پرینت

داستان‌های محله‌ی ما 1-سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


اسمش اسد خان بود. یعنی کل محل به این اسم صداش می‌کردن و هیچکی نمی‌دونست واسه چی خان شده بود. دو متری قدش بود و از اون موقعی که ما یادمون می‌آد موهاش یه دست مشکی بود و ریشاش جوگندمی. یه شلوار لی رنگ و رفته و کاپشن بادی مشکی که چند جاش با سیگار سوخته بود هم تنش می‌کرد همیشه. زمستون و تابستون. ولو بود تو پارک. همیشه هم همین تریپی موند. این اسد خان یه عادتی داشت. خالی‌بند نبود بنده خدا اما هر از چند گاهی می‌پروند و می‌گفت من نویسنده‌م. نه اینکه تو محل راه بره و یقه هر کسی که تو خیابونه رو بچِسبه و بگه، هی فلانی، من نویسنده‌م‌ها! بیشتر وقتا یا شاید همیشه وسط تخته بازی کردن. اسد عشق دو تا کارو داشت. یکی فالوده خوردن و یکی تخته. خودش می‌گفت تخته بازی می‌کنه که فالوده بخوره. یعنی شرطی بازی می‌کرد با همه. سر فالوده. بازیش هم زیاد خوب نبود، زیاد بدم نبودا. یه موقع‌هایی می‌برد و یه موقع‌هایی می‌باخت، از آن برنده‌های قهار نبود د کل. می‌شست با یه الِف بچه گرفته تا پیرمرداش تیغی می‌زد سر یه کاسه. اگه می‌برد که طرفو می‌فرستاد بگیره و وقتی می‌باخت سریع جلد می‌شد دنبالش. بنده خدا بد تاس بود. همه هم بهش می‌گفتن ولی فقط می‌خندید. می‌گفت فالوده رو عشقه حاجی. کم پیش می‌اومد که تاس تو دستش بشینه. خودشم که باکش نبود، بدتر می‌کرد. اما هر وقت تاس خوش‌ می‌شست براش، گل از گلش می‌شکفت. قدر تاس رو می‌دونست. مهره‌ش رو برمی‌داشت و با صدا می‌شوند و می‌گفت: این یکی واسه نویسنده‌گیم. یکی من بالا. بیا...
یکی من بالا هم تکه کلامش بود. کاری به نتیجه بازی نداشت. همین‌طوری واسه خودش می‌پروند. بعد ساکت می‌شست تا یکی آمار حرفشو بگیره. مثلاً بگه داستان چیه اسد خان؟ شما نویسنده بودیو رو نمی‌کردی؟
اسد سرشو می‌آورد بالا و در حالی که تاس رو واسه حرکت بعد تو دستش می‌چرخوند می‌گفت: اگه قابل گفتن باشه یه چیزایی می‌نویسم.
بعد داستان شروع می‌شد. اسد گه می‌خورد می‌گفت واسه فالوده تخته بازی می‌کنه. به من بگیری می‌گم واسه داستان تعریف کردن و مخ خوردن بود تخته بازی می‌کرد و تاس می‌ریخت. انگار احتیاج داشت یه چی سر سخنو باز کنه و اون باقی‌شو بره و چی بهتره تخته و خوش تاسی. ما که هیچ‌وقت دیگه‌ای نیدیده بودیم بخواد درباره این موضوع حرف بزنه. فقط خوبیش این بود که زمان صحبت کردنش به اندازه همون یه دست تخته بود. نه بیشتر و نه کمتر. خداییشم خوش صحبت بود. یه جوری می‌چِسبوند به هم یه تِک می‌رفت جلو که ناخودآگاه گوشات تیز می‌شد ببینی باقیش چی به چیه. همیشه خدا هم حرف‌های تکراری می‌زد. یعنی کل‌ش رو بگیری یه داستان می‌بافت، فقط همون حرف‌های تکراری و داستان رو جورهای مختلفی تعریف می‌کرد. می‌گفت که از بچه‌گی دلش می‌خواسته پلیس بشه. اما وقتی می‌خواسته تو آزمون دانشکده افسری شرکت کنه می‌افته و دستش می‌شکنه و سال بعدش هم تو آزمون آمادگی جسمانی تو قسمت بارفیکسش رد می‌شه و به همین خاطر هیچ وقت نمی‌تونه به آرزوش برسه. اِسی می‌گفت صد رحمت به رحیم نفتی، رئیس پاسگاه سر کوچه. اسد می‌شد پلیس از اون پاچه بگیرا می‌شد که بیا و ببین!
انگاری همون موقع که آزمون افسری رو رد می‌شه شروع می‌کنه خاطرات زندگیش رو نوشتن. خودش تعریف می‌کنه که اول کار قصد نداشته این قدر طولانی بنویسه اما وقتی شروع می‌کنه می‌بینه یا خدا، کی می‌ره این همه راهو. از پدرش شروع می‌کنه و به مادرش می‌رسه و بعد سراغ برادر بزرگش می‌آد. خاطرات اونها رو که تموم می‌کنه می‌رسه به خودش و هنوز درگیر نوشتن خاطرات زندگی خودشه. از بچه‌گی تا به امروز. معمولاً به اینجای داستانش که می‌رسید دیگه بازی تموم می‌شد. اونم یا می‌برد و یا می‌باخت. در هر صورت پا می‌شد، خاک کونش رو می‌تکوند، حرفش رو نصفه نیمه می‌گذاشت و کسی هم چیزی نمی‌گفت تا تخته بعدی و خوش تاسی بعدی و داستان نویسندگی قبلی!
فقط یه‌بار پیش اومد که اسد خان مجبور شد از این پا رو گشادتر بگذاره؛ یه‌بار که روبه‌روی من نشسته بود و با هم بازی می‌کردیم. اول بازی لفظش رو اومد و یه چیزی تپوند پشت خوش تاسی‌ش که یعنی ما نویسنده‌ایم. منم اَمونش ندادم، زدم تو گوشش تَرچسب. پرسیدم و اونم خوب گرفت، نون چِسبیده بود به تنور. به نظرم سر کیف بود. شروع کرد به گفتن. یه کلامم نپرسید تو که صدبار این‌ها رو شنیده‌ای، دیگه چه مرگته؟ به حرف زدن که می‌افتاد سرعت بازیش بیشتر می‌شد. تند تاس می‌انداخت و مهره‌ها رو می‌کوبید، مخصوصاً اگه تاس خوب می‌شست واسش. من اما لفت می‌دادم. الکی بالا پایین‌ش می‌کردم. انگشت به دهن چند ثانیه می‌رفتم تو بحر یه تاس الکی که بگم گیجم، پیچیدم تو بازی، فالوده رو بگیرم ازت. اونم می‌زد به چپیه و داستانش رو می‌گفت واسمون. من نمی‌خواستم بازی تموم بشه. می‌خواستم واسه خاطر یه‌بار هم که شده ببینم اسد خان بعد اینکه به خودش رسیده چی کار کرده. مهره‌هاش رو می‌زدم و می‌گذاشتم که راحت بزندم. زیاد شل می‌گرفتم زود می‌باختم. از شانس هم افتاده بود روی دور خوش تاسی. یکی در میون جفت بود که می‌تپوند. منم داشتم واسش. تاس رو یه جور خوشکل فر می‌دادم که اگه غیر جفت می‌اومد باید تعجب می‌کردی!. روز روز جفت‌مون بود. بازی شیرین شده بود و چونه اسدخان همچینی گرم و پر ملات گذاشته بود پشتش.
تاس افتاده بود روی خاطرات پدرش و آبدارتر تعریف می‌کرد. سوزن اسد خان گیر کرده بود و انگار وقتی فهمیده بود گیر حرف‌هاشم انداخته بود روی دنده لج. یکی دو بار داشت از دهنم در می‌رفت و می‌گفتم، اسد خان نپیچون مارو، برو سر اصل مطلب.
انگار پدرش خلبان بوده. می‌گفت کلی بالا و پایین داشته زندگی‌ش. یه‌بار تو جنگ هواپیماش آسیب می‌بینه و مجبور می‌شه تو خاک عراق اضطراری بشینه. اونم تن به این کار نمی‌ده و مستقیم می‌ره وسط پادگان عراقی‌ها. این تیکه رو هیچ وقت تعریف نکرده بود. فکر کنم شور جمع گرفته بودش. وگرنه کسی ازش تا حالا خالی‌بندی ندیده بود. هیچ کس هم چیزی از خانواده‌اش نمی‌دونست. فقط همه از همون اول دیده بودند که تنها زندگی می‌کنه و صبح تا شب تو پارکه. صبح از خونه‌ش که یه دخمه درب و داغان تو کوچه پشت پارکه بیرون می‌آد و تا شب تو پارک پلاسه. هیچ کس تا به حال نه زنی تو خونه‌ش دیده و نه به غیر از بچه‌های محل‌ مردی دم‌خورش بوده. رفیق اونچنانی هم نداشت. با همه در یه حد زیادی دوست بود ولی در عوض کسی هم نبود که رفیق جون جونی‌اش باشه و مثلا داداش تو رگی هم باشن. به همین خاطر بود که وقتی این تیکه رو اضافه گفت، گوش‌های همه تیز شد. گفتم ناکس می‌خواد این تیکه رو بچِسبه و یه تِک بره تا ته و باقی رو بماله ولی خودش قیچی کرد، لوتی خورش کرد و سه تا یکی پرید بالا و رفت سراغ بعدیش. بقیه رو هم تند تند گفت. سر هیچ کدومم مکث نکرد.
داشتم مارس می‌شدم. حواسم نبود. رفته بودم تو فکر اینکه اگه پدر اسدخان اون موقع مرده بوده پس اون چه‌طور خاطراتش رو می‌نوشته. حساب سن و سالش که دستم نبود ولی اگه پدرش حتا تو سال‌های آخر جنگ هم شهید شده باشه نباید این اون موقع بیشتر از بیست و یکی دو سال رو می‌داشته. همینا رو داشتم یه کاسه می‌کردم که ببینیم چند چندیم وبه چی می‌رسیم یهو دیدم تک مهره‌اش مونده بود پشت مهره‌ام. دو می‌خواستم که چپه نشم. حداقل واسه چند دقیقه و نهایت اینکه مارس نشم وگرنه اوضاع بیریخت‌تر این صحبتا بود. یه نگا به صورت عین لبوی اِسی کردمو و تاسو سُر دادم. تا به حال هیچ وقت از هیچ تاسی تو کل زندگی بی‌ارزشم انقدر خوشم نیومده بود. زدم رو سر مهره‌ش و یه چشمک نثار اِسی کردم که فکر کنم بل‌کل تو این خراب شده نبود. زل زدم تو صورت اسدخان. یعنی زاییدی داداش، می‌گفتی حالا.
به خودش که رسید مِن و مِن کرد. لحن صداش آروم شد. یهو افتاد رو دور وراجی. دیگه گیرش انداخته بودم. حالا صد تا جفت شیش می‌آورد حرفو نصفه ول نمی‌کرد. پابندش شده بود. گفت نویسنده‌گی کار خیلی سختیه بچه‌ها. شاید باور نکنید ولی هیچ چیزی توش ته نداره. من یه روز شروع کردم و فقط دلم می‌خواست واسه اینکه دلم خالی بشه چند خطیو سیاه کنم. اونم فقط از خاطرات چند روز بدی که داشتم. ولی یهو چشم وا کردم دیدم بیست سال گذشته. چه می‌دونم. فکر کنم من باید کاتبی چیزی می‌شدم چون عجیب دستم به نوشتن می‌ره. دبستانی که بودم مشق همه بچه‌ها رو من می‌نوشتمو جاش ازشون کولی می‌گرفتم. باور کنید. همین الانش هم اگه کسی نوشتنی چیزی داشته باشه واسم میاره. خطم هم عالیه. تا حالا یه بارم کلاس نرفتم. از اولش خوب بوده همین طوری هم خوب مونده. من واسش هیچ کاری نکردم. واسه نوشتنم هم کاری نکردم. فقط نوشتم. هی نوشتم. یه موقع‌هایی می‌شد نصفه شبا کاغذ کم می‌آوردم و وقتی نمی‌تونستم بنویسم می‌زد به سرم. می‌خواستم دیوونه بشم. می‌رفتم و رو کاغذایی که نوشته بودم دوباره می‌نوشتم. فقط واسه اینکه مخم نترکه. الان نزدیک بیست ساله که هر شب می‌نویسم. تموم نمی‌شه. هیچ تمومی نداره. واقعا موندم چیکار کنم.
تاس توی دستش عرق کرده‌ بود و نمی‌اِنداختش. الکی توی مشتش می‌چرخوند. هیچ عادت نداشت موقع حرف زدن بی‌خیال بازی بشه. هر دو رو به خوبی با هم جلو می‌برد. با مدیریت و زمان‌بندی خاصی که هیچ وقت به بن‌بست نمی‌خورد. ولی مثل اینکه اون روز خورده بود. یا شاید هم خیلی وقت بود که به بن‌بست خورده بود چون دل خیلی پُری داشت. لحن صحبت کردن و حالت صورتش درست مثل آدم‌های بیچاره و گرفتار بود. هر چند ثانیه وسط حرفش تکرار می‌کرد که نمی‌دوند چی‌کار باید بکنه. هر شب می‌نویسه و تمومی ندارد. می‌گفت وقتی آقام مرد کارمو شروع کردم چون دیدم خیلی حالم بده و باید یه کاری انجام بدم. هیچ چیز دیگه‌ای هم به ذهنم نمی‌رسید. اون شب که نوشتم بعد از مدت‌ها خیلی راحت خوابم برد. فردا شبش هم نوشتم. گفتم خواب راحت می‌آوره. همین‌طور هر شب نوشتم و نوشتم و نوشتم تا رسید به اینجا. الان نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. چندین ساله که دلم می‌خواد حداقل چند صفحه از این هزار هزار صفحه‌ای که نوشتم رو چاپ کنم ولی فرصت پیش نمی‌آد. یعنی موقعیت جور نمی‌شه. یه مدت می‌نویسم و بعد که کاغذم تموم می‌شه همه قبلیا رو سیاه می‌کنم. خودمم نمی‌دونم دارم از چی می‌نویسم. از چی می‌گم. فقط می‌چرخه و می‌ره جلو.
یکی از بچه‌ها از پشت سرم پرسید اینجوری که نمی‌شه اسد خان. احتمالا منظورش این بوده که اسد داره زر می‌زنه.
اسد خان چیزی نگفت. سرشو انداخت پایین و حواسش رو داد به بازی. تاس رو انداخت و حرکت کرد. حرکتشم خیلی بد بود. عین یه آماتور. اولین بار بود که قبل از تموم شدن بازی حرفش رو تمام می‌کرد و ساکت می‌شد. یادم نیست اون بازی رو من بردم یا اون. فالوده دادم یا گرفتم. اونقدر بعد اون روز بازی کردیم و بردیم و باختیم که اون بازی وسطش گم شده و رفته ولی از اون روز و اون بازی، فقط و فقط حرف‌های عجیب و لحن غمگین اسدخان تو ذهن همه‌مون مونده. یه نوع بیچاره‌گی تو صحبت‌هاش بود که اگه هر کی می‌شنید می‌گفت این طفلی الان یه قدمی خط پایان وایساده. اونقدر این صدای اسد خان غمگین بود که به سر بچه‌ها زده بود یه کاری واسش بکنن. علی خرسه می‌گفت بریم دست و پاشو ببندیم به تخت، یه هفته نتونه بنویسه. از سرش می‌افته. فکر بدی نبود. همه حال کردن. علی خرسه هم یه موقع‌هایی حرف آدمیزادی می‌زنه. اما هیشکی گردن نگرفت اینکارو بکنه. چند شب بعدش هم دور هم جمع شدیم و بازم در بارش با هم بحث کردیم، ولی آخری همه به این نتیجه رسیدیم که هیچ کاری از دست ما ساخته نیست. علی برگشت گفت من می‌گم واس همچین آدمی هیچ کاری نمی‌شه کرد. باس کارشو بکنه. ته تهش تصمیم گرفتیم هر ماه دنگ و دونگ کنیم با پول خودمون برا اسد کاغذ بخریم، از این کاغذ کیلویی‌های ساندویچی. وقتی بهش گفتیم کلی حال کرد. علی خرسه شده بود مسئول خرید کاغذ. یکی دو ماهی رو قول‌مون وایسادیم ولی بعد دیگه هیشکی به رو خودش نیاورد. اسد خان هم چیزی نگفت. فکر کنم همه دیگه خاطره اون رو فراموش کرده بودند.

 

سینا حشمدار

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی