پرینت

روز تولد-علی فتح‌اللهی

نوشته شده توسط علي فتح‌الهي. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

امروز روز تولد کالوین است، هفت سالش تمام می‌شود. پسرکی با موهایی به رنگ گل آفتابگردان که با پدر و مادرش در حومه‌ی لایدن در هلند زندگی می‌کند. کادوی ویژه‌ای که از میان همه‌ی کادوها بیشتر جلب توجه می‌کند دوچرخه‌ای است که قرار است از این به بعد وسیله‌ی رفت‌وآمد کالوین به مدرسه باشد. دست‌کم این چیزی است که پدر و مادر کالوین دوست دارند از او بشنوند: «با این دوست داری کجا بری؟» کالوین با شادمانی خورشید را نشان می‌دهد: «تا اونجایی که خورشید هست». پدربزرگ از این جواب سر شوق می‌آید: «راست میگه، کم پیش میاد آسمون خاکستری نباشه» کالوین دستی به چرخ‌های خاکستری دوچرخه می‌کشد: «بابا! بابا! ببین مثل تن قورباغه‌های تو کانال میمونه! راه‌راهه!» پدربزرگ چند بار دست‌هایش را به هم می‌زند: «رنگشونم یکیه، نه؟ کالوین؟» کالوین سری تکان می‌دهد و با خوشحالی پهنای حیاط ‌چوب‌فرش را می‌دود. از کنار سراشیبی مخصوص به آب انداختن قایق روی اولین ردیف پرچین می‌رود، سرش را به سمت کانال دراز می‌کند: «قوررر، قوررر» بعد هم به حالت قورباغه می‌پرد پایین می‌رود پیش دوچرخه‌اش. پدربزرگ برای همراهی با نوه‌ش زبانش را دراز می‌کند و چشم‌هایش را گشاد: «اصلن پاشید تا خورشید نرفته همه بریم رکاب زنیم»
زیر تخته‌چوب‌هایی که حیاط خانه‌ی کالوین را فرش کرده‌اند، قورباغه‌ی کوچکی با خانواده‌ی بزرگش زندگی می‌کند که عاشق خورشید شده. افسانه‌‌ای توی قورباغه‌ها هست که اگر قورباغه‌ای بتواند وقتی عکس خورشید روی آب گردی تمام است از توش بپرد بیرون و روی خشکی فرو بیاید، دختر شاه پریان زنِش می‌شود. خودِ پریدن چندان کار سختی نیست، مشگل اصلی این است که خیلی کم می‌شود آسمان آفتابی باشد و عکس خورشید روی آب بیفتد. تازه باد دریای شمال هم بیشتر وقت‌ها سطح آب را پر چین‌وچروک می‌کند. ولی امروز هوا آفتابی است و از ظهر به این طرف باد دارد آرام‌تر می‌شود. سروصدای جشن تولد کالوین که تمام می‌شود، قورباغه‌ها از لای چوب‌ها و زیر علف‌ها آرام آرام می‌زنند بیرون. قورباغه‌کوچولو هم می‌آید. عکس خورشید افتاده نزدیکی‌های خشکی، جایی که مسیر دوچرخه درست روبروی خانه‌ی کالوین، از آن طرف کانال می‌گذرد. قورباغه‌کوچولو غُور می‌زند زیر آب. باد شمال تقریبن آرام شده. قورباغه‌ها جمع شده‌اند، دو سه پاره‌ی بزرگ از عکس خورشید سرانجام به هم می‌رسند و یکی می‌شوند. قورباغه‌کوچولو وقت را تلف نمی‌کند. از همان زیر خودش را پرت می‌کند. عکس خورشید شالاپی می‌شکند و مثل دسته‌گلی از نرگس روی آب پخش می‌شود.
 قورباغه‌ها می‌آیند روی آب. قورباغه‌کوچولو موفق شده. درست از میان عکس خورشید جست زده و اثری هم اَزَش توی کانال و اطرافش نیست. قورباغه‌ها پچ‌پچ‌کنان برمی‌گردند توی آب: «خوش به حالش ... حتمن تا رسیده رو خشکی، ندیمه‌های دختر شاپریون اومدن بردنش! ... آره؟ ... آخه اونا همیشه اینوَرا پرسه می‌زنند برای دخترای شاپریون شوهر پیدا کنند ... دمش گرم! ... دفعه‌ی بعد نوبت منه ...»
کله‌ی کالوین مثل گل آفتابگردان به سمت خورشید نشانه رفته و پاهایش تند‌تند مثل پره‌های آسیاب بادی به رکاب دوچرخه هی می‌زنند. خانواده با کمی فاصله خنده‌زنان پشت سرِش رکاب می‌زند. قورباغه‌‌کوچولو کف مسیر پهن شده. دل و روده‌اش لخته‌ی خون شده‌اند و زبانش مثل فوت‌فوتکِ جشن تولد بیرون زده و همان‌جور مانده. راه‌راهِ چرخ‌های دوچرخه‌‌ی کالوین ردی به جای گذاشته با زاویه‌ی نود درجه بر خطهای مارپیچیِ روی پوست قورباغه‌کوچولو.

- علی فتح‌اللهی، لایدن، اردیبهشت 1390

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی