پرینت

رضا شیری

نوشته شده توسط رضا شیری. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دور زدن ممنوع

از در که تو می‌آید، دسته کلیدش را مثل همیشه پرت می‌کند روی جا کفشی. از جلوی آشپزخانه رد می‌شود، سرکی می‌کشد ببیند غذا حاضر است. ساعت وار کار‌هایش را یکی پس از دیگری انجام می‌دهد. لباسش را عوض می‌کند. دستشویی، نماز و بعد ناهارش که باید آماده، در بشقاب کشیده شده باشد تا مبادا وقتی تلف شود. هر کسی نداند فکر می‌کند باید به کار خیلی مهمی برسد. البته برای او شاید کاری مهم‌تر از این نباشد که هر چقدر می‌تواند خواب بعداز ظهرش را طولانی‌تر کند. فکر کنم اگر همه چیزش روبراه باشد، یک ضربدر بزرگ هم که روی صورتم بزنم، متوجه نمی‌شود. بعد از تمام شدن غذایش، الهی شکری می‌گوید که معنی دستت درد نکند هم می‌دهد. بعد اگر غذایش چرب باشد بشقابی، پارچی یا هر چیزی که بتواند از سر سفره بر می‌دارد و توی سینک می‌گذارد و همان¬جا دستش را با مایع ظرفشویی می‌شوید و یک¬راست به اتاق خواب می‌رود. بعدازظهر‌ها کاری با من ندارد. ولی شب‌ها اولش مهم است که کنارش بخوابم اما بعدش دیگر نه. با این حال بعدازظهر‌ها هم کنارش دراز می‌کشم تا مبادا کاری کنم که سر و صدایم بیدارش کند. او که می‌خوابد من می‌مانم و سکوت و فکر و خیال. چند وقتی هست که هر روز یک¬بار ماجرای ناروخوردن از عشق ¬اولش را برایم تعریف می¬کند و می‌گوید: «خیلی طول کشیده تا آن تابلو روگیر بیارم. حواست باشه گم¬ و گور نشه».
هیچ وقت این داستانش را جدی نگرفته‌ام. می‌گذارم خیال کند باور کرده‌ام و نمی‌دانم خوب که عیاشی‌هایش را کرده و از تک و تا افتاده، یاد زن گرفتن افتاده است. اوایل اصرار داشت گواهینامه بگیرم. کتاب آئین نامه هم برایم گرفته بود. اما بیشتر برای فهمیدن معنی تابلویش بود که اصرار می‌کرد. من نه علاقه‌ای به رانندگی داشتم نه قصه‌اش را باور کردم. یک جورهایی با لج¬بازی لای کتاب را هم باز نکردم. همیشه خدا هم، توی دست و پا هست. توی کشو، روی تلویزیون، کنار میز عسلی کنارتخت¬ گاهی فکر می‌کنم چند تا از آن در خانه داریم. انگار دارد سعی می‌کند دائم جلوی چشمم باشد تا شاید ترغیب شوم حداقل معنی‌‌ همان یک تابلو را بفهمم. موهای مشکی‌اش خیلی کمتر از سفید‌هایش است. اما از دور که نگاه می¬کنی برعکس نشان می‌دهد. قدش کمی خمیده است. شاید به خاطر رانندگی زیاد باشد. برای یکی مثل من ایده آل به نظر می‌رسد.‌‌ همان روز اول خواستگاری گفت یکی را می‌خواهم که بتوانم به او اعتماد کنم. فقط همین. شوهر هر جور هم که باشد داغ پیر دختری را از پیشانی‌ات پاک می‌کند. مسعود که آن موقع از سرم هم زیاد بود. اخلاقش هم بد نیست. یعنی قابل تحمل است. ولی هر کاری می‌کنم نمی‌توانم با زگیل بزرگ زیر گوشش کنار بیایم. وضعش‌ ای بدک نیست. از یک راننده آژانس بیشتر از این نمی‌شود توقع داشت. کم نمی‌گذارد. ولی بدون حساب و کتاب هم نیست. سر همین هم شد که شک کرد کیف و شال و مانتو به پولی که داده بود نمی‌خورد. خواست بگوید و نگفت. فقط به اینکه «قشنگه، باید گرون باشه» اکتفا کرد. سر عمل دماغم هم خیلی با خودش کلنجار رفت. نمی‌خواست دل تازه عروسش را بشکند. فقط گفت: «ببین تا چند وقت خرید درست و حسابی، تعطیله ها». مثلاً خواست منصرفم کند. فکر نمی‌کرد قبول کنم. باید بیشتر مواظب باشم سوتی ندهم.
خیلی با هم بیرون نمی‌رویم. سینما و رستوران و این‌ها که اصلاً. کارهای رمانتیک که بماند، حتی یک حرف محبت آمیز هم از دهانش خارج نمی‌شود. دائم می‌گوید: «این سوسول بازی‌ها به ما نیامده. این کارا مال بچه جقله¬هاست». آن اوایل اگر من هم کاری می‌کردم، کادویی می‌خریدم یا یک میز شام عاشقانه برایش می‌چیدم، چنان توی ذوقم می‌زد که چند روز پکر بودم. اما کم¬کم عادت کردم. توی دلش چیزی نیست. جوانی‌اش را کرده و حوصله‌ی این چیز‌ها را ندارد. تقریباً حوصله‌ی هیچ کاری، غیر از جلوی تلویزیون نشستن را ندارد. از اخبار ساعت ۹ شب شروع می‌کند، نه و نیم اخبار ورزشی، ۱۰ اخبار کانال سه، ده ربع تا ده و نیم تایم دست شویی، ده و نیم هم دوباره اخبار کانال دو و همین طور اخبار و اخبار تا موقع خواب. تقریباً یک چرت خوابیده‌ام که می‌آید توی تخت. نمی‌توانم زیاد توقعی از او داشته باشم. به روی خودم نمی‌آورم. ولی من هم گناهی ندارم. دلم چیز‌هایی را می‌خواهد که نمی‌تواند به من بدهد. عوضش برای خرید که بیرون می‌روم تلافی‌اش را در می‌آورم. الکی طولش می‌دهم و کَمکی خوش می‌گذرانم. توی یکی از همین بیرون رفتن‌ها و پاساژ گردی‌هایم بود که با منصور آشنا شدم. پسر خوش پوش و با کلاسی هست. موهای فشن و ته ریشش هم حسابی جذابش کرده است. چند باری زیر چشمی از پشت ویترین کیف و کفش فروشی‌اش نگاهش کرده بودم. یک روز دلم را به دریا زدم و رفتم داخل و همین طوری چند تا کیف و کفش قیمت کردم. چقدر هم با سلیقه است. فکر کنم دو سه سال از مسعود کوچک‌تر است. اولین باری که سرش را بلند کرد و مرا دید، انگار می‌خواست با چشم‌هایش لختم کند. احساس کردم یکی واقعاً به من توجه کرده است. آخرش هم با شوخی‌ها و تیکه انداختن‌هایش کارم را ساخت. بعد از یکی دو بار خرید با تخفیف ۱۰۰% بالاخره شماره‌ام را دادم. عاشق حرف زدنش هستم. وقتی حرف می‌زند انگار توی دنیای دیگری هستم. هر روز لحظه شماری می‌کنم مسعود زود‌تر برود تا بپرم طرف تلفن. حتی به عمد، سر و صدا راه می‌اندازم یا روی تخت تکان می‌خورم تا زود‌تر بیدار بشود.
امروز چایی بعد از خواب، بعدازظهرش را دادم خورد، یک سرو صداهایی از اتاق خواب آمد. من توی آشپزخانه بودم که بالاخره رفت. اوایل زود‌تر بیدار می‌شدم تا برایش چایی دم کنم. ولی حالا همان چایی ساعت دهم را می‌گذارم جلویش تا شرش را کم کند. هر روز رأس ساعت 12 موبایل¬اش زنگ می¬خورد. بدو می¬رود تو اتاق و شروع می¬کند آهسته صحبت کردند. گاهی فکر می‌کنم عمداً این کارهای را می‌کند تا مرا عذاب دهد. پشت پنجره می‌ایستم تا مطمئن شوم رفته است. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. بدو می‌روم سراغ میز آرایشم. جلوی آینه که می‌ایستم خنده‌ام می‌گیرد. نمی‌دانم چرا وقتی می‌توانستم با چند کار کوچک مثل رنگ کردن و ابرو برداشتن و سرخاب سفیدآب و یک عمل دماغ و کمی تیپ زدن، این همه متلک‌های آبداری که آرزویش را داشتم بشنوم، آن همه مدت دست به ابروهای کتلتی‌ام نزدم و با آن قیافه‌ی زشت و پشمالو اعتماد به نفس بیرون رفتن هم نداشتم. توی خیالاتم با منصور بودم که وقتی خواستم کیف و کفشم را از کمد پشت در بردارم یک¬دفعه خشکم زد. یک فلش سیاه که از پائین تابلوی دور قرمز شروع می‌شود و به بالای تابلو که می‌رسد صد و هشتاد درجه می‌چرخد و نوک پیکانش موازی شروعش تمام می‌شود، با یک خط قرمز مورب که از رویش رد می‌شود. پا‌هایم سست می‌شود. همان¬جا روی زمین زانو می‌زنم. تابلو را بر می-گردانم. عکس زنی غریبه، خوش تیپ و دماغ عملی که تابلو دورزدن ممنون به دست، کنار مسعود روی تخت دراز کشیده و با ماژیک مشکی روی تابلو بزرگ نوشته شده(دور زدن ممنوع)

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی