پرینت

آدنیس - رقیه فرمانی

نوشته شده توسط رقیه فرمانی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آدنیس
رقیه فرمانی


جارو برقی با تمام توان غژغژ می کرد. صدای آیفون چنان شوکی به من وارد کرد، که مثل ماشین کوکی بی اختیار آنرا خاموش کردم آیفون را زدم و با عجله می خواستم آن را از آنجا دور کنم که یکدفعه پایم به سیمش پیچید و روی آن افتادم.
او تا مرا در آن حالت دید اخمی کرد. عادت داشت قبل از حرف زدن مشتش را جلو دهانش بگیرد و با صدای بلند غرّش مانندی گلویش را صاف کند و بعد گفت : «نگفتم یه بار دیگه وقتی میام خونه، نبینم داری نظافت می کنی؟ جمش می کنی یا از پنجره پرتش کنم پایین؟»
همینطور مات نگاهش می کردم و چیزی نمی توانستم بگویم. به سرعت داخل اتاق رفت و در را محکم روی هم کوبید.
دخترم که همیشه در اتاقش مشغول نقاشی کشیدن بود، با صدای ما از اتاقش بیرون آمده بود و با عجله به طرفم آمد و گفت: «چی شده مامان؟»
گفتم: «تو نمیخواد دل بسوزونی. راس می گی کم از رو این سرامیکا بیا و برو که من کمتر پاک کنم، پاتُ وردار ...»
دستمالی را برداشتم و این بار شروع به پاک کردن سرامیکها کردم. از اتاق خارج شد و با دیدن من، بطرف دخترم حمله برد و به ضرب او را روی زمین کوبید. رنگ  ازرو دخترم پریده بود، پاهای او را گرفته بود و در حالی که کف پاهایش را لیس می زد می گفت: «ببین ... آ ... هیچ نداره ... تمیزه تمیزه!».
صدایش چنان بالا گرفته بود که چارستون بدنم می لرزید به سرعت به سمت اتاق خوابم رفتم و روی تختم نشستم و تندتند نفس می زدم. دنبالم آمد و در حالی که باسر آستین عرق روی صورت قرمزش را پاک می کرد، ادامه داد:
«دیگه بریدم، اینجوری نمی تونم ادامه بدم. دیگه از بس بوی مواد شوینده احساس کردم عاصم گرفتم. بابا بذار یه روز از تو این خونه بوی غذا بیاد چی می شده؟ آسمون به زمین میاد؟ آدم خونه خودش راحت نباشه پس کجا راحت باشه؟ تا کی باید مواظب باشیم چیزی بهم نریزه و یا طوری راه بریم که آشغال ازمون نریزه؟ تا کی میخوای دستمال دست بگیری و سرامیکارو پاک کنی؟
قبلاً هم بهت هشدار دادم خانم من: اگه بخوای به این وضع ادامه بدی با این دختر از اینجا می ریم و تو رو تو این خونه تنها می ذاریم که دیگه نه کسی بیاد، نه کسی بره. تو هم مجبور نباشی خودتو خسته کنی. ما هم میریم یه زندگی راحتُ شروع می کنیم فهمیدی یا نه؟»
نگاهم به دخترم افتاد که در چارچوب در طوری ایستاده بود که انگار به برقش زده اند.
لحظه ای بعد روی بالشی که از سفیدی برق میزد، تو رفتگی ستاره مانندی شکل گرفت. در واقع من بودم که مشتم را آنجا کوبیدم و گفتم: «هو ... چه خبرته؟» سپس به زور آب دهانم را قورت دادم و ادامه دادم: «خوبه که حالا مث همسایه بغلی هر چند روز یه بار فرشا رو جمع نمی کنم. بذارم رو دوشت ببری قالی شویی! اگه جای پسر اون بودی چیکار میکردی؟» غرشی کرد و باز گلویش را صاف کرد و گفت: «لااقل اون به خودشم میرسه تا حالا خودتو تو آینه دیدی؟ موهاتو دیدی از شدت عرق چطور به هم چسبیدن؟»
گفتم: «من از خدامه همیشه تو حموم باشم و به قول حضرت آقا به خودم برسم ولی مگه تو میذاری؟»
گفت: «نمیذارم چون رفتنت با خودته ولی در اومدنت با خداس خانم من!»
سپس طوری در را به هم کوبید که دستگیره گرد و سفید و چینی در از جا کنده شد و افتاد.
***
زنی با صورت عرق کرده، عینکی خاک گرفته، لباسهای شلخته و موهایی چسبناک وسط اتاق ایستاد و از بیچارگی دستهایش را به هم می مالید. جلوتر رفتم تا او را بهتر ببینم، تصویر شباهت زیادی به من داشت، مثل اینکه عکس من روی آینه دق افتاده باشد. من و آن تصویر در آینه ای که از تمیزی برق میزد، درهم ادغام شدیم و به هم رسیدیم «خاک بر اون سرت کنن، اگه میومد میزدت هم باز کمت بود، خیر سرت روانشناسی میخونی و اونوخت خودتو خاروذلیل کردی؟ چی شد نمی تونی هیچ راه حلی واسه مشکل خودت پیدا کنی؟» حال یک انسان مفلوک و بیچاره را داشتم. هر چند دلم نمیخواست، ولی لباس پوشیدم و عزمم را جزم کردم پیش دکتر بروم و ...
***
صدای آسمان غرنبه می آمد. باران چپ راه می زد. چترم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم. در را مثل دهان مرده باز گذاشتم. او را دیدم که روی کاناپه نشسته و سرش را از طرف در میان دستانش مهار کرده و به گوشه ای زل زده، بدون اینکه چیزی بگویم از خانه خارج شدم و اینبار در را به شدت به هم کوبیدم. مردّد مانده بودم که باید چه کنم؟ مدتی با خود کلنجار رفتم و بالاخره تصمیم گرفتم به مطب یکی از استادانم که کنار مطب چشم پزشکی همسرم بود بروم و ...
***
چتر کمی بعد داخل مطب ولو شده بود و هر چند ثانیه یک بار انگار قطره اشکی از آن فرو می چکید و باریکه آبی از آن راه افتاد.
دستمالی از کیفم بیرون آوردم. دسته کلیدم را به زمین انداختم تا به بهانه برداشتن آن آب روی زمین را پاک کنم. همینطور مشغول بودم که با صدای منشی به خودم آمدم. «نوبت شماست خانم، بفرمایید داخل»
- "سلام دکتر"
- "به به خانم! لابد به شدت درگیر پایان نامه ت شدی و حالا کمک میخوای درسته؟"
- "نه استاد. بعید نیست خودم بشم سوژه واسه پایان نامه ام ..."
خنده ای کرد و گفت: «پس خیاط تو کوزه افتاد! موضوع چیه؟»
و بعد از دقایقی همه  آنچه را که لازم می دانستم برای دکتر توضیح دادم.
گفت: «نه، موارد حادتر از تو هم وجود داشتن، اینطور که خودت فکر می کنی وضعیت وخیم نیست، بهت دارو می دم. انسانها یه بار اونم زمانی که مادراشون اونارو به دنیا میارن زاده نمی شن، بلکه زندگی مجبورشون می کنه که بارها و بارها از نو، زاده بشن. هر چی بیشتر بهش فکر کنی بیشتر دامنگیرت می شه، باید خودتو مشغول کارای دیگه ای بکنی. تو می تونی بر اون غلبه کنی و خوشبختانه چون با علم این کار سر و کار داری راحت تر می تونی خودتو درمان کنی. من یه پیشنهاد دارم و اون اینه که به عنوان یه مدد کار به تیمارستانی که بهت معرفی می کنم وارد بشی و با یه تیر دو نشون بزنی. هم مشغله ای پیدا می کنی و کمتر خودتو درگیرنافت می کنی و هم به راحتی می تونی از بین مریضای اونجا پایان نامه ات هم پیدا کنی و بنویسی ...»
***
تاریکی شب دامن گسترده بود و تشخیص اشیاء از سی قدمی دشوار بود. خیابانها را گز میکردم و در حال فکر کردن به پیشنهاد دکتر بودم. حال صحبت کردن با کسی را نداشتم، می خواستم وقتی برسم خوابیده باشند.
از پله های آپارتمان بالا رفتم، به جز صدایی که از خانه همسایه می آمد دیگر صدایی به گوش نمی رسید. توجهم به آن خانه جلب شد بالا و پایین پله ها را نگاه کردم کسی نبود، کمی پشت در ایستادم اما صداها نا مفهوم به گوشم می رسید و چندان چیزی دستگیرم نشد. به سمت خانه خودمان رفتم، در را باز کردم و به داخل رفتم. همه جا ساکت بود. خوابیده بودند.
ابتدا از اینکه هیچکس دلواپسم نبود و راحت خوابیده بودند دلم گرفت. اما کنجکاوی در مورد خانه همسایه لحظه ای فرصت فکر کردن به این موضوع را به من نداد. بنابراین صندلی ای را برداشتم و کنار کمد قرار دادم و از آن بالا رفتم. همانجا نشستم و گوشه پنجره ای که در آن قسمت بود را باز کردم تا بفهمم موضوع چیست؟
«آخه مرد! چند بار بهت گفتم بیرون میری چیزی نخور تا اسهال نگیری. آخه ما تا کی باید تو رو تمیز کنیم؟ تازه با این فلک زده شستیمت و فرستادیمت خونه، صندلیُ ببین داره ازش گه می ریزه ...»
سپس صدای پسرش آمد که انگار به او سیلی محکمی زد و صندلی به پهلو سکندری خورد و افتاد.
«مگه نگفتم، دستشویی داشتی بیا بگو هان؟ ... حالیت نیست؟ ...         هان؟ ...»
«منم پاهام درد می کنه مرد. فکری به حال منم بکن!»
لحظه ای صدا قطع شد، فکر کردم شاید دعوایشان تمام شد که یکدفعه در واحد ما زده شد. شوهرم بدون اینکه مرا دیده باشد با عجله از اتاق بیرون آمد و در را باز کرد. من هم همچنان روی کمدی که در انتهای حال و درست رو به روی در ورودی قرار داشت نشسته بودم، زن همسایه بود. با دیدنش قلبم مانندقلب گنجشک می زد. خداخدا می کردم نگاهش به من نیفتد، اما انگار چشمانم اشعه ایکسی را به مغز او ساطع کرد و دستور داد انتهای سالن را ببیند. «اَک که هی». همسرم هم رد نگاه زن را گرفت و تازه متوجه شد من بالای کمد ایستاده ام. «دخترم مشکلی پیش اومده؟». همسرم اجازه نداد من جواب بدم، فکر کرد به بالای کمد رفته ام تا آنجا را تمیز کنم. گفت: «نه مادام، این زن شب و روزش شده نظافت، داره اونجا رو تمیز می کنه». زن آهی کشید و گفت: «اگر جای من بودی چیکار می کردی عزیزم؟» همسرم پرسید: «امری داشتید مادام؟»
«هان؟ ب بله. خواستم بپرسم قـ قرص اسهال تو خونه دارید؟»همسرم در حالی که به من نگاه می کرد گفت: «من برم یه وقت خونه کثیف نشه! بیا برو یه قرص اسهال وردار بیار ...»
با ترس و لرز از کمد پایین آمدم. فشار ناگهانی به معده ام هجوم آورده بود. احساس می کردم دل و روده ام منقبض می شود. قرص را به زن همسایه دادم و بدون آنکه حرفی بزنم در را بستم. دستم را روی دلم گذاشته بودم و سلانه سلانه به سمت دستشویی رفتم. در را که باز کردم هواکش مثل مگس بزرگی وزوز می کرد، آبی به سرو صورتم زدم و دست دراز کردم تا حوله را بردارم ناگهان احساس کردم حالم بدتر شده، با هر دو دست به لگن دستشویی چسبیده بودم و سر خم کردم، در برابر هجوم استفراغ که به طرز وصف ناپذیری بر من غلبه کرده بود به خود دلداری می دادم. چند لحظه با این حال مبارزه کردم. فکر اینکه کسی روی فرش خانه اسهال بکند لحظه به لحظه حالم را بیشتر بهم میزد. تلاش میکردم بتوانم از وقوع استفراغ جلوگیری کنم. اما بیهوده بود لحظه ای بعد بالا آوردم. یورش تهوع که تمام شد، لگن را شستم و آبی به سرورویم زدم سپس به سمت یخچال رفتم و چند قطره «ارگسترول» و «قرص بلادونا» خوردم و به اتاق خواب رفتم. فکر همسایه لحظه ای راحتم نمی گذاشت.
«مگه باباش نیست، چطور دلش اومد اینجوری بزنش! یعنی کار همیشگی شه؟ بدبخت دست خودش که نیست سکته کرده، قدرت اداره خودشو از دست داده ... زنش که می گفت: فقط ادرارشو نمی تونه کنترل کنه و هر پونزه روز یه بار می بردن سندشو عوض می کنن، پس این چی بود؟ چه می دونم بابا! شاید اسهال گرفته و دیگه نتونسته خودشو کنترل کنه. ولی حقش نبود پسرش بزنش، عمری زحمتشو کشیده ... چی می گی هی با خودت؟ اگه خودت جای اون بودی چیکار می کردی؟ واای واقعاً غیر قابل تحمله! چرا پوشکش نمی کنن؟ اینجوری که خیالشون راحت تره. فرشاشونم تمیز می مونه... ولی شکمش گنده س فکر نمی کنم پوشک اندازش باشه! پای کثیف نیاورده باشن تو راهرو ما هم بریم بیرون کفشامون کثیف بشه! میگم برم یه دسمال بکشم، یه وقت یکی نیاد و بره خونه کثیف بشه! نمی شه بابا، بلند شه جامو میکنه تو همون راهرو، دیگه نمیذاره بیام تو خونه ...
فرشاشون! واای پس بگو واسه چی هر چند روز یه بار فرشارو میده بیرون بشورن! ... منو بگو که فکر می کردم وضعش از من وخیم تره ...»
***
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم تا به حمام بروم. می خواستم تا بیدار شوند از حمام بیرون آمده باشم. وقتی بیرون آمدم هنوز بیدار نشده بودند، پنجره را باز کردم تا ببینم برای بیرون رفتن چترم نیاز می شود یا نه؟ تکه های سفید و خاکستری ابر، صورت آسمان را لک و پیس کرده بود. آفتاب بی رمق بود اما باران نمی بارید. به آشپزخانه رفتم و صبحانه مفصلی ترتیب دادم و خودم را برای گفتن پیشنهاد دکتر به همسرم آماده می کردم. نمی دانستم با چه عکس العملی از طرف او روبه رو می شوم. ولی می دانستم هر چه بگوید بدش نمی آید من از این خانه کنده شوم و خود را مشغول نظافت نکنم. رفتم و بین دو اتاق خواب ایستادم و با صدای بلند دخترم را بیدار می کردم تا همسرم هم بشنود و بیدار شود. هنوز از رفتار شب قبل و حرفهای دیروزش دلگیر بودم. هر دو بیدار شدند. سلام کردم. او هم دست کمی از من نداشت. سرسنگین جوابم را داد. به تخم مرغ آب پز علاقه زیادی داشت. تا چشمش به تخم مرغها افتاد رفتارش عوض شد. «خجالتمون دادی، زحمت کشیدی، راضی به زحمت نبودیم، خوابم نه!»
«نه خیر. دست نزن، برو دست و روتُ بشور بعد بیا، همش مال تو»
«باز که شروع کردی!». «چیه نکنه میخوای صب به صبم دستُ روتُ نشوری؟»
* لبخنی به این گندگی چسباند روی صورت گرد و تپلش، سپس گفت: «ای به چشم»
پس از لحظاتی برگشت. تخم مرغ ها را جلویش گذاشتم و همه چیز را برایش تعریف کردم.
گفت: «چه عجب! یادت افتاد که پایان نامه ای هم داری! خوبه، خیلی خوبه ... حتماً برو.
سپس بنا کرد به حمله به تخم مرغ های آب پز، با نوک قاشق یکی از زرده ها را سوراخ کرد و مخلوطی از مایع نیم پخته زرد و سفید را در گودی قاشق جا داد و قبل از آنکه آن را به دهان بگذارد گفت: "ولی یادت باشه داری میری اونجا که تحقیق بنویسی واسه پایان نامه ت، نمی ری اونجا مستخدم بشی و نظافت کنی درسته؟"
گفتم: آره تموم شد، اگه زخم زبون نزنی روزت به سر نمی شه؟ صبونتُ بخور ...
***
حال زن کامله ای را داشتم که دعوتنامه ای غیرمنتظره از یک سازمان و یا اداره دریافت می کند تا مشغول به کار شود و برای رفتن به آنجا استرس تمام وجودش را پر می کند که چطور برود تا معقول جله نماید و رفتارش توجیه پذیر باشد.
به آنجا که رسیدم با نشان دادن کارت دانشجویی و توضیحاتی که دادم در آهنی نرده نرده ورودی را برایم باز کردند و بعد از آنکه وارد شدم در را پشت سرم بستند. دلم آشوب بود، نمی دانستم اگر مشکلی پیش بیاید تا این در بزرگ باز شود چه بر سرم خواهد آمد؟ با این حال به خود دلداری می دادم. وقتی داخل شدم، دکتر هنوز برای ویزیت بیمارانش نیامده بود.
کنجکاوی امانم نداد منتظر دکتر بمانم. بی مقدمه وارد اتاق یکی از بیماران شدم. مردی ظاهراً پنجاه و چند ساله بود، با موهای به دقت شانه شده و سبیل باریک قهوه ای که تک توک موهای سفید در آن رویده بود. بسیار آقامنش جلوه می کرد.
«یعنی این بیماره؟ قیافه ش که به دیونه ها نمی خوره! ولی نه کامیزول تنشه، پس حتماً بیماره. عجب غلطی کردم، حالا چی بهش بگم؟»
با این حال ظاهراً خودم را حفظ کردم و گفتم: «سلام»
نزدیکم آمد و گفت: «سلام» و سپس با حرکت سریعی به طرف دیگرم پرید و گفت: «ما تا حالا هممه کار کدیم الاّ عینک دزدی!
هنو دستش به صورتم نرسیده بود، مثل فلفل سرخ شدم، جستی زدم و مچش را گرفتم و انداختم، دهانش کف کرده بود. سرتا پایم می لرزید.
به سرعت بیرون دویدم و در را محکم پشت سرم بستم، که یک آن با دکتر سینه به سینه هم قرار گرفتیم.
گفتم : «سـ سلام»
- «سلام خانم. مشکلی پیش اومده؟»
- « نه آقای دکتر. ااین کار من نیست، اگه اجازه بدین مـ من برم، می ترسم»
- «تا کی فرار می کنی؟ از کی فرار می کنی؟ خوبه که حالا فردا پس فردا باید بیای و به امورات همین مریضا رسیدگی کنی غیر از اینه ؟»
رفتارش شبیه کبریتهایی شده بود که تنها با کشیدن بر قوطی خودشان آتش می گیرند. دستم را گرفته بود و مرا به دنبال خودش می کشید و می گفت: «وقتی تو نتونی دو کلوم با اینا صحبت کنی پس کی باید بتونه ؟ بیا. بیا میخوام تو رو به همه شون معرفی کنم اونا می فهمن، هر چی بیشتر از اونا بترسی، بیشتر خودشونو غیر عادی می دونن و سرخورده تر می شن می فهمی؟»
از یک طرف به خود نهیب می زدم و از طرف دیگر با رفتار دکتر داشتم به این نتیجه می رسیدم که هر کس وارد اینجا بشود تا زمانیکه پایش را از اینجا بیرون بگذارد، خودش هم دیوانه است. دکتر هم دیوانه است! تا وسط سالن دستم را کشید و سپس به سرعت در یکی از اتاقها را باز کرد.
مرد جوانی که بر خلاف همه کامیزولش شکل دیگری بود- پیراهنی سبز و شلواری قهوه ای- کنار پنجره ایستاده بود و هر دو دستش را به حالت اوریب بالا گرفته بود و همین طور یک پایش را. احساس می کردم دکتر قلبم را به جای دستانم در دستانش گرفته و به سختی فشار می دهد.
- « سلام آقای درخت! بهتری؟ بهت آب دادن ؟ ساقه هات که خشک نشده؟ پس چرا دور از پنجره ایستادی؟ مگه نیاز به نور نداری؟»
و مرد به همان حالت که ایستاده بود گفت: «بـَ ـَ له که دادن، آبمو دادن، نورم گرفتم. آفتاب خیلی سوزانه میترسم برگام بسوزه!»
- «خیلی خوب آقای درخت ! از این به بعد اگر این خانم اینجا اومدمث یه درخت سالم و قوی بهش سلام میدیو هر چی گفت اطاعت میکنی باشه؟»
- «باشه. ولی ی بهش میگی مث قبلیا نیاد بگه غذا بخورا. درخت فقط آب میخوره، غذاا نمیخوره»
- «حتماً».شما هم شنیدی خانم مددکار ؟»
با ترس و لرز بریده بریده گفتم: «بـ بله»
سپس دکتر گفت: «خوب بیا بریم»
از اتاق بیرون آمدیم. دکتر گفت: «حالا دیدی ترس نداشت؟ باید بتونی با زبون خودشون حرف بزنی فقط همین. کم کم همه رو بهت معرفی می کنم، خیلی ترسیدی! بیا تو اتاق من یه خورده آب بخور»
دکتر جلوجلو می رفت و من بی رمق پشت سرش. مردد مانده بودم که آیا می توانم در میان این دیوانه ها بمانم و یا باید به دنبال راهی باشم که دیگر نیایم. دکتر از یخچال اتاقش برایم داخل لیوانی که روی میز بود آب ریخت. «بیا بخور»
نمی توانستم. فکر می کردم هیچ وقت قبل از آنکه خودم به دقت لیوانی را شسته باشم آب نخورده باشم، ولی از دکتر هم می ترسیدم»
گفتم: ـممنون دکتر تشنه ام نیست
- «من که نگفتم تشنه ای! حواست باشه دیروز بهت چی گفتم. بهترین راهکارها غلبه س. نباید مدام بهش فکر کنی»
این بدبختها هم فقط خودشون فنا شدن، بی آزارن، ازشون نترس. پرونده ها رو جلو دستت میزارم تا با مطالعه اونا هم بتونی واسه پایان نامه ت مطلب جمع کنی و هم در جریان وضعیت بیمار قرار بگیری ...
این پرونده شماره 126 مربوط به یک جوون 25 ساله ست که دانشجوی رشته شیمیه! و متأسفانه دچار "سادیسم جنسی" یه جور توهم داره که فکر میکنه همه آدمهای اطرافش بهش نظر جنسی دارن. فعلاً که من در موردش کاری از پیش نبردم. جز اینکه هر روز به اتاقش میرم و باهاش حرف میزنم بلکه بتونم اعتمادشو جلب کنم. به هیچ چیز روی خوش نشون نمیده مگر چیزی که قابل اعتماد به نظر برسه. هم در تلاشم که بتونم به شکلی به این فلب بی اعتنا سُر بخورم ...
... پرونده شماره 127 مربوط به یک مرد روستاییه که «اسکیزوفرنه» از شدت تعصب، قصد جون همسرشو کرده و زنش با داد و فریاد خودشو نجات داده. اسم زنش «مرضیه س» و اون میگه : «اهل آبادی وقتی برا جدا کردن زمیناشون از زمین همسایه با گاو آهن شیار می کشن بهش می گن «مرز» میخوام بدونم زنم واسه اونا چیکار کرده که دوس دارن اسمشو هی به زبون بیارن!»
بی اختیار زیر خنده زدم. دکتر نگاه پرمعنایی به من انداخت و گفت : «خوبه بدونی بعضی از مردای نامی تاریخ از جمله سقراط فکر میکرد یک جن شخصی داره یا حتی پاسکال گزارش یه مورد هذیان هم به آستر قبایش دوخته شده.»
سپس آهی کشید و از داخل فایلی که کنار میزش بود پرونده ای را بیرون آورد.
- «ان پرونده شماره 217 مربوط به یه شاعره که مبتلا به «اسکیزوئیده». شاعر مشهوریه می تونی بعد بری ببینیش.
ولی به دلیل فروتنی غیر عادی اونو به اینجا آوردن. فعلاً هم در مقابل هر درمانی مقاومت میکنه. در مقابل اون اشخاصی هم هستند که دچار یه نوع خود شیفتگی بی مورد هستن. مث همون مردی که تو برخورد اول به اتاقش رفته بودی»
تا دوباره دکتر اسمش را برد، تپش قلبم چند برابر شد. سپس ادامه داد:
«اون به زور اسم خودشو می تونه بنویسه ولی ادعا میکنه که نویسنده س. و متأسفانه نه تنها همه ازش خسته شدن، بلکه خودشم از خودش خسته شده»
از گفته های دکتر به شدت متأثر شده بودم. گفتم: «دکتر این همه تو کتابامون خوندیم که جنون یه جزیره دور افتاده س در میان اقیانوس سلامت عقل»
گفت: «نه خانم. جنون به هیچ وجه یه جزیره نیست. یه قاره س. یه قاره درست و حسابی حالا می تونی بری خونه و برای اومدنت به اینجا تصمیم بگری. راستی! از این همه پرونده که جلو دستت گذاشتم می خوای تحقیقت در مورد کدوم باشه؟»
- «فعلا تصمیم نگرفتم دکتر. اجازه بدید فکر کنم ...»
***
برگشتم. روی تخت خواب دراز کشیدم و درحالی که بازوی راستم را به جای بالش زیر سرم گذاشتم، از پنجره اتاق به نور آتش فام آسمان نگاه میکردم. به خوابی عمیق فرورفته بودم که با صدای دخترم بیدار شدم.«مادر!دکترتماس گرفت گفت کیس خاصی پیش اومده،بهش بگوبیاداینجا»
اینکه چطور حاضر شدم و از کدام کوچه پس کوچه ها گذشتم تا زودتر به آنجا برسم بماند. وقتی رسیدم، دکتر به همراه چند نفر دیگر در اتاقش نشسته بود و تا مرا دید گفت: «فکر می کنم کیس بکری سر راهتون قرار گرفته خانم مددکار!
فقط لازمه قبلش توضیحاتی به شما بدم و شما رو در جریان یک سری از مسائل قرار بدم»
دکتر شروع به حرف زدن کرد و خلاصه آنچه که من از گفته های او دستگیر شد این بود:
مردی به شهرماآمده و سعی کرده با مردم حرف بزند ولی فقط با ایما و اشاره. مردم هم فکر می کنند او دیوانه است و ادا و اطوار در می آورد او را به تیمارستان می آورند و دکتر هم با ایما و اشاره او چیزی نمی فهمدودرنهایت دست دکتررامی گیرد و با ماشین عجیبش او را به جزیره محل سکونتشان می برد و می خواهد کسی را به دکتر نشان دهد که نمی تواند مانند آنها یا چشم حرف بزند و پدرش از ترس آنکه مبادا مردم او را از خود ندانند و او را انجا تبعید کنند، به هیچکس نشانش نمی دهد تا اینکه روز قبل پدرش می میرد و مردم سر از این راز در می آورند.
آن مرد هم به شهر ما می آمد تا هر آنچه که پدر آن پسر از آن می ترسیده به انجام برساند. ولی نظر دکتر آن بود که پسر هم از جنس آنهاست، ولی کور است، چون او هر چه دستش را جلوی صورتش تکان داده بود، هیچ عکس العملی نشان نداده بود به همین دلیل نمی توانست با آنها ارتباط برقرار کند.
دکتر بعد از بازگشت از آن جزیره، مسئله را با سران در میان میگذارد و آنها اکیپی مجهز به یک روانشناس، جامعه شناس، اقتصاددان، حسابداری حرفه ای فرا می خوانند تا به جزیره ناشناخته ای که تازه کشف شده بود بروند و در مورد آنچه که دکتر اظهار کرده تحقیق کنند. آنها از رفتن من ممانعت می کردند، اما پس از لحظاتی با پارتی بازی و پادرمیانی دکتر موافقت کردند با آنها بروم.
به کمک همان شخص و ماشین جادویی اش به جزیره ای پریشان حال و مه گرفته رسیدیم که می گفتند: نامش ارب  است. البته بر سر نام آن زمان درازی بود که اختلاف وجود داشت. آنها شاید بازماندگان قوم ماد و آنماد بودند. که چون زبان همدیگر را نمی فهمیدند نتواسته بودند هیچکدام تکلیف آن جزیره را روشن کنند و هر کدام آن را متعلق به خود می دانستند و نامی به سلیقه خود برایش انتخاب کرده بود. ولی شاید بازماندگان قوم ماد آن را ارب می نامیدند.
این اطلاعات را دکتر از – دنیای مجازی- سرچ کرده بود و طبق آنچه دکتر در مورد جغرافیا و ویژگی های این جزیره بدست آورده بود. آنها از نژاد دانتونهای شمال  بودند و گوشت مرده هایشان را می خوردند و این کار را آدابی مقدس می دانستند. در آنجا اعضای خانواده به اندازه دنیاهایی که راه شیری ساخته بود از هم جدا زندگی می کردند. تنها خانواده ای که با هم زندگی می کردند همین خانواده بود و آن هم چون کور بود به زندگی با پدرش تن داده بود.
به ابتدای جزیره که رسیدیم. بارانی سیل آسا شروع به باریدن گرفت. بارانی شبیه به خون که حالم را بهم زد.
تلاش میکردم به آن فکر نکنم که دکتر متوجه من شد و گفت: «غلبه کن، کثیف نیست. اونا از طریق برجی  که برای رسیدن به آسمون ساختن روی ابرها دانه اُناناتیک  کاشتن، به همین دلیله که بارانشون قرمزه» کمی خیالم راحت شد و تلاش کردم که مقاومت کنم. به آسمان نگاه کردم. اسبهای بالدار باد، دیوانه وار شیهه می کشیدند و دسته دسته می دویدند. ابرهایشان به شکل شتر بود که هرگاه وزش باد ملایم می شد آنها نیز ماند اسب یورتمه می رفتند. بچه های آنها ده ماهه به دنیا می آمدند و دلیل آن را به شترهای ابر نسبت می دادند که در آسمان پراکنده بود و چون زنان آبستن  از زیر این شترها رد می شدند بچه هایشان ده ماهه به دنیا می آمد. آفتاب سوزان بود، آنقدر که ترجیح می دادم باران تهوع آور ببارد تا کمی از شدت گرما بکاهد و شاید چهره آفتاب سوخته مردمشان هم به دلیل همین آفتاب سوزان بود. بند ساعتهایشان از تار عنکبوت قرمز  بود و با آن ساعتها به راحتی مردمشان متمایز به نظر می آمدند. ساعتهایشان سرساعت 2 زنگ می زد نه 12. تا روز به نظرشان بلندتر بیاید و به فعالیت بیشتر بپردازند.
صدای ضربه هایی که یک جوان به درخت می زد نگاه همه را به سمت خود جلب کرد. درختهایی با قد افراشته و بسیار تنومند که عمرشان به اندازه چنار باغوار  می رسید. در حالی که چشمی بر تنه خود داشتند و دو ساقه که مانند آقای درخت در دو طرف تنه آن روییده بود. با میوه هایی شبیه گوشت و مثل هر میوه دیگری قابل چیدن نبود بلکه آن پسر چاقوی قصابی آورده بود و شرحه شرحه از آن جدا می کرد.
مردمشان هرگاه لاشه ای برای خوردن نداشتند از میوه این درخت استفاده می کردند.
با آب و هوای آنجا، هر حیوانی قابل زیست نبود به جز حیوانی به نام مینوتور  که نیمی از بدنش گاو بود و نیم دیگرش انسان. و نوعی پستاندار به نام تنوی .
اکیپ چنان مات آن منطقه شده بود که انگار هر کس به آن جزیره پا می گذاشت، زبانش بند می آمد و نمی توانست حرف بزند، بلکه فقط می توانست نگاه بکند.
هر چه بیشتر پیش می رفتیم در اطرافم چشم انداز جدید و بی مانندی می دیدم که هیچ جا مانندش نبود. به خانه مورد نظرمان رسیدیم. دکتر دستان قرمزش را روی در کوبید و در باز شد. در سرتاسر حیاط، سنگ فرشها اجازه داده بودند گیاهان هرزی که از زیر زمین فشار می آوردند از لای آنها سر برآورند. پنجره های آن به چشم های کسیکه تب هزیانی داشته باشد شبیه بود. کمی عقب تر ایستادم تا ابتدا اکیپ وارد شود، هر چه باشد آنها از مقامات بزرگ بودند و در صدر. هر چند که من هم برای تحقیق رفته بودم.
پا که به داخل حیاط گذاشتیم، مگسهایی که تا به آن لحظه بر لجن نشسته بودند، جلوی پای ما به پا خواستند و صمیمانه برایمان هلهله «هوو ... .وم» سر دادند. آنها هم شبیه مگسهای شهر خودمان بودند با همان عقیده : که عمر خوش و زیباترین و پرشکوه ترین شکل زندگی آن است که در میان لجنزار و گنداب بگذرد. جلوی در اتاق یک جفت کفش بود که لنگه های آن روی هم سوار شده بودند. انگار میخواست بگوید که صاحبش عازم یک سفر دور و دراز است .
خودم را به گوشه ای از حیاط رساندم تا بلکه از بارش آفتاب و تابش باران قرمز در امان باشم، که یک آن متوجه شدم پایم در ماده نرمی فرو رفت. لیز خوردم و کفش از پایم خارج شد. و کف پایم با کثافت تماس پیدا کرد. زودتر از آنکه بتوانم نام اسهال را به زبان بیاورم تهوع امانم نداد. نتوانستم بر آن غلبه کنم. دستهایم را جلو دهانم گذاشتم و هر لحظه صدای دکتر در گوشم می پیچید «غلبه کن ... غلبه کن» . «عُق ... عُق ...». استفراغی کبود دستانم را به خون آغشته کرد. آنها تنها 2 ساعت از شبانه روز آب داستند، دکتر دبّه آبی که در گوشه حیاط بود برداشت و روی دستم ریخت تا آن را بشویم، از دستانم پاک نمی شد و اثر آن مانند جوهری کبود به منافذ پوستم سرایت کرده بود.
شیمیدانی که برای مطالعه وضعیت آب و خاک منطقه به آنجا آمده بود گفت: «شاید ماده ناشناخته ای به منافذ پوست پات و به بدنت وارد شده باشد، شایدم خطرناکه! اینجا که ضد عفونی کننده ای وجود نداره، باید دست و پاهاتو فعلاً با ادرار ضد عفونی کنی»
لحظه به لحظه کثافت بیشتر می شد و هر لحظه تهوعم بیشتر، تمتم تلاشم را کردم تا از یورش استفراغ جلوگیری کنم تا بلکه مجبورم نکنند فقط این یک کار را بکنم. بنابراین گفتم: «میذارم وقت برگشت. شما به کارتون برسید».
یکی یکی به داخل اتاق رفتند و در نهایت خودم بودم که در میان چارچوب در ایستادم و با تمام توان تلاش کردم کثافت را از کف پاهایم مانند پاک کردن گل و لای و از کف کفش با چارچوب در پاک کنم. هر چه پاک می کردم کثافت بیشتر و بیشتر می دوانید و پیش می رفت چشمانم را بستم و آن را پاک کردم.
روبرگرداندم تا به طرف اتاق بروم. اما از همان ابتدای اتاق، پایم در پارگی فرش فرو رفت و به سمت جلو سکندری خوردم و چنان مقابل آن جوان دستانم به زمین رسید و تعظیم کردم که انگار برده ای را به خدمت ارباب کشان کشان آورده بودند و جلوی او پرتش کردند.
نگاهم کرد، بی آنکه نگاهم کرده باشد. چشمهایش جایی را می جویید که به گمانم کمتر کسی می توانست به آن پی ببرد.
او در برابرم تمام آن سرزمین ناشناخته بود. پلک هایش کناره های یک دریا با آبهای زلال بود. دو جزیره در حاشیه مژه ها به خواب رفته بود. زیبایش محکم ترین ایده هایم را از کار انداخت. انگشتهای جوهریم را به راحتی می توانست آستین های خاکستری او را لمس کند بی آنکه تهوع بگیرم. زیبایی آتشین او چنان مرا محسور کرد که هیچ کثافتی بر بدنم احساس نمی کردم. همان زیبایی که جای همه چیز را پر می کند و همه چیز را موجه جلوه می دهد. او آنقدر اغواگر و متفاوت با همه اهل جزیره بود که تعجب می کردم آنها که چشمانشان بیناتر است چطور تا به حال زیبایی او آنها را دیوانه نکرده.
حال عجیبی داشتم. درست مثل کسی که نمی داند رنگ ابروهای چین خورده غروب را که برافروخته خانه های سیاه شناورند جزو دارایی هایی به حساب آورد یا نه.
یا مثل کسی که یا اشتیاق بی پایان گل معطری را بو می کشد، در حالی که سوراخهای بینی اش منقبض شده تا مرز سرمستی رایحه آن را استشمام کند. اما نمی تواند شمیم خوشبو را به طور کامل از میان گلبرگها بیرون بکشد.
چشمهایش با من حرف میزد. مردم آنجا دیوانه بودند که می گفتند چشمهایش حرف نمی زند. اکیپ مشغول تبادل گفتگو میان خود بودند و من در دنیای چشمان جوان غلت می زدم. افکارم منجمد شده بود. یک امید به زندگی منحصر به فرد عجیب در من تولید شده بود. با همه کثافت آنجا جریان آرامشی بین من و عناصر طبیعت آنجا برقرار شده بود. هیچ فکر و خیالی به نظرم غیر طبیعی نمی آمد و همه چیز با احساسات من شریک و توأم بود.
فقط یک جمله از زبان جامعه شناس شنیدم: «پی فعلاً اونو به عنوان نمونه می بریم تا بعد ...»
مصرّانه هم نظر شدند او را با خود بیاورند و از آنجا که مردم آنجا او را متفاوت از خود می دانستند بی هیچ مقاومتی از طرف آنها این کار را کردیم. بین راه اکیپ مشغول صحبت کردن در مورد آنچه دیده بودند شدند و من خوب گوش میکردم تا بفهمم در نهایت چه تصمیمی برایش می گیرند.
اقتصاددان در حالی که دهان درّه عمیقی کرد گفت: "آقا جان من! با وضع نامطلوبی که این مردم در جزیره خودشون دارن سطح توقعشون در جامعه ما پایینه. ما می توانیم از اونا به عنوان نیروی کار استفاده کنیم و یهشون حقوق کمتری و حتی برای زناشون حقوق یک سوم در نظر بگیریم.
جامعه شناس گفت: " همینطوره. اگه اونا وارد جامعه ما بشن فرصت برای ازدواج جوونای ما هم مهیّا می شه. سن ازدواج در جامعه ما داره میره بالا، جوونا نمی تونن کیس مطلوب خودشونو پیدا کنن. اگه اونا وارد بشن، فرصت بیشتری به وجود میاد. درثانی: اونا از معضل اعتیاد در جامعه ما بی خبرن و این خودش میتونه نقطه قوتی باشه برای ازدواج جوونامون.»
روانشناس گفت: " البته که همینطوره. این خودش یک بررسیه که اگه مردم این جزیره با مردم شهر ما ازدواج هایی داشته باشن، این احتمال وجود داره که از طریق آمیزش ژنتیک، شاید بشه از طریق یک جهش ژنی، نسل جدید بتونه بیشتر از طریق «نگاه» همدیگرو بفهمن. چه اشکالی داره ما تنها به «گفتن های کلمه دار بسنده نکنیم؟» و دیدمون باز بشه! و یا حتی، چون دوره تکامل جنین مرم این جزیره 10 ماهه. از طریق آمیزش، این احتمال وجود داره که بچه های ما بیشتر از 9 ماه تکامل پیدا کنن بلکه به تکامل عقلی برسن»
جامعه شناس گفت: - " جامعه هم میتونه به پاس این کار برای اونا و بچه هاشون مبلغی به عنوان کمک خرج در نظر بگیره و یا حتی در ازای تولد هر فرزند پول اندوزگیری به عنوان حساب «آتیه ساز» به فرزند اونا بده. البته این پیشنهادیه که باید به پارلمان بدیم و تا تصویب نهایی، ممکنه سالیان طول بکشه و در طی این مدت ما هم میتونیم آزمایشات خودمونو به اتمام برسونیم و نتیجه برای اعمال تصمیم نهایی ابلاغ کنیم.
اقتصاددان گفت: " فقط آقا جان من، باید در نظر داشته باشید که برنامه ریزی باید به شکلی باشه که ما با مشکل اقتصادی مواجه نشیم. درسته آقا جان من؟ اونا گوشتخوارن، ما چطور می تونیم غذای اونارو در حالی که غذای قالب خود ما غلات و حبوباته تأمین کنیم.
حسابدار گفت: «فعلاً این یک تحقیقه و ممکنه تحقیقات درست از آب در نیان. بهرحال تا وقتی که درختهاشون هست مشکلی نداریم.
ما می تونیم چندتا قصابُ به اون جزیره بفرستیم تا به اندازه نیاز، همیشه برامون از درختا قطع کنن و با پلیدوریپ   انتقال بدیم. به شکلی که نه شهر ما متحمل زیان بشه و ضرری به اونا برسه.
روانشناس گفت: «فعلاً چیزی که اهمیت داره اینه که ببینیم، بینایی این جوون قابل برگشته یا نه؟»
من هم که انگار در آسمانها منتظر این فرصت بودم، بی تأمل گفتم: «همسرم یک چشم پزشک کارآزموده س، میتونید رو کمکش حساب کنید ...»
روانشناس گفت: «البته که همینطوره خانم. با کمال میل.
به آخر آن جزیره که رسیدیم باران به همان سرعتی که شروع به باریدن گرفته بود به همان سرعت نیز بند آمد.
***
به خانه برگشتم، نمی دانستم با آن دستها و آن پاها و کفشها، حالا راهرو کثیف است یا من ؟ دلم می خواست می تونستم جایی از بیرون به دقت خود را تمیز کنم سپس به خانه بروم. پس از رسیدنم بلافاصله به حمام رفتم و با دقت همه عفونت تنم را پاک کردم. اینبار اگر ساعتهاحمام می ماندم حق داشتم. اما زودتر از آنچه که همسرم فکرش را میکرد از حمام بیرون آمدم.
با دخترم هر دو با تعجب به من نگاه می کردند. پرسید : «تو واقعاَ اینقدر زود از حموم بیرون اومدی؟»
"- آره. کارت دارم . میخوام باهات حرف بزنم...
و خلاصه آنکه در یک شب بدکردار به همسرم پیشنهاد دادم او را به خانه بیاوریم و او معالجه اش را به عهده بگیرد. با این کار هم او بتواند راحت تر آزمایشاتش را روی او انجام دهد و هم خودم به اموراتش رسیدگی کنم ...
- " اون یه غریبه س. ما چیزی در موردش نمی دونیم، چطور میشه خانم؟
- " یه موجود خنثی، غریبه و آشنا نداره، دیوار و که دیدی اونم دیدی
- " عجب گرفتاری شدیم، کی فکرشو میکرد یه روز تصمیم بگیری یه آدم خل و چل ...
- " چرا خل و چل؟ اون فقط نابیناس"
- خیلی خوب. می خوای شیر یا خط بندازیم و اونوقت تعیین کنیم اونو به خونه بیاریم یا نه؟
- لازم نکرده. تو سکه هات همیشه یه تصویر در دو طرف خودشون دارن، همیشه میخوای حرفی رو بزنم که انتظار داری بشنوی.
حرفم را تمام نکردم. یا بهتر بگویم حرفم را با چشم دوختنی به سقف اتاق تمام کردم. هیچکاری بدتر از آن همسرم را ناراحت نمی کرد. این را زمان خواستگاری از من خواسته بود که تا زمانیکه به او نگاه نکرده ام هیچ حرفی نزنم و حالا این حربه قتاله را از نیام بیرون کشیدم.
- اگه تو دنیا یه نفر باشه که کارش به خودش شبیه نیست، اون تویی. فردا میام صحبت می کنم ولی با چه قانونی اونو به خونه بیاریم؟
- "قانون اخلاقی درون وجودمون!"
***
همسرم پیگیر بود تا بتواند او را به خانه بیاورد ولی آنها گفته بودند فعلاً آزمایشاتش را روی او انجام دهد، اگر نتیجه آزمایشات مثبت بود بعد از عمل و برای مراقبت بیشتر می تواند او را به خانه بیاورد.
من هم هر روز و بهانه او به آنجا می رفتم. برایش کتاب بریل خریده بودم با او آواها را کار می کردم و او به سرعت خواندن و نوشتن یاد می گرفت. هر بار که به سراغ او می رفتم، این کار را با حیرتی تازه به انجام می رساندم و خود را با فاصله کمی از آن «تراکم شبانه ذهنش» در نظر می پنداشتم. هر چه بیشتر برایش می گفتم، از این کار نه خسته می شدم و نه گذشت زمان را حس می کردم.
کم کم احساس می کردم نوجهم به او باعث نفرت همسرم شده، نمی توانست نفرتش را پنهان کند. تلاش می کردم اعتمادش را جلب کنم. اما نفرت مانند یک مستأجر جدید و انحصار طلب به مغز او اسباب کشی کرده بود و تصمیم نداشت آنجا را خالی کند. اما من بدون آنکه دلیلش را بدانم کارم را بنا به میل خود انجام می دادم. بی آنکه هرگز نگران اعتراض و مخالفت همسرم باشم.
نتیجه آزمایشات مثبت بود و همسرم او را برای عمل جراحی برد.
او را دوست داشتم بی آنکه بپذیرم در انجام این کار گناهکارم. یارای آنکه این عشق ا از قلبم بیرون بکشم نداشتم. از فکر اینکه به زودی می توانم از طرف او دیده شوم بیرون نمی امدم. موجودی که مرا تا این زمان و بدون انکه مرا دیده باشد، دوست می داشته یا نه ؟ برایم تحمل ناپذیر بود. فکر آنکه اگر نگاهش را کمتر از قلبش مهربان و سرشار از اغماض مشاهده کنم و بفهمم کمتر از قلبش دوستدار من است، آنگاه چه خواهم کرد؟ چه بر سرم خواهد آمد.
تصمیم گرفته بودم اگر خوب شود با هم از آن شهر برویم، به جایی که هیچ ناپاکی ای نباش، جایی که دست هیچکس به ما نرسد. به خانه ای که اطرافش گلهای شقایق روئیده باشد، یعنی می شود؟ و باز به خودم آمدم و گفتم: «خدایا از دوست داشتنش چشم پوشی می کنم. ولی اجازه نده باز هم نابینا بمونه!»
بعد از عمل برای مراقبت تصمیم گرفتیم او را به خانه بیاوریم. دستی به نمایندگی از همه برگه هایمان را امضا کرد و او را تحویل ما دادند. وقت رسیدن دخترم با دیدن او پالت، قلم مو و رنگها را روی یک صندلی گذاشت و به سرعت بیرون دوید.
-" وای مامان! این بهترین سوژیه ایه که من تا بحال واسه نقاشی داشتم. چه لباسای شل و ولی داره، انگار که هیچکس توش نیست. کفشاشو ببین، اینارو از مرده ها گرفته؟ چه قیافه زیبایی داره، جون میده واسه نقاشی، اسمش چیه؟"
- "نمی دونم. یعنی هیچکس نمیدونه"
-"پس من «آدنیس» صداش می کنم."
رو به همسرم کردم و گفتم ببرش حموم.
گفت: «من ؟»
گفتم : «آره ... خواهش می کنم ... کثیفه ... می بینی که ...»
گفت: «چند روز دیگه پانسمان چشماشو باز می کنم خودش می تونه بره»
گفتم: «اون خیلی کثیفه. من نمی تونم تا چند روز دیگه انون با این وضع تحمل کنم، چیه ؟ نکنه تو هم وسواس داری؟»
یکدفعه رگهای گردنش متورم شد و کم مانده بود بترکد. دستش را جلو دهانش گذاشت، غرش کرد و باز گلویش را صاف کرد و گفت: «مگه من کلفتم که به حمومش ببرم. جمش می کنی یا بکشمش؟ وسواسی بیچاره!»
درحالی که با لگدبه هر چه که جلوی پایش بود میزدبه سمت آشپزخانه رفت و شیشه تر بانتین را برداشته بود و دوباره به سمت ما آمد.
خون جلوی چشمانش را گرفته بود، قلبم رُپ رُپ می زد.
-" می خوای چیکار کنی ؟"
-" می خوام یه کاری کنم همه چیزو فراموش کنه، میخوام ازیادش بری"
-" نه اشتباه فکر می کنی. این کارو نکن"
-" حرف نزن، تو فقط به درد نظافت میخوری. فقط! صداتُ نشنوم"
-" نکن دیونه. اونو واسه تحقیق به این شهر آوردن ...!"     «مادر ...   مادر ...»
-" وقتی همه چیزو فراموش کنه، یعنی تحقیقاتشون ناموفق بوده ..."     «مادر ... مادر ...»
- «نکن ...   نکن ...    نکن ...»
«مادر، دکتر بازم تماس گرفت گفت: حتماً بهش خبر بدی میری یا نه ... نمی خوای بری؟ چرا رو به کلیسا خوابیدی ؟ من دارم می رم بیرون بوم بخرم با من کاری نداری؟ ... »

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی