پرینت

فردين-مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین نژاد. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

فردين

نشسته‌ام توي خانه‌ي خالي مامان بزرگ. روي موکت‌هاي کهنه و قهوه‌اي. يک خودکار آبي و يک دفتر سفيد جلد چرمي کنار دستم است. مي‌نويسم. خط خطي مي‌کنم. آقا تقي سمسار وانت آبي‌اش را جلوي در حياط پارک کرده. سماور مسي را بغل کرده و هن هن کنان با خودش مي‌برد. از توي کوچه داد مي‌زند: "با اجازه!". جواب نمي‌دهم. دراز مي‌کشم. روي زمين پر از هسته خرماست. پر از کاغذهاي کوچک و روغني که حلواها را با قيف توي آن مي‌ريزند. هسته خرماها را بر مي‌دارم. مي ريزمشان توي جيبم. دفترم را مي‌بندم.

شبي که مامان بزرگ مرد، مامان را از توي اتاقي که زن‌ها توي آن جمع شده بودند کشيدم بيرون و گفتم:

- اينقدر واسه فردين غصه خورد مُرد. شماها نفهميدين

بلوز سياه و تورتوري مامان خيس شده بود. به تنش چسبيده بود. چادر مشکي را با دندانش سفت گرفته بود. صورت و چشم‌هاش قرمز بودند. مويرگ‌هاي درشت چشمش بيرون زد و گفت:

- چرت و پرت نگو

 

مامان بزرگ يک ويديوي کهنه داشت. يک تلويزيون بيست و دو اينچ و بيست، سي تا فيلم قراضه.  توي همه‌ي فيلم‌ها، زن‌هاي جور به جور مي‌آمدند، مي‌رقصيدند، مي‌خواندند، گريه مي‌کردند، عاشق مي‌شدند. توي همه‌ي فيلم‌ها، يک مرد مي‌آمد با چشم‌هاي درشت و ابروهاي پر و کاري مي‌کرد که همه‌ي آن زن‌هاي جور به جور رقصشان بگيرد، آوازشان بگيرد، عشقشان بگيرد، گريه‌شان قطع نشود. همه‌ي زن‌هاي فيلم پير شدند، چروک آوردند، شوهر کردند، مردند؛ فقط مرد خوش صدا بود که شکل جوانيش ماند.

مامان بزرگ کارش اين بود که صبح زود بلند شود برود توي آشپزخانه هول هولکي غذا درست کند و بعد فيلم‌ها را يکي يکي هل بدهد توي ويديوي قراضه و گوشش را بچسباند به باندهاي تلويزيون. دايي مجتبي و خاله ناهيد و مامان که ديدند مامان بزرگ هوايي شده، فيلم‌ها را قايم کردند، ويديو را فروختند، يک تسبيح دانه درشت چوبي دادند دست مامان بزرگ و ذکر گفتن يادش دادند.

پيش خودم فکر مي‌کردم لابد وقتي فيلم مي‌بيند يا وقتي شبها بي‌خواب مي‌شود و ناخن مي‌خورد، مي‌رود توي خانه‌ي قارون و کنار استخر باغ براي علي بي‌غم مي‌رقصد؛ يا سلطان قلب‌ها را لب مي‌زند و گريه مي‌کند اما بعدترها بود که فهميدم مامان بزرگ از زنهاي توي فيلم خوشش نمي‌آيد. به من مي‌گفت:

- سر و کونشونو لخت مي‌کنن و هزار تا اطوار ميان ولي پسره محل سگ نمی‌ذاره

بعد دستش را حواله‌ي زن‌هاي کون‌لختِ توي تلويزيون مي‌کرد که يعني خاک بر سرشان.

مامان بزرگ از پسرهايي که به دخترها محل سگ نمي‌گذاشتند خوشش مي‌آمد. خودش آنقدر به حاج آقا محل سگ ‌نگذاشت که پاي او به پستوي گوشه‌ي حياط که پر از بوي ترياک و چاي پر رنگ بود باز شد. حاج آقا از حجره‌ي فرش که مي‌آمد خانه فقط ناز مامان بزرگ را مي‌کشيد. مامان بزرگ رويش را بر مي‌گرداند. او هم مي‌دويد توي پستو و تا شب مي‌کشيد و چاي يک رنگ و قندهاي درشت مي‌خورد.

حاج آقا هفت، هشت سال پيش مرد . مامان بزرگ هفت، هشت روز پيش. فيلم‌هايش را که قايم کردند سکته‌ي اول را زد. فردين که مرد تا صبح گريه کرد. فشارش رفت بالا. صبح آفتاب نزده دست من را کشيد و برد تشيع جنازه. وسط جمعيت خودش را رساند به قبر بدون سنگ. چادرش پاره شد. لنگه کفشش گم شد. چادر پاره را کشيده بود توي صورتش و هق هق مي‌کرد. رويش را محکم گرفته بود. به غرورش بر مي‌خورد که فردين توي قبر اشک‌هايش را ببيند. يک پسر لاغر و قد دراز با عينک سياه روبه‌روي من بود. عکاس‌ها مي‌گفتند: "نوه‌ي فردينه". چيليک چيليک عکس مي‌گرفتند. او محل سگ نمي‌گذاشت. توي شيشه‌هاي عينکش خيره شدم. به دست و پاي لاغرش نگاه کردم. سرم گيج رفت. سرم را چرخاندم. دست مامان بزرگ را کشيدم و بردم خانه. چند روز بعد مامان بزرگ مُرد. دايي مجتبي و خاله ناهيد و مامان، مراسم هفتم را که گرفتند، پلوي زعفراني را که خوردند، حلواهاي شيرين و داغ را که قسمت کردند سمسار آمد، همه‌ي اثاث را ريخت توي وانت آبي، گاز داد و رفت.

 

خودکار و کليد را بر مي‌دارم که بروم خانه. ياد پسر لنگ دراز و عينک سياه مي‌افتم. ياد پسر قصه‌ام مي‌افتم. همکلاسي قديمي‌ام. محلش نمي‌گذارم. خودکار را بر مي‌دارم و همه‌ي قصه را خط خطي مي‌کنم. دستم عرق مي‌کند. خودکار شروع مي‌کند به نوشتن. پسر قصه مثل عکس برگردان‌هاي رنگي بچگي مي‌چسبد روي کاغذها و خط خطي‌ها. کنده نمي‌شود. پاک نمي‌شود. محلش نمي‌گذارم. او هم به من محل نمي‌گذاشت. رويمان را از هم برمي‌گردانديم. وقتي با بچه‌هاي کلاس سوار ماشينش مي‌شديم، عقب مي‌نشستم. آينه‌ي بغل را که نگاه مي‌کرد، من دزدکي از توي آينه‌ي جلو نگاهش مي‌کردم. آينه‌ي جلو را که نگاه مي‌کرد زل مي‌زدم به آينه‌ي بغل. نمي‌فهميد. نمي ديد. شايد هم مي‌ديد و محل سگ نمي‌گذاشت. مغرور بود يا ترسو؟ من چي؟ من ترسو بودم. لجم مي‌گرفت. از خود دانشگاه تا خانه مامان بزرگ مي‌دويدم. مي‌نشستم روي پله‌هاي سنگي راه پله‌ها. کنار شمعداني‌ها و سبزه‌هاي روبان پيچي شده‌ي عيد. مي‌زدم زير گريه. مامان بزرگ توي آشپزخانه خورشت خلال درست مي‌کرد. همه‌ي خانه و حياط  را بوي زعفران پر مي‌کرد. صداي ايرج از تلويزيون مي‌آمد. مامان بزرگ مشت مشت مغز پسته و گردو مي‌ريخت توي جيب‌هام. با دستمال کاغذي صورتي آب دماغم را پاک مي‌کرد.

مامان بزرگ هفت، هشت روز پيش مرد. نشسته‌ام توي خانه‌ي خالي‌اش. روي موکت‌هاي کهنه و قهوه‌اي. با خودکار آبي، توي دفتر جلد چرمي قصه‌ي پسر قصه را مي‌نويسم. دماغم پر از آب مي‌شود. خودکار را مي‌گذارم زمين. راه مي‌افتم توي خانه‌ي خالي. آلبوم عکس‌ها افتاده زير آينه‌ي ديوارکوب. صورتم توي آينه لاغر است. استخوان‌هاي گونه‌ام تيز است. آلبوم را ورق مي‌زنم. صورتم توي اولين عکس گرد و تپل است. مقنعه سر کرده‌ام. کوله‌پشتي آبي را توي بغل گرفته‌ام و غش غش مي‌خندم. مامان بزرگ شلنگ آب کنار باغچه را گرفته سمت من. سمت دوربين. زمينه عکس پر از قطره‌هاي آب است. سال اول دانشگاه بودم. تازه سر و کله‌ي او پيدا شده بود. صبح‌هاي زود يک نفس تا دانشگاه مي‌دويدم. مامان بزرگ مي‌گفت :

- چه خبره؟ حلوا خيرات مي‌کنن؟

سال اول به هم نگاه مي‌کرديم. سال دوم متلک مي‌گفتيم. سال سوم فحش مي‌داديم و دعوا مي‌کرديم. سال آخر هيچ کاري نمي‌کرديم. مثل غريبه‌ها مي‌رفتيم و مي‌آمديم.

آخرين باري که ديدمش مست بودم. او ماشينش را جلوي حياط مامان بزرگ پارک کرده بود. شب بود. عروسي بود. نشسته بود پشت رُل. شيشه‌ي کناري ماشين صورتش را قاب کرده بود رو به من. من توي پيراهن قرمزم نگاهش مي‌کردم. پاهايم لخت بود. مامان و خاله ناهيد و نسرين جون، دست بابا و آقا رضا و دايي مجتبي را گرفته بودند و زير نور پروژکتورها مي‌چرخيدند. دو تا باند سياه و بزرگ دو طرف حياط آواز مي‌خواندند. مامان بزرگ دوتا دستمال گلدار گرفته بود دستش، کُردي مي‌رقصيد و دلبري مي‌کرد. من مستِ مست بودم. با پاهاي لختم جلوي در حياط، روبه‌روي ماشين او گيج مي‌خوردم. کفش‌هاي پاشنه بلند توي دستم بود. همه‌ي کف پايم تاول‌هاي قرمز و آبدار بود. صداي پخش صوت ماشينش توي آوازهاي آن دوتا باند سياه و بزرگ گم شده بود، ولي من مي‌شنيدمش. گفت که مي‌رود فرودگاه. گفت مي‌رود خارج پيش پدر و مادرش. گفت مي‌رود درس آواز بخواند. گفت رُژلب قرمز خيلي به من مي‌آيد. يادم نيست. شايد بلند بلند مي‌خنديدم. شايد فحش مي‌دادم. شايد محل سگ نمي‌گذاشتم. استارت زد. رفت. من نشستم کنار جدول. پاهايم را ول کردم توي جوب جلوي حياط. مامان بزرگ زد به پشتم. برگشتم. گفت:

- شبيه فردينه‌ها!

دستمال صورتي را داد دستم. گفت:

- بيا دماغتو پاک کن!

دود ماشين و آواز ايرج کوچه را پر کرده بود.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی