پرینت

فرهاد خاکیان دهکردی

نوشته شده توسط فرهاد خاکیان دهکردی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 یک داستان کلیشه ای که نوشته نشد.
اصل ماجرا همین میز و صندلی ها هستند. همین ها که بعد از کلی این ورو، آن ور کردن و بعد از کلی کم و زیاد زندگی، هر کجا باشی باید بیای و بنشینی روی یک دست از آنها.
میز دونفره.
انگار همه چیز قرار است از همین جا شروع شود.
 یک میز است واین طرف و آن طرفش دو تا صندلی، حتما توی یک کافه. یک مرد نشسته این طرف. یک زن نشسته آن طرف. مرد دست راستش را روی میز گذاشته و زل زده است به زن که توی کیفش میان خرت وپرت ها دنبال چیزی می گردد. موهای مشکی مرد، زیر نور لامپ می درخشند.
زن سرش را بلند می کند و می گوید (( خوب؟... من اینجام.))
طره ی طلایی موها، راهشان را از گوشه ی شال قهوه ای پیدا کرده اند و ریخته اند توی صورتش.
مرد روی صندلی جابه جا می شود. همان جا دستش را به نوازش روی سطح صاف میز می کشد و می گوید:(( خیلی وقته! یک چیزی را... می دونی! می خواستم باهت حرف بزنم ولی فرصتش پیدا نمی شد.))
خوب حالا فرصتش پیش آمده است. همین میزو دو تا صندلی فرصتش هستند.
یا شاید جای دیگری یا همان جا، توی همان کافه. یک میز هست و دو تا صندلی. یک مرد نشسته این طرف و جای خالی یک زن نشسته است آن طرف.
مرد قهوه اش را مزه می کند. بعد هر دو دستش را روی میز می گذارد و مات می ماند به صندلی روبرو. صندلی حتما چوبی است و سرد و همین مرد هر روز می آید.کتاب هم با خودش می آورد.و بعد شروع به خواندن می کند.
توی همان کتاب که مرد می خواند هم میزو دو تا صندلی هست.اما حصیری اند و گرم. روی بالکن یک ویلای خوش آب و هوا، روبه دریا. وپرواز کردن مرغان دریایی دیده میشود.و یک قایق ماهی گیری آن دورترها.درست شبیه به تابلو هایی که عکس های محشر از دریا روی خود دارند.
موهای نم دار، طلایی و بلند زن، آرام در نسیم تابستان تکان می خورند.
آفتاب داغ روی تن لختش می لغزد و می آید تا برسد به سرخی لبهایش.و حتما چشم انتظار است تا مرد از توی ساختمان نوشابه خنک بیاورد و بگذارد روی میز و بعد خم شود روی صورتش و آرام لب هایش را ببوسد. و بعد آفتاب دو نفرشان را داغ کند.
کافه شلوغ می شود و ردی از دود سیگار بالای تمام میزو صندلی ها را مه گرفته می کند. مرد دست می کشد توی موهای مشکی اش و کتاب را می بندد. سروصدای کافه گیجش می کند. ته مانده فنجان را، تلخ سر می کشد و جای خالی زن را همان جا، میان مه تنها می گذارد تا فردا.
میز چهار نفره.
چه انتظاری از یک میز و صندلی چهار نفره می توان داشت ؟
حتما یک میز را با چهار تا صندلی دورو برش گذاشته اند توی یک اشپزخانه، دوروبرش را هم پر کرده اند از کابینت های قهوه ای. وتوی کابینت ها هرچه هست، کاسه و بشقاب است و حبوبات و سویا برای مصرف همه ی خانواده تا آخر برج.
مرد با موهای جو گندمی اش همان جا روزنامه صبح را ورق می زند و زن دست هایش را که از شستن ظرف های دیشب خیس هستند با لباسش خشک می کند.
صدای موسیقی رپ، از توی اتاق پسر بزرگشان تمام خانه را می لرزاند.
مرد روزنامه را تا می کند. وهمراه با دست راستش روی میز می گذارد. و زیر لب غرغر می کند که: (( اعصاب برام نذاشته !))
و بعد بلند فریاد می کشد: (( کمش کن!... بیا اینجا! کار دارم باهات.))
زن توی کابینت میان خرت و پرت ها دنبال چیزی می گردد که می گوید:
((شر درست نکن سر صبحی! روز تعطیل هم آسایش ندارم!))
و بعد دختر کوچکشان را برای صبحانه صدا می زند.
حتما بعد پسر در اتاق را باز می کند. حالا صدای خواننده رپ کمتر از آن است که جایی را بلرزاند. بعد می آید می نشیند روی یکی از صندلی ها و جواب سلام خواهر کوچکش را میدهد. حالا هر چهار نفرشان دور میز نشسته اند.
مرد چنگ می اندازد به گوشه ی میز پلاستیکی قرمز. چشمهایش را میدراند و می گوید: (( این که نشد زندگی! خیلی وقت دنبال یه فرصتی می گردم تا باهات حرف بزنم.))
شاید میزو چهار تا صندلی دورش، تو یک رستوران باشند. و مرد خسته و گرسنه، کتابش را زده است زیر بغلش و آمده است تا نهار بخورد. فقط  همان میز و صندلی چهار نفره خالی است. می نشیند. و لحظه ای گوش می خواباند به صدای قاشق و چنگال ها که به کف ظرف های چینی می خورند. و همهمه ی مشتری ها.
کسی در رستوران اجازه سیگار کشیدن ندارد. مرد بعد از سفارش دادن غذا به صندلی های خالی دور میز نگاه می کند. و شانه هایش را بالا می اندازد.
کتاب و هر دو آرنجش را روی میز می گذارد. و شروع به خواندن می کند.
توی کتابش هم یک میز و صندلی چهار نفره است. دو دختر جوان و دو پسر جوان دورش نشسته اند.و بلند قهقه می زنند. دخترها، هر جفتشان لباس صورتی پوشیده اند و بازو هایشان لخت است. انگار که یکی هستند.
میز و صندلی ها را گذاشته اند توی یک آلاچیق و دوروبرش را گل های شمعدانی کاشته اند. توی کتاب، اطراف آلاچیق فصل بهار است. چهار نفرشان فقط برای غذا خوردن دور میز جمع شده اند و بعد از غذا هر کدام دست دیگری را می گیرد. می رود، آن جا زیر آفتاب و دراز می کشند و بعد شاید خیره بشوند به آسمان و رویا ببافند.
مرد از صدای آمدن پیشخدمت به خودش می آید. کتاب را می بندد. ظرف غذا را گذاشته روبرویش و آن طرف تر فقط سه صندلی خالی. مرد یک قاشق از ماست می خورد و عقب می کشد. دست می برد به موهای جو گندمی اش و محو میز و صندلی های خالی می شود.
میز شش نفره.
این میز های شش نفره موجودات عجیبی هستند.
این بار یکی از آن ها را با شش تا صندلی گذاشته اند. توی سالن یک خانه قدیمی. آنجا که سالن ال می خورد و بالای سرش یک لوستر پر زرق و برق از سقف آویزان است. اما لامپ های کم مصرف خانه را روشن کرده اند و لوستر خاموش است.
همان جا موهای سفید مرد زیر پرتو لامپ های کم مصرف بی رنگ به نظر می رسد. زن بر روی دورترین صندلی، روبروی مرد می نشیند.و بقیه خانواده، دخترو دامادشان و پسر و عروسشان روی بقیه صندلی ها نشسته اند.
مرد با دست راستش عینک را از چشم بر می دارد و روی میز می گذارد. دستش روی میز جا می ماند. و بعد به غذای بدون نمک و آب پزش نزدیکتر می شود. زن از آن طرف میز می گوید:(( باید بیشتر مراقب غذات باشی! ))
پسرشان لیوان نوشابه را سر می کشد و می گوید:((چند جا سر زدم. ... پرسیدم. می گن یه زوج را با هم نگه نمی دارن! باید پرستار بگیریم. ... کو پول؟!))
دخترشان سرو سینه اش را جلو می دهد و می گوید: (( ولی ما یه جا سر زدیم، گفتند فقط موقع خواب جداست. ...جای با صفایه ! ورزش صبحگاهی و گردش هم داره!... بلیط ما هم افتاد برای آخر ماه))
و بعد نگاه می کند به برادرش که همزمان سرش را به نشانه تایید تکان می دهد.
زن توی کیسه بغل دستش میان خرت و پرت ها دنبال چیزی می گردد.
مرد سرش را پایین می اندازد. دست هایش می لرزند. عینک را به چشمش می زند و می گوید:(( سر این ماجرا و قول قراری که با هم گذاشتیم... خیلی وقته می خوام یه چیزی بهتون بگم ولی خوب... فرصتش پیش نیومده بود.))
بعید هم نیست میز را با شش تا صندلی دورش که اینجا حتما فلزی اند و سفید، گذاشته باشند توی سلف یک خانه سالمندان و مرد آخر از همه سلانه سلانه همچنان که کسی انجا نیست تا صدای لخ لخ دمپایی هایش را بشنود، آمده است برای شام، می نشیند روی یکی از صندلی ها و انگار به آنهایی که نیستند سلام می کند. ظرف آش را کنار میز می گذارد و بعد روی کاغذ سفید شروع به نوشتن می کند.
می خواهد داستان شش تا جوان که دور یک میز نشسته اند تا شام بخورند را بنویسد. حتما سه تایشان دختر است و سه تایشان پسر.  بعد هی یکی یکی توی گوش هم پچ پچ می کنند و ریز می خندند.بیشتر دخترها با هم. با آن لباس های بندی و رنگارنگشان. زیر نور مهتاب نمیتوانی به راحتی فرقشان را تشخیص دهی. عین هم لباس پوشیده اند.شاید یکی از دخترها توی گوش دیگری به آرامی زمزمه کند که: (( ما واقعا خوشبخت هستیم. )) و بعد از شام پنج تایشان، حتما سه تا دختر و دو تا پسر هجوم بیاورند روی سر آن یکی که حواسش به پچ پچ دیگران نبوده و با جیغ و هیاهو ببرند بیندازندش توی استخر و بعد هم خودشان بریزند توی آب زلال و آب لیز بخورد روی تن هر شش نفرشان و بعد هر کسی دست جفتش را بگیرد و آرام همان جا در آب برود به کناری.
همین که آمد بنویسدشان برق سالن قطع شد. نشد بنویسد. دست برد طرف ظرف آش و کور مال کورمال جلو کشیدش. چند دقیقه بعد برق وصل شد موهای سفیدش را از جلو چشمش کنار زد. خودکار را که روی کاغذ گذاشت حواسش رفت به میزو صندلی های دوروبرش. هیجانی که برای نوشتن قصه آن شش نفر داشت از میان رفته بود. شروع کرد به نوشتن قصه میز و صندلی ها و اینکه می توانند دو یا چهار و یا شش نفره باشند.
پایان.
 اسفند نود/ ساری

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی