پرینت

جوجه‌ها - فردین توسلیان

نوشته شده توسط فردین توسلیان. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

جوجه ها
فردین توسلیان 


1-
قفس ها رو از طرف در روبروی هم گذاشتیم.یکی از قفسا نصف اون یکی بود.دوتایی سه وجه بسته ی قفس رو تند تند می گشتن و وقتی به در می رسیدن سریع ازش بیرون می زدن.یه "جیک جیک"ی سر می دادن تو مایه های "هوراااا... آزاد شدم"! اما خوب باز سه وجه قفس جدیدو بال بال می زدن.بعد دوباره به در می رسیدن و می زدن بیرون و دوباره "هورااا آزاد شدیم"....
یکی گفت:«دیوونه نشن!»
اون یکی گفت:«دیوونه به کسی می گن که عقلشو از دست داده باشه،اینا  عقل ندارن که از دست بدن بی عقل!»
بقیه ما تایید کردیم...یعنی امکانش هست یک عمر همین طوری براشون بکذره؟ هی از این قفس به اون قفس...تا حالا که  12 ساعت قضیه ممکن شده بود!
2-
يه روز دو تا جوجه ماشينی رسيدند به هم.
 اولی پرسيد:«بابا و مامان تو کي اند ؟»
دومی گفت:«نميدونم!»
دومی پرسيد:«بابا و مامان تو چی؟»
اولی گفت: «منم نمی دونم!»
 دو تا جوجه ماشينی تصميم گرفتند با هم عروسی کنند تا بچه هاشون بابا و مامان داشته باشند...
3-
دو جبهه شده بودیم؛یک جبهه اعتقاد داشت که اصل  بقاء اجرا شده و کسی مقصر نیست...جبهه ی دوم معتقد به سهل انگاری و بازی با زندگی دو جاندار بودن!الکی الکی داشت دعوا می شد...خصوصا اینکه یکی اصرار داشت که این فرآیند تدریجی قتل عمد محسوب می شه و قاتل یا قاتلین باید به تدریج  به مجازات برسن!خوب از اونجاکه رمز موفقیت هر جبهه اتحاد درونی و عدم بروز اختلافات هست،این بود که مصلحت ندیدیم با همرزممون مخالفت کنیم...اونای دیگه مسئله رو به سرنوشت ربط می دادن،حتی می گفتن دعوا ی الان ما هم به سرنوشت مربوط می شه!کم کم سرنوشت داشت بالا می گرفت...
4-
جیک...جیک...جیک...جیک

5-
کم کم فهمیدیم چیز های دیگه ای هم برای زندگی جوجه ها لازمه؛توی قفس بزرگه یک ظرف آب گذاشتیم که حجم کمی هم نداشت!توی قفس کوچیکه هم ظرف پر از دونه!حالا گرسنگی هم به قضایای آزادی اضافه شده بود...یعنی درست مشخص نبود انگیزه برای رفتن ِبه قفس بعدی،دقیقا گرسنگی و تشنگی می شه،یا دقیقا آزادی!خوب آدم هم که نبودن تا ازشون بپرسیم!کلا بحث اینطوری شکل گرفت که من گفتم:
:«این بزرگتره انگیزه ش آزادیه!»
:«اِ ؟تو جوجه شناسی یا تلپاتی دارین با هم؟»
:«بنظر من که جفتشون با همن!»
:«اصلا "انگیزه" یک مسئله ی انسانیه،چه ربطی به این بد بختا داره؟»
:«تا تعریفت از انسان چی باشه!»
:«تو هم خودتو انسان می دونی یعنی؟»
...
6-
دو تا جوجه ماشینی که یه روز تصمیم به ازدواج گرفته بودند، ؛وقتی بزرگ می شن می فهمن جفتشون خروسن!!

7-
فاجعه ی انسانیِ تدریجی تاثیر خودشو گذاشت! هر دو جبهه به این نتیجه رسیدیم که داریم شکنجه گر روحیِ این زبون بسته ها می شیم!بنابر این برای خلاصی از عذاب وجدان قرار شد روزی 5 بار ببریمشون هوا خوری؛نفری یک ربع ساعت...آخر شب هم همه با هم جمع می شدیم دورشون...قضیه اینطوری بود که توی باغچه ولشون می کردیم تا واسه خودشون باشن..البته با حفاظت نا محسوس کامل یک نفری...یکم برنج و دانه هم  واسشون می ریختیم که طبیعی تر جلوه کنه...جوجه ها دو تایی تمام مساحت آزادیشونو تند و تند می دویدن؛ می خوابیدن و حمام آفتاب می گرفتن؛روی هم دیگر می افتادن؛با کرم های باغچه ور می رفتن؛آب و غذا می خوردن؛و دنبال هم می کردن؛ بعلاوه گاهی هم یک جای گم و گور قایم می شدن؛با هم دیگر دعوا می کردن؛موقع برگشتن به قفس بازی در می آوردن و یا  از محیط آزادیشون تجاوز می کردن...
8-
میاو...میاو...میاو...میاو

9-
هيچكس براي مادربزرگ يا نامزد يا دوست پسرش جوجه ماشيني نمي خرد.اين موجودات بي نوا حكم اسباب بازي كودكان نق نقويي را دارند كه مدام بهانه مي گيرند و آدم دلش مي خواهد يكدفعه پرتشان كند توي حوض!سرنوشت جوجه هاي ماشيني فلك زده در اين باره چند حالت دارد؛يا از گرسنه گي مي ميرند يا توي كيسه هاي پلاستيكي خفه مي شوند...يا زير دست و پاي بچه ها له مي شوند يا اينكه در عين ضعف و گرسنه گي خوراك كلاغ ها و گربه ها مي شوند و يا ...
خلاصه اينكه آن قدرت مادرقحبه اي كه زندگي را مثل جريان برق به اين موجودات ناشناخته فلك زده شياف مي كند و به فاصله كمتر از چند روز كاري به يكي از طرقي كه در بالا ذكر شد موجبات زجركش شدن آنان را فراهم مي آورد...(از وبلاگ 4DL، پست شماره ی نود؛http://4dl.blogfa.com/post-90.aspx)


10-
جریان را با جزئیات اینطور تعریف کرد که:«به خدا خودمم نفهمیدم چی شد،هفت هشت دقیقه از نوبتم گذشته بود که یهو یه فشار عجیبی همه ی بدنم رو گرفت،؛اونام داشتن واس خودشون می چرخیدن عین همیشه!به خدا مثانم دیگه طاقت نداشت!گفتم دو دقیقه هم نمیشه؛میرم و سریع میام...کف دستمو بو نکرده بودم که!اصلا تا اومدم تو اتاق داد زدم یه نفر دو دیقه مواظب این زبون بسته ها باشه!مگه میشه کسی نشنیده باشه!خدا وکیلی کسی شنیده بگه دیگه! بابا اصلا صدا جیک جیکشون تو دستشویی هم می اومد!به جون مادرم  از دو دقیقه کمتر هم شد!حتی زیپ شلوارمم نزدیکای باغچه کشیدم بالا...ولی یکدفه دیدم صدا جیک جیک قطع شده! هرچی گشتم دیگه اثری ازشون نبود! یک ساعت وجب به وجب باغچه رو زیر و رو کردم!نیست شده بودن!فقط همین چند تا پرو پیدا کردم...به خدا تقصیر من نبود...»
11-
...جوجه  ماشینی حاصل فرایندی است که در مرغداری های صنعتی اتفاق می افتد.بدین صورت که با فریب مرغ ها توسط روشن و خاموش کردن چراغ ها و تنظیم دما ،مرغ ها را وادار به تخم ریزی بر خلاف قوانین و مقررات غریزی می کنند.در نتیجه برخی از این تخم مرغ ها به بلوغ کامل تخم نمی رسند!پس از آن قسمتی از تخم مرغ ها جهت فروش به بازار عرضه می گردد و قسمتی دیگر برای تامین مرغ ِ مرغداری،به بخش جوجه کشی فرستاده می شوند تا تحت دمای مشخص بدن مرغ مادر،به جوجه تبدیل شوند؛پس از سر از تخم بیرون آوردن،جوجه ها توسط متخصصین ویژه معاینه های لازم می شوند و جوجه های ماده ی سالم برای رشد و به سن بلوغ رسیدن تحت مراقبت و نگاهداری قرار می گیرند.جوجه های نر و جوجه های مریض قاعدتا یا با فرو بردن در آب آهک معدوم می گردند یا بعضی مرغداری های  ،آنها را به قیمت بسیار پایین به بازار و فروشندگان دوره گرد می فروشند.این جوجه ها به شکل یک محصول به داخل شهر آمده و به مردم عادی فروخته می شوند؛شایان ذکر است خطر این جوجه های مریض برای نوزادان و خردسالان بالا بوده و امکان انتقال انواع بیماری از طریق لمس و ... موجود می باشد فلذا از خانواده های محترم خواهشمندیم از خرید کلیه ی حیوانات اهلی که سلامت آنها توسط  دامپزشک مجرب تایید نشده است،جدا خود داری فرمایند...با تشکر


12-
"هورااااا...آزاد شدیم..."

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی