پرینت

تاریخ قبرهای زرد-مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

تاریخ قبرهای زرد

خجسته گفت: قربانت بروم!

خجسته گفت: قوم‌الظالمین هستند این‌ها!

خجسته گفت: فقط تو بودی که تلفنت را برداشتی!

خجسته گفت: بدت نیاید‌ها! صد رحمت به قوم‌الظالمین!

 

بدم نمی‌آمد. مغزم زیر آفتاب بعد از ظهرِ قبرستان می‌سوخت و لقمهٔ نان و حلوا از عرق دستم خیس و خمیر می‌شد. چشمم را دوخته بودم به آن دوتا حفرهٔ گودی که قبرکن‌ها کنار قبر سیمین کنده بودند و گوشم صدای خجسته را می‌شنید و نمی‌شنید.

خجسته گفت: دیدی دختر‌جان! دیدی چطور شد!

و من توی دلم آرام گفتم: خجسته فقط تو می‌فهمی! فقط تو!

فقط خجسته بود. فقط خجسته مانده بود. فقط خجسته نشسته بود روبروی من، بالای قبر بدون سنگ و اسم سیمین، توی درب و داغان‌ترین قطعه بهشت زهرا که نه یک درخت داشت، نه سبزی و علف. از آن فامیل شلوغ و پر رفت و آمد بچگی، آن زن‌های چادر مشکی به سر پر ادعا، مردهای چهارشانه و قدبلند، از آن همه نوه که شماره‌شان از دست آدم در می‌رفت، از آن قربان‌سرت‌بروم‌ها، پیش مرگت‌شوم‌ها، از آن همه اسفندی که چرخانده می‌شد دور سر سیمین، ریخته می‌شد توی آتش و دودش همهٔ خانهٔ بهار شیراز را پر می‌کرد و چشم حسودهایی که می‌خواستند عزیز گرامی‌ترین نوهٔ فامیل را چشم بزنند، می‌ترکاند، از آن همه گوسفند قربانی و تخم مرغ‌های شکسته و بدخواه‌هایی که به درک رفتند، فقط خجسته نشسته بود روبروی من، با آن چشم‌هایی که توی چروک‌ها فرو رفته بود و دهان بی‌دندانی که لقمه‌ها را فرو می‌داد و یک‌ریز، می‌گفت و می‌گفت.

گفت: شب‌هایی که خانم‌بزرگ، خودش را توی خواب خیس می‌کند، کی جمعش می‌کند؟ لگن شاشش را خالی می‌کند؟ لیوان آبی که دندان‌مصنوعی‌ها تا صبح توی آن بالا و پائین رفته‌اند را می‌سابد تا آن جرم‌های زرد از دیوارهٔ لیوان کنده شوند؟ گفت، دندان‌مصنوعی‌ها را یک روز در میان می‌گذارد توی دهانش، بهانه می‌گیرد که لثه‌هایش را زخم و زیلی می‌کنند. گفت، کی صبح به صبح بیسکوئیت مادر را له می‌کند توی چایی با قاشق کوچک می‌گذارد دهانش؟ شب تا صبح کشیک می‌کشد بالای تختش تا ناغافل نصفه‌شب بلند نشود تلفن را بردارد، صدایش را نازک کند و مزاحم پیرمردهای فامیل شود؟

گفت، ذله‌ام کرده! کجا فرارکنم؟ کجا را دارم که بروم؟ من را توی جوبِ سرِ‌گذر هم راه نمی‌دهند. تازه دلم هم نمی‌آید ولش کنم به حال خودش، یک‌وقتی برای خودش کسی بود، برو‌بیایی داشت! گفت، دخترجان بین خودمان بماند‌ها، جایی درز نکند‌ها، سیمین خانم از دست خانم‌بزرگ دیوانه شد و با خودش آن‌طور کرد، خانم بزرگ که بعد از مرگ شوهر پنجمش حسابی زده بود به سرش.

خجسته هی می‌گفت خانم بزرگ، هی می‌گفت سیمین و بعد می‌گفت که خدایا آدم را این طور، آخر به شر نکن!

خجسته، خانه‌زاد خانهٔ مامان‌بزرگ بود، می‌گفتند از‌‌ همان ۱۷ – ۱۶ سالگی‌اش رفت و آمد می‌کرده به خانهٔ بهار شیراز. می‌گفتند آن‌موقع که خیلی جوان بوده فقط سالی یک‌بار می‌آمده برای خانه‌تکانی عید، بعد شده سالی‌ دو‌بار، شده ماهی‌ یک‌بار، شده هر‌هفته و حالا خجسته سال‌هاست که توی آن اتاق بزرگ ته حیاط زندگی می‌کند و مامان‌بزرگ را‌تر و خشک می‌کند و جور مامان و بابا و خاله‌ها و دایی‌ها را می‌کشد. آن‌ها که از وقتی حاجی‌بابا مرد و مامان‌بزرگ به بنگاه‌دار محل شوهر کرد، دور او را خط کشیدند و گفتند فکر‌ می‌کنیم مادرمان سرِ زا رفته آن‌دنیا و گور به گور شده. مادری که با قرتی‌بازی‌هاش پسر‌هایش را سکهٔ یک پول کند و به جای تسبیح چرخاندن و ذکر و نماز شب، فکل بگذارد و ماتیک‌قرمز بزند و جوراب‌شیشه‌ای پا کند و برای کاسب‌های محل قمیش بیاید، بشود مضحکهٔ پسرهای علاف سر‌گذر و هی تن حاجی را توی گور بلرزاند‌‌ همان نباشد بهتر است. یک خط دراز کشیدند، خودشان رفتند آن‌طرف خط و مامان‌بزرگ و خجسته را ول کردند این‌ور که همه‌اش تنهایی بود و هول و هراس توی آن خانهٔ درندشت بهار‌شیراز.

خجسته بعد از مردن حاجی‌بابا ماند پیش مامان‌بزرگ. چهار بار عروس‌شدنش را دید. دید که چطور هیچ‌مردی کنارِ او دوام نمی‌آورد. دیوانه‌شدنش را دید و سال‌های آخرِ سیمین را. عزیز‌ترین نوهٔ مامان‌بزرگ. هم‌بازی بچه‌گی‌های من.

با ماندن خجسته پیش مامان‌بزرگ، خاله‌ها توی گوش دایی‌ها و دایی‌ها توی گوش زن‌های چاق و فضولشان آن قدر پچ‌پچ کردند که خجسته هم از چشم همهٔ فامیل افتاد. گفتند که زنک لابد بی‌کس و کار است. اصلاً شاید حرامزاده باشد. خاله‌ها و دایی‌ها هی پچ‌پچ می‌کردند، «نچ‌نچ» می‌کردند، پشت دستشان را گاز می‌گرفتند که یعنی خجسته بماند ورِ‌دل ننهٔ ویلانشان بهتر است، که در و تخته خوب باهم جورند. فقط باید از این دو نفر که مثل میکروب یک مرض مسری هستند فراری بود تا دامنت را آلوده نکنند.

خجسته شوهر نکرد. پیردختر شده بود و ترشیده. می‌گفتند عشق شوهر بوده ولی از سالی که سرطان می‌گیرد و جفت سینه‌هایش را می‌برند، دیگر بی‌خیال می‌شود. مامان‌بزرگ خرج مریضی او را تا ریال آخر داد، شاید برای همین بود که خجسته ماند و نرفت و این همه سال پاسوز شد. حالا هم فقط او بود بالای قبر سیمین، روبه‌روی من که به جای پدر و مادر و همهٔ فامیل نشسته بود و برای این نوهٔ عزیز دردانه هی فاتحه‌می‌خواند و هی گریه می‌کرد.

پدر و مادر سیمین نه بالای جنازه‌اش آمدند، نه سرِخاکش. از فردای‌‌ همان روز که سیمین طلاق گرفت پدرش اول قفل‌های خانه را عوض کرد، بعد رفت ثبت احوال درخواست داد اسم سیمین را از توی شناسنامه‌اش درآورند. غیر از سیمین ۶ – ۵ تا تولهٔ دیگر هم داشت، می‌گفت یک سیب خراب بیفتد توی یک جعبه، همه را خراب می‌کند. به سیبیل سفیدش قسم خورده بود که تا روزی که نرفته توی گور، سیمین را خانه راه ندهد. زن و بچه‌ها و کل فامیل را هم مدیون کرده بود. می‌گفت بی‌خود که طلاقش نداده‌اند، خبرش به من رسیده، رفیقِ پسر گرفته.

سیمین بعد از طلاق اثاثش را جمع کرد و رفت خانهٔ بهار شیراز. من فقط عکس عروسی‌اش را دیده بودم. بابا قدغن کرده بود کسی عروسی سیمین و پسر آن آرایشگر رشتی برود، می‌گفت: یک مشت سر و کون برهنه می‌آیند، خودشان را تکان می‌دهند و نجسی می‌خورند. مامان‌بزرگ هم دعوت نداشت، فقط گفته‌بودند خجسته برود کمک، میوه بشوید و شیرینی‌ها را بچیند. سیمین عاشق رنگ زرد بود. خجسته می‌گفت برای عروسیش دکلتهٔ زرد سفارش داد. همه می‌گفتند: «واه واه»، زرد که خوبیت ندارد. آن‌قدرمادرش صورتش را کند، دکلته را برد انداخت توی چاه توالت، دزدکی از توی صندوق مامان‌بزرگ، لباس‌عروسی گیپور جوانی‌هایش را برداشت و پوشید. مامان‌بزرگ چاق و چله بود و سیمین پوست و استخوان. لباس عروس به تنش زار می‌زد. نکرد آرایشگاه برود، رنگ و لعابی به سر و صورتش بدهد، حتی موهای درازش را شانه نکرده بود. توی عکس لب‌هاش سفید بود، عین گچ‌ دیوار. من عکس عروسی را همان‌روز که رفته‌بودم خانهٔ مامان‌بزرگ تماشا دیدم، همان‌روز که خجسته زنگ زد و گفت سیمین خودش را وسط حیاط آتش زده. بنزین ریخته روی سرش و فندک زده.

مامان‌بزرگ آن روز با موهای کوتاه و به‌هم‌ریختهٔ سفید و لباس‌خواب‌ گل‌دارش از توی ایوان به او زل زده بود و قهقههٔ خنده‌اش قطع نمی‌شد. گویا خجسته حمام بوده، وقتی می‌آید حوله‌اش را توی حیاط پهن کند، می‌بیند و یک‌بند جیغ می‌زند. همهٔ چربی تن سیمین آب شده بود و زمین ریخته بود. شده بود یک گلولهٔ کوچک سیاه، کف حیاط که باد خاکستر‌هایش را این‌طرف و آن‌طرف می‌برد. سی‌و چند سالش بود. جنازه‌اش را تشییع نکردند. تابوتش را کسی سرِ شانه‌اش نگذاشت، بدود توی خیابان بهار‌شیراز، بگوید: «الله‌اکبر» و بقیه هم بلند جواب بدهند: «الله‌اکبر». زن‌ها چادرمشکی خاویاری را نکشیدند روی صورتشان، دم‌به‌دم ضعف نکردند، ولوِ خیابان نشدند و آن صورت‌های سرخ را ناخن نکشیدند. مرد‌ها سیاه نپوشیدند، ته‌ریش نگذاشتند، انگشت شصت و اشاره‌شان را فشار ندادند روی چشم‌ها، شانه‌های پهنشان بلرزد و کمر‌هاشان هی خم و خم‌تر شود. من خم شدم وسط حیاط یک پارچهٔ سفید انداختم روی آن گوشتِ سیاه شده و مچاله و خاکسترهایی که پخش می‌شد توی هوا. مردی توی بی‌سیم دستش که خش‌خش می‌کرد، حرف می‌زد و خجسته از این اتاق به آن اتاق می‌دوید دنبال شناسنامه و کارت و اثاث سیمین و هی سکندری می‌خورد و دوباره بلند می‌شد و دور خودش می‌چرخید. زن‌های همسایه‌ای که پنجرهٔ خانه‌شان رو به حیاطِ خانهٔ بهار‌شیراز باز می‌شد، یواشکی پرده‌های گلدار پنجره را چادر کرده بودند دور سرشان و هی کله می‌کشیدند توی حیاط و هی سرشان را می‌دزدیدند، مثل دیدن صحنه‌های ناجورِ یک فیلم که خوبیت ندارد ولی فضولی چاره‌ای نمی‌گذارد. لابد هی لب‌هاشان را دندان می‌گرفتند و هی توی دلشان می‌گفتند: «استغفرالله» و فوت می‌کردند به خانه و زندگیشان و خدا را شکر می‌کردند که لکه‌ی‌ننگ پاک شد و دیگر کسی نیست تا مردهای شکم‌گنده و پسرهای درازشان را هوایی کند.... شکر. شکر. خدا را شکر.

خجسته گفت: قربانت بروم! فقط تو بودی که تلفنت را برداشتی، هیچ‌کس آن بی‌صاحاب‌مانده‌اش را جواب نمی‌داد!

گفت: بدت نیاید‌ها! قوم الظالمین هستند! جنازهٔ گدای یهودی را هم آدم ببیند می‌رود گوشهٔ تابوتش را می‌گیرد، چه برسد به سیمین‌خانم که هم‌گوشت و خونشان بود، از خودشان بود. نیامدند یک فاتحه و دو خط قرآن بخوانند و یک چلو به همسایه‌ها بدهند. شب اول قبر، مرده خوف می‌کند، خدا خوشش نمی‌آید.

خجسته نگفت که سیمین، ساعت‌ها کنار استخر می‌نشسته و سیگار دود می‌کرده و لابد به عکس لرزان خودش توی آب زل‌می‌زده. نگفت پا به پای مامان‌بزرگ تریاک می‌کشیده، نصفه‌شب‌ها در اتاقش را باز می‌گذاشته تا آن پسر تازه‌بالغ که پشت لبش هم به زور سبز شده‌بود از روی درِ حیاط بپرد و بدود توی اتاقش و وقتی پسر رفت، می‌آمده توی حیاط و صدای هق‌هق گریه‌اش، خواب همسایه‌های فضول را می‌پرانده.

خجسته گفت: دیدی سیمین‌خانم جانم چطور شد! دیدی خانم بزرگ دیوانه‌اش کرد!

گفت: قربان‌سرت بروم، آقا جانت بو نکشد؟! شوهرت نفهمد سه طلاقه‌ات کند؟ آخر آمده‌ای اینجا چکار؟ تو که می‌شناسیشان!

 توی دلم گفتم: خجسته جان! فقط تو می‌فهمی!

خجسته گفت: بمیرم برایت!

گفت: آخ این‌طور، زل زل که به آدم نگاه می‌کنی یاد نگاه‌های خانم بزرگ می‌افتم، آن‌موقع که جوان بود، آن موقع که می‌خواست خودش را توی استخر حیاط غرق کند. جیغ زدم. همسایه‌ها حیاط را پر کردند. نجاتش دادند. کاش نمی‌دادند. الان طناب‌پیچش کرده‌ام به تخت. زورش زیاد شده، به حال خودش باشد یک محله را روی سر آدم‌هاش خراب می‌کند. اگر دین و ایمان درست و حسابی داشت می‌بردمش مشهد، می‌بستمش به پنجرهٔ فولادی تا شفا بگیرد ولی می‌ترسم خانم‌بزرگ پاش برسد حرم‌آقا، خدا قهرش بگیرد، صاعقه بزند هردومان را نصف کند.

می‌گفت مامان‌بزرگ با این سن و سال و مریض‌احوالی‌اش هنوز دست از قرتی‌بازی برنداشته. تمام صفحه‌هایش را هر روز گردگیری می‌کند. شب تا صبح صفحهٔ آن زنک مطرب - قمر- را می‌گذارد توی گرام و کله‌اش را تکان‌تکان‌ می‌دهد. می‌گفت که آقا نصیر فرش‌فروش، شوهر سومش، سرِ همین چیز‌ها طلاقش داد. مرد مومنی بوده و خدا و پیغمبر سرش می‌شده و هرچه هوار می‌زده که صدای زن‌جماعت معصیت دارد، هرکس گوش دهد از دین خدا خارج می‌شود، مامان‌بزرگ گوشش بدهکار نبوده که نبوده.

خجسته گفت همین بی‌دین و ایمانی‌اش کار دستش داد. نبودی ببینی چطور رضایت داد تا معمار- شوهر چهارمش- درخت‌های نازنین حیاط را از بیخ بکند. نبودی ببینی پری‌ها چطور آه کشیدند. خجسته گفت که هر درخت یک پری دارد، پری‌ها خانه کرده‌اند توی درخت‌ها. درخت را چه کهنه‌سال باشد چه جوان اگر ببری پری‌ها بی‌خانمان می‌شوند، آه می‌کشند، آهش دامن اهل خانه را چه مه‌مان باشد چه غریبه می‌گیرد.

خجسته گفت: آخ! از‌‌ همان موقع بود.! درخت‌ها را بریدند! درد و مرض افتاد به جان این خانه! آخ خانم بزرگ! آخ سیمین خانم جانم!

نگفتم خجسته چه می‌گویی تو! نگفتم این‌ درد‌ها موروثی است، آبا و اجدادی است، چه می‌فهمی تو!

خجسته گفت: باید نذر کرد، دخیل بست، سفرهٔ ابوالفضل انداخت و تا چهل شب یتیم‌ها را غذا داد، شاید پری‌ها طلسم را باطل کردند، شاید عقل خانم بزرگ برگشت، شاید دل آقاجان سیمین نرم شد، شاید خدا سیمین را بخشید و آن‌دنیا با ملائکه‌ها محشورش کرد.

نگفتم خجسته جان بعضی چیز‌ها توی گوشت و خون و عصب است، نگفتم زور بی‌خود نزن، فکرِ بی‌خود نکن، آدم‌ها عوض بشو نیستند. نگفتم یک‌چیزی می‌چسبد بیخ خرشان راه نفس را می‌بندد یا مثل بختک روی قلبشان هی سنگینی می‌کند. به در و دیوار می‌زنند تا خلاص شوند... نمی‌شود... نمی‌شود.

نگفتم، همهٔ این سال‌ها دلم خواسته برگردم خانهٔ بهار شیراز، توی آن حیاط خالی، زیر درخت‌هایی که یک وقتی بودند و سایه داشتند. همان‌جا که سیمین با بچهٔ توی دلش سوخت و هیچ‌چیز ازش نماند، همان‌جا که مامان بزرگ آرام آرام دیوانه شد، رفت توی جلد اصلی خودش. نگفتم خجسته جان، آدم‌ها هرکار بکنند، دست خودشان نیست، آخر سر برمی‌گردند توی جلد خودشان. یک صدایی است که آدم را دنبال خودش می‌کشاند. من را دنبال خودش کشاند، سیمین را دنبال خودش کشاند، تن لاغر و چشم و گوش بسته‌اش را وحشی کرد و کوباند به در ودیوار، مثل آتش توی تنبانش افتاد و از خانه فراریش داد. مثل وز وز غریبی که پیچید توی گوش‌های مامان‌بزرگ و دیوانه‌اش کرد. حالا اگر او را چارمیخ هم که کنی باز هم خودش را می‌رساند به آن قندان چینی گل‌سرخی، تریاک را تلخِ تلخ پائین می‌دهد، سایه‌اش تا صبح روی دیوارهای خانه می‌لغزد و استفراغ می‌کند.

نگفتم بچگی‌هامان یادت هست؟ سیمین با آن چشم‌های درشت کهربائی و بلوز زرد می‌نشست کف‌ِ زمین، ورق‌ها را می‌چید روی موکت خاکستری، فال می‌گرفت. تو گیس‌هات سیاهِ سیاه، پریده بودی روی پلکان و با جارو، تار عنکبوت‌های سقف را می‌تکاندی و به سیمین می‌گفتی: «چی شد؟ چی می‌گه؟ می‌ستونتت یا نه؟» و سیمین سرخ می‌شد، رویش را برمی‌گرداند سمت مامان‌بزرگ که لاک می‌زد و آدامس‌موزی می‌جوید و ادای تو را با شکلک درمی‌آورد. تو می‌دانستی سیمینِ نیم‌وجبی برای چه انقدر فال می‌گرفت یا به عقل ناقصت که توی آن کلهٔ خربزه‌ای شکل بود نمی‌رسید؟... شاید مامان بزرگ خوب می‌فهمید که آن ورق‌های خشت و دل و پیک و گشنیز چه می‌گویند و چرا هر چند هزار باری که سیمین می‌چیندشان، یک جورِ ناجوری می‌شوند که او دوست ندارد. شاید می‌دانست که کار از کار گذشته، که آن اتفاقِ بد قبلاً افتاده.

نگفتم حالا من طلاق گرفته‌ام خجسته. خنده‌ام می‌گیرد، شاید‌‌ همان روز به دلم افتاد که سیمین فکر کرده بود بنزین بریزد، فندک بزند. می‌بینی همه‌چیز چه سر راست مهیا می‌شود تا من و تو، سر در بیاوریم از قبرستان سوت و کوری که مالِ بی‌نام و نشان‌هاست.

خجسته توی چادر مشکی‌اش فین بلندی کرد و چشم‌هاش را مالید. دیگر چیزی نمی‌گفت و صدایش قاطی خاکِ بیل قبرکن‌ها و قارقار کلاغ پخش نمی‌شد توی هوا. فقط نگاه می‌کرد. نمی‌گفت دختر جان غروب است برگرد خانه‌ات! نمی‌گفت آخ آقاجانت! آخ شوهرت!

هوا داشت تاریک می‌شد و سایهٔ قبرکن‌ها کش‌می‌آمد روی زمین و دراز می‌شد. صدای بوق آخرین می‌نی‌بوس، خجسته را از جایش پراند. گفتم: اتاق سیمین کدام بود؟ گفت: همانی که نور نمی‌گرفت، همیشه نمور بود و پر از موریانه، همانی که توی آن فال‌بازی می‌کردید، گفت: خودت می‌آیی، خودت می‌بینی. چادرش را کشید سرش، بلند شد، لنگ‌زنان رفت سمت صدای بوق می‌نی‌بوس. خاک توی هوا بلند شده بود و خجسته هی کوچک‌تر و بی‌رنگ و رمق‌تر می‌شد جلوی چشم‌هام. دستم را زدم زیر چانه، زل زدم به آن دو تا قبر خالی که ردیف شده بودند کنار قبر سیمین و دیگر هیچ‌چیز نگفتم، نه به خودم، نه به سیمین که حالا باد، گرد استخوان‌هاش را پخش می‌کرد توی هوا. آن روز می‌گویم، روزی که بیایند مامان‌بزرگ را که لابد بدنش پر از زخم بستر است ببرند توی مرده‌شور‌خانه بشویند و بگذارندش توی یکی از قبرهای خالیِ کنار دست سیمین. آن روز بازهم می‌نشینم این‌جا، خیره می‌شوم به آخرین قبر خالی، می‌روم دراز می‌کشم توی آن. با سیمین حرف می‌زنم. با مامان بزرگ حرف می‌زنم، با خجسته که پیر و گریان قبرهای بدون سنگ را می‌شوید حرف‌می‌زنم.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی