پرینت

یکشنبه‌ای که خواهم مُرد... پيوند عامري

. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

و یکشنبه‌ای پیش از آن‌که از بستر برخیزم و پنجره را بگشایم تا صدای گنجشکان –که حالا مانند کنسرتویی برای آنان و سکوت گاه‌گاهی شده- همراه با هوای آویخته از آسمان پاییز که مثل دختربچه‌ای است که دلش گرفته‌است –به‌درون آید، و دستی مسواک و دستی قوری تا شیرقهوه را نیم‌خورده رها کنم و به خیابان بروم و دست راست سیگار و دست چپ روزنامه در پارکی که کودکانی که تعدادشان فرد است در آن بازی گروهی می‌کنند و دیر یا زود یکی –که شاید همیشه یک نفر باشد- باید از جمعشان بیرون بیاید تا بروم به یک بستنی دعوتش کنم، بنشینم، و بیندیشم سیگار زودتر تمام می‌شود یا روزنامه تا بروم پسرک را که هنگام دور شدن سنگی پشت سرش به زمین می‌افتد به بستنی دعوت کنم و شاید بگویم از همین حالا همه‌ی آن مرد غمگینی که خواهی شد را می‌بینم، و بعد به قبرستان بروم و آنجا آفتاب هنوز دل‌نکنده از تابستان را روی باد خنک پاییز –مثل خوردن نان و پنیر سرد با چای نیم‌تلخ داغ اول صبح- پنهان‌شده میان شاخ و برگ درختان غافلگیر کنم و سعی کنم نروم تو نخ سنگ گورها و اسم‌های رویشان که مجبور شوم تمام روز را آنجا بمانم مبادا یکی را نخوانده باشم، و بعد پس از خوردن ناهار در رستورانی که دختری که همیشه اول پاییز به پارکی که بچه‌ها در آن بازی می‌کنند می‌آید –که اولین بار برای خودش خوانده بود فقط و وقتی فهمیده بود که مرد دارد دنبال صدایش می‌گردد از سر نمی‌دانم چه –شاید همان‌وقت هم شیطان درونش بوده- ساکت شده بود و بارهای بعدی همین که مرد را می‌دید –که لابد آمده بود تا ببیند به او لطف می‌کند بالاخره –شیطان درونش- اگر چنین چیزی وجود داشته‌باشد –فرمانش می‌داد تا اول در گوشه‌ای که هم صدایش به گوش مرد برسد و هم او نتواند ببیندش –وشگفتا که همیشه چنین گوشه‌هایی را می‌یافت- پنهان شود و آواز ستمگرش را سردهد –وبرگهای ریخته‌ی نه هنوز خشک بر خیابان باریک انتهای پارک را لگد می‌کند و هرگاه که یکی از بچه‌ها می‌افتد –شاید فکر می‌کند کودکانی که می‌افتند مردانی‌اند که دنبال چیزی می‌گردند- برمی‌گردد و آن‌قدر با لبخند نگاهش می‌کند تا برمی‌خیزد –شاید هم با لبخندش به پسرک دلداری می‌دهد که گریه نکند و بازی را به‌هم نزند –آخر گاهی پسران را فقط دختران می‌باید دلداری دهند گیریم یکی پسرکی باشد و دیگری دوشیزه‌ای- در آن صندوقدار است و وقت حساب‌کردن به آدم نگاه نمی‌کند سیگار به‌دست به بالای تپه‌ی مشرف به شهر –همان‌جا که در گندمزار آن‌طرفش دختری، دوشیزه‌ای ساقه‌های گندم را زیر پاهای شکیلش می‌شکست و به پسرکی که در آن‌سوی گندمزار خوشه‌ای گندم را دردست گرفته بود با لبخند نزدیک می‌شد، پسرک با هر گام او گامی به عقب برمی‌داشت و آخر وقتی دوشیزه به او می‌رسید و پشت سرش تلی از خوشه‌های ریخته و ساقه‌های شکسته‌ی گندم به‌جا می‌گذاشت پیش پایش زانو می‌زد و خوشه‌های گندم را در راه آن قدم‌های زیبا می‌انداخت –بروم و آن‌جا سعی کنم نروم تو نخ گنجشک‌ها تا یادم نیاید بچه‌گی‌ها خودم و همه را عاصی کرده‌بودم با این پرسش که آدم باید چه‌قدر مهربان باشد تا گنجشک‌ها ازش نترسند، و عصر بدون نگاه‌کردن به پارک که تعداد بچه‌ها زوج است یا فرد وارد خانه شوم و ببینم قوری شیرقهوه‌ی سرد مرا یاد مردی که در همین خانه در اثنای رفتن همسرش به آشپزخانه، چای دم‌کردنش و برگشتنش با دو فنجان چای، مرده بود و همسرش هنوز هم دو فنجان چای سرد و سیاه‌شده را روی تاقچه‌ی همین خانه نگه می‌دارد، نمی‌اندازد که نوشتمش –شاید چون بود و هنوز هم هست- ولی حالا می‌فهمم که مثل خواندن دختر توی پارک برای شیطانش نوشتنی نبود- شاید چون بود و هست- مثل تابلو آن پسرک و دوشیزه در گندمزار، و همه‌ی چیزهای دیگر که نه نوشتنی‌اند نه گفتنی نه کشیدنی و نه نواختنی –شاید چون یا هستند یا نه- و بعد ناخودآگاه و شاید بی‌امان بخندم به همه‌ی کسانی که می‌گویند در گام لامینور نمی‌توان آکورد دودیزمینور نوشت و مدولاسیون از سی‌بمل‌مینور به دوماژور ممکن نیست؛ حس خواهم کرد آن دگرگونی حاصل از گذر ژرف زمان را، آن ردپای سبک گذر از عصری به عصری را که در خواب بر روح و چهره می‌گذرد، آن حضور جسمانی چیزی نو را که آن‌قدر قاطع است که بی‌تردید همو خوابت را آشفته‌است تا در گوشت فریاد بکشد «هی پاییز پاییز!» و به خود خواهم گفت: همین است! این همان یکشنبه‌ای است که خواهم مُرد.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی