پرینت

ما سیزده نفر-فرهاد خاکیان دهکردی

نوشته شده توسط فرهاد خاکیان دهکردی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

ما سیزده نفر
فرهاد خاکیان دهکردی

گفتم الان است که از سرفه کمر مینی‌بوس خم شود.همه‌مان دود می کردیم. همه‌ی سیزده نفرمان، حتی آنها که ندیده بودم سیگار بکشند. موسی ایستاده بود و دود می کرد. میله اول مینی‌بوس نگهش داشته بود که نیفتد. دستش را گرفته بود به کمر میله و عرق می‌ریخت. تصمیم داشت پته‌ی همه‌مان را بریزد روی آب. هر دو چشمش داشت از حدقه بیرون می‌زد. کار از این حرف‌ها گذشته بود. قبلش گفته بود حالا که آخر دانشگاهست و همه می‌رویم سی خودمان می خواهد هر چیزی از هر کسی می‌داند بگوید. می گفت ما که دیگر به تور هم نمی‌خوریم. لامذهب خود جن بود، خیلی چیزها را از ما می‌دانست.
آن موقع عرق نمی ریخت اما حالا که دست انداخته بود به کمر میله اول مینی‌بوس و می‌خواست بگوید، عرق می‌ریخت.
مینی‌بوس با سرعت از روی چاله‌ای رد شد و همه‌مان تکان محکمی خوردیم . نزدیک بود موسی بیفتد. میله را سفت چسبیده بود. چشم بستم.
خوب حتما دست از عرق ریختن بر می‌داشت و سینه‌اش را صاف می‌کرد و دست استخوانی‌اش را دراز می کرد طرف اولین نفرمان و شروع می کرد. ( چه فرقی داشت نفر اول چه کسی است)
مثلا می‌گفت که دیدمت، کنار درخت پرتقال، گوشه‌ی دانشگاه ایستاده بودی و تو دستش را می‌گرفتی و او دستش را می‌کشید و تو آنقدر دستش را گرفتی تا آخر او دستش را نکشید و شاید بعدش هم خندید و با هم رفتید. نمی دانم هنوز با هم هستید یا نه.
 چشم باز کردم. خیالاتم درست بود. دیدم که هنوز دست استخوانی‌اش دراز است و صداش را بلند تر می‌کند انگار که در آخر جهان ایستاده. می‌گوید : خب این هم از این و بعد کمی دستش را کج می کند به راست رو به نفر دوم که هر کدام از ما می تواند باشد و آن بخت برگشته هی لب گاز می‌گیرد و چشم تنگ می‌کند یا حتی به صدا در می‌آید و می‌گوید : من .نه !
اما موسی گفته بود که آخر دانشگاهست و هر کداممان می‌رویم سی خودمان. گفته بود که می‌خواهد هر چه از ما می‌داند بگوید. خب ما هم که فکر کرده بودیم همه چیز به شوخی برگزار می‌شود، گفتیم : باشد. بریز روی آب. ما چیز پنهان کردنی نداریم و بعد به گمانم ارسلان بود که سبیلش را جنباند و گفت : اصلا روزی که آخرین بار می‌برنمون کشتارگاه ، همه هم هستند.
و بعد خودش و سبیلش خندیدند.
اما حالا حتما ارسلان، اصلا همه‌مان، همه سیزده نفرمان، حتی خود موسی از دستش که کمی به راست کج شده بود و می‌خواست پته‌ی نفر دوم و بعد پته‌ی همه را بریزد روی آب می‌ترسیدیم  و مدام عرق می‌ریختیم و دود می‌کردیم. حتی آنها که ندیده بودم سیگار بکشند .
همه خیره شده بودیم به دست استخوانی موسی، وقتی رو به نفر دوم (جمالی بخت برگشته بود. با آن قد کوتاه و ریش‌های یکی در میان) باز بلند داد زد:
 آب زیرکاه ! فکر کردی خبرت را ندارم؟ آخرای ترم پیش انقدر دنبال لاله کوچه و پس کوچه رفتی که بدبخت جری شد! از حرفهاش، از داد و بیدادی که سر تو می‌کرد فهمیدم. آخرش هم وقتی دید که عین همیشه سرت را زیر انداختی و دنبالش می‌روی ، هوا داشت تاریک می شد به گمانم، زیر شیروانی‌های جلوی در گیرت انداخت و خواباند توی گوشت و گفت : باز اگه دنبالم بیای ... . درست یادم نیست بعد چی گفت. عمرا به عقل ناقصت نمی‌رسید که از این یکی خبر داشته باشم والا هی نمی‌گفتی بریز! پته‌ی همه را بریز روی آب ، ما که چیز پنهانی نداریم. حالا خوردیش؟
و بعد موسی باز عرقش را پاک کرد .
جمالی ، بخت برگشته از بس که لبش را گاز گرفته بود و چشم درانده بود که شاید موسی باقیش را نگوید صورتش انگار کبود شده بود .
باز موسی دست استخوانی‌اش را تکان داد. این بار برد بالا. دستش مستقیم روبروی کریم‌زاده بود.( ازآنهایی بود که ندیده بودم سیگار بکشد ولی آن روز او هم عین بقیه مدام دود می کرد. سیگار پشت سیگار. جان به جانش می‌کردی  خط اتوی پیراهن و شلوارش به هم نمی خورد. همیشه ریشش را می‌تراشید و عصا قورت می‌داد. کاری اگر با رییس دانشگاه یا استادی داشتیم او را می‌فرستادیم. خوب حرف می زد)
شاید خیلی‌ها می‌خواستند پته‌ی کریم‌زاده را روی آب ببینند. موسی آمد دوباره داد بزند که از زیر دستش صدای جمالی بلند شد :( وقتی لپ های سفیدش که حالا قرمز شده بود می‌لرزید)
- بس کن موسی! چه فایده‌ای داره؟ گیریم گفتی. ماله کریم‌زاده را هم گفتی! ریختی روی آب. باشد. می‌بینی که همه ما داریم. من یکی شکرخوردم. اصلا گه خوردم. حوصله کشتارگاه آمدن هم ندارم. پیاده می شم.
مینی بوس ساکت شد .
موسی دستش را انداخت و همان جا روی سکوی وسط نشست. آرام گفت:
- بابا من دست مال همتون هستم! گفتم بخندیم. کف دست بو نکرده بودم دل خور می‌شید. غلط کردم. گه هم که گفتی من خوردم. هیچ کس قد خودم پته ندارد. من ماشین فتوحی را خط خطی کردم، با کلید. چراغ های آزمایشگاه هم کار من بود.
 بعد بازعرقش را پاک کرد و بعد لب‌هاش لرزید. انگار بخواهد بخندد. نشست و ادامه داد:
- راستش دو بار هم  انگشتم به ملیحه رستمی رسید. بی خیال! جان هرچی مرده بخندید.بخند جمالی !
وبعد دست کشید به تمام صورتش و به بیرون خیره شد. من هم خیره شدم. درخت‌ها و خیابان و ماشین‌ها همراه با مینی‌بوس می‌آمدند.
دیگر هیچ کس دود نمی‌کرد. شاید هم چند نفر از ما خندیدند. شیشه‌ها را باز کردیم. هوای تازه ریخت روی صندلی‌ها، روی صورت‌هایمان، روی صورت‌های همه سیزده نفرمان. موسی تکانی به خودش داد و گفت :اصلا بیاید نریم کشتارگاه، گور پدر استاد. فوقش غیبت می‌خوریم. من می‌گم بریم دریا. الان می‌چسبه.
یکی از ما ازعقب، نفهمیدم کی بود، گفت : ببین راننده ما را می بره! من پایه‌م.
صدای دیگری گفت: شر نشه ؟
دیگری گفت : بشه به درک!
 ارسلان هم چیزی گفت. کامل نشنیدم. انگار گفت به درک.
من آمدم بگم: بریم، شر کجا بود ؟ فوقش می‌گیم فلانی حالش بد شد بردیم بیمارستان.
که موسی باز ایستاد و گفت: هرکی پایه‌ست یه عربده مینی‌بوس را مهمون کنه.
همه ما داد زدیم.عربده زدیم. همه سیزده نفرمان، با موسی سیزده نفر بودیم. حتی کریم‌زاده هم عربده می زد.
یک هو راننده زد روی ترمز. رو کرد به ما که: معلوم هست چه تونه؟ نمی شه! برا من مسئولیت داره.
من پریدم توی حرفش که: می‌گیم من حالم بد شد ، بردی بیمارستان.
 صورت لاغر راننده جوری نگاهم کرد ، انگار دیوانه باشم. اما راه افتاد. از توی آینه نگاهمان کرد و گفت:
- پس گوشی دستتون باشه‌ها! بعدا واسه من شر نشه. این مشتی را بردیم بیمارستان. سوزن بزنه.
 و خندید و پاش را فشار داد روی پدال گاز.
مینی‌بوس هم انگار می‌دانست که حالا قرار است برویم‌. همه ی سیزده نفرمان. برسیم کنار دریا، سر از پا نشناسیم و با لباس و بی‌لباس بریزیم، خودمان و پته‌هایمان توی دریا و همان جا هم عربده بزنیم.
به خاطر همین همه‌ی زورش را ریخته بود روی آسفالت .

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی