پرینت

روايتِ اول شخص رويايِ يك كبوتر، در نيمه شب تابستاني كه نبود... - آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدني‌پور. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


«روايتِ اول شخص رويايِ يك كبوتر، در نيمه شب تابستاني كه نبود...»
آرش معدني پـور

تابستان، باز هم با تير شروع كرد؛ هرچه هم كه به گوش‌اش خواندم، به خرج‌اش نرفت كه نرفت كه نرفت. هُرمِ گرما، آسمان را به زمين دوخته‌است. كركره‌ي مغازه را كه بالا مي‌كشم، اول از همه مي‌روم سراغ پنكه. روشن‌اش كه مي‌كنم، آرام‌آرام شروع به چرخيدن مي‌كند. پره‌هاي رنگي‌اش، از‌بس كه خاك روي‌شان نشسته، از دور، قهوه‌اي به‌نظر مي‌آيند، مخصوصا وقتي‌كه مي‌چرخند. صورت‌ام را نزديك‌اش مي‌كنم، باد، موهاي نداشته‌ام را به بازي مي‌گيرد. مي‌گويم: آآآآآآآآآآآآ. پنكه جواب‌ام را مي‌دهد، اما مقطع، اما شكسته، اما تكه‌تكه. آن قبل‌ترها، حال و روزش بهتر از اين‌ها بود، آن‌وقت‌ها مي‌توانست سرش را به راست و چپ بگرداند و باكي‌اش هم نباشد، اما الان ديگر نمي‌تواند، الان ديگر سخت‌اش است، من هم اذيت‌اش نمي‌كنم، مي‌گذارم راحت باشد، هر روز، يك سمتي را انتخاب مي‌كنم و مي‌گذارم مشغول باشد تا شب؛ حالا بستگي دارد، بعضي وقت‌ها رو به من است، بعضي وقت‌ها رو به جايِ فرضي‌يِ مشتري‌ها، بعضي وقت‌ها هم آزادش مي‌گذارم كه بوَزَد به فضا، همين‌جور بي‌دليل، محضِ خنده، چه مي‌دانم... امروز اما نوبتِ خودم است، اين است كه زمانِ بيشتري جلوي‌اش مي‌نشينم و مي‌گذارم كه وقتي مي‌گويم: آآآآآآآآآآآآآآآآ، او هم تكرار كند...
همين‌طور براي خودم مشغولِ خواندن بودم كه پسركي آمد بالا، به‌نظر هفده-هژده ساله بود. گفت: سلام. گفتم: سلام. گفت: دستمال داري؟ گفتم: نه، و نگاه‌اش كردم، چشم‌هاي‌اش خيس بود، مكثي كرد، خواستم بگويم: آخر چرا؟ نگفتم، رفت. بلند شدم رفتم دمِ در، پسرك همين‌جور كه داشت مي‌رفت، از پشت‌اش گندم مي‌ريخت، يا شايد هم جُو بود، يا چه مي‌دانم، از همين‌هايي كه براي كبوترها مي‌ريزند. ديدم حال‌اش خيلي بد است، صداي‌اش زدم، گفتم: بيا يك چاي با ما بخور. آمد. چاي خورديم. گفت: خيلي دل‌ام تنگ است. گفت: مدتي‌است نفس‌ام راحت بالا نمي‌آيد. گفت: مي‌خواهم بالا بياورم. بالا آورد. درست كنار پنكه نشسته بود، كه بالا آورد. براي‌اش چاي‌نبات درست كردم. ديدم صداي بغ‌بغو مي‌آيد. گفتم: اين ديگر چيست؟ دست در جيب‌اش كرد، يك كبوتر بود. صورت كبوتر را گرفت جلوي پنكه. آن‌قدر آنجا نگه‌اش داشت كه بالاخره غروب شد. رفت جلويِ مغازه و سيگاري روشن كرد. گفتم: اصلا درست‌اش هم همين است. زير فشارِ آفتاب كه آدم سيگار نمي‌كشد. با سر حرف‌ام را تاييد كرد. كبوتر براي خودش بينِ كتاب‌ها مي‌پريد، من كاري‌اش نداشتم، منتظر بودم كه عكس‌العمل‌اش را از ديدنِ نسخه‌ي اصل "حافظِ شاملو" ببينم، ديدم؛ هرچند درابتدا كمي بي‌تفاوت بود، اما عاقبت كارِ خودش را كرد، همان‌جور كه انتظار داشتم، رفت كنارش نشست و تخم‌گذاشت، بعد، با يك جَست از مغازه زد بيرون. از خوش‌حالي در پوستِ خودم نمي‌گنجيدم، دل‌ام مي‌خواست چشم‌هاي‌ام را ببندم و فرياد بزنم، درست مثل اولين باري كه استخر رفتم؛ خوب يادم هست، لبه‌ي استخر ايستاده‌بودم، يك‌دفعه تصميم‌ام را گرفتم، چشم‌هاي‌ام را بستم، فريادي كشيدم و پريدم داخل آب، آن لحظه هم دقيقا همان حس را داشتم، اما ملاحظه‌ي پسرك را كردم، با خوش‌حالي سرم را بالا بردم و نگاه‌اش كردم، هنوز چشم‌هاي‌اش خيس بود. گفتم: بيا تمام‌اش كنيم. نگاه‌ام نكرد، سيگار به آخر رسيده بود و دل از آن نمي‌كَند. آخر گفت: تمام‌اش كنيم...

و اين‌گونه بود، كه، تمام‌اش كرديم...

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی