پرینت

فرو کاوی درباره نیمکت‌های سیمانی پارک خیابان 1+28 اسفند - ایمان محمدی

. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

فرو کاوی درباره نیمکت‌های سیمانی پارک خیابان 1+28 اسفند
ایمان محمدی

از پشت نرده‌ها صورتش شبیه خمیر دندون روی شیارهای مسواک شده بود. فکر می‌کنی میتونی خودت از این جهنم نجات بدی؟ از این سالن یخ زده، از این دیوارهای سرامیکی و کف سنگی. از این نور زرد چرک وسط راهرو. از این صداهایی که تو گوشت میپیچه و وقتی به خودت میای قطع میشه. فکر می‌کنی میتونی از این غم نجات پیدا کنی!؟ چرا دوباره به در نیمه باز آخر سالن خیره شدی؟ چرا به راهروهای دیگه نگاه نمی‌کنی؟ چرا دنبال صداها نمیری؟... هان؟... چی؟... صداتو نمی‌شنوم، میخوای بگی مثل سگ ترسیدی؟ آره، شاید! اما نه از اون سگ‌های مامانی تو بغل دخترهای شیکپوش با اون چکمه‌های براق، که تو یک ماشین سیاه کشیده منتظر پسری هستن که بلیط سفر دور دنیا را براشون بیاره، نه. از همون سگ‌هایی که «گر» و «پیس» کنار معتادهای خمار پشت ساختمون‌های متروک دارن پس مونده استفراغ لیس میزنن.
چرا به پشت سرت نگاه نمی‌کنی؟ چرا به این ترس گُه غلبه نمی‌کنی؟ تو که میخوای از اون در نیمه باز لعنتی رد شی و خودت بکشی، چرا بر نمی‌گردی؟ باز دوباره از پشت بهت چسبید، دستش میخواد فرو کنه! خودت شل کن، بذار کارش به کنه. این غم، این درد تحمل کن. اما بدنش سرد نیست، داغ. پوستش زمخت نیست مثل برگ گل، نفس نفس میزنه. اول دو تا نقطه کوچیک رو پشتت داغ شد و حالا تمام تنت داره گرم میشه. دستی در کار نیست، دردی وجود نداره!
 حالا لبه‌اش روی گردنت غلط میخوره داری تحریک می‌اشی. چته؟ داری با خودت فکر می‌کنی تحریک به شی یا نشی؟ به خودت فشار میاری که بلند نشه!؟ بیخود به صداهایی که از اتاق سمت چپ سالن میاد گوش نده، اونجا دو تا پسربچه دارن بهم ور میرن. لازم نیست به عادت‌های جنسی بقیه فکر کنی، تو به پشت سر خودت فکر کن. چرا یکهو دست نمیندازی دور گردنش و هولش نمیدی سمت دیوار؟ وحشتناک، نه وحشیانه. مثل دوتا حیوون رام نشدنی، عجب لذتی داره اگه اونم... چرا صورتت سفید شده؟ چرا چشمهات سرخ شده؟ به صداها گوش نکن! سعی کن به صداها گوش ندی. نه، به هیچ دختر بچه‌ای پشت پنجره فلزی آخر سالن تجاوز نمیشه. سعی کن روی بدن خودت تمرکز کنی، سعی کن به پوست نرمش، به بدن داغش که روی پشتت موج برداشته فکر کنی. حتی فکرم نکن، فقط لمس کن. لمس. نه احمق، هیچ پیرزن لکاتهای رو از سقف پشت سرت آویزون نکردن. کسی معرکه نگرفته آشغال، سعی کن چشمهات ببندی، سعی کن اون چیزی را که می‌شنوی حسش کنی. تصور نکن ابله! لمس کن.
  ای کودن، چرا وقتی میتونی لمس کنی، داری تصور می‌کنی؟ به پاهاش...آره، زیر چشمی پاهاش نگاه کن داره میلرزه. نه اون طرف نگاه نکن! به درک که یک زن لخت بین دو تا مزدور از درد زایمان به خودش میپیچه. به اون نگاه نکن اون خیلی از تو دوره. شایدم اصلا درد زایمان نباشه! شاید داره خودش براشون... نه، نه، بیخیال. اون یک تصور، اصلا نگاه نکن گوش نکن فقط بو کن. داره از بغل بهت نزدیک میشه، داره کمکم تنش عرق میکنه و تو داری اینو حس می‌کنی. آره داره نزدیک میشه و تو داری تحریک می‌اشی. نه هیچ احمقی را مجبور نمیکنن دود اون ماده سفید توی دماغش بکشه، هیچ دودی نیست. مگه تو سگی، روانی؟ به اون بویی که الان بغلت فکر کن. چرا لذت نمی‌بری؟ پسش نزن، چرا صورتش نگاه نمی‌کنی؟ تو لختی، ولی کسی به این موضوع اهمیت نمیده. اگر تحریک به شی کسی نگاهت نمیکنه! نه، مادرت از اون سوراخ نمیپادت. اون چشم‌های مادرت نیست، اونا اصلا چشم نیست. به چیزهایی که نباید، نگاه نکن. این حس خودآزاری مزخرف تموم كن     بکش بیرون، بکش بیرون نکبت! کافیه فقط لمس کنی. حالا دیگه موهای شرابش روی صورت تو هم ریخته. اگه به بینه، اگه بفهمه! اگه اونم توی یکی از این اتاق‌ها باشه. یا با احمد باشه، اسمش چی بود؟ احمد؟ سهراب؟ آرش؟ چی بود اون اسم لعنتی؟ اونی که رفته، حتی اگر هم باشه که تو...
راستش مهم نیست، تحمل میکنه! چه چیزی بهتر برای یک زن که مردش لذت به بره؟ فقط با دوست صمیمی‌اش نباید بری، بقیه زن‌ها مهم نیستن.
بدبخت اون اینجا نیست. اون توی یکی ازاین اتاق‌ها زیر کسی نیست. فکر نکن بهش، تازه اگه باشه چی میشه؟ لذت یک چیز همگانی همه باید لذت ببرن. مفهوم مهم نیست، لذت مهمه.
    راه نیفت عوضی، دستت به دیوار نکش. سمت در نیمه باز ته سالن نرو. وسط سالن نگاه کن، این بچه تویه که داره از سرما میمیره. چرا تو بچه داری؟ راستش زنت بچه داره. حالا اینکه مال تویه یا مال کس دیگه مهم نیست، بچه یک مسأله همگانیه. نرو بزدل، بچهات یا بچه زنت یا اصلا یک بچه داره اینجا میمیره، صورتش یک کرم کوچیک داره میخوره. کرمه داره میره تو چشمه‌اش، حالا مغز بچه توی حلق کرمست. خاک بر سرت.
داری نزدیک در میشی. فقط یک لحظه به دیوار روبرو نگاه کن، آره همون خواهرت که جوون مرگ شد رو دارن با نوک کابل روی شکمش.
مینویسن، این مکان به علت «فساد و فحشا» جرواجر می‌شود! چرا میخوای بری؟ چرا داری به فرورفتن اون توی معده نگاه می‌کنی و میری؟
چرا به جهش خون بی اعتنایی؟ آره همه میمیرن، ولی خب مرگ زیر یک مشت یا اینکه سنگ به یاد بره توی چشمت... اینم یکجور مرگه. آهان خب.
هر کسی رو توی قبر خودش میذارن. داره درد میکشه چی گفتی؟ چی؟ مرگ آهان درد یک مسأله عمومیه. واقعا خاک بر سرت.
    قبل از اینکه اون در نیمه باز باز کنی و بمیری، بذار یک واقعیت بهت به گم. تو زن نداری، اما بچه داری. یعنی اصلا تو مرد نیستی، تو یک زنی.
تو یک زن حامله‌ای تو یک زن فاحشه حامل‌های یک زن خائن فاحشه حامل‌های و به راحتی میتونی تحریک به شی چون هیچچیز معلقی وجود نداره.

    ####
    پلک‌هاش بسته بود، ابروهاش توی هم رفته بود، بدنش کشیده می‌شد و توی هم می‌رفت. گونه‌هاش سرخ شد، لب بالش منقبض شد و به
بینی‌اش نزدیک شد. کف سفیدی از لابه‌لای دندون‌هاش که روی هم قرچ و قروچ میکردن راه افتاد، و تمام بدنش قوس برداشت. دسته‌اش سیاه شده بودن و رد ناخونهاش روی دیوار بالا سرش افتاده بود. صدای بمی از دهنش بیرون میومد که لبخند کوتاهی زد و چشمه‌اش باز کرد.
کاسه گیتار توی بغلش بود و دسته‌اش روی سینه‌های دختر برهنه‌ای که کنارش خوابیده بود. سرش خم کرد و عق زد، گیتار هول داد به طرف دختر اما از جایش تکون نخورد و سرش محکم به دیوار پشت سرش خورد. دختر با چشم‌های بسته به سمت پسر برگشت و دسته گیتار رفت زیر بغلش و دست پسر زیر سرش برد و دوباره با یک لبخند آروم خوابید.
    دختر اینقدر بهش نزدیک خوابیده بود که نمیتونست صورتش برگردونه و دختر به بینه. کاسه گیتار روی شکمش افتاده بود و با نوازش‌های دختر توی دل و روده‌اش فرو می‌شد، به نفس نفس افتاده بود. به سقف خیره شد، دوباره خنده‌اش گرفت. خرمگس چاق و چل‌های توی تار عنکبوت گیر افتاده بود و عنکبوت لاغر مردنی بهش نزدیک می‌شد. مگس پلک نمی‌زد، سیاهی چشمه‌اش ثابت شده بود، فقط گهگدار دست و پاش آروم به تار دورش می‌مالید. هر وقت مگس تکون می‌خورد عنکبوت سر جایش میخکوب می‌شد، چند لحظه صبر می‌کرد وبه مگس خیره می‌شد و با شتاب بیشتری به سمتش حرکت می‌کرد. مگس چشمه‌اش درشت شده بود اما هنوز ثابت بود، بال‌های مگس آزاد بود اما تکون نمی‌خورد.
مگس شروع به دست و پا زدن کرد، عنکبوت ایستاد اما دوباره حرکت کرد. پسر دهنش باز مونده بود و به مگس خیره شده بود. عنکبوت خودش روی مگس انداخت، مگس بال هاش تکون داد و تار عنکبوت بهم ریخت. هر دو از روی تار پرت شدن و توی دهن پسر افتادن، می‌خواست عق بزنه ولی قورتشون داد و دوباره دهنش باز موند.
     از گوشه چشمش بدن برهنه دختر نگاه کرد، رد کبودی اطراف سینههاش و زیر شکمش افتاده بود. یک تار از موهای فر دختر بلند کرد و روی صورتش انداخت، سرش برگردوند به سمت بروشور تکه پاره روی دیوار. کنسرت... مهر... فلوت... کنترباس... گیتار آکوستیک... سیاو... گیتار الکتری... درامز... طراح منیژه صولت محل فروش بلیط پاساژ با...کافی شا پ سی...3 شب. خندش گرفت، قهقهه زد، گیتار میکوبوند روی شکمش و می‌خندید.
     دختر چشمه‌اش باز کرد. سیم‌های فلزی گیتار زیر بغل و سینه‌اش زخمی کرده بود، دستش آروم باز کرد و از جایش بلند شد.
-دیوونه دیوونه ببین خونی مالیم کردی عوضی. وبا لگد کوبید توی شکم پسر و از اتاق بیرون رفت. توی آیینه توالت به صورت خیس و پف کردش خیره شد، با دستش آبی را که روی کبودی سینه‌اش ریخته بود جمع کرد و لبش گزید و چشمه‌اش بست. وقتی برگشت پسر روی صندلی کنار قفسه کتابخونه نشسته بود و گیتار می‌زد. خورشید از توی آسمون رفته بود ولی هوا هنوز روشن بود، آروم رفت کنار پنجره و پرده را کشید.
پسر دستش کوبوند روی سیم‌های گیتار و رو به دختر کرد: «نمیخوای یه چیزی بندازی رو خودت» از کنار پرده به دختری توی پارک روبرو نگاه می‌کرد که داشت اشک می‌ریخت و به دختر پسری که روی نیمکت نشسته بودن و با هم میخندیدن، خیره شده بود. پرده را رها کرد، دستش روی دهنش گذاشت و روش به سمت پسر کرد. مدتی بهم خیره شدن، پسر سرش پایین انداخت و گفت: «به درک» و دوباره شروع به گیتار زدن کرد.
     دختر یک سیگار ازتو کاپشن سبز لجنی پسر برداشت و رفت سرش روی زانوهای پسر گذاشت، آروم گفت: «ماشینشون اومد توی کوچه، چیزی نمیخوای بگی!؟ » پسر سرش رو به سقف کرد و گفت: «چرا، خودت میدونی. بزن به چاک. » دختر گریه‌اش گرفت.
-گریه نکن، برو.
-بهم بگو، میخواستیش؟
پسر سر دختر پس زد و کنار پنجره رفت: «آره میخواستمش ولی حالا دیگه مهم نیست، برو. »و به خیابون روبرو نگاه کرد.
-چرا نگفتی؟
-مهم نیست، برو.
ماشین سبز رنگ نزدیک پیاده رو خونه شد و جلوی در ایستاد، پسر به عکس دسته جمعی که همه با سازشون ایستاده بودن، خیره شد. به گیتاری که توی دستش بود نگاه کرد و به گیتاری که توی عکس دستش بود. دختر گریان اومد جلوی پسر ایستاد، دستش دور گردنش انداخت لبه‌اش برد پشت گوشش چسبوند. پسر دختر بغل کرد و گفت: «مهم نیست برو. » زیر چشمی توی پیاده رو نگاه کرد، یکی از اون سه تا مرد قد بلند بالا را نگاه کرد.
پسر سرش دزدید، دختر گفت: «آروم باش»
-برو، گفتم برو عزیزم.
دختر آروم گفت: «آخه شک داشتم»
-گفتم مهم نیست.
پسر از کنار دیوار دوباره سرش نزدیک پنجره برد، تو پارک روبرو پسری را دید که مچ دست یک دختر گریان میپیچونه و برای دختری با عینک آفتابی و چکمه‌های براق که کنار خیابون ایستاده بود، با لبخند دست تکون میده. چشم‌های سرخ دخترک توی پارک ثابت شده بود، فقط گه‌گدار پاهاش را روی زمین می‌کشید ولی دسته‌اش تکون نمی‌داد. سرش روی شانه پسر گذاشته که با اخم بهش نگاه می‌کرد.
    پسر زیر چشمی دوباره توی پیاده رو را دید زد، مرد داشت بهش لبخند می‌زد و همکار سیبیلوش با پیرمردی که در را براشون باز می‌کرد. خوش و بش می‌کرد. صورتش سرخ شده بود و همونطور خیره شد به مردی که بهش لبخند می‌زد. مردمک چشمه‌اش تکون نمی‌خورد، ثابت شده بود فقط گهگدار سرش تکون می‌داد اما پاهاش ثابت شده بودن. دختر خودش محکم بهش چسبونده بود، بوی عرق تنش فضا را پر کرده بود. صدای قدم‌های اون سه مرد توی راه پله‌ها و سالن پشت در پیچیده بود. دختر را با فشار به خودش چسبوند و گفت: «مال هر کی بود حق نداشتی بندازیش. » دختر گریه کرد، بلند بلند گریه کرد، هق هق زد. تمام تن پسر چسبناک شده بود، صدای قدم‌هایی که داشتن نزدیک میشدن، صدای ضجه ناله دختر که داشت دور می‌شد. پوست صورتش می‌لرزید.
    لول هرویین گوشه تاق، بطری شراب روی میز، کتاب‌های ممنوعه توی قفسه، ترانه‌ها و کاستهایی که هیچوقت مجوز نگرفتن، یک زن لخت وسط اتاق، سه تا مامور گردن کلفت پشت در اتاق، یک پنجره نیمه باز پشت سرت. حالا چی کار میخوای بکنی؟
    پسر پاهاش تکون داد، مستقیم رفت سمت بروشور از روی دیوار کندش. گیتار را برداشت و سمت پنجره رفت، با کاسه‌اش کوبید توی پنجره مامورها داشتن خودشون به در میکوبیدن. دختر رفت پشت در نشست و بهش تکیه داد، پسر رفت روی قاب پنجره ایستاد. در تقریبا شکسته بود و نیمه باز شده بود، دختر خم شده بود و بالا می‌آورد. مامورها لگد میزدن توی در، محکم و کوبنده ترق ترق ترق...دختر گریه نمی‌کرد.
چشمه‌اش ثابت شده بود، دست و پاش تکون نمی‌خورد. در شکسته مدام توی سرش می‌خورد و خون از دماغ و دهن و گوشش جاری شد. پسر بلند روی قاب پنجره فریاد زد: «پشیمان نیستم.» روش برگردوند و به جنازه دختر که داشت پشت در له می‌شد نگاه کرد، هنوز رد کبودی روی بدنش دیده می‌شد. چشمه‌اش بست و دسته‌اش از قاب پنجره رها کرد.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی