پرینت

وقتی دراز کشیده‌ام درحالی‌که خوابم نمی‌آید-مرتضی زارعی

نوشته شده توسط مرتضی زارعی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


وقتی دراز کشیده‌ام درحالی‌که خوابم نمی‌آید
مرتضی زارعی

وقتی می‌گویم دراز کشیده‌ام، احتمالاً شما فکر می‌کنید از پشت روی زمین دراز کشیده‌ام و پاهایم را دراز کرده‌ام، اما همیشه هم این طور نیست. یعنی اولش این طوری شروع می‌شود اما کم‌کم به پهلوی راستم غلت می‌زنم و پاهایم را کمی جمع می‌کنم و سرم را به حالت‌های مختلف روی بالشت می‌گذارم. بعد که این روش هم به نتیجه نمی‌رسد، دوباره به حالت اول برمی‌گردم، یعنی از پشت دراز می‌کشم و پاهایم را هم دراز می‌کنم یا شاید جمع می‌کنم یا شاید یکی از پاهایم را روی پای دیگرم می‌گذارم. شاید هم از همان پهلوی راست غلت بزنم روی شکمم و کله‌ام را، یعنی پیشانی‌ام را روی بالشت فشار بدهم و نوک پاهایم را به زمین بزنم. به پهلوی چپم غلت نمی‌زنم یا اگر هم بزنم زیاد در آن حالت نمی‌مانم چون حس می‌کنم روی قلبم فشار می‌آید و می‌ترسم اگر در آن حالت خوابم ببرد ـ که می‌دانم نمی‌برد ـ توی خواب قلبم سکته کند. تازه، مدتی هم هست که گاهی قلبم درد می‌کند، تیر می‌کشد. قبلاًها، یعنی شاید یک سال پیش یا شاید هم قبل‌تر از آن ـ نه، خیلی قبل‌تر، چون که وسط این جمله یادم افتاد بهتر است چیز دیگری را بگویم و بعد از آن چیزی را بگویم که می‌خواستم بگویم. حالا می‌بینم که باید حتی از آن چیزی که می‌خواستم بگویم هم عقب‌تر بروم. در دوران کودکی و نوجوانی خیلی راحت می‌خوابیدم. یعنی خیلی راحت خوابم می‌برد. فقط یک بار یادم است شب بود و من کنار پدرم خوابیده بودم، یعنی دراز کشیده بودم. خوب یادم نیست، شاید هم بین پدر و مادرم دراز کشیده بودم که بخوابم. اتاق تاریک بود. به پدرم گفتم: «خوابم نمی‌آد.» گفت: «چشماتو ببند، خوابت می‌بره.» چشم‌هایم را بستم و دیدم خوابم نبرد. به پدرم گفتم: «چشمامو بستم، خوابم نمی‌آد.» گفت: «چشماتو ببند، تا پنجاه بشمار.» من هم همین کار را کردم و خوابم برد. اما امشب که به یاد آن شب افتادم و آن روش را امتحان کردم دیدم نه تنها خوابم نمی‌برد بلکه بیشتر خوابم نمی‌برد. مشکل دیگر این بود که وقتی لحاف را رویم می‌کشیدم خیلی گرمم می‌شد و وقتی آن را کنار می‌زدم احساس می‌کردم کمی سردم شده و اگر همین طور خوابم ببرد ـ که نمی‌بَرَد ـ توی خواب سردم می‌شود. مشکل دیگر بالشت است. البته نمی‌دانم چی شده است که چند شب است زیاد نسبت به بالشت حساسیت ندارم اما قبلاً آن‌قدر با بالشتم کلنجار می‌رفتم که سرانجام تسلیم می‌شدم و می‌گفتم: ای الهۀ بالشت، کمکم کن! موضوع این است که تا من می‌خواهم با یکی از بالشت‌ها دوست بشوم و کنار بیایم... نه، بگذارید این موضوع را طور دیگری بگویم. من و سه تا از برادرانم در دو اتاق طبقۀ دوم می‌خوابیم، در هر اتاق دو نفرمان. من در اتاق عقبی می‌خوابم ـ نمی‌دانم چرا به آن می‌گوییم «اتاق عقبیه» ـ که آفتاب‌گیر نیست و خنک‌تر است و کوچک‌تر است. من قبلاً زیرم پتو هم می‌انداختم اما دیگر این کار را نمی‌کنم. دقیقاً نمی‌دانم چرا. پتویی که قبلاً داشتم کمی کوتاه بود و اگر بالشتم را روی پتویم می‌گذاشتم ـ که غالباً همین کار را می‌کردم، چون‌که دوست ندارم وقتی خوابم سرم خیلی پایین باشد ـ پاهایم از پایین از پتو می‌زد بیرون. این موضوع زیاد برایم مهم نبود که بگویم به خاطر این بود که دیگر پتو زیرم نینداختم. تازه، شش هفت ماه است که یکی دیگر از برادرانم رفته، یعنی ازدواج کرده و رفته و پتویش که از پتوی من بزرگتر بود بلااستفاده مانده. یک بار آن را انداختم زیرم و دیگر این کار را نکردم ـ آه، چه چیزهایی را باید توضیح بدهم! چه جزئیات وحشتناکی را! به هر حال، می‌خواستم راجع به به‌خواب‌نرفتن‌هایم حرف بزنم، یعنی وقتی که دراز کشیده‌ام و می‌خواهم بخوابم و سعی هم می‌کنم که بخوابم اما خوابم نمی‌آید. غلت زدن و استفاده از روش‌های مختلف، روش‌هایی که گاهی جواب داده‌اند، بی‌فایده است. و هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر خوابم نمی‌برد. آیا می‌خواهید به شما روش درخت پرتقال را بگویم؟ شاید شما هم گاهی این مشکل را دارید و شاید این روش کمکتان کند. روش درخت پرتقال این است که دراز می‌کشید و خودتان را در دشتی سبز و خرم تصور می‌کنید. همه چیز زیبا است. همه چیز آرام و خوشایند است. شما اکنون روی تپه‌ای کوچک هستید، زیر یک درخت پرتقال، دراز کشیده‌اید و به شاخه‌های درخت پرتقال نگاه می‌کنید. این که هوا آفتابی باشد یا نه، این که چه وقتی از روز یا شب باشد به سلیقۀ شما بستگی دارد؛ اما من هم‌چنان که ساعت از نیمه‌شب گذشته و اتاق تاریک است، خودم را آنجا زیر آن درخت پرتقال تصور می‌کنم که میوه‌های نارنجی‌اش از لابه‌لای برگ‌ها و شاخه‌ها در آفتاب سر ظهر می‌درخشند. ممکن است آن طرف‌تر گوسفندهایی هم باشند، گوسفندهای پشمالوی سفید که در دشت پرعلف سرسبز می‌چرند و پسرک چوپانی هم در کنار آنهاست. این روش درخت پرتقال است. تا چند سال پیش گاهی خوب جواب می‌داد، اما ناگهان کاربردش را از دست داد. روش دیگری هم هست که من اسمش را می‌گذارم «مرور روز گذشته». از لحظۀ بیدار شدن شروع می‌کنی و همین طور جلو می‌آیی، با جزئیات کامل، سعی می‌کنی همه چیز را به یاد بیاوری. مدتی هم بود که از این روش استفاده می‌کردم و به ظهر نرسیده، یا حداکثر به عصر که می‌رسیدم دیگر خوابم برده بود. اما امشب می‌دانستم، بی‌آن‌که سعی کنم این روش را امتحان کنم، می‌دانستم یا حالا می‌دانم اگر تکه‌تکه روز گذشته را مرور می‌کردم و سرانجام به آن آدمی می‌رسیدم که خودم بودم و آنجا دراز کشیده بودم تا خوابم ببرد، خوابم نمی‌برد؛ روزهای گذشته را هم اگر مرور می‌کردم، از دورترین و محوترین خاطره‌ها هم اگر شروع می‌کردم و سعی می‌کردم جلو بیایم، در دهلیزهای تودرتو گم می‌شدم و خوابم نمی‌برد. حتی به آن آخرین روش هم متوسل شدم و جز این که حس کنم ابر غمگینی را با حسرت در آغوش گرفته‌ام به نتیجه‌ای نرسیدم. معمولاً شب‌ها، قبل از خواب، همان‌طور که دراز کشیده‌ام، خیالات و رؤیاهای جنسی هم می‌آیند. و معمولاً، بی‌آن‌که متوجه بشوم، با موج‌هایی سبک مرا می‌برند و در دست‌های مهربان خواب می‌گذارند. در این روش باید فقط خیال‌پردازی کرد و دست‌ها را روی شکم یا سینه یا در پهلوها قرار داد؛ باید همان‌طور که خیال‌پردازی می‌کنی، بگذاری بدنت آرام و رها باشد و پلک‌هایت کم‌کم گرم بشوند. به خواب رفتن هم برای خودش لحظۀ عجیبی است. انگار آدم ناگهان از واقعیت سُر می‌خورد توی دنیای دیگری. اگر این لحظه را خراب کنی، دوباره باید از اول شروع کنی، دوباره می‌بینی توی اتاق هستی، همان اتاق واقعی، همان اشیاء واقعی؛ و شاید دیگر نتوانی بخوابی. روش خیالبافی جنسی معمولاً با احساس برانگیختگی همراه است. عیبی ندارد. مهم این است که کار بد نکنید. اگر مذکر هستید و ممکن است کسی شما را ببیند، لحاف یا ملافه را رویتان بکشید به طرزی که چیزی مشخص نشود؛ کم‌کم که خوابتان می‌برد آن حالت هم از بین می‌رود. من امشب کمی هم از این روش استفاده کردم. فایده‌ای نداشت. اصلاً حوصلۀ خیال‌بافی هم نداشتم. یاد یکی از دخترهای توی دانشگاه افتادم. اسمش را به شما نمی‌گویم. بعد از امتحانات پایان ترم، سه هفته است ندیده‌امش. شاید فردا که به دانشگاه می‌روم ببینمش. کم‌کم چهره‌اش را به یاد می‌آورم، در حالت‌های مختلف. چند صحنۀ پراکنده. در یکی از صحنه‌ها من دارم با او حرف می‌زنم. در یکی دیگر او در نیمکت جلویی نشسته است و من از نیمکت عقبی به او نگاه می‌کنم. در یکی او دارد در راهرو راه می‌رود و من کنار چند نفر هستم و داریم حرف می‌زنیم. از این جور چیزها. آه که من شب‌ها قبل از خواب چه خیالبافی‌هایی با این دختر کردم؛ و فردا، وقتی در دانشگاه او را می‌دیدم و گاهی با هم حرف می‌زدیم انگار آدم دیگری شده بودم در دنیای دیگری که به من تعلق نداشت. آیا به خاطر اوست که من امشب خوابم نمی‌برد. زنگ ساعتم را تنظیم کرده بودم روی شش و بیست دقیقه و الان تقریباً سه و نیم است. دارد کم‌کم گرسنه‌ام هم می‌شود. اما فکر نمی‌کنم به خاطر آن دختره باشد که خوابم نبرده. حتی قبل از آشنایی با او هم، از چند سال پیش تا حالا این مشکل را داشته‌ام. این‌ها را من مدت‌هاست که می‌خواستم بنویسم. اما اصلاً فکر نمی‌کردم امشب این اتفاق بیفتد. دارد کم‌کم خوابم می‌آید. از جایم که بلند شدم و آمدم پایین تا توی این اتاق لامپ مهتابی را روشن کنم و بنشینم ببینم چه کار می‌توانم بکنم، صداهایی را از طبقۀ پایین شنیدم. من گاهی توی راهرو پشت دری که همیشه قفل است ـ چون‌که آنها از در حیاط رفت و آمد می‌کنند ـ می‌ایستم و به صداهایی که از آن تو می‌آید گوش می‌دهم. یک زن و شوهر هستند با یک دختر سه چهار ساله. معمولاً تا دیروقت، تا ساعت یک و نیم دو بیدار هستند و فیلم نگاه می‌کنند یا ماهواره. دیگر کم‌کم دارد سرم از کار می‌افتد. آیا باید بگویم از پشت در چه چیزهایی شنیدم؟ نه، کار بدی نمی‌کردند. اتاق تاریک بود و از شیشۀ پنجرۀ بالای در که رویش مشمای نقش‌دار کشیده‌اند، روشنایی تلویزیون پِرت پِرت روی سقف و دیوار تاریک راهرو می‌افتاد. مرده می‌گفت: «معصوم، چی شده؟ چرا قیافه گرفتی؟» زنش هم به جای حرف زدن صداهای نامفهوم از خودش در می‌آورد. ظاهراً دراز کشیده بود. مرده می‌گفت: «معصوم، چی شده؟ چرا جوابمو نمی‌دی؟» زنش می‌گفت: «چیزیم نیست.» مرده می‌گفت: «اِ... چرا خودتو لوس می‌کنی؟» زنه می‌گفت: «خودمو لوس می‌کنم، باهام حرف نزن.» از این جور چیزها می‌گفتند. من هم گفتم بیایم و این‌ها را بنویسم تا کم‌کم خوابم بیاید. نه. گفتم بیایم اینها را بنویسم، دهن‌کجی کنم، انتقامم را از بی‌خوابی‌هایم بگیرم. 

     

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی