پرینت

صدا-علی فتح اللهی

نوشته شده توسط علي فتح‌الهي. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

صدا، صدای زوزه ی «شیری» بود. امکان نداشت اشتباه کنم. فاصله ی یکی-دو دقیقه‌ای خانه‌ی پدربزرگ تا باغ را تاپ-تاپ قلب من پر کرد. روی سکوی سنگی ورودی باغ افتاده بود. وقتی مرا دید انگار آرام شد، دیگر زوزه نمی کشید. مردم دوره‌اش کرده بودند. صدایی گفت دزدهایی که به خانه‌ی برجعلی زده‌اند، مسموش کرده‌اند. دیگری گفت که باید بِهِش دوغ داد تا بالا بیاورد. معطل نکردم، وقتی دور می‌شدم هنوز همه حرف می‌زدند. توی خانه اما صدایی نمی‌آمد جز تسبیحاتی که مادربزرگ زیر لب می‌خواند. حتمن باز هم عروس شهری ناخواسته‌اش را مقصر می دانست. هنوز «دوغ-میخوام»َم قطع نشده بود که فهمیدم خیلی نمی‌شود روی کمک او حساب کرد. نومیدانه به طرف پدربزرگ برگشتم. همیشه او نجات-دهنده بود. او بود که می‌گذاشت با شیری بازی کنم، بغلش کنم و بهش غذا بدهم. چشم-غره‌ی پدربزرگ کافی بود تا مادربزرگ برود دوغ بیاورد. مادرم لبهایش را می گزید.
فکر اینکه شیری به سرنوشت توله‌هایش دچار شود آزارم می‌داد. شیری یک‌بار با ماده‌سگی رفته بود، مادِهِه شش تا توله زاییده بود. روستاییها پاپی پدربزرگ شده بودند که توله‌ها را که توی خرابه‌ی جلوی خانه بزرگ می‌شدند، بکشد ولی او هر بار بهانه ای آورده بود. آخرش یک روز برجعلی با یک تفنگ آمده بود تا پدربزرگ بهانه‌ای نداشته باشد. خودش هم آنها را کشته بود. من کنار کتابخانه ی پدربزرگ کز کرده بودم. خدا-و-هستی مترلینگ دستم بود. از تفنگی که رو سر توله ها بود شش تا بنگ-بنگ آمده بود خورده بود تو فرق سر من، شش تا هم چک-چک از چشمهای من آمده بود خورده بود تو سر خدا-و-هستی. تصور شومی سرنوشت در قلب کوچکم نمی‌گنجید. دَبِّه ی دوغ را دستم دادند، سنگین بود.
از خانه تا باغ، با هر شالاپ-شولوپ دوغ توی دبه اضطرابم دوبرابر می‌شد. وقتی به باغ رسیدم صداها قطع شد و نیشخندها جایش را گرفت. همه کنار رفتند. به تنهایی سعی کردم پوزه اش را باز کنم تا دوغ بخورد؛ تلاش می کردم نازَش کنم و باهاش حرف بزنم تا دهانش را باز کند. سرانجام هنگامی که صدایم به بغض آغشته شد یکی دلش سوخت و جلو آمد دبه را از من گرفت. شر-شر دوغ که درآمد، شیری سرش را برگرداند و دهانش را باز کرد. دوغ و سم و آت-آشغالهای دیگر چندباری خِر-خِر کنان فاصله ی دهان شیری با خاک را پر کرد. ولی دیگر دیر شده بود. کمی بعدتر، نه دیگر شیری ناله ای کرد نه دهاتی‌ها اظهار فضلی. صدای تنهایی مثل کِلِچ-کِلِچ سنگ و خاک، زیر پاهایی بود که باغ را ترک می کردند. ماندم بالای سرش تا بمیرد. گریه‌ی نیم-بند توی گلویم صدای کمیاب شاعر نوجوانی را می‌داد که پیش از آنکه مشهور شود، شاهکارش مهر باطل خورده بود «شیری مرد». پاسخ، صدای سکوت بود. فقط پدربزرگ مرا می فهمید. وقتی در پاسخ، برای من آرزوی سلامتی کرد صدایش آهنگ روح بزرگی را داشت که در قفس تنگی اسیر شده بود. شیری را تو همان باغ چال کردند همراه با خیال-پردازی های کودکانه‌ی من از آرمان قدرت و پایندگی.
چند روز بعد نان خریدم ببرم برای پدربزرگ. از پیچ نزدیک آبادی تا دم باغ، صدای تَک تَک قدمهایم را شنیدم تا باورم شود شیری دیگر هرگز به پیشوازم نخواهد آمد. دم باغ همان ماده-سگ را دیدم. فکر کردم شاید او هم دلش برای شیری تنگ شده باشد. دستم را دراز کردم نوازشش کنم که ناگهان پرخاشگرانه واق-واقی کرد و به سوی من خیز برداشت. لحظه‌ای بعد دست من توی دهان حیوان بود. وحشتزده دستم را بیرون کشیدم. دندانهایش با جیر لزج و کشداری به پوست و گوشت و خون من آلوده شد.
فاصله‌ی باغ تا خانه را با داد بی-وقفه و هق-هق‌های دیوانه-وار دویدم. مادربزرگ اولین نگران خانه بود که بیرون آمد. با این همه مهربانی صدایش از پس سنگینی نگاهش برنمی آمد. انگار فکر می‌کرد تنبیه شده‌ام تا دیگر سگ-بازی نکنم. فقط عمه‌ی کوچکم بود که بلد بود بدون دخالت دادن عقیده‌اش علاقه‌اش را نشان دهد، شاید چون هنوز شوهر نکرده بود. دستم را ضدعفونی کرد و بست. صدایش مهربان بود و بغضی هم داشت که آرامم می کرد ولی کافی نبود. قطره-آب مهربانی‌اش با صدای جیز دردناکی روی آتش درونم بخار شد، رفت هوا، و دیگر برنگشت. حالا سالهاست که شیری مرده است و کسی از او یادی نمی‌کند. پدربزرگ هم.

علی فتح اللهی - اتاوا – آبان ماه 1389

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی