پرینت

مردم منتظر-علي اميررياحي

نوشته شده توسط علي اميررياحي. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


مردم منتظر

 

براي الف الف

 

متاسفانه پدر دير فهميد. وقتي فهميد چند ماهي از ماجرا ميگذشت. اولين بار دايي بزرگم تصميم گرفت بهش بگويد. مادربزرگ گريه ميکرد، ميگفت بگذاريد خودش بفهمد. براي بعضيها طول ميکشد. ميگفت شايد هنوز کاري دارد، اذيتش نکنيد. ميگفت يک دانه پسرم است آخر! بگذاريد راحت باشد. ديگران اما مصر بودند که بگويند. يکي از ديگران دايي بزرگم بود.

مادر در آشپزخانه مدام گريه ميکرد. سبزيها را تفت ميداد و گريه ميکرد. پدر بويي برده بود، گاهي ميپرسيد طوري شده؟ ولي کسي چيزي نميگفت. مادر دماغش را بالا ميکشيد و ميگفت نه. بعدها من حدس زدم يحتمل خودش فهميده وگرنه پدر کسي نبود که گريه مادر را متوجه بشود و به اين راحتيها موضوع را ول کند. دايي صادق آمد ديدن مادربزرگ. من هم آنجا بودم. مادر هم گريه ميکرد. دايي گفت اينطوري براي خودش هم بهتر است. آن روز همه بودند. دوتا داييها هم که با هم قهر بودند نشسته بودند کنار هم. دايي کوچيکه گفت «عجب مصيبتي شده». دايي صادق گفت بايد به پدر بگويند. مادربزرگ گفت حالا که بگويد؟ همه ساکت شدند. مادر هق هق کرد. هر دوتا دايي فينشان را بالا ميکشيدند. مادربزرگ گفت حالا من چه کار کنم؟ مادرباز هق هق کرد. دايي صادق گفت من بهش ميگويم، حالا کجاست؟ مادر گفت رفته براي امير کاپشن بخرد. امير من بودم. دايي صالح گفت لابد خودش فهميده. مادر بزرگ با فين فين گفت: يعني داره زجر ميکشه الان؟ و مجال جواب به کسي نداد و بلند گريه کرد. دايي صادق ديگر کلافه شده بود. گفت «به هر حال من بهش ميگم. از نظر تو مشکلي نداره صنم؟». مادر مخالفتي نداشت. زياد هم راضي نبود اما. مادربزرگ گفت « يعني ديگه درست نميشه؟»  خاله که تا اونموقع ساکت نسشته بود گفت"«شگون نداره، آدم اقبال بد مياره!» مادر بزرگ گفت «از اين اقبال بدتر هم ميشه مگه؟» و مادر هق هق کرد. «به هرحال من همين فردا بهش ميگم» دايي اين را گفت و بلند شد. با اينکه هنوز به نظر ميآمد مادربزرگ حرفي براي گفتن دارد. مادر گفت «آخه صادق...»  دايي عصباني شد:«مرگ يه بار شيون هم يه بار آخه اين بساطه براي ما درست کرده؟ من يکي پاک از خونه زندگي افتادم! هرروز اينجا جمع ميشيم که حالا چيکار کنيم! خب يه بار بهش ميگم و خلاص ديگه!» خشم به طور مشهودي از سر و رويش ميباريد. ظاهرا مدتها بود مي‌خواست اين حرفها را بزند و حالا ناگهاني ترکيده بود. البته دايي اصولا آدم بداخلاقي بود. مادربزرگ گفت «بايد پسر داشته باشين تا بفهمين» مادر سرم را گرفت و درآغوشش کشيد.

بعد از آن هم دايي چيزي نگفت. چند هفته‌اي گذشت تا اينکه يک روز پدر دستم را گرفته بود ببردم سينما. دايي صادق سر راه‌مان سبز شد. پدر رنگش پريد. البته رنگ زيادي ديگر به صورتش نمانده بود، اما همان هم پريد. پدر گفت « بهبه آقا صادق! کم پيداييد»  با اين که من بچه بودم اما فهميدم لحنش زياد دوستانه نيست. دايي گفت « چيزي هست که بايد بهت بگم»  سلام هم نگفت فقط من من مي‌کرد. «دايي جان ميخواي بري بازي کني يه گوشهاي؟» بعد دست کرد تو جيبش که پولي چيزي بهم بدهد. « لازم نيست. خودت که ميدوني، امير از کسي پول نميگيره. فرمايشت رو بگو»  دايي باز منمن کرد و پدر ميخ شده بود روي صورتش. «راستش فرشيد جان...» اينکه دايي از پدر خوشش نميآمد را از لحن گفتن«جان» هم ميشد فهميد، که چقدر شبيه دهنکجي بود، يا حتي فحش. «راستش... چطور بگم... آدم بايد واقعيتها رو قبول کنه...»  بعد نفس عميقي کشيد و سرش را زير انداخت و گفت « متاسفانه شما فوت شدي فرشيد جان».  پدر گفت«خب!؟»دايي گفت: « به هرحال اين اتفاقيه که برا همه يه جورايي ميوفته ما... ما يه قبر خوب توي يه جاي خوب آماده کرديم». پدر گفت « ممنون از خبرت صادق جان، به بچهها سلام برسون»  بعد دست مرا گرفت و کشيد سمت سينما. دايي صادق همانطور با دهان باز و يک دستي که از آرنج عمود بر بدنش بود هاج و واج دور شدن ما را نگاه کرد. پدر گفت اگه از نظر من مشکلي ندارد او بيرون سينما بايستد و من تنهايي به سالن برود تا ديگران اذيت نشوند.

 

دايي صادق گفت: «شما بچه که نيستي! يه کم هم فکر بقيه باش! همين الان دارم از اين بو حالت تهوع ميگيرم!» مادر گفت «صادق!»دايي صالح درآمد که«راست ميگه خب صنم! اينجوري که نميتونه ادامه پيدا کنه! همسايههاتون شاکي شدن! گيرم صادق يه کم تند ميگه اما بيراه که نميگه!» پدر سرش را گرفته بود پايين. مادربزرگ ميخواست چيزي بگويد. درواقع بيشتر دلش ميخواست گريه کند، اما به نظر اشکي نداشت انگار. «باشه اعصابتون رو ناراحت نکنين»  خاله گفت: «حاج خانوم! يه چيزي ميگين ها! مرز اين دنيا و اون دنيا رو که نميشه به هم زد!» مادربزرگ گفت: «من که چيزي نميگم والله! هرطور که صلاحه خب»  پدر سرش را بلند کرد و گفت «خب حالا ميگين چيکار کنم؟» «داداش صادق يه جاي خوبي رو خريدن، شما فقط زمان دقيق رو اعلام کنين بقيه رو ما راست و ريست ميکنيم.»  دايي صادق باز صدايش رفت بالا«ميدوني چند وقته مردم منتظرن ببينن شما کي تصميم ميگيري بري...»
«صادق بس کن!» مادر نگاهي تيز به دايي انداخت. «اصلا به من چه!؟»«مادر من اون کفني که برا خودم گذاشته بودم کنار رو ميدم بهت؛ اصلا خودت رو ناراحت نکن». مادر گفت: «خانم جون زحمت نکشين تو رو خدا! اون رو شما خودتون خيلي دوست دارين» «فداي سر يه دونه پسرم»  پدر گفت: «راضي به زحمت هيچ کس نيستم، نميدونستم انقدر زود اتفاق ميوفته»  بعد مادر رو نگاه کرد«کاش زودتر ميگفتي، ميگن ديگه کليهم فاسد شده» دايي کوچيکه گفت «اي بابا چه کاريه آخه!؟ ما که نمي‌ذاريم فشاري رو صنم بياد که!» «من از اولشم با اين وصلت موافق نبودم» مادربزرگ گر گرفت: «وا! همين رفتاراتون پسرم رو جوون مرگ کرد!» دايي پوز خند زد «آره، حتما». پدر گفت: «خيلي خب حالا!» نگاهش نگران بود. خاله گفت: «فردا هم پنجشنبهست خيلي خوبه»دايي گفت «حاج خانوم شما پس‌اندازي چيزي دارين؟ برا شب هفت؟»  قبل از مادربزرگ پدر گفت: «لازم نيست. بگين پولش رو به نيازمندا دادين.»  دايي زير لب غرغر کرد. مادربزرگ گفت: «فرانک هم ميخواست بياد، ولي گفت ويزاش نميدونم چي شده، اما برا سالت مياد، مادر» پدر همانطور که سرش پايين بود گفت «اشکال نداره، راضي به زحمت هيچ کس نيستم»

 

 

فرداش که پدر را پيچيده در پارچه آوردند دايي صادق حسابي اعصابش گهمرغي بود. من دقيقا نفهميدم چه اتفاقي افتاد اما ظاهرا مشکلي با مردهشور داشتند. پدر از توي کفن گفت: ميشود صورتم را بگذاريد بيرون؟ مادر هم نگاهي به دايي صادق انداخت. گورکن خم شد روي صورت پدر و گفت «حاج آقا خاک ماک پرميشه تو سر و صورتت اذيت ميشي»  پدر از زير آن پارچه به نشانه تسليم سري تکان داد، بعد سرش را چرخاند سمتي که فکر ميکرد مادر بايد آنطرف باشد و چيزي گفت شبيه اينکه«ببخشيد» مادربزرگ گفت«مردم سرپان زشته.»

 

2011/08/08

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #4 ش.آ 1392-05-01 16:09
کار خوبی است. هم ایده پردازی هم پرداخت داستان. موفق باشید.
نقل قول
 
 
0 #3 رامین رادمنش 1392-04-16 12:44
این داستان واقعا ضعیفه. دوستانی که گفتن ایده فوق العاده است پیشنهاد میدم کتاب هاویه نوشته ابوتراب خسروی رو بخونن. حتما نظرشون عوض میشه.
داستان با یک تعلیق کاملا ساختگی و با پنهان کردن اطلاعات از مخاطب شروع میشه. کاملا عامدانه و بدون هیچ پوشش یا رویه ای که مخاطب احساس نکنه سر کار گذاشته شده.
از همین ابتدای کار با این تعلیق الکی و خیلی غلیظ مخاطب میدونه قراره یه جایی ضربه اصلی زده بشه و این یعنی داستان فاقد هر گونه Epiphany خواهد بود(ببخشید معادل فارسیش یادم نیومد. حمل بر فضل فروشی نشه. )
خشم به طور مشهودي از سر و رويش ميباريد" این گفتمان یک بچه است؟ اگر هم یادآوری باشه زاویه دید راوی چرا کودکان است؟
و ایرادهایی از این قبیل متاسفانه زیاد هستند. پرگویی و جسارتم رو می بخشید. این ها فقط نظرات من هستند.
آها! یادم اومد. همون " تجلی" . اونجایی که راوی یهو برمیگرده میگه امیر من بودم هم خیلی بد از کار در اومده. باز هم متوجه نمیشیم با یادآوری سر و کار داریم یا روایت از نوع دیگریه. یک چنین کاری رو در رگتایم می بینیم که اواسط کتاب می فهمیم راوی بچه بوده. و خودش یه تجلی تمام عیار و شگفت انگیزه!
نقل قول
 
 
0 #2 داوود 1391-05-08 23:38
ایده ی داستان جدا فوق العادست. ایول.
ولی روی شخصیت ها و لحن ها و رفتار ها باید بیشتر کار بشه. یکمی همه یک دست شدن.
ولی ایده شاهکاره.
نقل قول
 
 
+2 #1 سارا سارا 1391-04-20 05:37
همه ی این داستان عالی بود. خیلی وقت بود داستانی به این خوبی و واقعی و یکپارچگی و مهیجی نخوانده بودم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی