پرینت

جیرجیرک-عادله سادات ارشادی مقدم

نوشته شده توسط عادله سادات ارشادی مقدم. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دلم شور می‌زند. هی به خودم می‌گویم این چیزها دروغ است و اصلا نمی‌شود بهشان اعتماد کرد. اما باز دلم شور می‌زند.
- همه‌اش جیر جیره، حشره موذی....
یلدا می‌گفت: "بهش می‌گیم فقط خوبا رو بگه!"
 پیشنهاد خوبی بود، ولی برای من که اعتقادی به این چیزها نداشتم چه فرق می‌کرد راست بگوید یا دروغ، خوب بگوید یا بد. این بود که گفتم:"همه چیو بگو، حتی بدترین و مزخرف‌ترین اتفاقای زندگیمو!"
زنیکه بی رحم هم یک کاره برگشت و گفت:" امیرخان، یه روز سه شنبه می‌ری جلوی پنجره اتاقت و خیلی جدی به خودکشی فکر می‌کنی."
مثلا خواست با گفتن اسمم شوکه‌ام کند اما کور خوانده بود. یلدا لااقل ده بار تا حالا اسمم را پیشش گفته بود.
می‌گویند جیرجیرک وقتی بال‌هایش را به هم می‌ساید صدای جیر جیر بلند می‌شود. باید بال‌هایش را کند تا از جیر جیر دست بردارد...
- خوب اینکه خیلی عادیه، همیشه این کارو می‌کنم. هر وقت جلوی پنجره وایمیستم. اگه راست می‌گی بگو ببینم می‌کشم خودمو آخر یا نه؟
یلدا با مشت کوبید به پهلویم.
زنک نگاه‌مان کرد، خیلی عمیق توی چشم‌هایم خیره شد و گفت:" این دفعه با هر دفعه فرق می‌کنه!"
یلدا خواست درستش کند، پرید توی حرفش:" ببخشید امیر زیاد به این جور چیزا اعتقاد نداشت به زور من اومده."
زن چیزی نگفت. من فکر می‌کردم عصبانی شود و بیرون‌مان کند اما محل نداد و شروع کرد به گفتن بقیه فالم: "یه تلخی بزرگ تو زندگیت می‌بینم."
- خوب، جزییاتش!
صدای یلدا لرزید: نه نه، نمی‌خواد بگید. تمومش کن امیر!
اصرار نکردم، حرف‌هایش را سرسری گذراندم. آخرش گفت:" زیاد به افکارت دل نبند پسر جون!"
باز محل ندادم...
پنجره را باز می‌کنم. دستم را دراز می‌کنم...
یلدا رنگ پریده بود. دلم می‌خواست توی بغلم بگیرمش، دستش را که گرفتم سرد بود. دوست داشتم ها کنم توی دست‌هایش تا گرم شوند.
توی تاکسی که نشستیم بالاخره لب باز کرد:" من خیلی ترسیدم. این حرفایی که به تو زد یعنی چی؟ نکنه یه موقع از این فکرای احمقانه به سرت بزنه! خر نشی امیر! توروخدا سه شنبه‌ها اصلا دم پنجره نرو، باشه!"
سرش را گذاشتم روی شانه‌ام.
- پاک خرافاتی شدی دختر!
- آخه هر چی درباره گذشته من می‌گفت درست بود. تازه درباره تو ام درست گفت. اصلا از کجا فهمید تو به خودکشی فکر می‌کنی؟
- هه، یه نگاه به قیافه من بندازی معلومه چقدر با خودم درگیرم، هنر نکرده که. اصلا موندم کی این مزخرفاتو انداخته تو کله تو؟
جیرجیرک حشره‌ای نیست که نشود ببینی‌اش، تا حد زیادی هم‌رنگ شاخه‌هاست ولی اگر دقت کنی پیدایش می‌کنی...
- دوست داشتم یه بار برم ببینم چی می گن و چی کار می‌کنن. دیدی زنه چه جوری نگاه می‌کرد؟ وقتی حرف می‌زد یه حالی می‌شدم، می‌ترسیدم ازش.
- خوب دیگه بسه، نمی‌خواد راجع به  کار احمقانه‌ی امروزمون زیاد حرف بزنیم.
- باشه، ولی قول بده سه شنبه‌ها دم پنجره نریا!
- چشم! چشم ! چشم!
صد بار تا حالا این صحنه‌ها را مرور کردم. هزار بار بیشتر لحظه لحظه نگاهش را توی ذهنم به یاد آوردم و سعی کردم بفهمم توی این نگاه‌ها چه چیزی بود که نمی‌فهمیدم. صدهزار بار از خودم پرسیدم: یعنی می‌شه من این قدر گیج بوده و نفهمیده باشم؟
تا سه چهار روز بعد حال و روزش به هم ریخته بود. دائم زنگ می‌زد، اصرار داشت قسم بخورم که هر اتفاقی افتاد به هیچ وجه به خودکشی فکر نکنم.
حس می‌کردم دچار نوعی وسواس شده، آرامش می‌کردم. اما توی پس زمینه همه حرف‌هایش رد پایی از این ماجرا بود. تلفن‌هایش عجیب و غریب شده بود، توی خودش بود، مبهم شده بود. می‌گفت:" تو هیچ وقت نباید به خودکشی فکر کنی، هیچ چیزی ارزش جون آدمو نداره ، بهتره این فکرارو از کله‌ات بیرون کنی..."
 اگر دستم به شاخه آن بید مجنونی که تا پنجره اتاقم بالا آمده، برسد... 
- مگه من خرم که همچین کاری بکنم. روزایی خوش‌تر از این داشتم که بخوام با فکر به خودکشی تباهش کنم؟ چرا ذهن قشنگتو صرف فکر کردن به این چرت و پرتا می‌کنی عزیز من؟
به فالگیر بد و بیراه می‌گفتم اما قاطی می‌کرد. از او که آن همه روشنفکر بازی در می‌آورد این اداها غیر قابل درک بود. نگرانش شده بودم.
گوشم دائم سوت می‌کشد. پیشانی‌ام را می‌گذارم روی یک دست و با کف دست دیگر مشت می‌کوبم به آن. زنک از کجا می‌دانست؟!
تلفن‌هایش کم شده بود. دیر به دیر همدیگر را می‌دیدیم...
پوستم کهیر زده، افتادم توی رختخواب. دکتر احمق قرص ضد حساسیت تجویز کرده. تمام تنم می‌خارد. یک چیزی انگار دائم روی پوستم راه می‌رود، یک حشره موذی که فقط سنگینی حرکتش روی تنم می‌ماند، بی هیچ اثری. تمام طول روز دنبالش می‌گردم، لای لباس‌ها، توی رختخوابم، لای موهایم حتی... اما نیست، هیچ اثری از این حشره کثیف نیست. ولی رد پایش هست، اصلا پاک نمی‌شود، همیشه هست، همیشه هست، از همه بدتر صدایش...
می‌گوید مریض شده، اما نشده. صدایش را از پشت خط شنیدم که گفت: بگو خوابه!
دست می‌کنم توی شاخه‌های بید مجنون که از درخت آویزان‌اند. این درخت را خیلی دوست دارم. شاخه‌هایش توی باد دیوانه‌وار به هم کوبیده می‌شود، آشفتگی شاخه‌هایش....آخ....
وقتی وارد شدیم اضطراب داشتم، دقیقا مثل وقت‌هایی که استاد می‌خواست بلند شوم و با صدای بلند جواب‌هایش را به انگلیسی بلغور کنم. اول یلدا رفته بود. چیزهایی درباره گذشته‌اش گفته بود. حتی از آشنایی‌اش با من حرف زده بود. اینها را خودش برایم تعریف کرد. ولی حتما یک قسمت‌هایی را هم نگفته بود، مطمئنم. اصلا چرا اصرار داشت مرا ببرد؟ می‌گفت: حتما باید بیای. راجع به زندگیت می‌گه، درباره همه چیزایی که تو آینده اتفاق می‌افته. می‌گفت: حتما راجع به زندگیمونم می‌گه، اینکه چند تا بچه به دنیا میاریم. وضعیت کاریت، مالی، همه چی...
می‌گفتم: ای بابا، به زور که نمی‌شه به چیزی اعتقاد پیدا کرد.
اما گفت: واسه تفریح که می‌شه بهش فکر کرد.
وقتی صدای‌مان کرد یکهو دلم ریخت....
نشسته‌ام زیر بزرگترین درخت بید مجنون توی پارک. انگار توی حصار شاخه‌های آشفته و حیرانش اسیرم. شاخه‌ها تا روی زمین، تا چمن‌ها می‌رسند. صدای جیرجیرک می‌آید. یلدا رفته سیب‌زمینی سرخ کرده بخرد. از دور نگاهش می‌کنم: تمام تنش، همه وجودش را دوست دارم. به قول خودش: تک تک سلول‌هایم در برابرش واکنش نشان می‌دهند. همیشه پر از تازگی است. هیچ وقت تمام نمی‌شود.
توی نگاهش چی بود؟ چرا نمی‌فهمیدم؟ از کی آمده بود؟ مگر می‌شود عزیزترین آدم زندگیت... مگر می‌شود؟!
جیر جیر، جیر جیر... صدایی جز این توی گوشم نیست. همه چیز با همین زنگ شروع می‌شود: جیر جیر...
داد می‌زنم، از توی گوشی فریاد می‌کشم: یلدا، جواب بده، می‌دونم خونه‌ای. اصلا می‌فهمی داری با من چی کار می‌کنی؟ تمومش کن این بازی مسخره رو!
هنوز حرفم تمام نشده گوشی را می‌گذارد. کی آن طرف خط بود، کی؟
- تو مریض شدی!
- من مریض نیستم. نگران توام. یکیو بهم معرفی کردن که دعا می‌نویسه. سرنوشتو عوض می‌کنه. باید واسه‌ات دعا بگیرم امیر.
- آخه واسه چی؟ من که چیزیم نیست. والا بلا به خودکشی فکر نمی‌کنم. هیچ روز سه‌شنبه‌ای‌ام جلوی پنجره نمی‌رم اگه تو بخوای. تمومش کن، تورو قرآن تمومش کن یلدا!
می‌افتم توی رختخواب. حس می‌کنم سرم سنگین شده. تب دارم. صدای این جیرجیرک امانم را بریده. نفسم را بند آورده. چرا نمی‌میرد؟ این حشره مزخرف انگار قرن‌ها عمر می‌کند. چرا هر شب می‌آید همین جا، پشت اتاق من؟! می‌شنومش، توی خواب، توی بیداری...
- این دم کرده رو بخور، واسه زنگ تو گوشت خوبه، آروم می‌شی.
- گوش من زنگ نمی‌زنه مادر من. توش یه جیرجیرکه، با چه زبونی بگم، جیر...جی...ر...که
- از گوشت عکس گرفتیم، هیچی توش نیست. بخدا چیزی توش نیست.
داد می‌زنم، گریه می‌کنم: پس چرا من می‌شنوم؟ چرا همه جا این صدای لعنتیش تو گوشمه. جیرجیرکه همیشه لای بید مجنون تو کوچه بود، ولی حالا اومده تو گوش من، مطمئنم. اما هیشکی نمی‌فهمه، نمی‌بینه!
"امیر بد نیست، بهتره. با این وضع روحیش... اگه این کارو بکنه من هیچ وقت نمی‌تونم خودمو ببخشم."
گوشی را کنار می‌اندازم. یک چیزی توی دلم هری فرو می‌ریزد.
با صدای ده باره زنگ تلفن از جا کندم، محل ندادم. یک شماره بود بی هیچ اسم و آدرسی...
به صدای قهقهه خنده‌اش فکر می‌کنم که ریز بود و ظریف، به نگاهش که با همه نگاه‌ها فرق می‌کرد، به هوای مطبوع نفسش که وقتی حرف می‌زد کنار گوشم می‌نشست... چند وقت بود که دیگر نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم، حس نمی‌کردم؟
"باید که بالاخره بفهمه. این جوری راحت‌تر با قضیه کنار میاد"
یلدا با ظرف سیب زمینی سرخ کرده داشت پیش می‌آمد و من از دور قربان صدقه راه رفتنش می‌رفتم. نزدیک که رسید نگاهش افتاد به گوشی که کنار بازوی چپم افتاده بود. برداشتش.
- ا، زنگ خورده؟
- آره، خودشو هلاک کرد. کیه انقدر سیریشه؟
- یکی از بچه هاست. آدرس فالگیره رو می‌خواد.
- اه، بعد از این همه بگو مگو یه روز اومدیم خوش باشیم هاا، باز باید راجع به این زنیکه حرف بزنیم.
- من بهش اعتقاد دارم.
- جدا؟! پس لابد منتظری من یه روز سه‌شنبه برم جلوی پنجره و ... گرومپ...
- اه، نگو دیگه این حرفارو، بی‌مزه!
- پس دیگه اسم این زنه رو جلوی من نبر!
- من دنبال یه کاری‌ام که بشه سرنوشت تو رو باهاش عوض کرد. امیر، یعنی می‌شه سرنوشت آدما رو تغییر داد؟
- مامان من می‌گه تنها چیزی که حکم الهی رو تغییر میده دعاست. ولی من بعید می‌دونم حالا حالاها قصد خودکشی داشته باشم. مگر اینکه تو با این کارات دیوونه‌ام کنی.
- فعلا که تو داری با این حساسیتای الکیت منو دیوونه می‌کنی. چه اشکال داره آدم شک رو از خودش دور کنه؟
نمی‌توانم پلک‌هایم را ببندم، تا روی هم می‌گذارمشان صدایش توی سرم می‌پیچد، همین صدای جیر جیر لغزان و مغشوش، همین جیغ مداوم...
- دکتر، چند وقتی میشه این جوری شده، مثل یه جور وسواسه، پنجره‌ها رو حصار زدیم اما ...
- اما چی؟
- باز می‌گه صداشو می‌شنوه، می‌گه تو گوشمه...
جیر جیر، جیر جیر...
- تو مریضی، همه‌اش به من بدبینی.
- من بدبینم؟ من بدبینم؟!
- تو متوجه نیستی که من نگرانتم.
- اون مرتیکه چی؟ اونم نگران منه؟ واسه همین هر روز باهاش می‌ری پیش این فالگیر و اون رمال؟ می‌خوای واسه من دعا بگیری؟ که خوب شم؟ که به خودکشی فکر نکنم؟ نمی‌بینی مرتیکه چه جوری نگات می‌کنه؟ نمی‌گی چرا انقدر دور و برت می‌پلکه؟
- امیر، همکارمه، زن داره. نیت بدی نداره. می‌گه شماها منو یاد خودم و خانومم می‌ندازید.
- گه خورد، بهش بگو گه خورده! من و تو اونو یاد گذشته‌اش می‌اندازیم؟! اگه اینجوریه گند بزنن به این عشق و عاشقی، تف به این علاقه، می‌فهمی؟!
- داد نزن!
- دکتر صدای جیر جیر می‌شنوم. هر جا می‌رم، با هر کی می‌شینم. یه درخت تو خونه‌مونه، رو بلندترین و قشنگ‌ترین شاخه‌اش، درست روی بهترین شاخه‌اش یه جیرجیرک می‌شینه، همیشه، همیشه...
 رفتم لب پنجره، خم شدم. صدایش هست اما خودش نه، نمی‌بینمش... داد زدم، اما سه شنبه نبود...
- از لب پنجره بیا کنار! کی این حرفا رو زده؟ کی گفته؟
- همه این کارارو کردی که بگی نمی‌خوای با من باشی؟ که بگی یکی دیگه دلتو برده؟ همه این کثافت کاریا واسه این بود؟ دلت واسه من سوخته بود؟ برو گم شو از جلو چشمم!
گوشی را پرت کردم:
- بخون، اگه هنوز اس ام اساشو نخوندی بخون! راست می‌گفت زنکه فالگیر...
- امیر تو مریضی. خرافاتی شدی بس که به خودت تلقین کردی حرفای این زنیکه رمالو!
- نمی‌خوام ببینمت، برو از جلوی چشمم، گم شو!
خیره می‌شوم به درخت بید مجنون توی کوچه. با باد دارد می‌لرزد. صدای جیرجیرک می‌آید. نفسم به شماره افتاده. می‌گویند اگر بال جیرجیرک کنده شود...
- مامان، امروز چند شنبه است؟
- سه شنبه.
- وقتی جیرجیرکو از تو گوشت در آرم خوب خوب می‌شی پسر جون، نگران نباش.
دولا می‌شوم از پنجره. ناز نفست زن. هیچ وقت انقدر دلم نخواسته خودمو از این پنجره پایین بندازم.
صدای جیرجیرک از همیشه بلندتر است. کمی دقت می‌خواهد، بالاخره پیدایش می‌شود. رنگ تنش تا حد زیادی به رنگ شاخه‌ها نزدیک است. چشم‌هایم را تنگ می‌کنم. چیزی کوچک روی بهترین و بلندترین و زیباترین شاخه بید مجنون نشسته، تکان می‌خورد. می‌بینمش، خودش است. بال‌هایش را به هم می‌ساید. دست دراز می‌کنم...
داد می‌کشم:
نه نه نه، دست نزن دکتر، بهش عادت کردم ، بهش عادت کردم...
بی اختیار دستم را از شاخه پس می‌کشم...

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #6 رامین یوسفی 1392-10-20 15:04
سلام همکار عزیز واقعا عالی بود
نقل قول
 
 
0 #5 امین امینی 1392-10-07 16:55
سلام حال شما چطوره شرمنده فرصت خوندن داستان رو نداشتم دنبال نشونی از شما می گشتم به سفارش مامان آخه هشتگرد ساکن شده بابا مامان خواهرا داداش چطورن اگه پیام رو دیدین لطفا بهم ایمیل بزنید همه رو سلام برسونید
نقل قول
 
 
0 #4 خ ي 1392-06-31 20:40
غمگين بود چرا اينقدر؟
نقل قول
 
 
0 #3 شایان 1392-04-30 13:05
احسنت به شما
بسیار خوب و جذاب بود
:roll:
نقل قول
 
 
0 #2 هاشم 1391-07-18 16:26
نقل قول کردن نسرين خانم:
خيلي خوب :-)

عالي عالي آفرين خانم ارشادي مقدم عزيز
نقل قول
 
 
+2 #1 نسرين خانم 1391-06-29 01:37
خيلي خوب :-)
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی