پرینت

همدم - زهره كهندل

نوشته شده توسط زهره كهندل. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

همدم
زهره كهندل

قول می‌دهم، هيچ وقت تنهايت نگذارم. اصلن قول می دهم خيلی توی دشت نگردم تا يك وقت غلام‌بيك خل، دور و برم نچرخد و چرت‌وپرت تحويل‌ام ندهد. اصلا همین‌جا می‌مانم بیخ ریش خودت. خب اين جوری نگاه‌ام نكن. فقط از غلام‌بيك می‌ترسم.  مرتيكه خل است. يك شب تا صبح را آمده بود پشت در خانه. اگر بدانی كه چه‌قدر ترسيدم. اگر تو نبودی حتمن می‌آمد توي خانه و کلک‌ام را می‌کند. خاک‌برسر، توی دهات بی‌آبروم می‌کرد. از خدابی‌خبر، مثل گرازهای وحشی می‌ماند با آن قیافه‌‌ی نکبت‌اش. حالا غيرتی نشو. بقيه‌اش را نمی‌گويم. اخم‌هايت را باز كن، تو را به جان پری‌نازت. تحمل ديدن قيافه‌ات را ندارم وقتی اخم می‌كنی. اصلا مگر ما با هم قول و قرار نداشتیم؟ نکند قصد رفتن داری که این طوری بی‌محلی می‌کنی. نبینم که من را با غلام‌بیک بی‌همه‌چیز تنها بگذاری. آخر از بی‌کسی هراس‌ام می‌رود. شب‌های اين جا خيلي سوز دارد. ننه‌جان می‌گفت گرگ‌های گرسنه وحشی می‌شوند، در شب‌های سوزناك. دیشب خواب بدی دیدم. ننه‌جان خدابیامرز می‌گفت- هفتاد بلا از جانت دور- خواب بد را تا تعبیر نشده برای کسی تعریف نکن. حتی اگر طرف محرم رازت باشد. محرم راز را می‌فهمی؟ يعنی هر چه توی دل‌ات هست برای محرم رازت بگویی؛ حتی آن‌ها را كه فكر می‌كنی گفتن‌اش برايت خوشبختی نمی‌آورد، مثل خواب ديشب. اصلن ول‌اش كن. می‌بینی؟ امشب هوا عجیب سوز دارد ها! خدا کند که هوای فردا بعد از طلوع آفتاب مه‌آلود نباشد؛ آخر فردا روز چهل‌ام است. خواب را ول‌اش کن. این را برایت می گویم. سحر رفته بودم بالای کوهٰ امامزاده. کاش نمی‌رفتم. کاش کور شده بودم و با چشم خودم نمی دیدم‌شان. پیش خودمان بماند. غلام‌بیک عوضی، با چهل- پنجاه سال عمر و زن و بچه، مثل مار پیچیده بود دور یکی از دخترهای روستا. اسم دختره را نمی‌گویم. بدگویی می‌شود. رفته بودند توی گودی. لابه‌لای درختان چنار. دل‌ام برای دختره سوخت. جوان بود و خوشگل. مرتیکه‌ی لندهور با دستان کلفت‌اش، کمر باریک دختر را پیچیده بود و دختره‌ی بی‌آبرو هم هی توی بغل‌اش طنازی می‌کرد. خاک بر سرشان بشود. اصلن به من چه، گناه کبیره‌اش گرفتار دامن خودشان. من که حال‌ام از این مرتیکه به هم می‌خورد. بعضی شب‌ها مست می‌شد و همه‌ی دخترهای دهات ازش فراری بودند. من هم فراری بودم ازش. مثل دیشب.  توی خواب فرار می‌کردم. اصلن ول‌اش کن. خواب بد تعریف ندارد. صدقه می‌دهم بلای جان‌ات را بگیرد. خیر است حتمن. به قول ننه‌جان شگون ندارد که قبل از کار خیر، خبر بد و شوم بگویی. اصلن بگذار از وقتی بگویم که عاشق‌ات شدم. یعنی از وقتی که چشم‌مان به چشم هم افتاد. برای غلام‌بیک گفتم که توی شهر یک آقا مهندس عاشق‌ام شده. گفتم که از چشمان‌ات خواندم عاشقم شدی. گفتم که با آن کت و شلوار سفید مثل خان‌زاده‌های ده بالا می‌ماندی. همه‌ی این‌ها را گفتم؛ اما مرتیکه‌ی لندهور به حرف‌هایم خندید و گفت: «دیوانه‌ی ترشیده!»
اما حالا تو این جایی، روبروی من. خدا کند که زودتر سحر شود. آخر به ننه‌جان و آقاجان‌ام قول دادم که ببرم دامادشان را نشان‌شان دهم. یک کاسه آب هم روی قبرشان بپاشیم تا دعای خیر مرده‌ها، پشت قباله‌ی زندگی‌مان شود. اين طوری نگاه‌ام نكن. دلم زق زق می‌زند. يعنی يك حالی می‌شوم كه خيلي خوب است. وای.. اين از آن حرف‌هایی بود كه آدم به محرم رازش می‌زند ها!
وقتی بچه بودم آقاجان و ننه‌جان‌ام اين قدر از اين حرف‌ها به هم می‌زدند. به خيال‌شان كه من زير پتو خواب رفته‌ام. شب‌های زمستان كه كرسی می‌گذاشتيم و هوای خانه گرم می‌شد. همه می‌رفتیم زير لحاف كرسی، من هم هميشه چشمان‌ام را می‌بستم كه انگار خواب رفته‌ام. يك بار ننه‌جان به آقاجان گفت: «آرزوم است دخترم را به يك آقا مهندس شهری، شو دهم...» خدابیامرز نیست که ببیند دخترش، دیگر خانم شده برای خودش، خانم یک آقا مهندس شهری. به همه‌ی دخترهای دهات گفتم كه تو از همه‌ی مهندس‌های شهر سرتری، حتی از خانزاده‌های ده بالايی. به قول ننه‌جان ما قسمت هم بودیم. حتمن عقدمان را توي آسمان‌ها بسته‌اند. كی باورش می‌شد كه يك دختر دهاتی با ریخت و قیافه‌ی ناجور من بيايد شهر تا پشم گوسفند بفروشد و يك آقا مهندس مثل تو، پشت وانت قراضه‌ی مشدی حسن، بیاید بشود همدم تنهایی‌اش، توی این خانه.  خاك بر سر مشدی حسن هم بشود. به من می‌گفت ديوانه شده‌ام. می‌گفت تنهايی زده به سرت. بی‌لیاقت می‌گفت زن غلام‌بيك مست و ملنگ بشوم که هم زن دارد و هم بچه؛ آن وقت چشم از دخترهای دهات هم بر نمی‌دارد. خاك بر سرشان بشود. مگر نه آقامهندس‌جانم؟ اگر خودش منگل نبود كه دخترش را زن سوم پيرمردی كه يك پاش لب گور است، نمی كرد. خاك‌برسرها، چشم ندارند كه ببينند پری‌ناز توانسته قاپ يك آقامهندس شهري را بدزدد. ببین! باد هم انگار قرار است آلونک ما را بدرد و بدزدد. چه قدر وحشی شده امشب. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها هم، تن آدم را می‌لرزاند. چه چرت‌وپرتی بافتم برایت. خسته شدی؟! بيا با هم خانه را تور ببنديم. تا سحر چيزی نمانده. ببين! لب طاقچه، گلدان شمعدانی هم گذاشتم و يك كاسه آب. به قول ننه‌جان، آب لب طاقچه با آیینه برای تازه‌عروس شگون دارد. يعني زندگی مثل آب، پاك می‌شود و مثل آیینه روشن. آن وقت به سر شوی دختر نمی‌زند که سر زن‌اش هوو بیاورد. يك عروسك هم دوخته‌ام و گذاشته‌ام پای طاقچه. براي هوويم چشم ندوختم كه يك وقت نگاه‌اش به نگاه‌ات نيفتد. نمی‌دانی وقتی آوردم‌ات دهات، همه‌ی دخترها انگشت به دهان مانده بودند كه چه قدر خوشگلی. ماشاءاهوا... هفتاد بلا از جان‌ات دور. چشم همه‌شان را درآوردم. خاك بر سرها به من می‌گفتند ترشيده. مگر چهل سال هم ترشيده می‌شود؟ اصلن ترشیده باشم بهتر از آن بی‌آبروهاست که خودشان را به یک مرد مست توی گودی دهات فروختند. اصلن ول‌اش کن. بدگویی هم شگون ندارد. ببین! بزنم به تخته، کمی سفيداب خرج صورت‌ام كنم، می‌شوم عينهو دخترهای چهارده ساله. غلام‌بيك هم یک وقت‌هایی می‌گفت، مثل دخترهايی كه تازه قد می‌كشند ترگل ورگل مانده‌ام. چرا اخم می‌كنی؟! بد گفتم. مار بگزد زبان‌ام را. اصلن غلام‌بیک غلط كرده زر زيادی بزند. مرتیکه خل است دیگر. کی به سجل آدم‌ها کار دارد؟ همه بر و روی دختر را می‌بینند. اين جوری نگاه‌ام نكن؛ خجالت می‌كشم. هفتاد صلوات به چشم‌هات. ببين! رفتم يك دست لباس عروس سفيد خريده‌ام. خیلی به‌ام می‌آيد. مثل ماه می‌شوم ها! اين را هم غلام‌بيك گفته بود به‌ام. مرتيكه وقتی لباس را پوشيده بودم از درز ديوار خانه داشت مرا می‌پاييد. اين قدر فحش بارش کردم مرتیکه‌ی لندهور را. مثل خواب دیشب که همه فحش بارم می‌کردند. خدا كند تعبيرش بد نباشد. هراس‌ام می‌رود حرف ننه‌جان‌ام راست باشد. شب‌های یلدا که زیر کرسی می‌رفتم، می‌گفت جن و پری‌ها، شب‌های سوزناك می‌پرند روي بام خانه‌ها. دلبرکان و خانزاده‌های آن‌جا را با خودشان می‌برند و از آن‌ها فقط مجسمه می‌ماند. تا چهل سحر بايد بروی دم خانه آب بپاشی تا طلسم بشكند. اگر آن خانزاده توی اين دنيا، معشوقه‌ای داشته باشد برمی‌گردد. وگرنه با آن پر‌ی می‌ماند و دلبسته‌ی او می‌شود. آقامهندس‌جان، نكند يك پری بیاید و  تو را از من بگيرد. ننه‌جان می‌گفت: وقتي جن و پری‌ها می‌آيند گربه‌های ماده جيغ كش‌دار می‌كشند. مثل وقتی كه يك نر افتاده باشد به جان‌شان و هی بپيچد دورشان. خدا كند كه سحر بيايد و طلسم جن و پری تو هم بشكند، خدا كند كه امشب پری‌ها همه‌شان سرگرم خانزاده‌های ده بالا باشند. هراس‌ام می‌رود آقامهندس‌جان. امشب خيلی دراز شد. نكند كه يلدا بوده است امشب؟ این را فقط به تو می‌گویم. آخر تو محرم راز منی، آقامهندس‌جان. عصری غلام‌بيك به‌ام گفت که ترشيده شدم. گفت: «اگر خواستی با همين لباس سفيد می‌برمت. الكی هم به يك مجسمه دل‌خوش نباش.» مرتيكه‌ی لندهور گفته بود كه مغازه‌دار وقتی فهميده، تو را می‌خواهم ببرم پوزخند زده. اما من گفتم كه تو همان خانزاده‌ای هستی كه پری‌ها طلسم‌ات كرده‌اند و بعد مجسمه‌ات را گذاشته‌اند توي مغازه‌ی شهر. مرده‌شور هيكل لندهورش را ببرد. ول‌اش كن اصلن... آقامهندس‌جان ببین! دارد كم كم سحر می‌شود. خدا كند كه پری‌ها همه‌شان تا صبح خواب بروند و گربه‌های ماده هم لال شوند.
ببين! خورشيد دارد كم كم رنگ سرخ می‌پاشد به دامن دشت. همین‌جا باش! می‌روم کاسه‌ی آب را دم در خانه بپاشم. روز چهل‌ام است آخر آقامهندس‌جان‌ام!

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی