناسایی میشد و موقعیت کاملا آماده بود.فرمانده دستور شلیک میداد.با دو دستش به سربازها آویزان میشد.بعد با یک جست سریع جفت پاهایش را به طرف مقابل میزد. کار سادهای بود.اما باید دور از چشم ناظم دست به کار میشدیم.
بعد از ظهر ملایم پاییز بود.آفتاب پس کلههامان میخورد.حیاط پر از بچههایی بود که عین دستههای گنجشک از این طرف به آن طرف میرفتند.از ناظم خبری نبود.احتمالا داشت توی دفتر چای میخورد.شاید هم مشغول تنبیه یکی از بچهها بود. فرصت خوبی بود.تانک ها را سرهم کردیم. از هم دور میشویم.هر کدام گوشهای از حیاط لای بچهها پنهان میشود.دستور تجسس و شناسایی را صادر میکنم.تانک دوره میافتد.سایههامان دست کمی از سایه یک تانک نداشت .همین احساساتم را ارضا میکرد.هدف شناسایی میشود.درست پشتسر آنها هستیم.دستور شلیک.گلوله دقیقا به هدف میخورد.
 فرماندهی دشمن به شدت روی زمین میافتد.از جایش جم نمیخورد.حتی یک آخ هم نمی گوید.خون عین آب هندوانه  از سرش جاری شده بود.ماتم برد.مغزم عین گچ هایی که معلم به سمتمان پرت می کرد توی سرم افتاده بود .مقصر خودش بود.جنگ را شوخی گرفته بود.ما بین حلقه ی بچهها که هرلحظه ضخیمتر میشد گیر افتاده بودیم.ناظم سراسیمه صف بچهها را درید.زخمی را از روی زمین برداشت.بیشتر از من ترسیده بود.چشمانش بین آنهمه چهره دودو میزد.لحظهای  به خودش آمد .ناگهان مثل  دیوانهها فریاد کشید:کار کدوم سگ پدری  بودههه؟.یکی از سربازانم خودش را خیس کرد .دیگری  رنگش عین کاغذ کاهی شده بود. تردید از نگاهش میبارید.میزند زیر گریه و طوری که انگار ناظم هیپنوتزمش کرده باشد با انگشت اشاره مرا  نشان داد.
توی دفتر مدیر منتظر پدرم هستم تا پروندهام را دستش بدهند.مدیرمی آید بالای سرم و لیچار بارم میکند. وقتی از فحش دادن خسته می شود برای رفع خستگی میزند  پس گردنم . بعد سمت میزش میرود. باز کلی فحش بارم میکند.حوصله ی حرف هایش را ندارم.از لای نردههای پنجره چشمم میافتد به آسمان.هواپیمای جتی پشت سرش یک قطار پنبهای جا میگذارد.سوار هواپیما میشوم واز دست مدرسه  فرار میکنم.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی