پرینت

قباد آذرآیین

نوشته شده توسط قباد آذرآیین. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

قبر پنجم
علی شاه البرزی، معلم بازنشسته و راننده فعلی تاکسی سرویس دیرهنگام، پشت فرمان پیکان پنجاه و پنجش ، تخته گاز می راند طرف بهشت آباد....کاردش بزنی خونش در نمی آید. همین چند دقیقه پیش با کاویانی صاحب آژانس حرفشان شده...کاویانی چهل سال پیش مبصر کلاس اول دبستان ششم بهمن و شاگرد آقای البرزی بوده...
خداییش، تو این دو سه ساله که آقای البرزی تو آژانس دیرهنگام کار کرده،کاویانی سنگ تمام گذاشته، حرمت معلم سابقش را نگه داشته، ملاحظه حالش را کرده و همیشه‌ی خدا هم استاد صداش کرده. راننده‌های آژانس هم احترام  موی سفید استاد را به جا آورده‌اند و هر وقت او تو دفتر آژانس  نشسته بوده محال ممکن بود جوک‌های آنچنانی بگویند. راننده‌های سیگاری هم، سیگارشان را هم بیرون از دفتر می‌کشیدند. چون که می‌دانستند آقای البرزی دو بار عمل قلب کرده و اجلش بو و دود سیگار است...

اماامروز کاویانی دیگر حسابی جوش آورد. چشم‌هاش را بست و دهنش را باز کرد وبه قول خودش سنگ‌هاش را با استادش وا کند:
--شترسواری دولا دولا بر نمی‌داره پدرجان! یا مزد تموم یا منت تموم. این که نشد کار پدرجان.کار ما باشما همه‌ش شده جنگ اعصاب. اینجا اسمش آژانسه پدرجان. ما دربست در خدمت مردمیم. اصلن راحتت کنم نوکرشونیم. حالیتونه؟ نوکر... هرکی زنگ تلفن این خراب شده رو به صدا درآورد باس بگیم چشم قربان، بعدش‌م بپریم پشت فرمون و یا علی، سه سوت خودمونو برسونیم در خونه طرف، زنگ بزنیم و بگیم قربون تشریف بیارین پایین. پاش بیفته باس در ماشینو هم براش وا کنیم. و گرنه با این همه آژانس که عینهو قارچ هر روز تو هر سولاخ سمبه ای سبز می شه کلامون پس معرکه س . باس سر ماه کرکره رو بکشیم پایین وبریم وردست عمه مون. ما این جا نمی تونیم واسه گل روی جنابالی مسافرارو گلچین کنیم پدرجان...شما می گین فلون جا نمی رم چون که یارو سابق بر این شاگردم بوده...فلون محل منو نفرستین فک و فامیلامون اونجان خوبیت نداره بفهمن سرونه پیری افتادم به پیسی و شده م منتر مسافرها...فلون شرکت.نمی رم ، چرا ، چون که.....نه پدرجان این جوری ما آبمون با شما تو یه جوق نمی ره.تا امروز در خدمتتون بودیم . حق استادی و پدری گردن ما داشتین و دارین تا ابد هم مخلصتون هستیم اما قول گفتنی حساب حساب ، کاکا برادر...فکر یه جایی براخودتون باشین .جنگ اول بعض صلح آخر...شما رو به خیر ما به سلامت...

این هم بهشت آباد...چقدر کش آورده تو این چند ساله !...از چار طرف..ماشین را با در و پیکرباز پارک می کند جلو  حصار قبرستان...جلو درورودی ، آن جا که سنگ تراش ها  زیر سایه بان های پلیتی با قلم و چکش دست به کارند با اوس عباس سنگ تراش حال و احوال می کند( اگر اوس  عباس، دست ها و شانه های تکیده اش را تکان ندهد،مشکل می شود  فهمید که یک آدم زند ه میان لاشه سنگ ها  وسنگ قبرهای چیده شده کنار حصارنشسته است...)   
جلو دروازه قبرستان می ایستد . برای ساکنان خاک فاتحه می خواند و می رود داخل. سر راهش کنار چند قبر آشنا پاسست می کند،  رو پاهاش می نشیند ، فاتحه  ای می خواند و خدا بیامرزی می گوید...
می رسد به منبع آب.  چشم چشم می کند . یک  حلب خالی روغن پیدا می کند از آب منبع پرش می کند و را ه می افتد طرف حصار جنوبی قبرستان...این جا ، کنار دیوار پنج تا قبر قطار شده است. انگاری همه شان از ترس چسبیده اند به هم... کنار یکی از قبرها رو پاهاش می نشیند، ، یک کم از آب حلب خالی می کند رو سنگ قبر و رو سنگ دست می کشد نوشته های زیر گرد و خاک پیداشان می شود:جوان ناکام داریوش البرزی، فرزند علی شاه.:سر بلن کن حال و روز باباته ببین داری..، نم اشکی و فاتحه ای...خودش را رو پاهاش می سراند طرف قبر بعدی . یک کم آب و دستی به سنگ قبر و پیدا شدن اسمی ونوشته هایی:دو شیزه زینب البرزی فرزند علی شاه ، طلوع  1327 غروب 1345..سرش را می گذارد رو سنگ قبرو آن را می بوسد: چه وخت مردنت بود عزیز دلم.؟!آرزو داشتیم عروست کنیم.
 به گریه می افتد .همان جور سر رو سنگ قبر تو هق هق گریه، فاتحه می خواند. پا می شود می رود طرف قبر بعدی . مشتی آب و دستی به سینه سنگ:آرامگاه ابدی شادروان ساتیار البرزی: داغته نهادی سر دلم، برادر!..کمرمه بریدی.
ته مانده آب حلب  را خالی می کند رو سنگ قبر چهارم... آرامگاه ابدی مادری مهربان و همسری دلسوز، بانو سکینه باقری: ای بی وفا، تو هم پیرمردو ول کردی اومدی این جا خوابیدی کنار دختر و پسرت، ها؟ نگفتی ای دل غافل ، بعد از من چی به روز این پیرمرد می آد ؟..خدا رحمتت کنه. حلالم کن زن!
حالا کنار قبری نشسته که با قبرهای دیگر فرق دارد . یک قبر بی سنگ..تل خاکی تلمبار شده رو هم. انگار زن حامله پا به ماهی دل بالا خوابیده باشد..بالای تل خاک رو یک تابلوی پلیتی  با رنگ سیاه نوشته اند:آرامگاه علی شاه البرزی..رنگ ها شره کرده اند پایین و نوشته ها قاطی هم شده اند..
دارد برای تل خاک—زن پا به ماه دل بالا خوابیده—فاتحه می خواند که  با صدای زنگ موبایلش یکه می خورد. روی صفحه موبایل شماره آشنای کاویانی را می خواند...دندان کروچه می کند زیر لب ناسزایی می گوید و دکمه قرمز موبایل را با غیظ فشار می دهد.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی