پرینت

دماسنج-رضا صدیق

نوشته شده توسط رضا صدیق. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دماسنج
... دوستت دارم ؛
چون گفتن ، شکر خدا زنده‌ام
ناظم حکمت
پوستم ذوق ذوق می‌کند. پشت چشم‌هام کوره روشن است و سرم از مخچه تیر می‌کشد. سرم را توی دست‌هام گرفتم و دندان‌هایم را بهم فشار دادم. دلم پیچ می‌خورد. آن‌قدر بالا آورده‌ام که می‌دانم اگر این بار بالا بیاورم، جگرم را توی توالت فرنگی می‌بینم. نفس عمیق کشیدم. گیج می‌رفت همه‌چیز و می‌چرخید. افتاده بودم روی کاناپه. چشم‌هام را بهم فشار دادم، باز کردم، فشار دادم، باز کردم... سربازی با لباس جنگی و اسلحه‌ای بزرگ پشت سنگری پناه گرفته بود، هیچ‌صدایی نمی‌آید و تلوزیون موت است. نور کم سوی چراغ توی راهرو جلوی چشم‌هام تکان می‌خورد. پوستم ذوق ذوق می‌کند و می‌سوزم. شاید تب دارم، یا خیال می‌کنم تب دارم. درجه‌ی تب از دستم افتاده بود و جیوه‌اش پخش شده بود کف زمین. به هزار تکه تقسیم شده بود، بعد مثل قطره‌ی آب جمع شد و سر خورده بود توی چاه آب. وقتی تنهایی نمی‌فهمی تب داری، یا خیال می‌کنی که تب داری. خیره شده بودم و صفحه دوره چشمم می‌چرخد. دندان‌هایم روی هم می‌خورد و از لای درز پنجره‌، باد سرد پخش می‌شود توی خانه. بیرون هوا سرد است. هنوز برف نگرفته اما مادام ژانت دیروز، همان‌طور که پله‌ها را به سختی بالا می‌آمد با زبان ارمنی‌اش حالیم کرد که این سوز، سوزِ برف است. من هم همین را فقط فهمیدم و الکی کله تکان دادم. از همان موقع شروع شد. داشتم می‌رفتم تا آشغال‌هایم را از شوت‌اوت آن سمت کوچه پرت کنم پایین و بعد منتظر بمانم تا صدایش بیاید. بعد از شنیدن صدای خوردن آشغال‌ها کف شوت‌اوت گوشم سوت کشید. پایم را توی سینه جمع کردم. باید درز پنجره را می‌بستم. مچاله شدم و سرم را تا بین پاهام پایین آوردم. صدای سوت، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. گوشم کیپ شده بود و حس می‌کردم حجم سنگینی از هوا پشت گوشم تلمبار شده. دهانم را باز کردم، بستم، باز کردم، بستم، دلم می‌خواست داد بزنم. بلند داد بزنم. شاید صدای سوت از حنجره‌ام پخش ِ در و دیوار می‌شد. آخرین باری که داد زده بودم توی تلسیِ دربند بود. روی هوا معلق بودم و نسیم پاییزی می‌وزید و باد بین موهام افتاده بود. کسی به کسی نبود و می‌شد داد زد. داد زدم، بلند داد زدم و به شهر و آدم‌هاش بلند بلند فحش دادم. چند قوطی کبریت که آن پایین راه می‌رفتند سرشان را بالا آوردند و برایم دست تکان داند، به آن‌ها هم بلند بلند فحش دادم. بلند بلند، طوری که صدای خودم را نمی‌شنیدم. دهانم را باز کردم، بستم، باز کردم، بستم، نه، نمی‌شد داد زد. مادام ژانت گفته بود به شرطی خانه را بهت اجاره می‌دهم که سر و صدا نکنی. توی قرار داد هم تعهد داده بودم که هنگام بزم‌های عرق‌خوری شبانه، جیک کسی در نیآید. گوشش سنگین بود، اما کوچک‌ترین صدا را می‌شنید. شب‌ها که سیفون توالت را می‌کشیدم، می‌ترسیدم نکند از خواب بپرد. شاید هم می‌پرید، شاید هم نمی‌پرید. پلکم می‌پرید. درد از پشت کاسه‌ی سرم شروع می‌شد و مثل قطره‌های جدا جدا شده‌ی جیوه جمع می‌شد پشت چشم‌هام. پلکم می‌پرید و باز از نو قطره‌های جیوه پخش می‌شدند و باز می‌رسیدند پشت پلک‌هام و باز پلکم می‌پرید و باز قطره‌های جیوه... باید خودم را می‌رساندم دم پنجره. هوای بیرون سوز برف داشت. سوز خشک برفی و باد سنگین و ضمخت و سرد. وقتی توی خیابان راه می‌رفتی مچاله می‌شدی توی خودت. شال را می‌کشیدی تا زیر چشم‌ها. انگار سرما می‌خواست همه‌ وجودت را تسخیر کند. می‌خورد توی صورت و پوست را ترک ترک می‌کرد. هرچه پتو را دور خودم می‌پیچیدم تاثیری نداشت. پوستم ذوق ذوق می‌کرد و می‌سوخت و باد می‌خورد و ترک بر می‌داشت. بلاتکلیف بین سوختن و یخ زدن، دست و پا می‌زدم. نباید به این درد فکر کنم. بگذار اصلن یخ کند، بسوزد، شاید هم ذوب شود. اصلن بگذار هی جیوه‌ها از هم بپاشند و هی جمع شوند پشت پلک‌هام و هی بپرد پلکم. بار اول نیست، آخر هم نیست، اصلن شاید درستش همین است و وقتی این‌طور نیستم مشکلی دارم. این سرگیجه نباید حواسم را پرت کند و صفحه را هی بچرخاند دوره چشم‌هام. من باید بچرخم دوره‌ش، بگردم دوره‌ش، بعد سرم گیج برود و بیفتم روی دامنش. باید این‌طور باشد، یعنی درستش همین است. شاید جواب بدهد، شاید جواب ندهد. حتی اگر جواب هم ندهد منتظر می‌مانم. دستم را می‌زنم زیر چانه‌ام و زل می‌زنم به صفحه. شاید خوابم ببرد، شاید هم، نه! خوابم نمی‌برد. وقتی منتظری، خوابت نمی‌برد. پس همین‌طور زل می‌زنم به صفحه تا جواب بدهد. نوشته بودم؛ خوبی؟ دلم برایت تنگ شده. نگرانش بودم. همیشه نگرانش هستم. دست خودم نیست. مثل همین‌که همیشه دل‌تنگش هستم. اصلن لذت بودنم دل‌تنگی اوست. نباید بفهمد که حالم خوش نیست. نباید بفهمد این‌طور تشنج کرده‌ام. نباید متوجه شود که سرم در حالت متلاشی شدن است. حتی اگر لشم هم کف زمین افتاده باشد نباید بفهمد ناخوشم. آخر از آن سر دنیا، فقط دچار نگرانی و دل‌شوره‌ می‌شود. بهم می‌ریزد و دلش می‌گیرد. نمی‌خواهم نگران باشد. حالم خوب است، شکر خدا. حالم خوب است، حالم خوب است. حالم خوب است. حالم خو... صفحه جلوی چشم‌هام می‌پرید، یا شاید هم پلکم می‌پرید. هر وقت که برسد جواب می‌دهد. همین که اسمم را صدا بزند حالم بهتر می‌شود. چشمم تار شده، یا شاید صفحه نورش کم شده و تار. پرده تکان می‌خورد و این یعنی باد تندتر شده و یعنی اتاق سرد تر شده و یعنی پوستم ترک ترک خورده تر شده و یعنی باید بلند شوم و بروم پنجره را ببندم. بعد هم همان‌جا از یخچال عرق کاسنی را بیرون بیاورم هورتی سر بکشم. نفس بلند شدن نیست. روی پاهام بند نیستم. شاید تب دارم و مادام ژانت حتمن فرق عرق سگی و عرق کاسنی را نمی‌داند که آن عرق مست و این یکی عرق، تب را پایین می‌آورد. شاید هنوز نمی‌داند که توی این خانه جز عرق کاسنی و عطر عرق بیدمشک چیز دیگری پیدا نمی‌شود و بزم شب‌نشینی‌های من، تنها خودم هستم و خودم، با پیک پیک عرق کاسنی و بیدمشک. شاید هم این‌ها برای تب، عرق دیگری دارند که من نمی‌دانم. نمی‌دانم صفحه‌ تارتر می‌شود و نورش کم‌ یا من چشمم تار شده. چشم‌هام را باز می‌کنم، می‌بندم، باز می‌کنم، می‌بندم، لری کینگ دارد با زن پلانسکی مصاحبه می‌کند. صفحه‌ی تلوزیون تار نیست، دارم زیر تصویر را می‌خوانم. صفحه تار شده، چشمم تار نیست. صفحه دارد تاریک می‌شود. با دقت به صفحه نگاه می‌کنم. پتو را کنار می‌زنم. نباید صفحه خاموش شود، نباید باطری لب‌تاپ تمام شود. مگر توی شارژ نیست؟ سیم را دنبال می‌کنم، چشمم تار نیست، سیم را تا کنار یخچال دنبال می‌کنم، دو شاخه از پریز بیرون مانده. نه همه‌اش، یکی از شاخه‌هاش بیرون است. شاید الان جواب بدهد، شاید هم دیرتر. نباید لب‌تاپ خاموش شود. نمی‌دانم گرمم یا سرد. یخم یا دارم می‌سوزم، از روی کاناپه می‌پرم. سرم گیج می‌رود. دستم را به دیوار می‌گیرم و چشم‌هام را دوباره می‌بندم. آرام باز می‌کنم. هنوز خانه می‌چرخد. خوب شد دیوار هست، دیوار دیوار دیوار را می‌گیرم. قدم اول قدم دوم قدم سوم، حالا دستگیره‌ی یخچال را می‌گیرم و آرام می‌نشینم کنار سه راهی. دو شاخه‌ی لعنتی، تو جایت توی سوراخ پریز است، هوای بیرون سرد است، یخ می‌کنی، نمی‌فهمی؟ هلش می‌دهم توی سوراخ پریز. باید صفحه حالا روشن شده باشد. کنار نشسته‌ام، نزدیک‌تر شده‌ام، باد تندتر شده و پوستم ترک می‌خورد. دستم را دراز می‌کنم و پنجره را می‌بندم. چفتش را هم می‌اندازم. بیرون صدای باد بی‌داد می‌کند. پوستم جمع می‌شود، گرم می‌شود. باید کمی عرق بخورم تا یخ کنم. شاید تب دارم، شاید هم... از یخچال بطری کاسنی را بیرون می‌کشم و یک‌بند سر می‌کشم. سرد است، گلویم یخ می‌کنم، سینه‌ام یخ می‌کند، شاید هم بعدش معده‌ام یخ می‌کند شاید هم بعد می‌رود توی رگ‌هام و... شاید هم تبم قطع شود! نکند جواب داده باشد؟ باید سریع جواب بدهم. نباید منتظر بماند. نباید هیچ‌وقت، هیچ‌وقت و هیچ‌وقت لحظه‌ای منتظر بماند. اصلن من هستم که او هیچ‌وقت منتظر نماند. وگرنه دلیل بودن من چیست؟ بطری را روی اوپن می‌گذارم. توان باز کردن یخچال را ندارم. بماند همین‌جا. گرم شود، اصلن توی این سرما عرق سرد به چه درد می‌خورد؟ دیوار دیوار دیوار، چه خوب است که خانه‌ها دیوار دارند. وگرنه وقتی این‌طور همه‌چیز می‌چرخد، آدم توی تنهایی دست به عصای چه باید شود؟ قدم اول، قدم دوم، خودم را پرت می‌کنم روی کاناپه. روبه‌روی صفحه ولو می‌شوم. وقتی می‌رفتم سه قدم بود؟ شاید هم دو قدم بود! پس قدم سوم را کجا برداشتم؟ صفحه روشن است، عین روز روشن است. توی این تاریکی، روشنی صفحه چراغ است. چراغی که روشن‌تر می‌شود وقتی پیغام بیاید. روشن‌تر می‌شود اتاق. پوستم ذوق ذوق می‌کند. انگار دارند استخوان‌هایم را می‌کشند. قطره‌های جیوه‌ای از پشت سر پخش می‌شوند تا پشت پلک‌هام. می‌پرد پلکم، دستم را روی پیغام می‌زنم. باز می‌شود. کلمه‌ها، کلمه‌ها، این کلمات اوست. تنها کلمات او می‌توانند این‌گونه باشند. رقصان و عشوه‌گر، یاغی و بی‌رحم، زیبا و دل‌ربا، آرام آرام آرام و دیوانه‌کننده. اسمم را صدا کرده، قرار می‌گیرم. نوشته؛ خوبم، تو خوبی؟ من هم دلم برایت تنگ شده. دارم می‌خوابم. تو هم بخواب تا فردا سر حال باشی. دستانم می‌لرزد. روی کیبورد انگشتانم را به سنگینی حرکت می‌دهم؛ دردت به‌جانم. من هم شکر. هم‌زمان ِ تو می‌خوابم. تا فردا در حال و هوایت بلند شوم. دکمه را می‌زنم. سند می‌شود. حالا باید توی تختش دراز کشیده باشد. می‌خواند و آرام خوابش می‌برد. باز پیغام‌ش را می‌خوانم... باز می‌خوانم... روی کاناپه دراز می‌کشم به صفحه زل می‌زنم، باز می‌خوانم کلمه‌هایش را. چشم‌هام سنگین روی هم می‌افتد. تنم می‌سوزد، نه از تب، از گرمای آغوشش. سرم گیج می‌رود، نه از درد، که انگار دوره‌ش دارم می‌گردم. پوستم ذوق ذوق می‌کند، نه از داغی، که انگار در رگ‌هام جاری‌ست. قطره‌های جیوه جمع شده‌اند پشت پلک‌هام و تکان نمی‌خورند. صدای سوت هست و انگار نیست. بغض ِ سوز سرما هم می‌ترکد، صدای تگرگ سکوت خانه را بهم می‌زند. انگار ضرب گرفته‌اند. همه‌چیز می‌رقصد. در سکون می‌رقصند و می‌رقصم، افتاده روی کاناپه. میان تارهای گیسوانش. در آغوشش می‌رقصم و بدمستی می‌کنم. زیر لب برایش لالایی می‌خوانم. برایم لالایی می‌خواند. پتو را به خودم می‌پیچم و مچاله می‌شوم توی خودم. محکم در آغوشش می‌گیرم و آرام نوازشش می‌کنم. کنار لاله‌ی گوشش لالایی می‌خوانم. کنار لاله‌ی گوشم لالایی می‌خواند... چرا این‌قدر داغی؟ ـ حرارت توست. تب داری؟ ـ شاید تب دارم، شاید هم... وقتی تنهایی نمی‌توانی بفهمی که تب داری یا نه. ـ حالا خوبی؟ شکرخدا...


بیست مهر – دوازده اکتبر – ایروان، ارمنستان

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی