پرینت

معصومه صادقی

نوشته شده توسط معصومه صادقی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شانه به شانه

شانه‌هایشان خورد به هم، یک روز توی اتوبوس شاید هم پیاده‌رو، یك روز شلوغ که همه خسته بودند و اگر تنه می‌زدند به هم می‌گفتند: «کوری مگر؟» گفتند به هم: «ببخشید» و لبخند زدند. 
شانه‌هایشان رسید به هم یك روز. یك روز شلوغی که قرار گذاشته بودند با دوستان و آشنایان و گفته بودند
به همه «معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید»
شانه‌هایشان چسبید به هم یك شب. یك شب خلوت که قسم دادند سپیده را و گفتند بیرون نیا که شب بماند همچنان و قول دادند به هم که شانه‌هایشان بمانند نزدیک هم  برای همیشه. روزها و روزها و شب‌ها و شب‌ها وخسته اگر شدند یک وقت، تکیه دهند به شانه‌های آن یکی.
شانه‌هایشان اما دور شدند ناگهان از هم. یک روز، یک روز شلوغ که شهر به هم ریخت، آتش گرفت، خانه‌ها سوخت وخراب شد. شانه های خیلی‌ها زخمی شد. خون آمد. گم شد و شانه‌های خیلی‌ها سنگین شد.                                                                                                                      
شانه‌های یکی‌شان خاکی شد. افتاد روی خاک. یک روز، یک روز شلوغ، وسط آدم‌های خاکی دیگر، کنار گونی‌های کنفی پر از ماسه و شن.
شانه‌های آن دیگری لرزید از وحشت تنهایی. وسط  شلوغی یک ساختمان سفید با آدم‌های سفید پوش، سبزپوش، پشت در اتاق شیشه‌ای که دایره‌ای قرمز باخط وسط داشت.
شانه‌های مرد پایین آمد. پایین آمد وتکیه داد به پشتی یک صندلی باچرخ‌های بزرگ وشانه‌های زن خم شد. یک روز خلوت که هیچ  کس نبود خم شد و خم شد تا رسید به کنار شانه‌های مرد که زخمی بود هنوز و در گوشش گفت: «شانه‌هایمان می‌توانند بمانند همچنان کنار هم» وشاید دلش نیامد بگوید دیگر نمی‌توانند برخورد کنند به هم شانه‌هایمان، وقتی می‌روند در اتوبوس یا می‌دوند در پیاده‌رو.
پایان

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #10 مهدی فاضلی 1395-07-14 10:08
سلام،خیلی خیلی قشنگ بود من یه خاطره از شانه به شانه مربوط به گذشته داشتم که واسه خودم دوباره تداعی شد.خیلی زیبا بود ممنون وسپاس :roll:
نقل قول
 
 
0 #9 آزاده اسلامی 1394-02-07 16:48
سلام دوستم
عاااااااااااااااااااااالی بود. شانه هایم لرزید زیر شکوه این الفاظ. غوغا کرده بودی نازنین.
دست مریزااااااااااا د
نقل قول
 
 
0 #8 زینب صیادی 1392-07-09 17:40
خیلی قشنگ بودخانم صادقی جونم.قشنگ وساده و بامعنی.ایمیلم و چند روزه براتون میفرستم قول میدم .تازه پیداتون کردم به این راحتی ها از دستتون نمیدم. :roll:
نقل قول
 
 
+1 #7 انسیه مرادی 1392-05-28 06:48
خیلی زیبا بود عزیزم.موید باشی.
نقل قول
 
 
0 #6 زهرا لعلی ثانی 1392-03-12 17:29
خیلی زیبا بود!باز هم به داستان های شما احتیاج داریم!
نقل قول
 
 
0 #5 زهراابرلاقی 1392-03-07 12:21
خانم صادقی عالی بود مرا برای لحظاتی با داستانتان به دنیای دردمند استرس زای کارگری بردید
نقل قول
 
 
+1 #4 مهدی روحی مقدم 1392-01-24 19:19
خیلی خوب بود خانم صادقی ممنون
نقل قول
 
 
0 #3 مهدی روحی مقدم 1392-01-24 19:12
خیلی خوب بود .عااااااااااااا اااااالیلللللیی ییییییییییییی بود ممنون. خانم صادقی
نقل قول
 
 
0 #2 نرجس 1391-12-22 14:41
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
نقل قول
 
 
0 #1 Nima Moradi 1391-07-29 15:44
Nice

شانه‌هایمان می‌توانند بمانند همچنان کنار هم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی