پرینت

پای نارنجی داستانی از: فرناز قربانی

نوشته شده توسط فرناز قربانی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

به نام او

پای نارنجی

فرناز قربانی

"این پای منو ندیدی؟مریم جان.مریم"

دایی فریبرز زن فرنگی گرفته.خودش خبر داده.نوشته توی کاغذی که بوی درخت های عجیب و غریب فرنگ را می دهد و فرستاده به آدرس نیم تاج خانوم,همسایه ی خانوم جان.خانوم جان خانه اش پلاک ندارد و برای همین همیشه آدرس او را می دهد.
نیم تاج خانم,لنگ لنگان می آید خانه ی خانوم جان و تا من در حیاط را باز می کنم می گوید "برو به خانوم جانت بگو بیاد.مشتلوق منم بیاره."
خانوم جان می گوید "برو بگو بفرمایید تو.هشت سالت شده دختر.پس کی آداب و معاشرت یاد می گیری."
دوباره که میدوم سمت حیاط,نیم تاج خانم,خودش آمده و نشسته روی تخت چوبی گوشه حیاط.تا می نشیند پای اش را در می آورد و می گذارد کنارش.ازش خوشم می آید.دهان اش همیشه بوی سیگار می دهد و با من مثل آدم بزرگ ها رفتار می کند.برام از بچه هاش درد و دل می کند و من از همه شان بدم می آید.
نامه ی دایی را که می دهد به خانوم جان,صورت خانوم جان یک لحظه صاف می شود.دیگر حتی یک چروک هم ندارد.نامه را می چسباند به سینه اش و قربان صدقه ی دایی می رود.از وسط نامه,عکس دو تایی دایی با زن فرنگی اش می افتد بیرون.زنش عینک آفتابی زده و موهای مصری اش را زده پشت گوش هایش و با کاپشن سبز رفته توی بغل دایی و می خندد.
هر کاری می کنم حواس خانوم جان از عکس پرت نمی شود که عکس را بر دارم و توی مدرسه نشان بچه ها بدم.اما اسم عروس جدیدمان را بیست بار,تند و تند توی مغزم تکرار می کنم که یادم باشد به بچه ها بگویم اسم زن دایی ام بسی است.بس...ی.
س...ین.
رویم نمی شود از مامان بپرسم بسی با سین است یا صاد.یواشکی از نیم تاج خانوم می پرسم می گوید با صاد.
به خودم می گویم اگر پپسی یادم بیاید.بسی هم خودش می آید.
نیم تاج خانوم که می خواهد برود, دنبال پای اش می گردد.پایش را قایم می کنم تا نرود.خودش می داند کار من است.هی صدا می کند"مریم جان.پای منو ندیدی" من هم می گویم نچ.ولی آخر یک ابروی خانوم جان که بالا می رود ,میدوم و از زیر کمد خانوم جان  پای پلاستیکی را می آورم.
مامان از نیم تاج خانوم بدش می آید.می گوید وراج و فضول است.
مامان یادش رفته وقتی می رفتیم مشهد, همین نیم تاج خانوم توی پای اش برایم  یک عالم کلوچه ریخته بود و هر وقت گرسنه ام میشد یکی در می آورد و میداد دستم.اما در عوض خودش همیشه آبرویم را می برد.مثل پارسال, توی همان اتوبوس تهران-مشهد,وقتی شاگرد راننده آمد بلیط ها را جمع کند من را  با پا کرد زیر صندلی که پول بلیط ام را ندهد, بعد آن شاگرد راننده دماغ گنده یکهو از موهای فرفری ام گرفت و کشیدم بیرون و گفت خانم پس این چیه؟ مامان هم اصلا به روی خودش نیاورد و در عوض شانه هایش را انداخت بالا.
در عوض نیم تاج خانم من را می برد سینما و برایم یک بلیط کاغذی درست و درمان می خرد.برای خود خودم.اینطوری یکی از آن صندلی های تاشوی چرمی سینما می شود مال من.برایم پفک نمکی هم می خرد.خودش هم آبنبات قیچی می خورد و من تمام فیلم حواسم پی صدای چق چق آبنبات و دندان های مصنوعی اش است.
گاهی هم از نجاری سر خیابان برایم لواشک می خرد.اسم پیر مرد نجار توی دلم بابا پیری است.از توی قفسه ی چوبی اش لواشک در می آورد وبا یک دو تومانی کف دست نیم تاج خانوم عوض می کند.لواشک هاش مزه ی خاک و چوب می دهد و من مزه اش را خیلی دوست دارم.مثل بوی حیاط آب پاشی شده ی خانوم جان که دوست دارم یا مزه ی مهر نیم تاج خانم که یواشکی از توی جا نمازش بر می دارم و گاز می زنم.
یک بار هم مهر خانم جان را بر داشتم اما اصلا مزه ی مهر نیم تاج خانوم را ندارد.
نیم تاج خانوم برای من ژاکت نارنجی می  بافد که دکمه هاش شبیه اردک است و وقتی تنم می کند چشم هاش پر از آب می شود.من می دانم دلش دختر می خواهد اما پنج تا پسر گنده ی بی خاصیت دارد.
دایی نوشته از زنش جدا شده.نمی نویسد زنش را طلاق داده.خانوم جان, عکس تکی دایی  را  از نیم تاج خانوم می گیرد و گریه می کند.مامان دلداریش می دهد و می گوید:"چیزی که  آنجا زیاده زن."
خانوم جان اشک هاش را پاک می کند و می گوید"چه می دانم."
خانوم جان از مامان خیلی خوشش نمی آید چون حتی یکبار هم ماچ اش نکرده.مثل مامان که من را دوست ندارد و فقط دعوایم می کند.
خانوم جان برای نیم تاج خانوم درد و دل می کند و می گوید یک پای اش شب ها داغ  می کند و آن یکی سرد.تا صبح روی یکی پتو می اندازد و روی آن یکی باز است.نیم تاج خانم سرش را تکان می دهد.من می دانم دارد توی دل اش بهش زبان درازی می کند که خودش فقط یک پا دارد و فقط می تواند داغ کند و یا سرد.
دست نیم تاج خانم را می گیرم و مثل او لنگ لنگان توی خیابان ها راه میروم.خودش خوشش می آید وقتی من هم مثل او راه میروم و فکر می کنم که دیگر احساس تنهایی نمی کند.من براش از مامان می گویم که همیشه جیغ می زند و بابا را از خانه بیرون می کند که توی کوچه سیگار بکشد.با هم می نشینیم روی هر پله ای که جلوی خانه ای باشد, او سیگاری از توی جوراب ضخیم مشکی اش بیرون می آورد ,می گیرد بین لب هاش تا مردی از جلومان رد شود و او بگوید" آقا بی زحمت اینو آتیش کن."
بوی دود سیگارش را دوست دارم.با بوی سیگار بابا  خیلی فرق  دارد.توی دود سیگار نیم تاج خانم بوی تن خودش هم قاطی می شود.تنش بوی خوشحالی می دهد.بوی خنده.
نماز که می خواند جانمازش را مثل سفره  تا می کند و می گذارد توی بقچه و یک سنجاق  گنده اندازه ی یک سنجاقک واقعی میزند بهش و می گوید "این مال جهاز تو"وقتی خواستی شوهر کنی.
نمی گوید ,وقتی بزرگ شدی,یا وقتی خانم شدی.نیم تاج خانم مثل مامان و خانوم جان نیست.همیشه فکر می کند من بزرگم و خانم.
دایی نوشته می آید ایران.خانوم جان به مامان می گوید" تمام دختر های همسایه را برایش نشان کردم.حالا هر کدام را که خودش خواست"
با همه هم مهربان شده.حتی با من.تا یک سینی یا قبلمه دستش می  آید رویش ضرب می گیرد و می خواند"پسر پسر.قند و عسل."
نیم تاج خانم برای من دامن می بافد و موهای فرفری کوتاهم را برایم آبشاری می بندد و می خواند"دخترم به ناز پروریده
با نون و پیاز پروریده.
دخترم به گل می مونه.
آب  زیر پل می مونه."
خانوم جان برایم قصه می گوید اما قصه هاش خوب نیست.قصه های نیم تاج خانوم خوب است.نه جن دارد و نه دیو.همه اش یک دختری مادرش مریض می شود و آنقدر از مادرش مواظبت می کند تا آخر مادرش خوب می شود.

مامان و خانوم جان پنج تا شاخه گل گلایل صورتی می خرند و کفش پاشنه بلند زیر چادرهاشان می کنند پای شان و میروند فرودگاه.من را هم می گذارند پیش نیم تاج خانم و ما تا موقع برگشتنشان یک عالم نقاشی می کشیم.او فقط پرنده و طاووس بلد است و من خانه و ابر و چمن و درخت.همیشه هم لباس های نارنجیِ گل گلی می پوشد و من یک نقاشِ درست و حسابی که بشوم خودش را با پیر هن های رنگارنگ اش می کشم.

دایی فریبرز کچل است و یک کیف مشکی و سبز بسته به کمرش.من را بغل می کند و مثل بچه ها لپم را می کشد.خانم جان تمام فامیل را شام دعوت می کند.همان شب موقع رفتن دوباره نیم تاج خانم می گوید "مریم جان پای من را ندیدی؟ "
من هری دلم میریزد پایین. چون اینبار واقعا ندیدم.همه ی خانه را می گردیم اما پای نیم تاج خانم نیست.بابا و دایی بغلش می کنند و می برندش خانه.

دایی فقط چند روز اول حرف می زند و به خانم جان می گوید زن نمی گیرد.بعد هم یک بلوز سیاهِ گشاد می پوشد و می نشینید روی تخت گوشه ی حیاط و زل می زند به آب توی حوض.
دایی بیماریِ کم حرفی و اخم را به ایران آورده.قبل از دایی هیچ کس توی ایران این بیماری را نداشت.اما دایی حتی یک کلمه هم نگفت که این بیماری واگیردار است.
مامان بچه ی توی شکمش می میرد و دیگر نمی تواند بچه دار شود.گاهی هم مثل دایی با پیرهنِ بلند و بد رنگِ قهوه ای اش زل میزند به آب توی حوض.
شریک بابا سرش را کلاه میگذارد و پولش را می خورد.خانوم جان گریه می کند که دایی زن نمی گیرد و با هیچ کس حرف نمی زند.
خیلی روز است که نیم تاج خانم را ندیدم.می ترسم فکر کند من پایش را برداشتم.

معلم نقاشی مان به هر کس هر کاردستی که بخواهد یاد می دهد.من یک پای بزرگ با مقوا درست می کنم و با مداد رنگی نارنجی اش می کنم.از مدرسه میروم خانه ی نیم تاج خانم .از وقتی پای اش را گم کرده درحیاطِ خانه اش همیشه باز است.پا را پشت ام قایم می کنم.
.روی تشک اش خوابیده و با تسبیح اش بازی می کند.
لباس تن اش سیاه و بد قواره است و لب های اش تند وتند تکان می خورد.
یواشکی از پله ها بر می گردم توی حیاط و در را پشت ام می بندم.


این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 بی نام 1393-04-29 12:09
از کجا می شه خریداری کرد؟
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی