پرینت

ماك ِ اسقاط در پاييز گندم‌زار-علیرضا محمودی ایرانمهر

نوشته شده توسط علیرضا محمودی ایرانمهر. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

ماك ِ اسقاط در پاييز گندم‌زار

هر سه با هم رفته بودند توي حمام كوچك، مريم و دخترها. مرد از توي يخچال آلويي برداشت، با زبان له‌اش كرد و آب آن را فرو داد. ديگر مطمئن شده بود به زودي اتفاقي خواهد افتاد. صداي آب‌بازي دخترها را توي حمام مي‌شنيد. امروز مريم سرشان داد‌ نمي‌كشيد؛ گذاشته بود هر چه مي‌خواهند سر و صدا كنند و ليف‌ها را توي سر هم بزنند. آفتاب اريب از دو پنجره‌ي‌ داخل هال تابيده بود. برق قندان‌هاي قلمكار روي ميز چشم را مي‌زدند. رفت كنار پنجره و سيگارش را آتش زد. ساعت چهار و نيم دايي‌‌مصطفا مي‌آمد دنبال مريم و بچه‌ها و يك هفته مي‌رفتند محمودآباد. آن‌جا از شركت‌شان ويلايي دو طبقه گرفته بود. مي‌گفت حداقل براي پانزده نفر جا دارد. از چهار سال پيش، موقع تولد دختر كوچك‌شان كه مريم پنج روز رفت خانه‌ي مادرش استراحت كرد، اولين بود كه در خانه تنها مي‌ماند. چنارهاي بلند جلوي خانه برگ‌هاي‌شان تكان مي خوردند. برگ‌ها در آفتاب برق مي‌زدند. باد دود سيگارش را از لاي تارمي‌هاي حصار پنجره با خود برد. 
به آفتابي كه از پنجره روي دست‌اش تابيده بود نگاه كرد، فكر كردن به هفت روز آينده كه در خانه تنها مي‌ماند باز هم  غافلگيراش مي‌كرد. پرستو سي و هفت روز پيش ازدواج كرده بود. ديگر شركت هم نمي‌آمد. روز اولي كه براي استخدام آمد، از لاي در اتاق دكتر دست‌هاي باريك و بلند‌ دختر را ديد. دستبندي چوبي داشت. مرد رفت توي حياط سيگار بكشد. از كنار  پرده دست‌هاي دختر را كه جلوي ميزد دكتر تكان مي‌خوردند، مي‌ديد. انگار چيزي را تعريف مي‌كرد. پوكه‌ي سيگارش را توي حوض خالي حياط انداخت. داشت به اتاق‌اش برمي‌گشت كه در جا خشكش زد. چشم‌هايي براق و مورب رو به رويش به او خيره شده بودند. چشم‌هايي كه نمي‌فهميد خنده‌اي را فرو مي‌خورند يا تعجب كرده‌اند. لحظاتي طول كشيد تا در يابد اين چشم‌ها در صورتي است كه مثل دانه‌ي دشت گندمي برشته شده در آفتاب، برقي برنزي دارد. دانه‌ي درخشان گندم آن قدر نزديك‌اش بود كه انگار، مي‌تواند فقط كمي سرش را جلو ببرد و لب‌هايش را ببوسد.
چهار ماه طول كشيد تا بتواند در بعد از ظهري خلوت به پرستو بگويد شبيه يك دانه‌ گندم درشت برشته است. پرستو خنده‌‌ي بهت‌زده‌اي روي لب‌هايش مانده بود. به اتاق دكتر رفت تا توي آينه‌ي صورت‌اش را نگاه كند. انگار بگويي روژ  لب‌هايت خراب شده و او برود جلوي آينه تا درست‌اش ‌كند. مي‌خواست دنبال‌ دختر برود توي اتاق دكتر، فكر كرده بود چه طور از پشت به گندم نزديك مي‌شود، شانه‌هايش را كه مي‌گيرد. پرستو برمي‌گردد و آرام به او را عقب هل‌ مي‌دهد، اما بعد مي‌ايستد و چشمانش را مي‌بندد كه نشان دهد: من بوسيده شدن لب‌هايم را نمي‌بينم كه خجالت بكشم. داشت تصميم مي‌گرفت چگونه با بوسه‌اي غافلگيرانه تسليم‌اش كند كه خانم منشي شركت در را باز كرد و داخل آمد و رفت پشت كامپيوتراش نشست. گفت كامپيوتر خانه‌شان خراب شده و آمده ايميل‌هايش را ببيند. پرستو هنوز توي اتاق دكتر بود و توي آينه صورت‌اش را نگاه مي‌كرد. مرد به اتاق اتاق خود برگشت، كيف چرمي سياه‌اش را رداشت و با گرمايي كه در تن‌اش مانده بود توي خيابان قدم گذاشت.
آن روزها دختر دوم شان تازه دنيا آمده بود. اولي مخملك گرفته بود. برده بودند خانه‌ي مادر بزرگ‌اش تا نوزاد و مريم  از او مخملك نگيرند. وضع شركت خوب نبود. از دو ماه پيش دكتر چك حقوق‌ها را امضا نكرده بود. همان موقع‌ها بود كه مريم اصرار داشت زمين ارزاني را در بيابان‌هاي اطراف اسلام‌شهر بخرند. زمين را عمويش معرفي كرده بود و مي‌گفت آينده‌دار است  و مرد سه بار در همان هفته يك خواب را ديده بود. هر بار در خواب مي‌ديد مريم و دخترها توي خياباني خلوت زير اتوبوس سفيدي مرده‌اند. در هر سه خواب او فقط كنار خيابان ايستاده بود، سيگار‌اش را آتش زده و رفته بود.
مريم در حمام را باز كرد و گفت بچه‌ها را يكي‌يكي بگيرد و خشك كند. هر دو حسابي بازي كرده بودند و نوك دماغ‌شان سرخ بود. چمدان‌هاي بسته شده جلوي در آپارتمان كنار هم رديف بودند. مريم هم كه از حمام بيرون آمد نوك دماغ‌اش قرمز بود. با حوله‌ي روي دوش‌اش توي خانه مي‌دويد. مثل هميشه ديراش شده بود. پيراهن‌دخترها را از سرشان‌مي‌كشيد و تن‌شان‌مي‌كرد. بسته‌ي نوار بهداشتي‌هاي نازك‌اش را گم كرده بود. صداي به هم خوردن قوطي‌ها توي جعبه‌ي لوازم آرايش‌اش از  اتاق خواب مي‌آمد. بعد صداي مريم را شنيد:
ـ عزيزم مي‌شه اون مانتو سبزه‌ي منو پيدا كني اتو بزني.
لبه‌هاي مانتو را روي ميز اتو پهن كرد و سعي كرد چين‌هاي آن را با دست صاف كند. از آن بعد ظهر  ِگرم  ِتوي شركت پرستو را پنهاني گندم صدا مي‌زد. دختر با تعجب نگاهش مي‌كرد و مي‌خنديد. گندم گاهي برايش كيك مخصوصي با پوست پرتغال و گردو  درست مي‌كرد و يواشكي توي كشوي ميز‌اش مي‌گذاشت تا وسط كار با چاي بخورد. تابستان سال بعد چند بار با هم رفتند توچال و با تله‌كابين تا قله‌ي كوه بالا رفتند. گندم مي‌گفت اولين بار است كه مي‌تواند با مردي راحت حرف بزند. آخرين باري كه با هم تا آخرين ايستگاه قله كوه بالا رفتند، گندم پرسيد يك زن چه كارهايي مي‌تواند بكند تا براي مردي كه دوستش ‌دارد بيش‌تر لذت بخش باشد. پاييز داشت از راه مي‌رسيد و باد تند و خنكي در قله‌ي كوه لباس‌هاي‌شان را تكان مي‌داد. گندم دوست داشت بداند مردها بعد از آن كه از اوج لذت فرو مي‌آيند چه حسي نسبت به همراه خود پيدا مي‌كنند. گندم با خود فلاسك كوچكي آورده بود. پرسيد بهترين كارهايي كه در خلسه‌ي پايان كار مي‌شود انجام داد چيست. هر دو لب تخته سنگي نشستند  و به تهران كه در غبار گم شده بود، نگاه كردند. قهوه در فلاسك داغ مانده بود. مرد قهوه‌‌اش را مزه‌مزه كرد و سعي كرد براي دختر تشريح كند چگونه آدم‌ها مي‌توانند كارهايي كنند كه وقتي يكديگر را در آغوش مي‌گيرند از لذت ديوانه شوند. گندم با اشتياق گوش مي‌كرد و دستش را گرفته بود و با انگشت‌هايش بازي مي‌كرد. علف‌هاي خوشه‌دار خشكي شبيه جوي وحشي از كنار تخته سنگ روييده بودند و در باد تكان مي‌خوردند.
مرد مانتوي اتو شده را روي تخت پهن كرد و خود كنار آن دراز كشيد. شش ماه پيش گندم گفته بود دوست دارد، براي اولين و آخرين بار با او بخوابد. در چهار سال گذشته بارها درباره‌اش حرف زده بودند، گندم هر بار بهانه آورده بود اگر اين كار را بكند، ديگر نمي‌تواند در يك قدمي او بماند و مثل همكاري ساده هر روز نگاهش كند؛ مرد مي‌دانست دختر دروغ مي‌گويد، همان طور كه در تمامي اين چهار سال مي‌دانست مي‌تواند در همان لحظه‌اي كه گندم را در آغوش مي‌گيرد، مقاومت او را در هم بشكند و قانون‌هاي ذهني‌اش را فروبريزد. تا شش ماه پيش كه گندم گفت مي‌خواهد خوابيدن با او را تجربه كند. مرد به چند نفر از دوستانش زنگ‌زده بود كه كليد آپارتمان‌شان را براي چند ساعت بگيرد. دوستانش غافلگير شده بودند و گفته بودند ببينند چه كار مي‌توانند بكنند. دوستي هم قول داده بود اتاقي را در هتل يكي از دوستانش نصف روز برايش بگيرد. آخرين باري كه با هم رفته بودند رستوران، گندم تكه‌اي از استيك خود را بريد و با چنگال‌اش در دهان او گذاشت و گفت، شايد تا چند ماه ديگر ازدواج كند، گفت دوست دارد همه‌ي آن چيزهايي را كه در اين چهار سال در خيال مجسم مي‌كرده است، با تمام تن‌اش تجربه كند. اما هيچ يك از دوستان مرد نتوانستد كاري بكنند... سي و هفت روز پيش گندم ازدواج كرد و براي هميشه از شركت رفت.
داغي اتو هنوز روي تشك باقي مانده بود و مرد همچنان كه دراز كشيده بود مي‌توانست گرماي آن را بر پشت خود احساس كند. در هفت روز آينده خيلي كارها مي‌‌توانست بكند. برنج را به جاي آن كه دم كند مثل مكزيكي‌ها سرخ مي‌كرد و آن‌قدر فلفل توي آن مي‌ريخت كه اشك چشمش را درآورد. شب‌ها آن قدر ودكا مي‌‌خورد كه نتواند راه برود، روي كاناپه مي‌خوابيد و بي‌پروا سيگار مي‌كشيد. مي‌دانست در اين هفت روز چيزي دگرگون مي‌شود.
ساعت چهار نيم دايي مصطفا آمد و بچه‌ها از خوشحالي ذوق كردند. او كمك كرد تا چمدان‌ها را پايين ببرند و براي بچه‌ها كه از شيشه‌ي عقب برايش باي‌باي مي‌كردند، دست تكان داد. بالا برگشت و روي كاناپه سيگار كشيد. براي خودش ودكا و يخ ريخت و خورد و باز هم سيگار كشيد. ساعتي بعد از پنجره‌هاي هال سرخي غروب را مي‌ديد. آن ها تا حالا حتما از تهران بيرون رفته بودند. برخاست. توي كمد دنبال پيراهني گشت كه به شلوار جين تازه‌اش بيايد. پول‌هايش را شمرد، به دور گردنش اودكلن زد و از خانه بيرون رفت.
جلوي فست فودي بزرگ و پر نور ماشين‌ها پارك شده بودند. خيابان شلوغ  بود. كمي پايين‌تر جلوي گل فروشي بزرگي دو دختر كنار خيابان منتظر ايستاده بودند. يكي موهاي بلوند‌اش را اريب روي صورتش ريخته بود، موهاي طلايي تا روي گونه‌اش مي‌رسيد. ديگري موهاي مشكي و براق‌اش را روي پيشاني‌اش ريخته بود. اين يكي سينه‌هاي كوچك‌تري داشت. هر دو پاهاي باريك و بلندي داشتند، به هم چسبيده بودند، حرف مي‌زدند و مي‌خنديدند. مرد جلوتر رفت و نگاه‌شان كرد. آن كه موهاي سياه چتري داشت چشم‌هايش برق شيطنت‌باري مي‌زدند و از شكاف يقيه‌ي مانتو‌ پوست برنزي زير گلويش مي‌درخشد. مسلما اگر او را بغل مي‌كرد و روي پيشخوان آشپزخانه مي‌نشاند، براي باز كردن دكمه‌هاي لباس‌اش هيجان بيش‌تري داشت. با كلمات بسياري مي‌توانست شروع كند. مي‌توانست جلو برود و دخترها را دعوت‌ كند با هم شام بخورند. احتمالا بيش‌تر با آن كه موي چتري داشت حرف مي‌زد. شايد هم بايد از اصل قضيه شروع كند و قيمت را بپرسد. باد درختان اقاقياي كنار خيابان را تكان مي‌داد. ترجيح مي‌داد صحبت را از جاهاي ديگري شروع كند. بهتر بود اول كمي با هم قدم بزنند. بعد وقتي آهنگ صداي دختر مو چتري در گوشش آشنا شده بود، آرام در گوشش مي گفت دوست دارد با او بخوابد. ماشين سفيدي جلوي دخترها نگه داشت. دو مرد جلو نشسته بودند. آن كه پشت فرمان نشسته بود مو‌هاي وسط سرش ريحته بود. دختر موي چتري سرش را از پنجره‌ي تو برد. كمي با هم حرف زدند و هر دو سوار شدند.
ماه درشت و زيبايي در آسمان بود. عكس آن روي شيشه‌ي ماشين‌هاي پارك شده‌ي كنار خيابان مي‌‌درخشيد. يك بشقاب شاه‌توت خريد. توي مغازه بوي انبه و دريا مي‌آمد. دوست داشت قبل از جويدن دانه‌هاي درشت شاتوت، ترشي آن را بمكند. بشقاب را كف دستش گرفت و كنار خيابان قدم زد. بوي درختان اقاقيا‌ گرم و سنگين بود. حالا بايد دنبال كسي مي گشت كه موهاي چتري سياه و براقي داشته باشد. تا انتهاي خيابان سه نفر را پيدا كرد، اما هيچ كدام مو‌هاي براق‌شان را روي پيشاني نريخته بودند. نگاه سوزاني هم نداشتند. نمي‌توانست تصور كند كه بتواند هيچ كدام را روي پيشخوان آشپزخانه بنشاند و شوقي براي باز كردن دكمه‌هاي‌شان داشته باشد. نزديك پاساژي كه نور سفدي از سردر آن به خيابان مي‌تابيد چند نفر بساط كرده بودند. شلوارك‌هاي راحتي، ساعت‌هاي ارزان و لباس‌هاي زير زنانه كه با پارچه‌اي روي‌ آن‌ها را پوشانده بودند. به برجستگي‌هاي زير پارچه نگاه مي‌كرد كه شنيد كسي چيزي زير گوشش مي‌گويد. مرد سياه لاغري كنار تير چراغ‌برق ايستاده بود و لب‌هايش مي‌جنيد. به سبيل باريك و عجيب‌ او نگاه كرد. مرد لاغر سرش را جلو آورد و گفت:
ـ سي‌دي سوپر، تا صبح باهاشون حال مي‌كني.
مرد لاغر او را كشاند توي كوچه‌ي تاريك پشت پاساژ ، از پاكتي كه پشت گاري زباله پنهان شده بود بسته‌اي بيرون كشيد و سريع توي جيب‌اش چپاند. سوار تاكسي كه شد برجستگي بسته را توي جيب‌اش احساس مي‌كرد. هنوز توي پياده‌رو دخترها را نگاه مي‌كرد و مي‌گشت ببيند از كدام يك خوشش مي‌آيد. فقط از يكي خوشش آمد. موهاي براق نداشت اما چشم‌هايش مورب و وحشي بودند. پژوي مشكي‌اي را مي‌راند. با آن چشم‌هاي براق از كنارش كه مي گذشت، برگشت و لحظه‌اي مرد را توي تاكسي نگاه‌ كرد. جلوتر چشمان درخشان دختر را از توي آينه‌ي بغل پژو مي‌ديد. دختر هنوز داشت نگاهش مي‌كرد، بعد با تعجب خنداني كه در نگاه‌اش مانده بود دور  شد.
توي خانه ليواني شير با كيك شكلاتي خورد. فردا برنج مكزيكي درست مي‌كرد. يكي از سي‌دي‌ها را توي دستگاه گذاشت و روي كاناپه دراز  كشيد. تصوير گسترده‌اي از گندم‌زار آشكار شد. گندم‌ها تا دور دست موج مي زدند و به تپه‌هاي لخت و صورتي مي‌رسيدند. نزدكي كبله‌اي چوبي و كهنه كاميون ماك اسقاط و زنگ زده‌اي زير آفتاب افتاده بود. پشت كاميون دو دختر لاغر و آفتاب سوخته يكديگر را بي‌تابانه مي‌بوسيدند .

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی