پرینت

فرهاد خاکیان دهکردی

نوشته شده توسط فرهاد خاکیان دهکردی . Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

یا حق
 جایی که ما نشسته بودیم .

دست بردم طرف گوی شیشه ای روی میز. چرخاندمش .هی چرخ می خورد. صدای ظرف شستن پیچیده بود توی صدای بهرام وقتی تقریبا داد کشید. ساعت را پرسید.
جوابش را که ندادم شیر اب را بست و همانطور که دست هاش را با لباسش خشک می کرد گفت :
حالا ببین می تونی خردش کنی ! ولش کن بابا عتیقست ! اینا چرا نیومدن ؟
این اخری را انگار که فقط برای خودش گفته باشد .ارام گفت.اما گوی را که سر جایش گذاشتم بلند گفتم :
بهتر که نیومدن ؟ با این کارت چی رامی خوای ثابت کنی ؟ ولش کن. من نیستم. از اول هم گفتم. نگفتم ؟
همانطور که میان چهار چوب در ایستاده بود زل زد به من . چشمانش را تا جا داشتن گشاد کرد . به   وقتی می گفت :  طرفم  امد و دست هاش را هی تکان میداد
 تو مغز خر خردی ؟ خودت خجالت نمی کشی؟ اصلا من کاری بهت ندارم. خود دانی ! بده مگه ؟ تازه دامادم می شی!
این را گفت و تکیه داد به مبل و لبخند زد.
به ساعت نگاه کردم.عقربه ها کش می امدند.
سیما همشه سر وقت می امد.می گفت :ادم های زنده سر وقت جایی میرن !
هیچ وقت نفهمیدم چرا ادم های زنده سر وقت جایی میرن .
همیشه می گفت: نکش ! پسر جان نکش!
اما روشن که می کردم می گفت : یکی هم بده به من
چقدر همین بهرام ذوقمان را می کرد.می گفت توی پارک که راه می روید انگار درخت ها پشت سرتان راه افتاده اند .
. فایده اش چه بود؟ هی بهرام می گفت که زن اگر اثیری شد یعنی تمام.
 کی گوش به حرف بهرام می داد ! سیما اثیری بود.
بهرام می گفت : تو شعور نداری خود خود گاوی.
همیشه̨  به جز وقت هایی که می گفت درخت ها پشت سرمان راه می افتند این ها را می گفت . اینکه شعور ندارم̨  اینکه خود خود گاوم و بعد دست می کشید به ریشش و می گفت :
 چند تا فرشته را به خاطر سیما از کم محلی فرستادی جهنم ؟ جان من راست بگو !
همیشه مات می ماندم به بهرام . راست می گفت . فرشته بودند . اما من که جایی نفرستاده بودمشان سیما اثیری بود .
سیما همیشه می گفت :
رو من حساب نکن پسر . برو با یکی از این دخترای ارتیست که مدام دنبالتن ! چه شونه مگه ؟
بعد می گفتم :
سیما بس کن . به خاطر خدا بس کن !
و بعدترش یادم می رفت که سیما همیشه این ها را می گوید وراه که می رفتیم  شاید درخت ها هم پشت سرمان راه می افتادند.
یک روز صبح هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که پیام داده بود روی گوشی که :
سیاوش عزیز وقتی این اس ام اس را بخونی احتمالا من توی هواپیما هستم. بهترین ها را برات ارزو می‌کنم. خداحافظ ‌
چشم از ساعت بر می دارم. بلند می شوم می روم طرف بخاری . درجه اش را زیاد می کنم. از کی هوا انقدر سرد شده است ؟
صدای زنگ در بهرام را می کشاند طرف ایفون و بعد رو می کند به من و باز دست هاش را تکان می دهد که :
 سیاوش به روح پدرت قسم اگه بخوای خرابش کنی !اینا بیشتر به خاطر تو میان.
بهرام می خواهد اوضاع مرا بهتر کند. می خواهد سر حال بشوم. اما من که اعتراض نکرده بودم. من که اصلا حرف نمی زنم !
می گفت : اینا خوبیشون اینه که کاری به کارت ندارن ! را حته راحت .
گیج بودم که گفت : بگم بیان ؟
دو ساعت بعد از اینکه جوابش را ندادم حالا داشتن از پله ها بالا می یامدن . صدای کفش هایشان از توی راه پله که می امد شبیه به صدای پتک بود ! اما وقتی دیدمشان به درستیه صداها شک کردم. هنوز در اپارتمان را نزده بودند که بهرام در را باز کرد . دختری که جلوتر امد خودش را با یک ساک انداخت توی بغل بهرام . خودم را جمع و جور کردم . پشت سرش دختری که شاید بیست سالش بود. سر به زیر همانطور که ارام قدم بر می داشت امد تو و روی نزدیک ترین مبل به در نشست.
من هم  باز نشستم کنار بخاری و نگاهم رفت طرف بهرام و ان دختری که جلوتر امده بود. کنار هم ایستاده بودند. لبخند زدم. اصلا جای خنده نبود ؟ بدتر اینکه هیچ کدام هم از انها  ندید که خندیدم تا شاید برایش سوال شود که این یارو خنده اش برای چیست !
بهرام خیز برداشت طرف دختر و گفت :
تعریف سیاوش را که شنیدی ؟ گفتم که بهت !؟
و بعد رو کرد به من که : سیاوش خان ایشون تاج سر بنده میترا جان هستند .
دختر طرف اتاق خواب بهرام و زنش می رفت که گفت :
ما دوسشون داریم. بهرام انقدر تعریفت را کرده که ندیده عاشقت شدیم ̨.
 و بعد چشمک زد . یا به دختر همراهش که روی نزدیک ترین مبل به در نشسته بود یا به بهرام . بیشتر رفتم توی شکم بخاری . بهرام نشست روبروم . ناخن شستش را می خورد که میترا از اتاق خواب بیرون امد . دامن کوتاه سفید و بلوز مشکی پوشیده بود که رو کرد به دختری که پشت سرش امده بود توی خانه و گفت :
لباست را گذاشتم اونجا خواستی برو عوض کن . هوای اقا سیاوش را داشته باش .
دختر انگار گفت : باشه یا شایدم گفت : راحتم.
 نفهمیدم .
بهرام میترا را صدا کرد توی اشپز خانه . صدای پچ پچ کردنشان نمی امد. بعد هم دیدم که سایه هایشان دست دور کمر هم انداخته اند که رفتند توی اتاق .
پشت سرشان سکوت ریخت توی خانه .دختر ساکت بود و مدام انگشتانش را روی موبایل می رقصاند.
چنگ انداختم به پاکت سیگار . خالی بود . گاه صدای خنده ی بهرام سرازیر می شد به جایی که ما نشسته بودیم روی مبل ها̨ کنار اشپز خانه .
راستی چند وقت بود که زن بهرام را که مدام توی همین اشپزخانه بوی غذا را راه می انداخت و بعد با لبخند صدایمان می کرد که برویم ̨ که شام اماده است را ندیدم ؟
زنش که سر صبح پیام نداده بود روی گوشیه بهرام که :
بهرام عزیز وقتی این اس ام اس را بخوانی احتمالا من توی هواپیما هستم . بهترین ها را برات ارزو می کنم . خداحافظ .
پس حالا کجاست ؟ چرا هروقت می ایم اینجا نیست ؟ چرا هرچه از بهرام می پرسم جواب سر بالا می دهد !
دست بردم روی عسلی طرف کنترل تلویزیون . روشنش کردم . فیلم (( بی
 خوابی )) را نشان می داد . درست همان جایی که ال پاچینو به زور می خواهد اتاق را تاریک کند.
در اتاق باز شد و میترا ساک را گذاشت بیرون اتاق یا شاید انداخت بیرون ! اینجاش را ندیدم . بعد نیمی از بدنش هنوز توی اتاق بود که گفت :
 ای بابا شما دو تا چرا نشستید ؟
که بهرام کشیدش توی اتاق و باز صدای خنده .
دختر سرش را از روی موبایل بلند کرد و خیره شد به من . سرم را انداختم پایین . صدای فیلم پیچیده بود توی خانه. خاموشش کردم. لامپ بالای سرم را هم خاموش کردم. دراز کشیدم روی مبل . چشم بستم. درخت ها پشت سرم می دویدند .
پایان
فرهاد خاکیان دهکردی  
مهر نود_ شهرکرد

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی