پرینت

بارانی مشکی - مینو کلانتر مهدوی

نوشته شده توسط مینو کلانتر مهدوی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

بارانی مشکی
مینو کلانتر مهدوی

باران می آمد، چه بارانی!از صبح یک نفس باریده و خیابان ها را پر از آب کرده.بارانی مشکیش را پوشیده،خودش را در آینه نگاه می کند.از وقتی بارانیش را خریده، دوست دارد هر روز باران بیاید.

خیلی بهت میاد.

مثل بچه ها چرخ می زند و به سر تا پایش نگاه میکند.

به پاترلت هم میاد.

وا می رود تا اسم ماشینش را می آورم.

تند می رود طرف پنجره و تا کمر خم می شود.همین طور ماشین را قفل نکرده آمده بالا تا نشانم دهد به سلیقه ی خودش چه گلی کاشته.

سلانه سلانه می روم توی اتاق، روفرشی هایم را همان جا کنار تخت در می آورم.

می خوای یه رو فرشی نو برات بخرم؟

می دانم چرا  پرسید،چون همیشه صدایشان کلافه اش می کند که روی قالی شف شف میکند و روی سرامیک ها تق تق.

می نشینم جلوی آینه ،شانه می زنم،خودم را در آینه نگاه می کنم،خطی زیر چشمم ظاهر شده، تا چند روز پیش، نبود. می دانم که نبود.

می خواهی چایت را عوض کنم؟

جواب نمی دهی، به جای چای کتاب می خواهی،آن هم فروغ، آن هم حتما همان شعر همیشگی.

کتاب می خواهی چه کنی از حفظ برایت می خوانم.

موهایم را جوری جمع می کنم که تار های سفیدشان لای سیاه ها یک جوری گم گور شوند.سفید ها ده تا شده اند ،شمردم،  به ده تا رسیدند.

می روم سمت کتابخانه صاف می روم سمت فروغ و شعر همیشگی را باز می کنم و از حفظ بلند می خوانم. آن روز ها رفتند آن روز های خوب ...آن روز های پر از پولک...می مانم، دیگر نمی خوانم. از کی این همه دل نازک شده ام.

چاییت سرد شد.خب همین طور که می خونی چای هم بخور.عوضش کنم؟

نه نگاه به من می کند نه چای فقط کوتاه می گوید نه خوبه.

فروغ را سر جایش می گذارم تا به آنجا نرسم که می گوید اکنون زنی تنهاست که اشک ها پیروز می شوند.

باران می آمد، چه بارانی، خیابان ها پر از آب شدند. نمی شود قدم از قدم برداشت. بوق ماشین ها را بگو که جابه جا می رود توی گوشم. ولی هیچ کدام آشنا نیست.

پرده ها را کنار می زنم، پنجره را باز می کنم آفتاب می آید تو. مایل می تابد تا... می رسد به کتابخانه.

می نشینم روی مبل چایم را نمی نوشم تا سرد شود. کتاب را کنارم می گذارم، ورق هایش را بُر می زنم و می بندمش.

صد صفحه ات مانده آقای خوش قول،تا نخوانی نگاه به کتاب هم نمی کنم.چشمهایش را می بندد یعنی گرفتار بوده و امشب اگر سر شب، خوابش نبرد، مراسم رمان خوانی هر شب را طبق مقرراتش مو به مو اجرا می کند.

سرم را تکیه می دهم به پشتی مبل و لب به چای نمی زنم،تا حالا حتما یخ کرده.

باران می آمد از صبح، یک نفس. بارانی اش را پوشید،صبح زود، صبح که نه، شب بود،ماموریت که می رفت صبح نشده سوار پاترلش می شد.روی تخت نشستم، یقه ی بارانی مشکیش را جلوی آینه صاف می کند و نیم نگاهی یک لحظه ای می اندازد و کیف به دست می رود. فرصت نمی دهد، بگویم کی برمی گردی یا توی این باران نرو. آسمان امان نمی دهد یک نفس می بارد.

لیوان چای را می ریزم توی ظرف شویی. اصلا نخواستم.

رو فرشی هایم را نمی پوشم می گذارم کنار تخت بماند، اصلا نمی خواهمشان دیگرولی دور هم نمی اندازم. می خواهم جلوی چشمم باشند.می نشینم روی تخت ،می گذارم اشک هایم بیاید گلویم را بد جوری می فشردند.آسمان امان نمی داد یک نفس از صبح تا شب...جاده ها را لیز کرده بود، جاده که لیز شود انگار جاده ماشین را هدایت می کند نه فرمان.

بالشت ها را کپه می کنم پشت سرم.کتاب را از کاغذ سفیدی که لایش است باز می کنم.این صدصفحه ام برای من، باصدای بلند می خوانم.

 

 

مینو کلانتر مهدوی

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی