پرینت

مینا حسین‌نژاد-برايم قصه بخوان شازده

نوشته شده توسط مينا حسين‌‌نژاد. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

برایم قصه بخوان شازده



سلام شازدهٔ عزیز‌تر از جان. سلام خانهٔ تپه‌های قیطریه. سلام آنا (۱). سلام ژان (۲).
این آخرین نامهٔ من است برای تو. آخرین پاکت. آخرین تمبر. کاش کبوتر سفید جَلد نامه بری داشتم تا کاغذ را گره می‌زدم به پا‌هایش و روانه‌اش می‌کردم به سمت تو.
این آخرین نامه را در جواب نامه‌های سفیدت می‌نویسم. در جواب کاغذهای سفید توی پاکت که فقط یک کلمه روی هرکدام نوشته شده بود: why؟
شازده جان من نشستم پشت پنجره اتاق، همه زمستان را تنهایی گریه کردم برایت. اینجا- بندر مارسی- از خود پاییز تا خود بهار می‌بارد. ابرهای سیاه و خیس و بزرگ پایین می‌آیند تا روی شیروانی خانه‌های ساحلی. مو‌هایم، لباس‌هایم، اسباب و اثاثیهٔ چوبی اتاقم همیشه نمناک است از شرجی هوای بندر. کار زیادی ندارم. ترم جدید را ثبت نام نکردم. همهٔ اساتید دانشکده از پیشرفت تحصیلی‌ام نا‌امید شده‌اند. تامی - هم خانهٔ جدیدم- فکر می‌کند من دچار غم غربت شده‌ام. می‌گوید پول ثبت نام ترم جدید را یک بلیط یک سره بخر و برگرد خانه‌ات. می‌گویم کدام خانه؟ می‌گویم من خانه‌ای ندارم.
شازده جان، از کجای قصه برایت بگویم تا جواب بی‌جوابی‌های تو را بدهم؟ از اول یا وسط یا آخرش؟ من قصه بافتن را خوب بلدم.
شازده جان، من و تو چه خوب یاد گرفته بودیم هرشب دور از چشم آقا جان- شاه شاهان- و خانم جانت، دور از چشم خواجه‌ها و سوگلی‌های فضول، کنار گوش هم هزار و یک شب ببافیم. چقدر خوب می‌توانستیم همدیگر را بغل کنیم، صورت‌هامان را توی گودی شانه‌های هم قایم کنیم و هیچ چیز را نبینیم. من یادم رفت شازده. اولِ قصه را یادم رفت. یادم رفت که ریشه‌ام را یک سرباز فراری ایرانی توی دل یک زن فرانسوی گذاشت و رفت. یادم رفت بی‌بته بودم، بی‌شناسنامه بودم، بی‌اسم بودم. یادم رفت آقا جان تو- شاه شاهان- من و مادر را توی آن دو اتاق بزرگ کنار حیاط جا داد. توی عمارت قیطریه که پر از قبر و درخت پرتقال و پچ پچ زن‌ها بود. من شدم هم بازی شازده. مادر شد معلم فرانسهٔ شازده و دختر‌ها.
حالا وسط قصه را می‌گویم. ۱۷-۱۶ سالگیمان. ژان. آنا. چقدر توی آن سینماتِک کوچک کنار بلوار فیلم دیدیم. چقدر نوشتیم و پاره کردیم. چقدر ژست گرفتم و عکس گرفتی. چقدر دنبال آرشیو کایه دو سینما گشتیم و پیدا نکردیم و پیدا کردیم و مادر خواند و ترجمه کرد و ما با دهان باز حظ بردیم.‌‌ همان موقع‌ها بود که آناکارینا را
دیدیم. آن نگاه یخ زده و خیره شدن‌ها و پرسه‌هایش را. دختر بچهٔ فیلم‌های ژان که زن کاملی بود.‌‌ همان که ژان را تبدیل به یک فیلمساز جهانی کرد. از‌‌ همان موقع، اتاق‌هامان توی عمارت، روزنامه دیواری شد با عکس‌ها. تو شدی ژان لعنتی و من شدم آناکارینای لعنتی‌تر. تو عینک بزرگی می‌زدی و من موهام را چ‌تر می‌کردم تا روی چشم هام
سال بعدش هر دو، رشتهٔ سینما را توی آن دانشکدهٔ کوچک قبول شدیم.‌‌ همان دانشکده‌ای که توی آن خیابان است که یک ورزشگاه معروف دارد.‌‌ همان خیابان که خالی و خلوت است همیشه.‌‌ همان که پر از دیوار است و اردیبهشت ماه یاس بنفش شره می‌کند از روی دیوار‌ها.
مگر قرار نبود من آناکارینا شوم و تو‌‌ همان ژان لوک قدیمی و محبوب من؟
تو زیر قرارمان زدی. فیلم و سینما دلت را زد. شاید هم به رگ غیرت شازده ایت برخورد. شاید توی دلت گفتی: «شازده و این جلف و جفنگ بازی‌ها! شازده و مطربی! شازده و آرتیست بازی! سوغاتی بی‌مایهٔ فرنگ، سینماتوگراف، ارزانی خودشان! ما توی برج و باروی خودمان ملیجک داریم و کریم شیره‌ای! یک پا نمک است لامصب! مثل قند و نبات شیرین سخن است! جمع کنید این قرشمال بازی‌ها را! جلاد!»
شازده جان، تو می‌خواستی من بشوم سوگلی خوش آب و رنگ و تو هم بشوی شازدهٔ مغرور. توی خیالت من را فرستادی قاطی زن‌های حرمسرا و خودت نشستی روی صندلی جواهر نشان و سبیل هات را تاب دادی. آخر آناکارینا که چارقد سر نمی‌کند، پشت دیوارهای بسته و قاطی خواجه‌ها و زن‌های سن و سال دار حسود وول نمی‌زند. آناکارینا می‌نشیند روی پرده سینما و سیگار می‌کشد، ژست می‌گیرد جلوی عکاس‌ها و مدل می‌شود. چرا این طور شد شازده؟ عینکت کجا رفت؟ ژست کارگردانی‌ات؟ حرف‌های گنده گنده‌ات که کلمه می‌شدند روی میز و صندلی‌های آن کافهٔ مثلا پاریسی یا تی‌تر می‌شدند و می‌پریدند روی جلد مجله‌ها؟ این همه نقشه کشیدیم و قصه ساختیم که آخرش من بشوم سوگلی تاج الملوک و تو بشوی شازده؟ این همه رویا بافتیم حالا همش را بشکافیم؟ تو که می‌دانی سوگلی‌ها مثل عروس‌های بزک کرده فقط یک شب قشنگ هستند، سرخ و سفید هستند، مغرور هستند، کم حرف هستند؛ بعد می‌شوند‌‌ همان زن سیاه سوختهٔ وراجی که از صبح تا شب توی مطبخ هی می‌ساید و هی می‌ساید.
شازده، حالا همین روزهاست که بین ما دارد همش جدایی می‌افتد. دیوارهای برج و باروی تو بالا می‌رود و من را به خودش راه نمی‌دهد. ملامتم می‌کنی، ریشخندم می‌کنی. چشم‌های پدر‌ها و پدربزرگ‌ها و شاه و شاهزاده‌های عصبانی می‌نشیند توی چشم‌هایت، زبان نیشدار و خاله زنکی مادر‌ها و مادربزرگ‌ها و همهٔ فخرالملوک‌ها وتاج السلطنه‌ها می‌نشیند توی دهانت.
حالا ۲۷ ساله هستیم من و تو. مادر مرده است.‌‌ همان خانم معلم فرانسوی بچگی هات. آخر قصه را تو بهتر از من می‌دانی. من با چمدان و بلیت توی دستم به سمت در بزرگ باغ می‌رفتم، تو توی چارچوب پنجرهٔ اتاقت نگاهم می‌کردی. خانم جانت صدای نوار را تا آخر بلند کرده بود. عاشیق‌ها دو تار می‌زدند و تو نگاه می‌کردی به چمدان و من می‌رفتم و عاشیق‌ها چه خوب می‌زدند شازده. چقدر صدای فریادهای آقاجانت بلند بود. مرده‌های توی قبرستان باغ از خواب پریدند و با عاشیق‌ها خواندند. آقا جانت انگشت اشاره‌اش را به سمت من تکان می‌داد و می‌گفت: باید برود وقتی که یکسال است مادرش مرده و دیگر شازده و دختر‌ها فرانسه را مثل بلبل می‌خوانند و من نان مفت به کسی نمی‌دهم. شازده تو به من می‌گفتی بمان و بمان را با فریاد نمی‌گفتی، با چشم هات می‌گفتی و من می‌خواستم بروم بروم بروم چون ریشه‌های سفت آبا و اجدادی تو منِ بی‌ریشه را ریشه دار و تاریخ دار نمی‌کرد. تاریخ من بی‌شکل و رنگ بود و تاریخ تو هزار شکل و هزار رنگ. پشت تو و تاریخت هفتاد نسل شاه خوابیده بود. پشت هر مردی که توی شهر تو‌زاده می‌شود یک شاه خرناسه می‌کشد و یک حرمسرا زن پچ پچ می‌کند و نجوا می‌کند و گوش را کر می‌کند. هر مردِ شهر تو خودش یک پا شازده است، پر از الم تلم و فریاد است، صاحب یک قبرستان و چند سوگلی آفتاب-مهتاب ندیده است.
شازدهٔ عزیز‌تر از جانم، آخر چطور بگویم که من نمی‌خواهم، که نمی‌توانم، که من دلخوش قصه‌هایمان بودم. بروم کجا شازده که عکس چشم‌های پر حرف و دهان ساکتت یادم برود. اگر بیایم پیشت که قصه‌مان تمام می‌شود. من سوگلی یک شبه بودن را تاب نمی‌آورم. ریشه‌های تو توی تن من جا نمی‌شوند، من را پابند خانه و کاشانه‌ات نمی‌کنند، زبان درازم را کوتاه نمی‌کنند. من از شکل جدید تو که هیچ شبیه شکل بچگی‌هامان نیست می‌ترسم. از دیدن قیافهٔ خانم جانت که چمباتمه زده کنار پنجرهٔ آسایشگاه و هی زرد می‌شود می‌ترسم. شنیده‌ام دکتر شده‌ای، دکترای تاریخ گرفته‌ای، توی دفتر وزیر کار می‌کنی و همهٔ آدم‌های بی‌تاریخ را می‌فرستی به یک ناکجا آباد. با لیسانس سینمایت چه کردی؟ کجا گم و گورش کردی؟ خاکش کن توی یک قبر، زیر درخت‌های پرتقال عمارت قیطریه. عکس‌های یادگاری و آرشیو روزنامه‌هایمان را بریز تویش و سنگ قبر را محکم کن. رویش بنویس آناکارینا... تولد... وفات...
خانهٔ تپه‌های قیطریه، درخت‌های پیر پرتقال، گورستان و باغ و علف‌های هرزی که کنده نمی‌شوند از لای قبر‌ها. صدای هزار زن که نشسته‌اند توی منافذ دیوار و پچ پچ می‌کنند. سوگلی‌هایی که توی آینه کاری سقف اندرونی می‌چرخند و به صورت پیر و زشتشان دست می‌کشند و زیرلب می‌خوانند و خواجهٔ ترک هم با آن‌ها می‌خواند: یالان دِ... یالان... نمی‌خواهم شازده. نمی‌توانم.
تو می‌گفتی ما که محکوم شده‌ایم به این تباهی و تنهایی روز‌ها، تقاص چه چیز را داریم پس می‌دهیم؟ من به تو می‌گویم که تو تقاص تاریخت را پس می‌دهی من تقاص بی‌تاریخی‌ام را. تو تقاص خون رنگی رگهای مردگان شهرت، تقاص جلاد و آن تیغ کندش، تقاص خشم پدرت. من تقاص تن بی‌ساقه‌ام، تقاص تن هرجایی و بی‌شناسنامهٔ مادرم.
چمدانم را جمع می‌کنم. هر سال از یک شهر ساحلی دیگر سر می‌آورم. خالی شده‌ام. هیچ و پوچ شده‌ام. کجا می‌شود به آرامش رسید؟ کجا می‌شود قرار گرفت و آرام بود؟ حالا از همهٔ من فقط تو مانده‌ای و قصه‌های عمارت قیطریه و فریاد عاشیق‌ها. قبر را بکن شازده. می‌گویند خاک آدم را آرام می‌کند. می‌گویند خاک آدم را به خودش می‌خواند.‌ای من به فدای تو شازده جانم.........................


باقی بقایت – جانم فدایت

 

________________________________________
۱.     ژان لوک گدار- فیلمساز موج نوی سینمای فرانسه
۲.     آناکارینا- همسر ژان لوک گدار و بازیگر برخی از آثارش

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی