پرینت

همهمه‌های موهوم حقیقت - بهمن جمالی

نوشته شده توسط بهمن جمالی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

همهمه‌های موهوم حقیقت
بهمن جمالی

 

همهمه‌ها

  خود را به سرعت به ایستگاه رساند، اما حریم هرم نفس¬هایش را نگه داشت. زخمه نواخت چرخ پره¬ها روی ریل، جمعیت منتظر را به شور انداخت. کیف سامسونتش را محکم¬تر چسبید. به آهنگ خروش سمند آهنی، فوج جمعیت شورش برد به میعادگاه دروازه ورودی. خواست برگردد اما هجوم سیل بی-امان از پشت سر دستش را ربود. ناخواسته رها شد در این امواج سرگردان بی¬قرار. زوزه توقف مثل شیهه توسنی از دور، مثل صیحه فرشته صور، مثل صفیر مرغ افسانه در قفس، پوشش گوشش شد. همهمه¬ها روی هم ریختند. زمزمه¬های نهفته در نهان، مزمزه زبان شد. دراین میانه، زارِ نگاه کبود کودکی از دور پوشش را درید. درست جلوی چشمش بود، روی کول مادر، لبخند معصومانه به لب، فرشته کوچک قشنگ. نگرانش شد: "نکند سایه این جماعت خزان¬زده فرو برد این آفتاب نوبهار را..." دستش جلوتر می رفت به پیشواز. "شاید آنجا تهیگاهی است که می بلعد همه این دلمردگان پریشان را...". لحظه¬ای بعد، زمین دیگر زیر پایش نبود. پایش روی هوا و دستش اندرون. نفسش را بلعید. تلاشش برای ایستادن بی ثمر بود. خاکستری¬ها می¬آمدند و می¬رفتند و او هنوز آنجا بود؛ خسته و بی¬رمق، کیف را اهرم کرد اما نای تکیه دادن هم نداشت. باید کسی می¬آمد، باید کسی از بیرون به یاریش می¬آمد. صندلی ها پر شد تا پاگرد. بعد، حالا، دستهای پی در پی بود که به سر و صورت و بدنش می¬خورد و او را با خود بالا می¬برد. در بسته شد و چند نفری آن پشت سُریدند. قطار به راه افتاد تا او لبخندش را به روی جهان متجانس اشیاء گریه کند. 
*    *    *

 


موهوم
  "اگر اینجا باشد..."  به روی خود نیاورد اما چشماش از وجود کسی در عمق نگاش گواهی می¬داد. چرخید و خیره روی مردمکان ماتمناک دوید. "چشمان او نیست..." اما برای او همیشه بود؛ همیشه کنارش بود، پیشش بود، پشتش بود و به او زل زده بود. چقدر دلش می¬خواست بودنش را بو کند، نفس-هایش را بچشد، نگاهش را لمس کند. این لحظه برایش مثل یک خواهش جاودانه، جادو شده بود. در باز شد و جمعیت ریخت تو و او مچاله شد. اما به روی خود نیاورد؛ "شاید همین جا باشد... بین همین جمعیت تازه وارد." گرمش شد. اورکتش را درآورد و دستش گرفت. عادتش بود. خودش خوشش نمی¬آمد اما این، بهترین حالت ممکن بود. از بچگی زیاد لباس می¬پوشید؛ شاید بخاطر مادرش. اما باید روزی می¬شد که او خود افسار اسبش را بچسبد. مشوش شد "نباید زیاد فکر کرد... زیبا به نظر نمی رسد... " و چشم بست و دید او را پشت سرش، میان مردمکان ماتمناک، خاموش. چاله¬های دور چانه¬اش باز شد. چشمش برقی زد. لبش اما بالا نیامد... در باز شد و بسته شد و تصویر او در هم ریخت. هراس برش داشت. چشمش بسته شد و باز شد. گرمش شد، یقه پیراهنش از عرق چسبید به گردنش. عینکش سر خورد روی دماغش. دست سفت نفس¬های داغ از پشت سر به گوشش سیلی می¬زد. در باز شد. خودش را چسباند به جمعیت و بیرون زد. سر بالا کرد. گرمای تنور محیط، نگاهش را پس راند. پیکرش را انداخت لای گوشتهای سیاه متحرک. دنبالشان نرفت. برگشت. رفت تا جایی که حرارت تنش فرو کش کرد. به گوشه¬ای پناه برد. دست به یقه کشید و عرق¬های دستش را با پیشانی سترد. به کیسه زباله نزدیک شد. عق زد و همه آن تصاویر موهوم در قطار را یکایک بالا آورد.
*    *    *

 

 

حقیقت
  از دالان گذشت – صندلی¬های خالی و پر از جلوی چشمش رژه می¬رفتند- و به طرف دیگر کوپه رسید. دستش را برد توی کوله¬اش و یک ورق A4 تا خورده خط خطی بالای پله گذاشت کنار در: ورق چرک¬نویس امتحان پایان ترم: وانمود می¬کرد که دارد حل می¬کند اما داشت در واقع فقط ورقه را از اعداد و اعلام بی¬معنی سیاه می¬کرد. حتی جزوه خطی او هم باعث نشده بود که ذهنش به کوچکترین کلمه¬ای مجوز عبور دهد.
زوجی جوان درست جلوی چشم او کنار در جلو، زل زده بودند به چشم او. تحمل نگاه¬های تیز آنها را نداشت. خود را بیرون انداخت. گون¬های بازیگوش، باد را به بازی گرفته بودند. و باد رنگ آنها را با خود می¬برد به نا کجا و پخش می¬کرد روی گستره بی¬رنگ زمان. ماشین¬های کوچولو، آرام عقب جلو می¬رفتند. و سیم¬ها... مثل گذر یک رؤیای ناتمام... آن روزها که بزرگتر بود... پشت شیشه صندلی عقب، طاقباز، رها، خیره به حرکت متناوب سیمها، تیرها، چراغها، درختها..." آه..." دلش لرزید اما قلبش نریخت. چشم باز کرد. مرد و زن هنوز پشت غلاف خیس شیشه¬ای مات، مبهوت ایستاده بودند. پیشانیش را گذاشت روی دستاش و چشماش را فشرد سر زانواش. نمی¬خواست دیده شود. می¬خواست همه این تاریک_روشن دایره¬های تو در تو روی همه هستی را بگیرد. همه هر جای بودن را. " چرا باید این همه راه رفت؟ چرا باید از این راه رفت؟ این راه بی سر وته." آخر این خود او بود که این راه را رفته بود. پس راه بدون او نبود. اما بدون راه او بود؟ فکر نکرد.
لحظه¬ای بعد، عصاره درخت زندگی¬اش را در جمله¬ای که نه در یک کلمه ریخت. " پس این منم، رهگذر شاهراه همیشه جهان، سرچشمه نگاه و احساس و اندیشه، نقطه عطف نور و ظلمت وجود، یگانه حقیقت تنهای هستی... " کلمه به او نیرویی تازه داد. جانی دوباره در رگهای مرده¬اش جاری شد. بلند شد از خودش. ایستاد. قطار را نگه داشت. به بالا نظر کرد. همه کائنات در نظرش گذشت. پایین¬تر آمد. دیگران را دید. اشیاء را شنید. مزه محض هستی را چشید..." فردا انصراف خواهم داد... "

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی