پرینت

به نظرِ تو چي؟-آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدني‌پور. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

به نظرِ تو چي؟


دستهام را گذاشته بودم تويِ جيبم و همين‌جوري قدم مي‌زدم. نه اينكه فكر خاصي تويِ مغزم باشد، نه، فقط قدم مي‌زدم. كنارِ پياده رو، يك نفر بساطِ فيلم برپا كرده بود. نيم نگاهي انداختم و رد شدم.حال و حوصله‌ي اينكه بنشينم كلي فيلمِ مزخرف را يكي يكي رد كنم تا شايد اتفاقي (يكهو) به فيلمي برسم كه مدتها دنبالش بوده‌ام را نداشتم. رفتم تويِ پارك و رويِ يك نيمكت نشستم. تويِ اين پارك، معمولا نيمكت خالي گير‌آوردن كارِ سختي است، اما در آن ساعتِ روز، معمولا افرادِ خاصي با مقاصد خاصي به پارك مي‌آيند، فقط. همين‌طوري بي‌خودي رويِ نيمكت نشسته بودم، تكيه داده بودم عقب و چشم‌هايم يك جايي، دورترها، ميانِ قطراتِ آبي كه در حالِ سقوط رويِ صورتِ حوض بودند، همان جاها گم شده بود.يك دفعه احساس كردم دستي به شانه‌ام خورد، سرم را برگرداندم، دست نبود، چيزِ ديگري بود، سرم را بالا بردم، يك كلاغِ بزرگ از رويِ شاخه‌اي كه بالا سرم بود، پر زد و آمد جلويم نشست. يك بارِ ديگر به شانه‌ام نگاه كردم، يك بارِ ديگر به كلاغ. كلاغ، مثلِ يك كپه آشغال، زل زده بود بِهِم. اخم كردم، تكان نخورد. خنديدم، تكان نخورد. با هزار زحمت نيم خيز شدم، تكان نخورد. گاه گاهي سرش را اين ور آن ور مي‌كرد و باز ميخ مي‌شد تويِ صورتم. حال و حوصله‌ي كشف رمز نداشتم. ترجيح دادم بي‌خيالِ كلاغ بشوم. شدم. كلاغه نشد. گفتم به من چه؟ به خودش مربوط است. بلند شدم و رفتم. از پارك زدم بيرون. تازه يادم افتاده بود كه چرا از خانه بيرون آمده‌ام. تازه يادم افتاد اتفاقي را كه نيم ساعت پيش افتاده بود. وسطِ پياده‌رو، چند تا چاله‌ي كوچك پشتِ هم بود، نزديك بود بيفتم. نيفتادم. دستهام هنوز تويِ جيبم بود. مشغولِ مرورِ اتفاقِ افتاده شدم. هر جور كه حساب مي‌كردم، حق با من بود، مثلِ هميشه. از جلويِ يك مدرسه رد مي‌شدم. پسرهايِ ده-دوازده ساله، با بيشترين سرعتي كه در توانشان بود، از مدرسه بيرون مي‌زدند. كمي آن‌طرفتر، در دسته‌هايِ سه تا پنج نفره، همان پسرها را ديدم كه درحالِ كتك كاري‌اند. من نمي‌دانم اين چه مرضي است كه پسرها دارند؟ بدونِ استثناء هر روز اين تصوير را مي‌بينم. يكي به يكي ديگر لگد مي‌زند و در مي‌رود. يكي از دور، با صدايِ بلند، فحش مي‌دهد. يكي، يكي ديگر را خوابانده زمين و به شيوه‌ي خاصي سعي مي‌كند گردنش را بشكند. ذله مي‌شوم از ديدنِ هرروزه‌يِ اين تصاوير. ديگر نزديكِ خانه شده‌ام، اما هنوز مرورِ اتفاقِ پيش آمده را تمام نكرد‌ه‌ام. آن طرفِ خيابان يك دكه هست، مي‌روم آن‌طرف، تيترِ روزنامه‌ها را سرسري نگاه مي‌كنم، تيترِ روزنامه‌هايِ ورزشي را هم نگاه مي‌كنم، از فروشنده مي‌پرسم: سلام، خسته نباشي، مجله فيلم نيومده؟ اصلا نگاه نمي‌كند، زيرلب مي‌گويد: نه. خودم سري مي‌چرخانم و مجله فيلم را پيدا مي‌كنم، اما از لجم نمي‌خرم. بدم مي‌آيد از فروشنده‌هايِ بد ادا. راهم را مي‌كشم سمتِ خانه. ديگر مرور بس است. مغزم خسته شده. كليد مي‌اندازم و بالا مي‌روم. مليحه روبرويِ تلويزيون نشسته و فوتبال تماشا مي‌كند. سلام مي‌كنم. سلام مي‌كند. مي‌گويم: ببين مليحه، من هرچي فكر مي‌كنم، به اين نتيجه مي‌رسم كه حق با منه.
مي‌گويد: آره، منم همين‌طور.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی