پرینت

برف‌های عمیق-علیرضا محمودی ایرانمهر

نوشته شده توسط علیرضا محمودی ایرانمهر. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

برف‌های عمیق



دو سال بعد از مرگ دخترم، وقتی داریم از تپه بالا می‌رویم برف‌ها به سرعت زیر پای‌مان آب می‌شوند. تمام دیشب‌ برف باریده بود. پایین تپه پوتین‌های‌مان توی برف فرومی‌رفت و برآمدگی سفید رو به روی‌مان نرم و تازه و یکدست و وسوسه انگیزی بود. راه که افتادیم هوا آفتابی شد. برف‌ها آب شدند و میان سبزه‌های شیب دامنه فرورفتند. آن بالا هوا آن‌قدر گرم شده بود که هر دو کلاه‌های پشمی‌مان را برداشتیم. من روسریم را هم باز کردم و گذاشتم باد موهایم را تکان دهد. روی سبزه‌های خیس دراز کشیدیم و او گفت صدای حشرات را زیر خاک می‌شنود. روژ صورتی روی لب‌هایم را مکیدم. مزه‌ای شکلاتی داشت. به سمت تپه‌ی برفی که می‌آمدیم لب‌هایم را با روژ چرب کرده بودم که در سرما ترک نخورند، حالا صورت‌مان داشت در آفتاب برنزه می‌شد. تابستان پارسال که برای اولین بار او را دیدم پیراهنم از عرق خیس بود و موهایم زیر روسری به پشت گردنم می‌چسبید. او در کافه‌ی انتهای آن خیابان فرعی منتظرم نشسته بود. یک هفته قبل اتفاقی در چت‌روم با هم حرف زده بودیم. به سمت انتهای خیابان که می‌رفتم چشمانم را ‌بستم. گرد و خاکی که با باد گرم در هوا می‌پیچید، دامن مانتو را دور ساق‌هایم تکان می‌داد. توی کافه ناگهان فهمیدم صورت‌اش آن قدر ساده و عادی است که می‌تواند به نامنتظره‌ترین شکلی غافل‌گیرم کند. مثل صورت ساده‌ی کریستال فروشی که وقتی هفت ساله بودم برای اولین بار عاشق‌اش شدم و می‌توانست با کارت‌ها عکس‌دار معجزات کوچکی انجام دهد یا مادر بهترین دوست کلاس سوم‌ام که همیشه می‌خندید و شیرینی گردویی‌های خوشمزه‌ای درست می‌کرد و تابستان سال بعد خودش را از طبقه‌ی هفتم مجتمع به پایین پرت کرد.
توی کافه پشت میزی که کمی بلندتر از حد انتظار بود برای هم فال قهوه گرفتیم و من در صورت کاملا معمولی او دماغ شگفت‌انگیزش را کشف کردم. حرکت نامحسوس لبه‌های بیرونی دماغش می‌توانست هر چیزی را که او می‌خواست پنهان کند، آشکار سازد، چون کارت‌هایی که در هفت‌سالگی برایت پیشگویی می‌کنند. از کافه که بیرون آمدیم رعد و برق به جای باد داغ غافل‌گیرمان کرد. باران تندی گرفت، با هم دویدیم و قبل از آن که به سر خیابان برسیم خیس شده بودیم. مدتی بعد متوجه شدم او غیر از دماغ پیشگویانه‌اش تردستی‌های دیگری هم بلد است و مثلا می‌توانست باران بسازد. هفته‌ی بعد از اولین ملاقات‌مان در آن کافه با میزهای بلند، روی نمیکت پارک ملی مرغابی‌های گرمازده‌ی استخر را تماشا می‌کردیم که قطره‌ی آبی روی دماغم افتاد و بعد بوی خاک نمناک از باغچه‌های خشک پشت سرمان بلند شد. فردایش رفتیم کنار دریا. شب گرم و دم کرده ای بود. صبح که پرده‌های اتاق را کنار زدم دیدم ساحل ماسه‌ای گسترده‌ی رو به روی هتل، باران خورده و خیس‌ است. پایین پنجره‌ی اتاق‌مان برگ‌های پهن نخل‌های تزئینی و پیاده‌روهای بتنی خیس بودند و در آفتاب تازه‌ی بعد از باران برق  می‌زدند. سه شب بعد تنها روی تختخوابم دراز کشیده بودم و به صدایش در تلفن گوش می‌کردم که نور رعد را از پشت پرده‌ی اتاقم دیدم و بوی نم باران اتاق را پر کرد. همان موقع با او شرط بستم اگر می‌تواند کاری کند، پس‌فردا ساعت سه و نیم عصر باران بیاید. در روز موعود که بیدار شدم آسمان باز و پرنور و بی‌پایان بود و من با عینک آفتابی و مانتوی نخی کرم رنگ‌ سر کارم رفتم. اما نزدیک ظهر ابرها از سمت غرب آمدند، باد نمناکی وزید و ساعت یک و نیم نم‌نم باران شروع شد، تا بعد از ظهر گهگاه می‌بارید و پنجره‌ی اتاقم را توی آژانس خیس می‌کرد.
من فقط یک بار در زندگی‌ام سعی کرده‌ام باران بیاورم،آن هم وقتی هفت سالم بود، درست همان زمانی که عاشق آن مرد کریستال فروش و معجزات کارتی‌اش شده بودم. تابستان خشک و غبار آلودی بود و برای تعطیلات رفته بودیم شهر مادربزرگ که خانه و حوض و حیاط و همه‌ی درختان‌ آن در دامنه‌ی کوه‌ی بلند بود. مادر بزرگ می‌گفت اگر آن سال باران نیاید، علف‌ها خشک می‌شوند و بزغاله‌هایی که با آن‌ها بازی می‌کردم، می‌میرند. ما هر بعد از ظهر پیش از غروب خورشید روی پشت بام می‌رفتیم و چیزهایی را که مادربزرگ می‌گفت تکرار می‌کردیم و منتظر می‌ماندیم تا ابرها در آسمان ظاهر شوند. آن سال تا آخر تابستان باران نیامد و پیش از بهار مادر بزرگ مرد. بعدها شنیدم بعضی‌ها قبل از این که برای آمدن باران دعا بخوانند پنهانی احتمال باریدن باران را از هواشناسی استعلام می‌کنند و یکی دو روز قبل از آن کار خود را شروع می‌کنند. اما مادربزرگ فقط می‌توانست با مهره‌های تسبیح‌اش سرنوشت را پیشگویی کند و وقتی روی پشت‌بام دعا می‌خواند واقعا انتظار داشت ابرها در افق ظاهر شوند.
آن روز ساعت سه و نیم پنجره‌ی آژانس را باز کردم ،به نم‌نم واقعی باران نگریستم و به او تلفن زدم تا بگویم شرط را برده است. هر دو خندیدیم و او گفت حاضر است هر روز دیگری که خواستم برایم باران بسازد. گفت یک روز جیپ دوستش را امانت می‌گیرد و با هم وسط صحرا می‌رویم و او باران می‌سازد و مثلا روی تپه‌ای شنی می‌ایستد و دستانش را بلند می‌کند و آسمان پر از ابر می‌شود و باران روی ماسه‌های خشک و پوک می‌بارد. حتا اگر این کار را می‌کرد تعجب نمی‌کردم، ولی نه برای همه‌ی باران‌هایی که تا آن روز باریده بود. از روزی که آن مرد سفیدپوش توی پاگرد راه‌پله‌های بیمارستان سعی کرد بگوید دخترم مرده، فهمیدم دیگر هیچ اتفاقی نمی‌تواند در جهان عجیب باشد. وقتی برای آخرین بار دخترم را نشانم دادند، تکه برگ خشکی لای موهایش مانده بود. دست کردم لای موهایش و آن را برداشتم و کشوی فلزی را سرجایش برگرداندند. احتمالا وقتی آن وانت آبی جلوی در اصلی مدرسه به او زد و توی باغچه‌ی کنار خیابان پرتش کرد، آن تکه برگ لای موهایش گیر کرده بود. دو ماه مانده بود که هفت سالش تمام شود. همان سنی که من برای اولین بار عاشق شدم، معجزه‌ی کارت‌های عکس‌دار را دیدم و سعی کردم روی پشت‌بام باران ببارانم. اگر دختر آدم مرده باشد دیگر هیچ چیز در جهان عجیب نیست، حتا اگر روی شن‌های داغ کویر باران ببارد. وقتی می‌خواستم از شوهرم جدا شوم یک سال برای گرفتن دخترم از او جنگیدم. هر چه را که می‌توانستم بخشیدم و باقی مانده‌ی آن را به وکیل دادم که سرپرستی دخترم را برای همیشه بگیرم. دوست نداشتم وقتی بزرگ شد از افسردگی توجیه‌ای برای خشم‌هایش بسازد و مثل پدرش هربار عصبانی می‌شود چاقویی بردارد و تهدید کند که خودش را می‌کشد. دخترمان را که دفن می‌کردیم، پدرش سر قبر او ایستاده بود و بدون آن که کسی را تهدید کند فقط گریه می‌کرد. وقتی داشتیم از قبرستان برمی‌گشتیم آسمان آفتابی و پر نور بود. آخر پاییز بود و سپیدارهای بلند در امتداد جاده لخت بودند. تنه‌‌سفید درختان در نور روز برق می‌زد و آسمان در میان شان آبی‌تر بود. ناگهان یادم آمد دخترم چه قدر سیب زمینی‌های سفت شده‌ی لای ماکارانی را دوست دارد و برای اولین بار بعد از مرگ دخترم از ته دل گریه کردم.
همه‌ی این ماجرا را پارسال، وقتی روی ماسه‌های نمناک کنار دریا نشسته بودیم برای او تعریف کردم. باد خوبی از سمت دریا می‌وزید و ابرهایی را که تمام شب روی ساحل باریده بودند به سوی کوه‌های بلند پشت سرمان می‌راند. ماسه‌های اطراف‌مان کم‌کم گرم می‌شدند و بخار می‌کردند. همان روز هم اگر او می‌گفت می‌تواند هر وقت بخواهم برایم باران بسازد، تعجب نمی‌کردم. آخر هیچ چیز در دنیا عجیب نیست. از حرکت لبه‌ی بیرونی پره‌ی دماغش می‌توانستم درک کنم چه قدر دوست دارد غافلگیر کننده به نظر آید. باریدن باران خوش‌حالش می‌کرد. مثل آن کریستال‌فروش شعبده‌باز که از شگفت‌زده کردن دختری هفت ساله دلش غنج می‌رفت و درست درآمدن پیش‌بینی هواشناسی بعد از دعای باران. حالا بعد از یک سال که داشتیم با هم از تپه‌ی سفید بالا می‌رفتیم شعبده بازی‌های بیش‌تری از باریدن باران داشتیم، مثلا می‌توانستیم همه برف‌های روی تپه را آب کنیم. روی سبزه‌های خیس که دراز کشیده بودیم، من احساس کردم او الان می‌خواهد بگوید صدای حشرات زیر زمین را می‌شنود. آفتاب گرم‌مان می‌کرد. بلند شدیم و دیدیم آن سوی تپه گودال‌هایی است که برف زیادی توی‌شان باقی مانده. از شیب چمن‌زار پایین رفتیم و توی یکی از گودال‌ها پریدیم. برف تازه و نرمی بود و از این که پوتین‌های‌مان در برف‌های عمیق فرومی‌رود خوش‌مان می‌آمد.

علیرضا محمودی ایرانمهر

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 مریم رضوی 1392-05-28 20:11
و تصاویر این داستان توانست آن قدر ساده و عادی ؛ به نامنتظره‌ترین شکلی غافل‌گیرم کند.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی