پرینت

ویدا رهبر-جرم

نوشته شده توسط ویدا رهبر. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

جرم
 
    از اداره تشخیص هویت، بیرون می‌آیم. بارش برف تند شده‌ است. ورقه تائیدیه را باز می‌کنم. زیرآن نوشته شده سوء پیشینه موثر ندارد. دانه‌ای برف درشت روی کلمه موثر می‌افتد. این کلمه برایم پررنگ و ترسناک می‌شود. بالاخره سابقه‌دار شدم. دیگر شک ندارم برای پیدا کردن کار، باید خیلی سختی بکشم و به همه برای وجود همین کلمه زیر این برگه کلی توضیح بدهم .
با ورقه‌ی توی دستم و دیدن برف تمام آن روزها برایم زنده می‌شود.
 
                                               *        *         *
از پله‌های پشت بام پایین می‌آیم . پارو را به دیوار تکیه می‌دهم .لباس‌هایم روی بند، یخ زده اند.
همین که پدرم وارد خانه می‌شود. مادر و خواهرم از آشپزخانه بیرون می‌آیند. مادرم به چشمان پدر خیره شده و خواهرم یکسره می‌گوید : چقدر دیرکردی بابا؟ پس چی شد؟ رنگ به صورت مادر نمانده است .
می گویم: چی شد ؟ دیدیش؟
-          آره ، نصف پولم بهش دادم. قراره بقیه‌اش رو وقتی رسیدی اون‌طرف بهش بدم.
-          خب ؟
-          فردا یه اتوبوس سرباز داره می‌ره طرف مرز ، تو و کیوان هم  قاطی اونا شین .
-          این آدم چطوری بود؟ خطرناک نیست ؟
-          رضای خاله‌اینها معرفی‌ایش کرده . اونم با همین آدم رفته .
سکوت می‌کنم. دلهره‌ام شروع می‌شود : نکنه مارو لو بده ... ، نکنه پول رو بگیره و فرار کنه ...، نکنه .....
تا فردا بشود هزار جور فکر و خیال می‌کنم.
 
برف ریز و آرام می‌بارد. پدرم ساک دستی‌ام را دستم می‌دهد. چشمانمان ترشده‌اند.طوری نگاهم می‌کند که انگار بار آخر است . کاش گذاشته بود مادر و خواهرم هم بیایند. کنارِ درِ اتوبوس می‌ایستد. رو به کیوان می‌کند:
-          کیوان رسیدی به داداش رضات سلام برسون، بگو این رابطی که معرفی کردی از من خیلی بیشترپول گرفت اما خب تضمین کرده . انشاالله جبران می‌کنم.
من و کیوان می‌رویم  قسمت بوفه اتوبوس می‌نشینیم. پلیس‌راه و گشتی‌ها هرجا جوان‌های هم‌سن‌ِ ما را می‌بینند ازآن‌ها برگه مرخصی سربازی یا کارت پایان‌خدمت می‌خواهند.
اتوبوس از تهران که بیرون می‌آید نیمی ازآفتاب سرخ رنگ، در پسِ کوه است .
کم‌کم تاریک می‌شود. هوای داخل اتوبوس دم‌کرده و همه چرت‌می‌زنند. رادیو روشن است و گوینده، اخبار جنگ را می‌گوید. از دور، گاهی نورچراغی می‌آید و می‌رود .
چراغ‌های اتوبوس روشن شده‌اند. از کنار پنجره ردیف‌های درختی را می‌بینم که با سرعت از گوشه‌ی چشمانم در گذر هستند.  پلک‌هایم سنگین می‌شود.
پلیس‌‌راه تبریز، اتوبوس می‌ایستد. عینکم را روی بینی‌ام جابه‌جا  می‌کنم. آرام پرده بوفه را کنار می‌زنم. کیوان خواب است . صدای خروپف‌اش از صدای موتور اتوبوس هم بلندتر است. با آرنج استخوانی و لاغرم به بازوی ورزیده‌ی کیوان می‌زنم. بیدار می‌شود. با اشاره به او می‌گویم: پلیس‌راهه
       یکی از افراد پاسگاه از بین صندلی‌ها پیش می‌آید. بعد از چند ردیف صندلی می‌ایستد. نگاهی به همه  می‌اندازد و از اتوبوس پایین می‌رود.
اتوبوس تکان می‌خورد. صدایش سنگین می‌شود. بعد از پیچ بعدی، چراغ‌های شهر پیدا می‌شود. خیابان روشن است. هیچکس نیست. مغازه‌ها همه بسته است. زیر طاقی ترمینال ؛ اتوبوس ترمز می‌کند. سربازان بیدار می‌شوند. یک جنب‌وجوش خواب آلود .صدای موتور و لاستیک اتوبوس در گوشم مانده است.
از اتوبوس که پایین می‌آییم کسی منتظر ماست. مرد ریز‌اندام و کوتاه‌قد است با  یک پیکان شیری‌رنگ.
خواستم چیزی بپرسم که کیوان زیرگوشم می‌گوید: یادت رفته؟ گفتند هیچی ازشون نپرس. اجازه‌ی سوال کردن نداریم. باید هرچی گفت انجام بدیم ، بی‌چون و چرا !
    از شهر، خارج و وارد ده‌ای می‌شویم . درطول مسیر مرد ساکت است و گاه‌گاهی از آینه به ما خیره می‌شود.
-          همین‌جا بمونین تا شرایط رفتن آماده بشه .
می‌گویم : تا کی ؟
     - معلوم نیست . باید مرز امن باشه و هوا ابری .
    یک روز است که دراین خانه هستیم. هیچ‌کس در خانه نیست. غیر از دستشوئی حیاط اجازه رفتن به دیگر نقاط خانه را نداریم. حیاطی با چند درخت بی‌برگ و کوتاه و باغچه‌ای که از برف تل‌انبار شده است . داخل اتاق قالی کهنه پهن شده و چند پتویی در گوشه اتاق چیده‌اند.چراغ نفتی وسط اتاق روشن است . بوی نم و کهنه‌گی می‌آید. .
 مرد وارد اتاق می‌شود :
    - جمع کنید بریم . زود ، زود
بیرون درحیاط دو ماشین سواری ایستاده‌اند. هرسه ما با راننده سوار ماشین عقبی می‌شویم . قرار است ماشین جلویی با فاصله صد متری از ما جلوتر حرکت کند. اگر مورد مشکوکی دید ، سه تا ترمز پشت سر هم یعنی خطر.
هنوز به سه راه خوی نرسیده‌ایم. جایی که محل بازرسی اصلی مرز است.
مرد ، جلو کنار راننده می‌نشیند . من و کیوان هم،  صندلی عقب.  نمی‌دانم چه شد . جاده خلوت‌است . مسافت زیادی نرفته‌ایم.  ماشین جلوئی انگار با دست‌انداز یا چیزی روبه‌رو می‌شود که سه ترمز پیاپی می‌کند.
مرد با صدایی که می‌لرزد می گوید: وایسا ؛ وایسا
 
ماشین ما ترمز می‌کند. مرد ناگهان پیاده می‌شود . به سمت کوه و بیابان می‌دود. من و کیوان هم به‌دنبال او می‌دویم. اصلا  به گرد او هم نمی‌رسیم.
وقتی از ده بیرون آمدیم ساعت حدود پنج بعدازظهر بود. ساعت از یازده شب گذشته و ما هنوز توی تپه‌ها و کوه‌ها بالا و پایین می‌رویم.  مرد و کیوان هردو از من تندتر می‌روند.
وقتی به آنها می‌رسم کیوان سیگار می‌کشد؛ مرد به تخته سنگی تکیه داده است.
    - دیگه نفسم بالا نمیاد...از خستگی ، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. شما برید. من می‌خوام همین‌جا بمیرم .
کیوان زیر بازویم را می‌گیرد. همانجا روی برفها می‌نشینم.
کیوان می‌گوید: طاقت بیار. فکرشو بکن اگه برگردی سرباز حساب می‌شی.  اونم الان ، توی جنگ .
بیچاره می‌شی. هرجور شده باید بریم.
    نفس‌زنان  و بین سرفه‌هایم می‌گویم : جون ندارم.
یکسره توی دره و تپه  ، روی برف‌ها می‌رویم.
دیگر انگشت‌های پاهایم را حس نمی‌کنم. سرما تا استخوانم را می‌سوزاند . به‌سختی قدم بر می‌دارم. راه می‌افتیم.
توی دره، کمرکش شیب ملایم کوه ، دهکده‌ای درخواب است . مرد ما را به یکی از خانه‌های ده می‌برد. برف‌های حیاطِ خانه را پارو کرده‌اند.
گاهی صدای عوعو سگی می‌آید. شب از نیمه گذشته‌است. آهسته زیرِگوشِ کیوان می‌گویم:
-          اگه بدونی چقدر هوس یه لیوان شیر داغ کرده‌ام .
-          حالا شیر از کجا بیاریم نصفه‌شبی ؟ تو ده غریبه !
مرد پول‌های ما را تبدیل به سکه طلا کرده‌است. به هر خانه‌ای که می‌رسیم به جای پول و انعام به آنها سکه می‌دهد. به صاحبخانه سکه‌ای می‌دهد و خواهش می‌کند شیر برایمان تهیه کند.
تقریبا یک ساعتی می‌گذرد، اما هیچ خبری نیست. دلهره و ترس تمام وجودم را می‌گیرد.
پس کجا رفت؟ پولش رو که گرفته. نکنه همین‌جا سر‌به‌نیست مان کنند !
کیوان به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است. هر لحظه منتظرم کسی با چاقو یا اسلحه‌ای وارد شود.
لولای در صدایی می‌کند و در باز می‌شود. مرد برایمان شیر می‌آورد. شیر داغ است . توی کاسه‌ی شیر نان خرد می‌کنیم. برای اولین بار است که با دیگران در یک کاسه قاشق می‌زنم و چیزی می‌خورم.
از گوشه‌ی اتاق پتویی بر می‌دارم و می‌خوابم. چشم‌هایم گرم می‌شوند که مرد وارد اتاق می‌شود و بلند می‌گوید:
پاشین ، پاشین باید بریم !
چشم‌هایم را باز می‌کنم.  مرد مثل سایه‌ای لغزان پیش‌ رویم است. لباس می‌پوشیم. کیوان زیپ کاپشن آمریکایی‌اش  را بالا می‌کشد. وقتی پوتین‌هایم را می‌پوشم، صدبار افسوس می‌خورم که چرا کفش‌های راحت‌تر نپوشیدم. کیوان بهترین لباسهایش را همراهش آورده است .
از ده بیرون می‌زنیم. دوباره به راه می‌افتیم.  وسط راه از سرما دیگر نمی‌توانم راه بروم. یقه‌ی کاپشنم را تا گوش‌هایم بالا می‌کشم. کلاه کاموایی هم گوشهایم را گرم نمی‌کند.  باد می‌آید و ابرها را با خود می‌برد. ماه مثل یک لامپ بزرگ سفید رنگ در آسمان پیدا می‌شود. برف تپه‌ها را یکدست سفید کرده است. ما سه نفر زیر نور مهتاب روی برف‌ها مثل سه لکه سیاه راه می‌رویم.
به جایی می‌رسیم که در هر قدم پاهایمان تا زانو در برف فرو می‌رود. صدای نفس‌نفس‌های مرد و کیوان را می‌شنوم . همه‌جا سکوت است. فقط صدای باد است و خرت‌خرت برف در زیر چکمه‌های ما.
به ده بعدی می‌رسیم و خانه‌ی رابط بعدی.
داخل خانه می‌رویم. وقتی پاهایم را از کفش در‌می‌آورم تمام انگشتانم سیاه شده‌اند. خیلی ترسیده‌ام.
مرد به پاهایم نگاه می‌کند. چشمانش را ریز می‌کند
-          قانقاریا نباشه یه‌وقت ؟
به صاحبخانه می‌گوید : براشون یه چیزی بیار بخورند. دست می‌کند در جیبش و سکه‌ای به او می‌دهد. صاحبخانه برایمان کمی نان و پنیری می‌آورد که مزه زیره می‌دهد . خوشم نمی‌آید ولی چاره‌ای نیست . می‌خورم.
کیوان پسِ سرش را به دیوار تکیه می‌‌‌دهد . اشک در چشمانش جمع شده است :
-          یعنی سالم می‌رسیم اون‌طرف ؟
مدتی می‌گذرد. چشم از انگشتان سیاه شده‌ام برنمی دارم. رنگ انگشت‌هایم آرام آرام سرجایش می‌آید.
باز راه می‌افتیم.  نمی‌دانم ساعت چند است. به جائی می‌رسیم که وسط کوه، خطی مثل جاده‌خاکی پیش رویمان است .
مرد می‌گوید: این مرزه .
تا چشم کار می‌کند برف است و برف
احتیاج به دستشوئی دارم. از آنها فاصله می‌گیرم .پشت یک بوته‌ی برفی یخ‌زده پنهان می‌شوم و بعد سیگاری روشن می‌کنم.  یکهو مرد مثل شهاب سنگ خودش را کنار من می‌اندازد . داد می‌زند:
خاموشش کن کثافت. .میخوای مارو به کشتن بدی ؟ این جا مرزه . پره از مامورای گشتی . اگه مارو نبینند نور سیگار و بوی سیگار اونها رو به اینجا می‌کشونه.
آتش سیگار را داخل برف فرو می‌کنم. جزی صدا می‌کند و خاموش می‌شود.
حساب مسافتی که طی کرده‌ایم را ندارم. اما دیگر رمقی برایم باقی نمانده است. به دهی می‌رسیم. اما خانه این ده با قبلی‌ها فرق می‌کند.  یک بخاری توی هال است که هر چند ساعت یکبار درون آن ذغال سنگ می‌ریزند. ذغال سنگ‌ها گر می‌گیرند و برای چند ساعتی هوای خانه را گرم می‌کنند بعد سرد می‌شوند. لهجه ترکی‌شان هم با ترکی ما خیلی فرق داشت. مرد با ترکی دیگری با آنها حرف می‌زد.
فهمیدم داخل خاک ترکیه هستیم.
نمای خانه‌ها از سنگ رودخانه است. از پایین که به بالا نگاه می‌کنم انگار خانه‌ها را روی تپه‌ای بلند ساخته‌اند  و ما توی دره هستیم.
دست به صورتم می‌برم. زبر شده است. گونه‌ها و بینی کیوان کاملا قرمز شده ولبش کبود است.کنار بخاری ولو می‌شوم.
چند دقیقه بعد مرد با یک ماشین رنو 21 سفید رنگ جلوی در دنبالمان می آید. بعد از گذشتن از چند راه صعب‌العبور و یخ‌زده،  مارا سرِجاده‌ی آسفالت پیادهامان میکند. جلوی یک اتوبوس گذری را میگیرد و سوارمان میکند :
-          ترمینال وان که پیاده شدید یه رابط ترک میاد دنبالتون . قدش بلنده و شال گردن قرمز داره. شما رو می‌بره استانبول . پولشو گرفته. چیزی بهش ندین !
مرد با راننده  برمی‌گردد.
آفتاب توی آسمان است که به شهر وان می‌رسیم. از اتوبوس پیاده می‌شویم . کسی نیست. ترمینال ازصدای بوق و رفت‌و‌آمد اتوبوس‌ها و مردم شلوغ است. مردم جنب و جوش می‌کنند. من و کیوان کنار نرده‌ها، پشت یک ستون بزرگ می‌نشینیم. پلکهایمان سنگین می‌شود. از خستگی،  زمان و مکان را فراموش می‌کنیم.
یکدفعه با صدایی بیدار می‌شویم. سه پلیس هیکلی ترک بالای سرِ ما ایستاده‌اند . با‌هم حرف‌می‌زنند ولی زبانشان را نمی‌فهمم.
کیوان به من نگاه می‌کند و آرام می‌گوید : بدبخت شدیم ...
یکی از آنها دستش را جلو می‌آورد و می‌گوید :
-   آرکاداش ، پاساپورت !
دنیا روی سرم خراب می‌شود. کلمه‌ای ترکی بلد نیستیم که جواب آنها را بدهیم. ظرف چند دقیقه مارا تحویل اداره‌ی پلیس مرکزی می‌دهند و بعد نیروهای ایرانی.
 چشمهایم را بسته‌اند . داخل انفرادی هستم. صدای باز شدن قفلِ در توی سالن می‌پیچد. کسی وارد می‌شود. صدای باز‌کردن بند ساعتش را می‌شنوم.
 
 
ویدا رهبر / اردیبهشت 1390
-------------------------------------------------------------------------------
 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی