پرینت

زنگ املاء - پیوند عامری

نوشته شده توسط پیوند عامری. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

زنگ املاء
پیوند عامری


گفتم: «دكتر رسنباف همسرش را كشت.» گفت: «مي‌دانم. تا دوباره شروع نكني همه‌اش را خواندم.» و دستش كه شايد برايِ شانه‌ام آمده بود، رفت تويِ موهايم و همانجا ماند و چهارچهاري را شروع كرد مثل آن روز كه... .
«من مدرسِ موسيقي به همراهِ سپيدهﯽ گنجه‌اي بانويِ اولِِ فلوت ـ دخترك خنديد و فلوتش را در انگشتانِ كوچكش فشردـ قطعه‌اي از ساخته‌هايِ مرا در سل ماژور براي همه اجرا مي‌كنيم» و جيغِ همه مثلِ آن دفعه كه آن‌قدر «پرنسس! پرنسس!» گفتيم تا مجبور شد از كلاس بيرون برود، درآمد. بعد كه پدر با پرنسس برگشت، همه ساكت شديم و لطيفه كه تويِ بغلِ پرنسس دويده بود، دستش را به طرفِ پدر دراز كرد و گفت: «ما تو رو نمي خوايم؛ پرنسسو ميخوايم.» پدر گفت: «بذارين يه قطعه بزنم، اگه خوشتون نيومد ميرم.» بعد از قطعه، كه همه برايِ پدر دست زديم، ساغر داد زد: «اگه لبايِ تو هم مثلِ موهايِ لطيفه قرمز بشن، مي‌توني بموني.» و پرنسس كه حالا يادم مي‌آيد سرخ شده بود، با دستمال اول لبهايِ خودش، بعد موهايِ لطيفه را پاك كرد و قرار شد دو گروه بشويم. من كه هنوز هم بانوي اول فلوت نشده‌ام آن روز آن‌قدر خوب اجرا كردم كه لطيفه هم دسته گلش را به طرف پدر پرت كرد.
دكتر رسنباف وارد آشپزخانه شده و ديده است همسرش دارد قهوه درست مي‌كند. رويِ صندلي نشسته و گفته: «تو چيزي مي‌خواستي بگويي؟» و همسرش همان‌طور كه فنجانِ قهوه در دست به طرف او مي آمده: «نه چيزِ مهم‌تر از آن مجلهﯽ دستت.» دكتر رسنباف مجلهﯽ بسته را با دستِ راست، ـ پوشيده در دستكش سفيدـ به دستِ او داده و با دستِ چپ فنجان را گرفته و وقتي همسرش مجله را از جاي ديگر گشوده و به طرفِ دستي كه آن را دراز كرده بود برگردانده، او قهوه، مجله و همسرش را رها كرده و از آشپزخانه بيرون آمده است.
ـ نوشته بود: «دكتر رسنباف همسرش را كشت.»
ـ مي دانم. تا دوباره شروع نكني همه‌اش را خوانده‌ام. بكوب؛ سرد مي شود.
ـ لابد در يك عملِ بازِ قلب.
كاسه را هل مي‌دهد جلويم؛ به گوشتكوبِ تويِ دستم نگاه مي‌كند و لبخند مي‌زند. مي‌گويد: «بازم كه باختي! هفتهﯽ پيش مي‌گفتي كوبيدن راحتتره.»
سرم را بالا آوردم و دستش از رويِ شانه‌ام لغزيد رويِ زانويم. گفتم: «لابد در يك عملِ بازِ قلب.» صدا؛ نور؛ آب؛ خون. باريكه‌اي است وقتي كه از پشتِ پردهﯽ درست كشيده‌نشده در يك بعدازظهر پاييز تو مي‌آيد نور؛ مانند سي ِاكتاوِ هفت پيانو است. يك سيِ «گردِ مضاعف» در يك ميزانِ هزار هزار. نشت كه مي‌كند از زخمِ در گلو بيرون خون؛ اول رمانس است و پيانو. بعد فورته مي‌شود و چهار چهار. بعد به ترتيب سه چهار، دو چهار و سرانجام در سه هشت تمام مي‌شود. سمفوني است انگار. با چه دقتي آن آرشهﯽ شكسته را تراشيدم تا گلويت اين سمفوني را فالش اجرا نكند پدر. نكرد هم.
ـ اجازه خانم نمي‌گين؟
ـ نوشتين! بابا،
ـ بااااابااااا،
ـ انار،
ـ اَناااااااااررر،
ـ دارد.
ـ دارَََ َ َ َ َد.
ـ باشد مادر، تو بردي. دفعهﯽ بعد با يك دست مي‌كوبم، با يك دست تليت مي‌كنم. حالا سيگارمو بده ديگه. چانه‌ام را مي‌گذارم رويِ زانويش و دستم را دورِ مچِ پايش حلقه مي‌كنم. لبخند مي‌زند و دودِ سيگار را مي‌دهد تويِ صورتم و مي‌گويد: «اول چاي.» مي‌گويم: «بده مي‌ريزم ميارم.»
حالا چيست؟ پدر است؟ مدرسِ موسيقيِ پرورشگاه است؟ چه‌قدر تلاش لازم است تا آقايِ بهنام، مهرنوش را از «دكتر رسنباف با دستكش‌هايِ سفيد» پس بگيرد؟ از آقايِ سهرابي پس بگيرد؟؟ از اكسپرسيونيزم و كمپوزيسيون‌هاي رامبراند؟ نمي‌شود پدر! باور كن كودكانِ شش ساله آن‌قدر مي‌فهمند كه بدانند عَرَضي، غيرضروري و ربطي بودن چيست. آن‌وقت موسيقي، مهرباني‌هايِ پدري كه پدر نيست ـ گيريم كه باشدـ ، دلتنگي‌ها، ترس‌ها و مسافرت‌ها، همه زهرشان مي‌شود. مي‌فهمند پدر. فقط نمي‌دانند كه مي‌فهمند. ضرورت. ضرورت خون است پدر.
دكتر رسنباف همان‌طور كه سعي مي‌كرده صدايش نلرزد و با دستمال، اشك‌هايِ سمج را از گونه پاك مي‌كرده، برايِ آقايِ بهنام، همسرش، توضيح مي‌داده كه در كارِ تازه‌اش سعي كرده سنّتِ فرانسويِ كمپوزيسيون را با سنّتِ ايتالياييِ آن پيوند دهد. و همسرش آقايِ بهنام وقتي صدايِ بوم را مي‌شنيده كه دكتر رسنباف زيادي تكانش مي‌دهد مي‌گفته: «زنگ بزن به سهرابي بياد با هم گپ بزنين، اگه حوصله‌ت سررفته.» و سهرابي كه مي‌آمده و آقايِ بهنام و پسرش كيوان مي‌رفته‌اند پشتِ پيانو و هي مي‌زدند تا شايد مهرنوش بشود دكتر رسنباف دوباره، براي آقايِ سهرابي؛ دست‌هايِ مهرنوش را مي‌گرفته و مي‌گفته: «باز كه گريه كردي!» و همين‌طور كه دست‌هايِ سهرابي را در دست و لبِ پايين را به دندان مي‌فشرده مهرنوش؛ مي‌گفته: «ما باخته‌ايم! من و جهانگير!»
سرم را از رويِ زانويش برمي‌دارم و مي‌گويم: «هميشه من مي‌بازم. باشد مي‌روم مي‌ريزم مي‌آرم.» و وقتي با دو ليوان چاي به طرفش برمي‌گردم سيگاري را كه با سيگارِ خودش روشن كرده بود به دستم مي‌دهد.
ـ عصر ساعت چند مي‌ري خياطي؟
ـ انگار يادت رفته امروز پنجشنبه‌س.
ـ اين هفته‌ها اگه پنجشنبه نداشت همه چي درست بود! نمي شه اين نقشِ مادر ترزا رو يكي ديگه بازي كنه؟
 ـ هميشه كه بهت مي‌گم اگه بدت ميآد اين چند ساعت كه اين طفليا از اون قبرستون ميآن اينجا، بزن بيرون. تازه تو كه دوستشون داري؟
 ـ قبرستون چيه خيلي هم جاي با كلاسيه. اگه تو هم منو گذاشته بودي سرِ راه الآن يه همچين جايي زندگي مي‌كردم. تازه اگه يكي هم پيدا مي‌شد كه به خاطرِ من پسرشو از خونه بيرون كنه كه ديگه عالي مي‌شد. ديگه، من فقط سپيده رو دوست دارم. همون كه به جاي «فلوت بزنيم» مي‌گه «سرود بخوونيم».
 ـ اون كه سپيده نيست! ساغره.
 ـ همون. من برم يه ذره بخوابم تا پيداشون نشده.
مي‌نويسند: «دكتر رسنباف همسرش را كشت» و اگر بخواهي بداني در يك عملِ بازِ قلب يا ...، بايد بخواني. بخواني هم فرقي نمي‌كند. اگر مثلاً بنويسند: «سپيدهﯽ گنجه‌اي، معلمِ كلاسِ اولِ ابتدايي، پدرخوانده‌اش مدرس و آهنگساز موسيقي كودك را ـ كه او را با كلكِ عقدِ ازدواجِ صوري با دوشيزه بُتگر كه بچه‌هايِ پرورشگاه، پرنسس صدايش مي‌كردند، در سنِ شش سالگي از پرورشگاه گرفت ـ  با آرشهﯽ شكسته و تراشيدهﯽ ويولن سل كشت»، فقط يك تصويرِ كلي در اذهان شكل مي‌گيرد. و بعد «سپيدهﯽ گنجه‌اي بيمارِ رواني بوده؟» «پدرخوانده مي‌خواسته است به او تجاوز كند؟» يا ... اصلاً او پدرخوانده‌اش را نكشته. دكتر رسنباف همسرِ خودش آقايِ جهانگيرِ بهنام را كشته. بهتر نيست دست بردارم؟ نه. نمي‌شود پدر. ضرورت خون است كه بيش از رگ بايد در زندگي جاري باشد.
زن كه واردِ اتاق مي‌شود مي‌بيند نورِ دمِ غروب مانند لكهﯽ خوني كه از زخمي نشت كرده و بعد دلمه شده باشد رويِ گردنِ پسر افتاده. ليوانِ آبي كه بالايِ سرش بوده واژگون شده و آب از كنارِگوشِ راستِ پسر تا زيرِ روزنامه‌اي كه تيترِ درشتِ «دكتر رسنباف همسرش را كشت» بر آن ديده مي‌شود، رفته است. پسر روي بقيهﯽ سطورِ خبر را خط كشيده. به گونه‌اي كه بيشترين شباهت را به «خطوطِ حامل» داشته باشند. و زيرِ تيترِ درشت، كوچك نوشته است: «كنسرتو براي ويولنسل در سي مينور.» لبانش «ف» فرزين را لمس مي‌كنند. ولي پسر را بيدار نمي‌كند. «بگذار بخوابد. هنوز كه نيامده‌اند. او هم كه بيرون برو نيست.»خم مي‌شود و ميزانِ اول را مي‌خواند. «مي دانم كه بقيه‌اش را نمي‌نويسي. مي‌دانم هم اگر بنويسي ...» همانجا مي‌نشيند و سيگاري روشن مي‌كند. بي كه سيگار را از لب بردارد، پرتقالي را پوست مي‌كَنَد كه با خود گفته بود: «اين براي فرزين.» چشمش به آبي است كه از سمتِ راست، امتدادِ نوري را كه از سمتِ چپ مي‌تابد، گرفته است.
آقايِ بهنام پس از اين كه قهوه‌اش را نوشيده، از رويِ صندلي بلند شده، صندلي را زيرِ ميز هل داده و به طرفِ ديگرِ ميز رفته، فنجانِ دست نخوردهﯽ همسرش را برداشته، صندليِ او را هم هل داده زيرِ ميز، به طرفِ ظرفشويي رفته، فنجان را خالي كرده، هر دو را شسته و آويزان كرده، سر راهش به پذيرايي، مجلهﯽ پزشكي را از رويِ ميز برداشته و با خود به پذيرايي برده، روي ميز گذاشته. بعد به اتاقِ كيوان رفته و وقتي مطمئن شده خواب است به پذيرايي برگشته و رويِ زمين، پشت به مبل و در سمت چپ ميز نشسته و سيگاري آتش زده. احتمالاً اگر مي‌دانسته در تمامِ اين مدت، همسرش دارد نگاهش مي‌كند، با حركتِ سريعِ پشتِ انگشتانِ اشاره و مياني، چشمانش را پاك مي‌كرده. همسرش كه نشسته رويِ مبل ـ و آقايِ بهنام حتماً صدايِ لباسش را شنيده ـ و گفته: «جهانگير!» سيگارش را تكانده و گفته: «قهوه‌ت سرد شده بود. اگه مي‌خواي يكي ديگه برات درست كنم.» آن وقت دكتر رسنباف انگشتان پاهايش را از لبهﯽ پايينيِ ميز برداشته، راست نشسته، مجله را از روي ميز برداشته، با دست‌هايِ پوشيده در دستكشِ سفيد، كه اگر محضِ خاطرِ هر چيزِ لعنتي، حداقل آن وقتِ شب از دستش درمي‌آورد، شايد يك بار هم كه شده مي‌توانست باور كند دست را با اشك هم مي‌توان استريل كرد ـ دست‌هايِ يك جراحِ قلب، دست‌هاي يك نقاش ـ لوله كرده، چانهﯽ آقايِ بهنام را گرفته و آن مجلهﯽ پزشكيِ لوله شده را به دهانِ آقايِ بهنام فرو كرده و آن‌قدر فشرده و نگه داشته كه آن حنجره‌اي كه هميشه در هر «گام» و «مود» و «كوكي» كه بود همان بيست و سه نتِ لعنتيِ «زنگ بزن به سهرابي بياد با هم گپ بزنين؛ اگه حوصله‌ت سررفته» را براي او اجرا مي‌كرده، چنان از كوك افتاده كه ديگر نتوانسته است داد بزند: «مهرنوش مهرنوش! منگنه ها!»
وقتي آخرين دانش‌آموز ورقهﯽ املايش را به معلم مي‌دهد، مرد به طرفِ تخته سياه مي‌رود و آن را از شكلِ صحيحِ املا كه معلم بر تخته نوشته تا بچه‌ها خودشان ورقه‌شان را تصحيح كنند، پاك مي‌كند. معلم دستش را از زيرِ مقنعهﯽ دختر، در موهاي او فرومي‌برد: «چند؟»
 ـ نوزده.
ـ نوزده‌ها رو بيست مي‌دم. مقنعهﯽ دختر را درست مي‌كند و نگاهش مي‌كند تا از كلاس بيرون مي‌رود. بعد ورقهﯽ رويِ ميز را برمي‌دارد و به مرد مي‌دهد.
ـ نگفتين چرا وكيلِ قاتلِ دوستتون شدين!
 ـ من وكيلِ دختر خوانده‌ش شدم. به ورقه نگاه مي‌كند: مطمئنين؟
ـ بله.
مرد وقتي وارد خيابان مي‌شود، دستش به ياد مي‌آورد ورقهﯽ تويِ دستش را: «اگه ممكنه دقت كنين كه همين بي كم و كاست همه جا پخش بشه.» چشمش مي‌دود رويِ كلمه‌ها كه رويِ يك صفحهﯽ آ چهار، با خط‌هايِ ريز و به هم فشرده نوشته شده‌اند: «من، سپيدهﯽ گنجه‌اي كه هرگز بانويِ اولِ فلوت نخواهم شد، پدرخوانده‌ام مدرسِ موسيقي در پرورشگاه و آهنگسازِ كودك را ...» ورقه را به هشت قسمتِ مساوي تقسيم مي‌كند و دستش را بالا مي‌گيرد تا باد آنها را با خود ببرد. مي‌ايستد و نگاهشان مي‌كند تا از ديدرس دور مي‌شوند.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی