پرینت

حالا بگرد و پيدايم كن-راشین گوهرشاهی

نوشته شده توسط راشین گوهرشاهی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

حالا بگرد و پيدايم كن

فكر میكنی همه چیز بهانه است. همه ی بودنها و نبودنهایم بهانه است. توی جوی آب، خوابیده بودی بی آنكه تكانی به چشمهایت بدهی. دستهایت در مسیر تند آب، شناور بودند. لباس سراپا سیاهت محو شده بود در عمق آب. نه. لباست سپید تر از آن بود كه به چشم بیاید. لباست بیرنگ بود. رنگ جلبكها را می شد از ورای لباست دید كه خزیده اند دور قلبت. قلبم درد گرفت وقتی قلب تو را پیچیده در دست جلبكها دیده بودم. انگار در فشار می تپید. انگار دوست نداشت بتپد.
ترسیده بودم مبادا بمیری. مبادا مرده باشی. نگفته بودی می ترسم وقتی كه به دنبالت می آیم تو را در این حال و روز ببینم؟
 به خواب رفته در چنگ آب، با چشمهای بسته و آبی كه از صورت ماهت آنقدر به در و دیوار پاشیده بود كه جهانم  كاهگلی شد. آنوقت من كه جیغ میكشم تو بلند می شوی و می خندی. سراپا خیسی و می خندی. نمی گویی با خودت اگر سرما بخوری، اینجا دوادرمانمان نیست؟..آب و نانمان نیست؟..رخت و لباسمان نیست؟..كسی نيست جز خدا كه به دادمان برسد؟...می افتی روی دست من و خدا، آنوقت شك می كند خدا كه تو را بمیراند یا به خاطر ضجه های من، بگذارد  زنده بمانی!
گفته بودم تلافیش را سرت در می آورم. می روم در مه، گم می شوم..و هر گوشه ی تنم را جایی پنهان می كنم تا پیدایم نكنی.
دستانم را پشت درخت پنهان میكنم..صورتم را پشت كوه..و پاهایم را توی كفشهای تو.  حالا بگرد و پیدایم كن. بگرد و پیدایم كن...
تو چشم گذاشته ای و از ده تا یك می شمری. "هفت " كه می گویی زلزله می شود. كوه كه از نشستن مادام العمر، حوصله اش سر رفته می ریزد پایین. من لای خاكروبه هایش گم می شوم. تو،  پای درخت ایستاده ای. دستهایم را پیدا كرده ای. جیغ میكشی و صدایم میكنی..میلرزی و صدایم میكنی..ضجه می زنی و صدایم میكنی..پاهایم مرده اند..راهت نمی برند..دستهایم سردند..بدنم یخ میزند..سرم زیر خروارها خاك مانده است. كفشهایت را رها میكنی و می دوی تا پیدایم كنی. بدنم درست مانند تنت در جوی آب پنهان بود. می شود قندیل یخی افتاده و غلطان..تو میگویی مروارید تنت خون آلود است..من میگویم قندیل یخ است..درست نگاهش كن!. هزار سال می گذرد. من هنوز، میان خاكروبه ها هستم و هزار بهار، در گودي چشمهايم گياه ريشه دوانده است. چشمهایم شقایق شده اند و آمده اند بالا و دوباره خشك شده اند ..خاك شده اند..ریخته اند روی سرم. تو هنوز پیدایم نكرده ای...دفعه ی دیگر یادت باشد.. نوبت من است چشم بگذارم.. قول می دهم هزار سال طول نكشد تا پیدایت كنم.. ده..نه..هشت.."هفت..".
راشین گوهرشاهی(صبح- آذر 89)

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی