پرینت

راز بقا و دندان‌های متمدن-خشایار مصطفوی

نوشته شده توسط خشایار مصطفوی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

راز بقا و دندان‌های متمدن
منتخب اولین دوره جایزه ادبی ایران

دو ساعت، همه‌اش دو ساعت است که به خانه رسیده‌ام، زنم بی‌صدا  آن‌سوی تخت دراز کشیده و سعی دارد خودش را از دیدن دوباره‌ی من خوشحال جا بزند، یک هفته مسافرت بودم، مسافرت که نه، یک جور حماقت اجباری، برای تحقیقات به اصطلاح علمی، به یکی از پارک‌های حفاظت شده در دل کوه‌هایی دور افتاده‌ی شهرستانی جنوبی رفته بودم، به ما خبر داده بودند که گونه‌ای انسان غیر طبیعی در آن منطقه دیده شده که ما هم موظف بودیم بررسی کنیم، به‌محض رسیدن به منطقه فهمیدم منظورشان از انسان غیرطبیعی یک جمعیت غار نشین بدوی است، مردم آن‌جا، البته اگر بشود اسم‌شان را مردم گذاشت، به‌صورت دردناکی ساده بودند، چیزی برای پوشیدن نداشتند، با همدیگر مثل یک خانواده‌ی پرجمعیت زندگی می‌کردند منتهی هیچ‌کس نقش پدری، مادری یا فرزندی نداشت و مهمترین مسأله‌شان جستجوی غذا بود، غذایی که معمولا لاشه‌ی حیوانی بود که گوشتش را خام خام می‌خوردند و برای جلب رضایت نیروهای ناشناخته‌ی شکار و تضمین غذا، گاه یکی را از میان خود قربانی می‌کردند، من همراه خانم عبادی و دو سه محیط‌بان مسلح در نزدیکی محل سکونت‌شان اطراق و سعی کردیم آن‌ها را از دور تحت نظر بگیریم، روز سوم بود که دور از گروه، جای خلوتی در میان سنگ‌ها پیدا کرده بودم و تازه داشتم چرت می‌زدم که سر و کله‌ی یکی از آن‌ها درست بالای سرم پیدا شد، زنی بود با پوست ضخیم و بدنی سراسر پوشیده از مو، ناخن‌هایش چون چنگال‌هایی بلند بود و چشمان گرسنه‌ای داشت؛ در جای جای  بدنش حفره‌های مثلثی شکلی دیده می‌شد که خون لزجی از آن‌ها جاری بود، آشکارا درد می‌کشید، می‌توانستم حدس بزنم، قربانی شده بود، غار‌نشین‌ها بدن قربانی را زخمی می‌کردند و به محیط بیرون می‌فرستادند، زخم‌ها را با یک سنگ مثلثی شکل به‌وجود می‌آوردند تا زخم جوش نخورد و قربانی خیلی زود و البته با زجر زیاد بمیرد، کمی به من خیره شد، با صورتش شکل‌های عجیبی درآورد، تا آمدم حرکتی دوستانه‌ای بکنم صدای وحشتناکی از خود درآورد و با سرعت یک بز کوهی میان صخره‌ها ناپدید شد، گویی مرا شبیه یک جور جانور درنده دیده بود، یک انسان متمدن، چیزی بدتر از سنت قبیله‌اش.
هفت روز دورادور، غارهای آن‌ها را زیر نظر گرفته بودیم و هیچ، نتیجه چهل و سه برگ کاغذ سیاه باطله بود که بیشتر آمار کارهای روزانه‌ی خودمان بود تا بررسی شرایط علمی آن‌ها. در پایان گزارشم نوشتم متاسفانه شناخت این جمعیت نیاز به درگیر شدن و برقرای ارتباط با آن‌ها را دارد که مستلزم بودجه و صرف زمان زیادی است؛ فقط کم مانده بود بنویسم که من حوصله‌اش را ندارم؛ فردا که به اداره بروم پرونده‌شان را به کس دیگری ارجاع می‌دهم، هیچ خوش ندارم خودم را درگیر آن زندگی ابلهانه و متعفن کنم. همه‌ی هفته پیش برایم مثل یک جور کابوس گذشته بود، آدم در کتاب‌های دانشگاه این چیزها را می‌خواند ولی این‌که ریشه‌ات در تاریخ را از نزدیک ببینی و بفهمی که انسان یک جور میمون وحشی تاثر‌برانگیز بوده زندگی‌ات را  بی‌معناتر از گذشته کرده‌ای.
حالا از آن کابوس خلاص شده‌ام، مطمئنا تا فردا یا پس فردا همه چیز از ذهنم پاک شده. روی تخت دراز کشیده‌ام، چراغ‌ها خاموش است و فقط نور فرار تلویزیون است که به اتاق نور می‌دهد، خیالم راحت نیست متاسفانه همیشه چیزی برای ناراحتی‌ام وجود دارد، سعی دارم هر جور شده به روی خودم نیاورم که امشب چه دیده‌ام و ذهنم را به چیزهای دیگر منحرف کنم، اما بدبختانه کار من مردم‌شناسیست و وقتی ردی غریب و ناشناخته را که مسلما نشانه‌ی یک حقیقت است می‌بینم، اولین عکس‌العملم گیج شدن و بعد هجوم هزار جور حدس و گمان است. به خودم دلداری می‌دهم، فقط چشمات و ببند و سعی کن بخوابی، ولی در عوض به‌سمتش می‌چرخم و بدون این‌که نگاهش کنم می‌گویم:
می‌خوام برم بیرون یه کم راه برم.
بلافاصله می‌گوید:
مگه نگفتی خسته‌ای؟
هیچ نمی‌گویم، چرا گفتم:
ولم کن
انگشت شصتش را گذاشته روی شقیقه‌ام و فشار می‌دهد، انگار بخواهد چیزی را از ذهنم بیرون کند، لب‌هایش با تکان خفیفی می‌لرزد: خب،
یکی از آن خب‌های کش‌دار که هزار مکث دارد تا کلمه‌ی بعدی،
برو.
زندگی صحرایی یک هفته‌ی اخیر به‌اندازه‌ی کافی داغانم کرده، مدام به خودم دلداری می‌دادم که وقتی به تمدن بازگشتم، وقتی به خانه رسیدم، با خیال راحت روی تخت دو نفره‌ی فنری‌یمان دراز بکشم و یک قوطی نوشابه به دست گیرم و با اطمینان جلوی تلویزیون استراحت کنم، اما ورودم به خانه مثل شروع نقشم در یک تئاتر است و امشب شب اول اجراست، باید با اولین مشکل و گره قهرمان دست و پنجه نرم کنم اما قهرمانی که من نقشش را بازی می‌کنم بیش از اندازه احمق  است، انگار یک‌دفعه او را وسط صحنه‌ای پر از شیر‌های گرسنه هل داده باشند و او هوس کند سیگاری آتش بزند. باقی شهر هم همین طور است، همه‌اش صحنه‌های یک تئاتر تراژیک خنده‌آور، که تلاش‌های مرا برای خورده نشدن نشان می‌دهد، لازم نیست بیرون بروم از پشت همین نرده‌های آهنی پنجره هم می‌توانم تصور کنم که آن بیرون چه خبر است، سرعت، لامپ‌های کور‌کننده، فست فود، قهقه زدن، اجناس قاچاق درگوشی، نوحه‌سرایی، له کردن و شدن، توالت‌های عمومی و باز هم خسته شدن، لابد اگر بیرون بروم  قبل از این‌که مرا پاره پاره کنند هوس می‌کنم خودم را یک جوری تلف کنم، درست مثل همان زن قربانی.
حرکتی می‌کند، حالا دارد آن ملافه‌ی لعنتی را بیشتر به دور بدن برهنه‌ی خود می‌پیچد،‌ کنترل تلویزیون را از زیر رانم بیرون می‌کشم، پوستم خیس است، بدنم عرق کرده، دوباره همان بوی ناخوشایند، باید یک ادکلن یا چیزی شبیه آن پیدا کنم، ولی چه فرق می‌کند بالاخره حقیقت بدنم همین بوی گند است، کانال‌های ماهواره را بدون مکث عوض می‌کنم، تصاویر پر زرق و برق دنیا، یکی پس از دیگری از جلویم رژه می‌روند، حالا، حالا دارد بالشش را زیر سرش جابجا می‌کند، بهانه‌ای است تا خود را بیشتر به‌سمتم بکشد، سرش را به‌جای بالش روی سینه‌ام می‌گذارد به نشانه‌ی دوست داشتن یا یک همچنین مزخرفاتی، درست مثل آن قدیم‌ها که چیزهای ناراحت کننده این همه عظیم نبودند، خس‌خس نفس‌هایم را به‌جای زمزمه‌های عاشقانه‌ی آن وقت‌ها می‌شنوم، از این همه سیگار است که می‌کشم، خوشا به حال غار‌نشین‌ها که چیزهای کمی برای معتاد شدن دارند اما من که در زندگی‌ام اعتیاد‌های زیادی دارم یکی‌اش همین پپسی کولای خوشمزه‌ی لعنتی که هیچ‌وقت از دستم نمی‌افتد، سعی می‌کنم رویش را بخوانم، ترکیبات: اسپارتام، اسید سیتریک، بنزوآت سدیم، اسید فسفریک و ... عادت‌های ساده، ولی همیشگی، شاید همین سوء‌ظن‌ها هم برایم به یک جور اعتیاد تبدیل شوند.
یک هفته بود خودم را در آینه ندیده بودم و امشب در حمام دندان‌هایم زردتر از همیشه و موهایم دو رنگ‌تر شده بود، گودی زیر چشم یا چروک ریزی روی پیشانی، این‌ها چیزهایی است که به تدریج پدید می‌آیند، چند روز پیش می‌خواستم درب قوطی ویتامین ث را باز کنم تا بخیال خودم از آنفولانزای نوع نمی‌دانم چه، پیشگیری کنم، هر چه کردم درب پلاستیکی قوطی باز نشد، کلافه‌ام کرده بود، آن را به دندان سپردم و اصرارم برای دریافت ویتامین، به دهانی پر از خون و یک دندان از ریشه نصف شده رسید، دندان به راحتی از وسط شکست و در قوطی فکستنی باز نشد که نشد، حالا هم دندانم نصفه مانده و می‌رود تا سیاه شود و من فقط به نوبت دندانپزشک، در ماه آینده دل خوشم. راستی از کی شروع شد؟ هیچ نمی‌گوید مرا خوب شناخته، می‌داند که به پیاده‌روی نمی‌روم، می‌داند که فهمیده‌ام، ولی نمی‌داند چرا ادامه می‌دهیم؟
هنوز سیصد کانال دیگر برای عوض کردن دارم، عصر ارتباطات، موهبت‌های زندگی مدرن، نمایش در چهارچوب شیشه‌ای تلویزیون، آن را ساخته‌اند تا آدم، خوب و راحت حواسش پرت شود، حواس من اما پرت نیست و فقط روی یک فکر تمرکز کرده:
یعنی کار کی بوده؟
یکی از همسایه‌ها؟ شاید آن مردک عزب‌اقلی طبقه‌ی بالا با آن شلوارک و زیرپوش راه راهش، شاید دوستانم، هیچ از آن‌ها بعید نیست،‌ شاید هم یک آدم غریبه، از همان‌ها که هر روز در پیاده‌رو با لبخندی بی‌معنی از کنارم می‌گذرند و شاید تعمیرکار تلویزیون، چند روز پیش بعد از طی هفتاد کیلومتر با اشتیاق یک تلفن پیدا کردم تا با زنم تماس بگیرم، دست پاچه بود و گفت تلویزیون خراب شده و الان یکی دارد آن را درست می‌کند، لابد جوانک خوش تیپی از یکی از تعمیرگاه‌های مجاز به خانه ما آمده و باقی قضایا، به خودم تلقین می‌کنم:
ولش کن، بگذر، ‌ببخش
نه این‌ها کلمات محق بودن است، اما من حق دارم به‌خاطر آن‌چه که دیدم و وا رفتم، هنوز هم می‌توانم ببینم، کافیست ملافه را از روی سینه‌اش کنار بزنم، حالا چه می‌شود، از هم جدا می‌شویم؟ ادامه می‌دهیم؟ شاید من هم رفتم سراغ خانم عبادی، زیاد که خوشگل نیست ولی موهای نرمی ‌دارد، دو روز پیش حواسم نبود و همان طوری مستقیم به او خیره شده بودم، داشتم به این فکر می‌کردم که آن زنک وحشی چقدر شبیه این خانم عبادی است؟ که گفته بود:
لطفا این طوری نگاهم نکنید.
ناگهان به خودم آمده بودم و گفته بودم:
چرا؟
که با خنده‌ای ملیح گفته بود:
آخه چشماتون سگ داره.
دستی نوازشگر می‌کشم روی سرش و آرام طره‌ی موهایش را میان انگشتان پیچ می‌دهم، لحظه‌ای خیالی از سرم می‌گذرد چرا این موها را در دستم مشت نمی‌کنم و تا آن‌جا که می‌توانم نمی‌کشم تا جیغ بکشد و خون از لای ریشه‌های مو فوران کند، تا همسایه‌ها از فریاد‌های ما پشت در خانه جمع شوند، تا به کلانتری برویم، تا انکار کند، تا تصدیق کنم.
نشمه، بعد از یک هفته امتناع می‌کرد تا نبینم آن‌چه را که دیدم، این هم دلیلی دیگر. کنترل تلویزیون را کنار می‌گذارم، به سختی در میان تاریکی، دفترچه‌ی تلفن را پیدا می‌کنم و به دنبال اسم آدم ناشناخته‌ای آن را ورق می‌زنم، شاید بشود کسی را امشب به این‌جا دعوت کرد تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود، نه نمی‌شود از کسی بخواهی که این موقع شب به خانه‌ات بیاید. همه، فردا صبح زود باید بروند سر کار، شاید اگر چیزی نمی‌خوردیم، به یک رستوران شلوغ می‌رفتیم، اما به افتخار چه چیز؟ فردا یک سر می‌روم بایگانی، شاید آن‌جا دیدمش حتما می‌گوید:
شما چرا اومدید پایین؟
و من در چشمانش خیره می‌شوم، بی‌ترس، اول می‌گویم خانم عبادی، ِمن مِنی می‌کنم و بعد با صدایی لرزان:
چون می‌خواستم با شما این‌جا تنها باشم.
تنهایی؟ لابد آدم‌های آن قبیله تنهایی را حس نمی‌کردند شاید بی‌دلیل دلم برای آن‌ها می‌سوخت، کثافات زندگی شهری پشت دیوارهای تمیز، ملافه‌های سفید و زحمت رفتگران پنهان شده است. تکانی می‌خورد، روی تخت پشت به من می‌نشیند و به آرامی تکه‌ای از لباسش را بر می‌دارد تا بپوشد با عصبانیتی ناگهانی فریاد می‌کشم:
نپوش.
می‌گوید: خب سردم شده.
دوست دارم همه چیز را بیرون بریزم، داد بکشم، کتکش بزنم یا وقتی می‌رود دوش بگیرد تا خود را تمیز کند، سشوار روشنش را در وان حمام بیاندازم، من حق دارم نمی‌تواند انکار کند، فقط سکوت می‌کند، دوباره محکم ملافه را به دور خود می‌پیچد، کمی دورتر از من دراز می‌کشد و به سقف خیره می‌شود، می‌دانم حالا چشمانش پر از اشک شده، چاره‌ای ندارم کنترل را بر می‌دارم و دوباره کانال‌ها را عوض می‌کنم، زنی می‌رقصد، مردی از چیزی بالا می‌رود، اخبار: سی نفر دیگر هم اعدام شدند، در سیرکی میمونی سیگار می‌کشد، بچه‌ای می‌شاشد، پیرزنی چیزی شبیه مگس‌کش که می‌شود پشت را با آن خاراند را تبلیغ می‌کند، آزمایش یک موشک جدید، اونیفرم‌پوشان با هم دست می‌دهند و می‌خندند، پسرجوان نیمه لختی پشت تلفن، تصویر نزدیک از صورت یک سگ، لابد یکی از آن برنامه‌های رازبقاست، دیگر کانال را عوض نمی‌کنم، حیوانات موجودات جالب‌تری هستند، سگ پشمالو آروارهای سیاه و استوارش را رو به دوربین نشان می‌دهد، قلاده‌اش که رها می‌شود و با سرعت خستگی ناپذیری به دنبال سگ کوچک سفیدی می‌دود، با هم کلنجار می‌روند و سگ بزرگ بالاخره موفق می‌شود روی سگ کوچک بخوابد و جایی روی سینه‌اش را با ولع گاز می‌گیرد با دندان‌های سفیدی که انگار هر شب آن‌ها را مسواک می‌زند و جای گاز گرفتگی می‌ماند، یک کبودی قرمز و بنفش بروی سینه، تلویزیون را خاموش می‌کنم، اتاق در تاریکی خوشایندی فرو می‌رود، آرام می‌گویم:
می‌خوام بخوابم، فردا صبح ساعت هفت صبح بیدارم کن تو اداره کلی کار دارم.
خشایار مصطفوی
تهران - مرداد 1387

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #1 مجید 1391-06-01 21:08
چیزی شبیه مگس‌کش که می‌شود پشت را با آن خاراند را تبلیغ می‌کند،
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی