پرینت

دیشب برف آمد-رافعه رستمی

نوشته شده توسط رافعه رستمی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دیشب برف آمد. یکی از بچه‌ها که این روز‌ها ماشین خریده گفت برویم توچال. بیکاریم همگی، می‌رویم. تعدادمان همیشه از سرنشین‌های ماشین، یک نفر بیشتر است، مثل همیشه چهار نفر پشت ویک‌نفر جلو نشستیم.. خیابان‌ها شلوغ است، شلوغی و هیاهو را دوست داریم. هنوز راه نیفتاده‌ایم که یکی از بچه‌ها طبق عادت همیشگی‌اش هوس شاشیدن در خیابان به سرش می‌زند، دوست راننده با غر‌غرماشین را در جایی که کمتر رفت‌و‌آمد باشد نگه می‌دارد. پسر‌کنار‌من پشت شمشاد‌ها می‌دود، ما اطراف را نگاه می‌کنیم، بر‌می‌گردد، زن می‌انسالی در پشت او می‌آید که چپ‌چپ به او نگاه می‌کند، پسر شکلکی در می‌اورد، عادت دارد به این نگاه‌ها، می‌گوید دستم به زیپم بود که ازدر بیرون آمد. بیرون می‌آ‌یم که او بنشیند، دوست راننده‌مان که همیشه کمی ترسو‌تر است پا را روی پدال گاز فشار می‌دهد، ما جیغ می‌کشیم، پخش ماشینmp۳ نمی‌خواند، دوستم نمی‌دانسته، رادیو گوش می‌دهیم، آوا‌های محلی، همه غر می‌زنند اما گوش می‌کنیم. امشب کمتر حرف می‌زنیم، من وآن یکی که کنار پنجره نشسته است به پسر‌های بینمان نزدیکیم، من کمی بیشتر، شاید سکوت کرده‌ام که او هم نزدیک‌تر شود، پسر کنار من فکر می‌کند از روی حسادت ساکت می‌شوم این روز‌ها، آن یکی که جلو نشسته از همه کمتر بوده همیشه، هنوز مهربان‌تر است. پسر کنار من که شاشیده بود حالا تشنه‌اش شده‌است، در ترافیک ولنجک که گیر می‌کنیم از پنجره بیرون می‌روم و از روی ماشین کناری گلوله‌ای برفی به او می‌دهم تا بنوشد، برای سکوت نه برای او. دختر کنار پنجره که جایش تنگ است روی پای پسر کناریش می‌نشیند، دوست راننده‌مان ترس برش می‌دارد که ماشین را می‌خوابانند، دختر می‌گوید اینجا به این چیز‌ها گیر نمی‌دهند، پسر کنار من صورتم را می‌بوسد، «به این چیز‌ها چطور؟» دختر کنار پنجره می‌خندد. «به این چیز‌ها که اصلن». از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم، اگر دوست قدیم تر‌هایمان بود می‌گفت تازه دارد گرم می‌شود، دوست داشت آدم‌ها شبیه همیشه‌شان باشند، من را دوست نداشت، می‌گفت «تو می‌خواهی شبیه کسی باشی که نیستی»، همیشه بهم برمی‌خورد، همیشه هم به حرفش فکرمی‌کنم. نیست تا مارا شبیه همیشه ببیند. رادیو یک ترانهٔ گیلکی پخش می‌کند که ما زیاد آن را شنیده‌ایم، دوباره شلوغ می‌شود بینمان، بلند بلند می‌خوانیم، نمی‌خواهم جدا بمانم ازآن‌ها، پسر مهربان‌تربر‌می ‌گردد به پشت، جایی که من نشسته‌ام، لبخند می‌زند به من، توجه‌اش را دوست دارم، فهمیده که خودم را پیوند زده‌ام با صدایشان، می‌خندم. پسر کنارمن که متوجه نشده‌است، مرا در آغوش می‌فشارد، دختر کنار پنجره که می‌داند خوشم نمی‌آید لبخند می‌زند به من، دوست راننده که حواسش به خیابانهاست سر کوچه‌ای نگه می‌دارد، پسر کنار دختر روی ما خم می‌شود وسرش را از پنجره بیرون می‌برد «فرنگیس فرنگیس» خانهٔ دوستمان که پسر صدایش می‌کند دراین کوچه است اما خودش دو سالی می‌شود که آنجا نیست، اگر نرفته بود، جلو کنارپسرمهربان نشسته بود. دختر کنار پنجره او را ندیده، ما سکوت می‌کنیم انگار کسی مرده باشد، می‌خواهم برویم ازآنجا، کاش کسی یادمان نداده بود جلوی خانهٔ آن‌ها که نیستند اسمشان را داد بزنیم، پسر سرش را از پنجره تو می‌آورد، دختر کناراوحالا ساکت است، بیرون را نگاه می‌کند، شاید به خودش بگوید کاش او را دیده بودم، برمی‌گردد وبه پسرکناریش می‌گوید: چرا رفت؟، پسرهمانطور که به روبرو نگاه می‌کند، جواب می‌دهد «خانوادش اونجا بودن» پسر کنار من می‌گوید «بی‌معرفتی کرد، بی‌خبر رفت». یکی از جلو صدای رادیو را بلند می‌کند، دختر کنار پنجره اینبار بلند‌تر می‌گوید «خوب آخه چرا رفت؟» پسر کنار او چشم غره می‌رود، من به دختر لبخند می‌زنم، به سمت پنجره بر می‌گردد. پسرجلوی من رادیو را کم می‌کند، به سمت دختر بر‌می‌گردد «باید می‌رفت، اینجا میموند که چی‌کار کنه؟ کسی رو نداشت، منم که براش کسی نشدم، هیچ کدوم نشدیم، ادعامون می‌شد فقط، خودم از همه بیشتر». پسر کنار من می‌خواهد چیزی بگوید، اما صدای رادیو دوباره بلند می‌شود.. پسر کناریم به من نگاه می‌کند، می‌دانم چه می‌خواهد بگوید، «من برای آن‌ها مانده‌ام». باید حرفی بزنم، چیزی به ذهنم نمی‌رسد، لبخند احمقانه‌ای می‌زنم‌‌‌، دلش قرص می‌شود. دوست راننده ماشین را پارک می‌کند. پیاده می‌شویم، کلاهم را سرم می‌گذارم، می‌خواهم بگویم برف بازی نمی‌کنم که یک گوله برفی به صورتم می‌خورد. راه می‌افتیم آرام آرام، باید بگویم که همین روز‌ها می‌روم. باید بگویم.

 

 

 بهمن ۸۷

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی