پرینت

هتگ حرمت - امين علي‌اكبری

نوشته شده توسط امين علي‌اكبری. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

هتک ِ حرمت
امين علي‌اكبری

 از کافه که زدم بیرون، به هم ریخته بودم، حتی نفهمیدم چه مدت آن تو بودم، چقدر شعر روی کاغذ نوشتم و گذاشتم زیر می‌ز، چندتا سیگار کشیدم و بعد از چندتا پک، ماندند روی لبهٔ زیر سیگاری و به آخر رسیدند. توی پیاده رو که راه می‌رفتم احساس گنگی داشتم، هوا ابری بود و انگار سر ِ باریدن داشت اما من گرمم شده بود و خیس عرق بودم. مثل همیشه با حسرت به جوی آب ِ کنار پیاده رو نگاه می‌کردم، همیشه به این فکر کرده بودم که یک روز بنشینم لب ِ همین جدول و کفش و جوراب‌هایم را دربیاورم و پایم را بگذارم داخل آب، آبی که زیاد نیست اما با فشار از بالا سرازیر می‌شود و می‌رسد به اینجایی که من همیشه منتظرش هستم. امروز هم‌‌ همان میل ِ همیشگی آمد سراغم. پشت بندش هم‌‌ همان حس ِ مبهم ِ زندگی کردن در مقابل ِ دیدگان ِ دیگران. باز هم راهم را گرفتم و رفتم.

سبک شده بودم. دست‌هایم انگار آویزان‌تر از قبل بودند، قبل که می‌گویم، منظورم همین یکی دو ساعت پیش است، قبل از رفتن به کافه. آنقدر سبک شده‌ام که دلم می‌خواهد دست‌هایم را باز کنم و امتحان کنم پریدن را. خدا را چه دیدی، شاید جواب داد، شاید اوج گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رسیدم به آبیِ پاک ِ آسمان.

 

در ِ کیف ِ دستی‌ام را که باز کردم جای دفتر یادداشت‌هایم خالی بود. با عجله برگشتم سمت ِ کافه. از در که رفتم تو، ناخواسته چشم گرداندم روی می‌زی که یکی دو ساعت پیش پشت ِ آن نشسته بودم. خالی بود. رفتم سمت کافه چی. هنوز دهن باز نکرده بودم که برگشت گفت:

 «یک خانمی دفترتان را برد، گفتم همین جا بماند تا بیایید دنبالش، قبول نکرد، شماره‌اش را داد که تماس...»

حتم دارم در تمام آن مدتی که توی کافه بوده‌ام و او هم احتمالا آنجا بوده، ندیده امش. کوتاه بود و لاغر و سفید رو. لباسهای عجیب و غریبی تن کرده بود. باز هم شروع کرد به عذرخواهی کردن و تکرار کردن‌‌ همان دلایلی که پشت ِ گوشی کنار هم چیده بود و باعث شده بودند دیروز و پریروز نتواند بیاید سر ِ قرار و دفتر را بیاورد. که آره کلاس‌هایم طول کشید و بعد هم کاری پیش آمد و رفتم تا بیرون شهر و برگشتم و.... تردید داشتم که اصلا دفتر را با خودش آورده باشد. دست کرد توی کیفش. کیفش بیشتر شبیه ِ گلیم و جاجیم بود. بند ِ بلندی داشت و ضربدری انداخته بود روی شانه‌اش. گوشهٔ دفتر را که دیدم کمی آرام گرفتم، تشکر کردم...

خواستم خداحافظی کنم که برگشت گفت: «چرا نویسنده‌ها همیشه فرار می‌کنن از هم صحبت شدن با آدم‌ها؟»

گفتم: «نویسنده‌ها؟ چی شد که فکر کردید من نویسنده‌ام؟»

گفت: «فقط یک حدس بود... احساس کردم...»

حالا دیگر این یادداشت‌ها برایم آن تقدس سابق را ندارند، انگار هتک حرمت شده باشد به‌شان. انگار که کسی جلوی چشم من به آن‌ها.... دیگر به همین‌هایی هم که الان دارم می‌نویسم اعتماد ندارم. مدام، وقت ِ نوشتن، چشمهای آن دختر را در ذهن خودم می‌بینم که زل زده به برگه‌ها و نوشته‌های من را می‌خواند. گاهی وقت‌ها هم خودکاری دست گرفته و روی بعضی از کلمه‌ها و جمله‌ها خط می‌کشد. بعد درست در‌‌ همان لحظه، بی‌اختیار دست می‌برم و خط می‌کشم روی بعضی از همین نوشته‌ها و همین نوشته‌هایی که حالا مدتهاست من را نمی‌شناسند و من هم نمی‌شناسمشان. حالا همهٔ این‌ها برمی گردد به یک هتک ِ حرمت ِ ساده. به یک ناتوانی در کنترل ِ میل ِ پلید ِ کنجکاوی. این‌ها را هم که می‌نویسم فقط برای این است که خودم بدانم که چه شد که دیگر ننوشتم.

 

پایان

۱۵ فروردین ۹۰

کرج

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی