پرینت

داستانِ بلند «وقت کتایون» نوشتۀ سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

  

وقت کتایون

سوزان کریمی

 

 

 

-این داستان و چیزهای دیگر، قرار می‌گیرند در پرانتزی از فراغت، که سارا باز کرده است-

 

 

 

 

 

...دارم برمی‌گردم. دیشب هیچ نخوابیده‌ام. خستۀ زار بودم اما خواب به چشمم نیامد. روی کاناپۀ چوبی غلت واغلت زدم. بنیۀ ضعیفی هم دارم اما، امروز همۀ راه را تا آن پارکینگ کذایی رفتم و آنقدر آنجا ماندم که آخرین احتمالات وجود ابوقراضه در نزدیکی‌ام، منتفی شود. ماشین زرد براق را تحویل گرفتم. اولش می‌ترسیدم نگاهش کنم، بعد دیگر چاره‌ای نبود. نشستم پشت فرمان و راندمش. چه می‌گفت بابام؟ نه خانی آمد نه... ابوقراضه عاقبت تعویض شد، یعنی ابوقراضه به علاوۀ عمدۀ پس‌اندازم –یا پس‌اندازِ من، زنم و بچۀ خاک‌برسرمان. بچه‌ای که تا سال‌ها مرا فیلم کرده بود. پر کرده بود سرم را که خجالت می‌کشد از اینکه دوستانش بفهمند باباش راننده‌تاکسی است، و مرا با آنها و حتی یکی از آن‌ها را با من روبرو نمی‌کرد. تمام سال‌هایی که رانندۀ سرویس مدرسه بودم، زهرمارم شد، بس‌که می‌ترسیدم یکی‌شان به طریقی به توله‌سگِ من وصل شود و مثلاً آبروی او بریزد. بعد یک‌وقتی داستان لو رفت که، بَه! قضیه چیز دیگری است... آقا برای همۀ آن‌ها ادای این را در می‌آورد که یک‌جور فلج مغزی است؛ شَل می‌زند و در حرف زدن مشکلات دارد. عصاها را در کمدش پیدا کردم. آن‌وقت که سعی کردم خودم را به قدر کفایت آشفته نشان بدهم و جریان را به کتایون، زنم، بگویم، لو رفت که بَه! خانم خودش مدتی است می‌داند. لب‌های عریضش را غنچه کرد و سرش را جوری تندتند به دو طرف تکان داد که جوانی‌هامان، یک دو بار پس از این‌کار، از عصبانیت بی‌دلیلم دست کشیده بودم؛ یعنی دستم را که عادتم شده بود یکهو تا دم پیشانی او بالا بیاورم و کَفَش را تا فروکشِ عصبانیتم همان‌جا، مماس و تهدیدآمیز نگه دارم، پایین آورده بودم. آن‌وقت‌ها سایۀ دستم را روی دماغ قناصش می‌لرزاندم و عربده‌هایی می‌زدم که گاهی از شتاب، کلمه‌هاشان را گم می‌کردم. او تکان نمی‌خورد، فقط اسمم را –که خودش برام گذاشته بود- صدا می‌زد. بعدها نمی‌دانم چه شد که من کم‌صدا شدم و کتایون به عوض، از ماهواره و تلفن و مهمانی، صدای بیشتری تولید کرد. من گمانم آن عادتِ لرزاندنِ دست را از همان روزهای اول تا کودکیِ توله‌سگ داشتم... بعد بنیه‌ام ضعیف‌تر شد و جنب‌وجوشم خوابید. آن‌وقتِ لو رفتنِ توله‌سگ هم، زیر نگاهِ زن و بچه‌ام که منتظر قشقرق بودند، چندان هیجان‌زده نشدم اما بنیه‌ام ضعیف‌تر شد، جوری که حالِ تکان دادن استخوانی را –از جمله آرواره را به حرف زدن- نداشتم. فکر می‌کردند سرسنگین شده‌ام.

 

اما بحث سرشانۀ راستم فرق می‌کند. پله‌ها را که می‌آیم پایین، صدای موسیقی تندی -که شادی یا خشمش معلوم نیست- بلند است و سرشانه، ناخودآگاه، کمی می‌پرد.

 

 

 

   زنم بعدازظهر وقتِ دکتر دارد. برای ناهار آمده‌ام خانه که کمی هم بخوابم. درِ فلزی را آرام می‌بندم پشت سرم. خودم را توی آینه نگاه می‌کنم که چشم‌هام هنوز مثل مادر پیرم، فندقی است و صورتم مثل مرحوم پدرم، چروک و لکه‌لکه شده. سوئیچ کت‌و‌کلفت را که گِلِ آویز ورودی می‌اندازم، جرینگ‌جرینگ صدا می‌کند. بچه‌ام روی فرش جلوی تلویزیون ولوست، متوجه می‌شود و آرام می‌گوید: «بالاخره راحت شدی.»

 

 صداش در نوسان است بین لحنی کش‌آمده و عقب‌مانده، با صدایی که مال خودش است. کتایون توی آشپزخانه روی تکه گوشتی خم شده، با ساطور شقه‌اش می‌کند. روی گوشت، نقطه‌های سیاهی می‌بینم شبیه فساد و احتمال می‌دهم خطای دیدم باشند. با این حال چیزی توی گلویم می‌جوشد. نگاهی به توله‌سگ می‌اندازم و جوابی بهش نمی‌دهم. آدم باید از فرصت‌هاش استفاده‌ کند، از همه‌شان.

 

 

 

   باران می‌زند به شیشۀ ابوقراضه. جوان پشت‌سری که دلش نمی‌آید پنجره‌اش را ببندد و از لطافت هوا بی‌بهره بماند، احتمالاً از اگزوز ابوقراضه به رنج افتاده است. ماشینش بزرگ است و توی تاریکی هم برق می‌زند. با موسیقی یکنواختِ اضطراب‌آوری سرش را تکان می‌دهد. چشم‌هاش گرد و گشاده و به‌طرزِ اغراق‌آمیزی هشیار است. پیش از آنکه بتواند از راست از من راه بگیرد، سر ماشین را کج می‌کنم جلوش. شانه‌ام تحریک شده است و هنوز فرزی‌های خودم را دارم. صف کناری‌ام به اندازۀ یک ماشین باز می‌شود. ابوقراضه را لخ‌لخ‌کنان می‌چپانم توش.

 

 

 

  :«من هم عزتم، عزت‌الله خاضعی.»

 

 زنم غرّیده که قلبش ناراحت است و یک‌بار وقتی که بی‌صدا می‌آیم و بالای گردن خَمَیده‌اش سایه می‌کنم، ممکن است سکته کند. دوست دارد اعلام حضور کنم تا «سورپرایز» نشود. فکر می‌کنم لابد همه آن سال‌ها را که سایۀ دستم روی پیشانی‌اش می‌ماسید، یا گاهی وسایلی را می‌شکستم، صبوری کرده بلکه من این آداب را یاد بگیرم. گفته است: «من واقعن بیچاره‌ام...» من هم آن‌طوری جوابش را داده‌ام. شوخ‌طبعی مرا می‌شناسد، گمانم از آن خوشش می‌آید.

 

 

 

   زنم هرگز تصاویر پیر شدن سوفیا لورن را دنبال نکرده است. اواخرِ دختری‌اش جویده‌جویده به او گفتم مثل سوفیا لورن می‌شود گاهی. دهان او هم همانقدر بزرگ است. حالا که باز دارد حال تقاضا را به قیافه‌اش می‌گیرد و خمارطور نگاهم می‌کند، انگار چروک‌های اطراف دهانش، از اندازۀ آن کاسته‌اند. بوی ترشی عرق تنش، با بوی زنندۀ گوشت قاتی شده. کنار دستش، وسایل سالاد را آماده برای داوطلبِ کمک، گذاشته است. چندان آنجا نمی‌ایستم.

 

 

 

   کتایون معتقد است همۀ ما به میوه و سبزیجات تازه احتیاج داریم. شب عروسی‌مان هم از من خواست قبل از هرچیز با هم یک بشقاب میوه بخوریم. یادم است. سر ذوق آمده بود و میوه‌ها را که می‌برید و به دهان می‌گذاشت، چشم‌هاش ‌براق و تنش گرگرفته می‌شد. خیلی شبیه سوفیا لورن نبود ولی آن‌شب تمرکز آدم را به خودش می‌کشید. انگار حواسش بود به دوربین‌های نامریی. خودش گاهی حرکت‌آهسته می‌شد یا گاهی سرش را بی‌آنکه راستای گردن و صورتش بهم بخورد، به یک‌طرف خم می‌کرد –وقتی که سوالی صوری برایش پیش آمده بود یا می‎‌خواست چیزی را به تعویق بیندازد. تحت تأثیر قرار می‌گرفتم.

 

 بعد از آن یک پوستر قاچاقی از فیلم «ال‌سید*» خرید و چسباند جلوی تخت‌خواب. تا سال‌ها همان‌جا بود که یک معیار حاضر و آماده برای مقایسه باشد. دوست داشت بهش برسد. آن‌وقت‌ها چندثانیه طول می‌کشید تا بفهمم حالی که به قیافه‌اش گرفته، معنایی جز پوستر سوفیا لورن ندارد.

 

    نگاهش را روی میز ‌گردانده و روی خیارهای سالادی نگه داشته است. زمزمه کرده: «کمکم نمی‌کنی گشتاسب؟» گفته‌ام: «باید یک چرت بخوابم سوفیا.»

 


‌‎‌   می‌دانم که حالا همه چیز را نسبت می‌دهد به بنیه‌ام و توجیه می‌شود. همیشه وقتی کسی حال مرا می‌پرسد از بنیه‌ام به او می‌گوید و حالا کمتر می‌پرسند. اتاق قدیمی با پرده‌های ضخیمش تاریک است و بوی نا می‌دهد. دست می‌کشم و این به‌اصطلاح «چشم‌بندِ خوابِ» کتایون را که خیلی هم بهش می‌نازد، از روی عسلی برمی‌دارم. دراز می‌شوم. بوی ترشی همه‌ی دشک را گرفته است اما بیست دقیقه‌ای می‌رسم که بخوابم... قبل از آنکه خودش چندبار مرا صدا کند، به یک اسم اصلی که سال‌هاست برایم انتخاب کرده است، و به مشتقاتی فرعی از همان اسم.

 

«ناهاره! گشتاسب... گُش‌گُشی... موسیو گشتاسب خاضعی!» و لابد خنده‌های ابلهانۀ توله‌سگ به این آخری، به گوشم خواهد رسید. فکر می‌کنم او هم مثل من متوجه دشواریِ تلفظ کامل این اسم می‌شود؛ جوری که لب‌ها غنچه می‌شوند، کناره‌های زبان، به‌آزار، به جداره‌های توی لپ می‌ساید، و بعدش لب بالایی، انگار گوینده چندشش شده باشد، از روی لب پایینی بلند نمی‌شود. «گُش...تاسب». زنم حسابی برای یافتن شوهر باستانیِ «کتایون»، تحقیق کرده است.

 

 

 

   یک‌بار هم مرا به اسم خودم صدا نزده است. همان‌طوری اسم مرا عوض کرده است که مال خودش را. شاید اسم اصلی‌اش راضیه، مرضیه یا همچون چیزی بوده است، معلوم نیست، هیچ‌وقت نمی‌گذارد آدم اسناد را نگاه کند. از همان اول مرا قسم داد که علی‌رغم اینکه شناسنامه‌اش چنین نیست، پدربزرگ خدابیامرزش، «کتایون» را برای او خواسته است.

 

می‌توانستم حدس بزنم چطور وقتی او به‌ ده‌سال و این‌طورها رسیده، پدربزرگش حین شاهنامه خواندن اشاره کرده است که «کتایون، چه اسم قشنگی است.» یا «چه زنی است کتایون.» و دختربچه با خودش گفته است اگر این‌همه قشنگ است، چرا روی من نگذاشتیدش، به‌عوض اسم مرحومه‌ای مغفوره که یک‌جوری مرده و غائله‌اش ختم شده است که انگار هرگز وجود نداشته... می‌توانستم حدس بزنم کتایونِ ده‌ساله چطوری فکر می‌کند. فرق زیادی هم نکرده.

 

 

 

   شاید اگر همین الآن بیاید و روی من اسم دیگری بگذارد، از خوشی ببوسم و بغلش کنم. همۀ چیزی که می‌خواهم این است که حالا یک‌دفعه عوضم کند. از دیشب آنچه که هستم، انگار توان حمل کردنم را ندارد. هر آینه‌ای گیرم آمده، بهش خیره شده‌ام. امروز حتی چندبار نزدیک بود از مسیر منحرف شوم. حواسم که نباشد خودم را به قیافۀ دیگری تصور می‌کنم، احتمالاً بسیار آفتاب‌سوخته، عضلانی، بی‌حرکت، با چشم‌های بسته.

 

از پس از خواستگاری، چنین میلی درونم غُل نزده است -آن‌وقت که جمله‌ی بی‌ربطی را در جواب بابای کتایون که خوارم می‌کرد، پراندم و جور ناجوری سکوت شد. حاضران اندک که فقط در مشاهدۀ مناظرۀ یک‌طرفۀ ما، کاسه‌های تخمه را کم داشتنند، جور ناجوری سکوت کردند و از تک‌وتا افتادند. مردک طاس مسن –که آن‌وقت‌ها هنوز چاق بود- آن‌طرف را نگاه کرد و آه کشید. کارمند ساده‌ای بود که ادعای بافرهنگ بودن داشت.

 

 

 

   شاید هم یک‌راست توله‌سگ را بفرستد تا با لحنی که از وقتی دبیرستانی شده، تغییر کرده است و با صدایی که مغزِ به‌دروغ‌ علیلش بیرون می‌دهد، بهم بگوید «خب... چرا پا نمی‌شوی از جات...» یا جمله‌ای در همین‌حد بی‌تفاوت و صمیمانه، که یعنی ما خیلی جوریم؛ فقط پدر و پسر نیستیم، هم‌مرتبه‌ایم. حالا فقط یک ربع وقت دارم که بخوابم.

 

 

 

   گوشۀ راست سپر ابوقراضه کمی از جا دررفته است. ولی محال ممکن است در تاریکی و میان قطره‌ها که بر سرِ زنجیر ماشین‌های مدرس خراب می‎‌شوند، به چشم بیاید. یعنی رانندۀ پراید جمع‌وجوری که دارم ابوقراضه را جلوش صاف می‌کنم، قاعدتاً نباید از برخورد سپری که مویی از سپرش رد کرده‌ام، احساس خطر کرده باشد، ولی دستش را گذاشته روی بوق و برنمی‌دارد.

 

 

 

   گاهی بنیه‌ام را احساس می‌کنم که درد می‌گیرد، مثلاً در کشکک زانو، قوزک پا یا پشت شانه‌هام. حالا هم انگار بنیۀ ضعیف، پایین کمرم، لای مهره‌ها گیر کرده است. فنرهای ناراحت این تخت احتمالاً سال‌هاست که دررفته‌اند. این‌ها را کتایون بهتر می‌داند ولی به نظرم زن چندان باسلیقه‌ای نیست، به همه‌چیز درحدّ ضرورت، رسیدگی می‌کند. سال‌هاست که خروپفش را بهانه کرده‌ام و اینجا نخوابیده‌ام. شب‌ها به طرز اغراق‌آمیزی معطل می‌کنم که اول او به رخت‌خواب برود. جای من، کاناپۀ چوبی است و سرم با نور تلویزیون که می‌خواهد چشم‌هام را در حدقه بترکاند، گرم خواب می‌شود. به‌هرحال تکلیفم کاملاً روشن است، تحمل بوی ترشی را ندارم.

 

 

 

   دختر جوانی است با صورت رنگی. اجزای صورتش کوچک اما ورقلنبیده‌اند. و ریزنقش است که همچنان که تکیه‌اش را به پشتی صندلی حفظ کرده، وقتی کف دستش را روی بوق فشار می‌دهد، تمام دست، صاف و کشیده قرار می‌گیرد. بینایی‌ام هنوز قوی است. آنچه ما خاضعی‌ها تا آخر عمر از دست نمی‌دهیم، بینایی است. حالِ مصممی به خودش گرفته است. شک می‌کنم که قبلاً جایی دیده‌امش. و شک می‌کنم که نکند روی بوق جن‌زده شده باشد که جوان کم‌حوصلۀ پشت‌سری، که از عوالمش پرتاب شده است بیرون، از پنجرۀ بغل هوار می‌کشد: «جندۀ کثافت، مگر مریضی؟»

 

  بوق قطع می‌شود. جیغ جاش را می‌گیرد. بیشتر از این نمی‌شود نفرتی نثار مادرِ جوان و خواهرش کرد. با خودم فکر می‌کنم دختر، خواهر و مادر جوان را موقع یادکردن، چه شکلی تصور می‌کند که جلویم خالی می‌شود و ابوقراضه را پیش می‌رانم. به خودم که می‌آیم، ماشین پشت سرم حرکت نکرده است. جلوترین ماشینِ صف کناری‌ام هم، همین‌طور.

 

 

 

  دقیقه‌ها که کم می‌شوند، قلبم تندتر می‌شود. هنوز خوابم نبرده است و از طرفی می‌دانم برای زنده ماندن، ناهار هم باید بخورم. پدرم معتقد بود مرد، بدون زور بازوش هیچ‌چیز نیست. خودش اصرار داشت که هرچیزی را می‌تواند دست‌تنها بلند کند، هر تعمیراتی را بلد است، یا دست‌کم هرکاری را می‌تواند آنقدر پیگیری کند که موانعش کوتاه بیایند. هرروز سر یک ساعت بیدار می‌شد و نمی‌گذاشت هیچ‌کدام از بچه‌های خط، نوبتش را بگیرد. می‌گفت این خط صاحب دارد. من هم سال‌های اول همین‌طور بودم. منظورم وقتی است که دیگر برام معناگرایی، با بودن در قالب لاتی آسمان‌جل، فرقی نداشت؛ دیگر فیلم‌های قاچاق نمی‌دیدم، با دوستان تئاتریم نمی‌گشتم و شعرهای ساده و کوتاه نمی‌خواندم، و ابوقراضه بهم رسیده بود. وقتی که هنوز یک‌سال هم نمی‌گذشت از این‌که پدر، ماشین لکنته‌اش را داده بود، یک پیکان صفر براق خریده بود.

 

   به دوهفته نکشید که ماشین به هندل ‌زدن افتاد و پدرم تحملش را نداشت. آن‌وقت مثل پیرمردها بنا کرده بود آرام رانندگی کردن و فقط مسافرهایی را می‌بُرد که تا میانۀ خط بیشتر نخواهند بروند. و کم‌کم هم دیگر ابوقراضه را حرکتش نداد. بهش گفت «ابوقراضه» و دیگر از خانه نرفت بیرون، مگر تا دم در، تا کوچه.

 

   او و مادرم باهم شروع کردند به آب رفتن. نه دقیقاً هم‌زمان. مادرم خودش پیشتر به‌قدر قابل‌ملاحظه‌ای آب رفته بود. اما هنوز پیر نبود. از جایی به بعد پدرم اصرار داشت که هردو پیر شده‌اند. نمی‌توانم بگویم دقیقاً گم‌شدن مادرم بود که او را خاموش کرد. چون هرروز -هرچند این، خودش را نگران نکرده بود- نای کمتری برای حرف‌زدن داشت. من ابوقراضه را برده بودم سرویس و زود جای پدرم را توی خط گرفته بودم.

 

   آن روز که سر ساعتی بیدار شدم که او می‌شد، آخرین بار بود که دیدم چیزی را پیگیری می‌کند. به من نگاه کرد و گفت: «فوَقَعَ... ماوَقَعَ.» و من می‎فهمیدم که اشاره‌اش به شباهتم است به آقاجون که سال‌ها درشکه‌چیِ دروازه تا شمیران بود و نتوانسته بود راننده تاکسی بودن را تاب بیاورد.

 

   بعد دربارۀ پدرم همه‌چیز جوری اتفاق افتاد بی‌سر و صدا و پشتِ هم، که انگار با همه‌مان قبلاً هماهنگ شده و اجازه‌مان را گرفته‌اند. من فقط از زایده‌هایی که روی صورت لاغرش جلو آمده بودند، چندشم می‌شد. نفسش هم بوی بدی می‌داد که گمانم خودش می‌دانست و به نظرش طبیعی می‌آمد.

 

   می‌بینم که شام نداریم. «پس خانوم کجاست؟»

 

پدرم حتماً بیدار است ولی جواب نمی‌دهد. می‌روم درِ اتاقش، همین اتاق. دارد همان غلط نامعلوم همیشگی را می‌کند. روی همین تخت. نیمه‌دراز نشسته است و آرام می‌جنبد. گاهی از انگشت‌هاش برای شمردن چیزی استفاده می‌کند. لب‌هاش آرام بهم می‌سایند و اگر متوجه نگاهت شود، آن‌ها را روی هم جمع می‌کند و آب دهانش را قورت می‌دهد، یا از هم بازشان می‌کند، هوا را می‌دهد بیرون و می‌گوید: «لا اله الا الله.»

 

دوباره می‌پرسم. نمی‌داند. جا می‌خورم از اینکه جواب می‌دهد، عوض آنکه گلوش را صاف کند، یا چشم‌غره‌ای برود مبنی بر اینکه حد خودم را و احترام او را نگه دارم.

 

آشغال‌ها را می‌برد می‌گذارد دم در و در مسیر برگشت لابد دودوتا چارتاش را کرده است که قهرمان درونش را بیدار کند. احتمالاً خودش را دلداری داده، که بار آخر است. شال و کلاه می‌کند. می‌رود بیرون، دورتر از سر کوچه، تا خیابان‌های اطراف، خیابان‌های دورتر. نیمه‌شب تنها برمی‌گردد.

 

من بیشتر از این نمی‌توانم بیدار بمانم. هنوز به خواب کم، عادت ندارم. صبح باید بروم سرِ کار. او پای تلفن می‌نشیند. کمابیش مراعات ساعت را نمی‌کند. به فک‎‌وفامیلی که یادش نمی‌آید آخرین بار کی کارشان بهم افتاده است، زنگ می‌زند. با هرکدام باید حال و احوالی هم بکند و بعد عرق را روی صورتش می‌بینم حین حرف زدن، که از فشار حفظ آبرو ترشح می‌شود. و تفش از کنار دهان آویزان است.

 

صبح، نه سماور می‌جوشد نه «صبح‌ها با ورزش» توی خانه طنین‌انداز است. هنوز همان‌جاست، زشت‌تر شده و چشم‌هاش وغ‌زده است. خیلی می‌ترسد که خانوم مرده باشد. خانوم نمرده است. لباس‌هاش را برده است و اندک طلایی را که داشته.  

 

   تمام وقت را سرجاش جنبیده است. شب که برمی‌گردم خودم هم عرق کرده‌ام اما بوی او، همۀ خانه را برداشته است. نه چیزی خورده نه دراز کشیده تا دیوارها را، و ساعت و عکسِ قدیمی مرحومِ آقاجون را در کنار درشکه، و عکس خودش را که از خدمت برگشته‌است، نگاه کند. نگاهش خیره به در است و تلفن.

 

   دو روز بعد که مُرد با خودم فکر کردم چشم‌هاش دیگر توی حدقه بند نشده‌اند. و لب‌هاش آنقدر «لااله‌الا‌الله» گفته‌اند که ملائک موت، وظیفۀ خود دانسته‌اند این بنده را به بارگاه حق، معرفی کنند. دکترها گفتند مدت‌ها بوده که سرطان توی تنش می‌دویده است و هیچ‌کس خبر نداشته، حتی خودش. چراکه احتمالاً فکر می‌کرده خب همین است، لابد بدن هرکس دیگر هم همین‌جوری است.

 

خانوم هم آن‌وقت پیداش شد، اما بدون وسایلش. دیگر به این خانه نیامد. رفت دهات که مدت‌ها به جای خودش و پدرم، پیر شود و حالا مدتی هست که ندیده‌امش.

 

درمجموع، وقتی می‌خواستم زن بگیرم، هم خانه‌ای‌ مبله داشتم، هم یک ماشین نو.

 

 

 

  :«فقط ده دقیقۀ دیگر.»

 

اولین بار که این را به کتایون گفتم، گفت: «ضعیف شده‌ای.» کتایون به مسائل مربوط به بنیه‌ام، وارد است. بچه که بودم وقتی خانوم بیدارم می‌کرد که بروم مدرسه یا نان بخرم، در خواب و بیداری، به‌طورِ خودکار، همین درخواست را می‌کردم. او نتیجه‌ای نمی‌گرفت. فکر کنم آنقدر این «ده‌دقیقه‌ها» اعصاب من و او را فرسود که دیپلم‌ردی ماندم.

 

   آن‌وقت‌ها، یک‌موقع افتادم دنبال کلمه‌های قشنگ و صیقلی، مثل «آزادی»، مثل «مفهوم». بعضی دوست‌های تئاتریم می‌گفتند اساساً تحصیلات، پر و بال دادن به یک توهم است. و همۀ انگلیسی‌ای که یاد گرفته بودیم را هی تکرار می‌کردیم:

 

We don’t need no education

 

من هم خوشم می‌آمد. و  بعد تا وقتِ کتایون، هیچ خبری از «ده‌دقیقه»‌های بیشتر نبود. چون شب‌ها را زنده می‌داشتم و صبح، بیداربشو نبودم -و مدتی بعد از آن نیز، خودم که تازه‌کار بودم، باید زودتر از همه، برای نوبتم، بیدار می‌شدم.

 

   وقتی دوباره، همین چند سال پیش، در خواب و بیداری، تقاضاش کردم، مدت‌ها بود دیگر جستن «آزادی» برام ضرورتی نداشت. -برخلاف کتایون- نمی‌دانستم چه‌ام شده است؛ اما مثل یک اعتیاد قدیمی، با شروع دوباره، دیگر ترک نشد. امروز هم دلم می‌خواست جایگزین کردن ابوقراضه چندتا ده‌دقیقۀ دیگر، دیرتر اتفاق می‌افتاد.

 

   حالا قبل از این‌که کار به کشمکش ده‌دقیقه‌ها برسد، برای ناهار تشکر می‌کنم. کتایون می‌گوید من «پرستیژ» خوبی دارم، یعنی انسان باشخصیتی هستم که حرام شده است.

 

 

 

   اتفاقاً جوانی‌ها من نوار موسیقی خارجی داشتم و صدای ضبطم را بی‌واهمه –با این‌که آن‌وقت‌ها هنوز واهمه داشت- بلند می‌کردم... کتایون که روی صندلی جلو نشسته است، کاکلش از درزِ مقنعه، می‌رود که به سقف بساید. اِپُل‌هاش تا نزدیکی بناگوش بالا آمده‌اند.

 

 

 

   کتایون اگر مسافرم نبود، چه چیز دیگری می‌توانست باشد؟ توی پارتی لیوانم را می‌زدم به لیوانش؟! توی حیاط خلوت دانشکده، از بین همۀ هم‌سن‌وسال‌ها می‌رفتم سراغ او؟! همین که از فامیل زن نگرفتم، خیلی بود.

 

 

 

  نمی‌دانم از کی شروع کرده بودم بوق زدن برای هر لباس بلند اپل‌داری که از پشت یا جلو می‌دیدم. اگر نزدیک بودم، بی‌هوا احوال‌پرسی می‌کردم. یا می‌گفتم: «الهی بمیرم برات...»، «جون»، «خوشگله» و هرچه می‌گذشت خلاق‌تر و دقیق‌تر می‌شدم، در ابراز علاقه‌ام و نیز در تعریف بی‌اساس از آن‌ها که باهم تلفیق، و منجر می‌شدند به تندشدن قدم‌ها‌ی آن‌ها –و آن‌طرف کردن رخ یا تک‌وتوک فحش و ناسزایی که نثار می‌کردند، زیرلب؛ آن‌زمانی‌ها با نسل جدید خیلی فرق داشتند.

 

 

 

   من یاد گرفته‌ام خودم را تربیت کنم. خودم را به انجام کار درست وادارم. ماشین را خاموش می‌کنم و می‌روم پایین، مثل عدۀ زیادی دلسوزِ آن دو جوان. باران به سروصورت همه‌مان می‌ریزد. جوان، هیکلی‌تر از آن است که نشان می‌داد. رنگ شکلات است و عضله‌های بزرگ و متعدد، انگار ورمِ سلامتی باشند، از همه‌جای تنش زده‌اند بیرون. صدای موسیقی بلندِ ماشینش هنوز در زمینۀ همهمه و عربده، شنیده می‌شود. دختر با کفش‌های پاشنه‌دارِ سگک‌دارش، تا سینه‌ی اوست. خیلی استخوانی است و لاتی حرف می‌زند.

 

جوان جوری که قوز نکرده، روی پیشانی دختر خم شده است. ظاهراً معتقد است است دختر، بی‌بندوباری جنسی دارد. به هرچیزی صداش می‌زند و تهدیدش می‌کند؛ می‌گوید اگر دختر دهانش را نبندد...

 

   لب‌های جیغی‌رنگِ دختر هنوز به فحش‌دادن بازند اما صداش پایین‌تر آمده است. موهای مش‌اش که روی سر، آناناس بودند، توی باران وا می‌روند، و لوازم آرایش چینی، بیشتر روی صورتش می‌ماسد. می‌خواهد چشم‌هاش را به چشم‌های غولِ مقابلش بدوزد و هیچ به روی خود نیاورد که چند بار به دور و بر نگاه کرده است و لبش را به آهستگی گزیده.

 

 

 

   وقتی مدتی از نان‌آور شدنم گذشته بود، بین روز بیشتر می‌زدم کنار. عوض بیخِ دیوار، می‌رفتم مستراح عمومی. یا از خیابان‌های شلوغ رد می‌شدم و نمی‌دانم چرا ویرم گرفته بود خودم را بزنم به مانتوهای اِپُل‌دار و حتی شجاعانه‌تر، دستی بکشم به قسمتی که در دسترس است. خانوم، انگار به غریزه چیزهایی فهمیده بود که گاهی بی‌مقدمه می‌گفت: «عزتِ خدا هم باید زن بگیرد...» یک‌بار هم نزدیک بود از پیرمردی کتک بخورم، خیال می‌کرد خیلی تیز است و مُچ مرا گرفته: «بی‌ناموس، برو زنت را...»

 

   کتایونِ دختر نیز مسافر همین خط است، صبح‌های زود و بعدازظهرها. مسافرها تنگ هم چپیده‌اند. کتایون با پیرزنی جلو نشسته است. همهمه می‌کنند اول صبحی، از هر چیز ممکن. کرایه‌ها که از سال دیگر هرگز گران نمی‌شوند. خانواده‌ای که توی جاده، ماشین، لت‌وپارشان کرده و فقط زنه مانده است و بچه که ماشین روش چپه شده. پیرزن کنار کتایون خرخر می‌کند که یعنی او هم شنیده است. مثل اینکه زنه موفق شده است که بچه‌اش را نجات دهد. کارمند اهل‌مطالعه‌ای که پشت کتایون خودش را جمع کرده است می‌گوید: «غریزۀ مادری است آقا...»

 

 

 

   جوان نشان می‌دهد که آمادۀ حمله است. دلسوزی عینکی می‌گوید: «آقا ما زنگ می‌زنیم به نیروی انتظامی.» دختر ساق پاهاش اندازۀ مچ من هم نیست. از روبرو، پاشنۀ نوک‌تیزش را می‌بینم که ساییده شده است. مخفیانه از هیاهوی فحش‌ها و همهۀ دلسوزان، بالا می‌آوردش، جلو می‌اندازد و به روی پای جوان فرود می‌آورد.
نعره به صداهای بوقی که از عقب می‌آیند می‌چربد. دختر پاش را فشار می‌دهد و وقتی حلقه تنگ‌تر می‌شود با همان  پا، یک قدم به عقب، جایی که من ایستاده‌ام، برمی‌دارد و کمی لیز می‌خورد.

 

 

 

   کتایون امروز هم دیرش شده است، بقیه مسافرها که می‌ریزند پایین، اضافه‌تر پول می‌دهد تا دربستی ببرمش. نگاهم را بیشتر به راهم و گاهی به مچ پاهای او می‌دوزم. جلوی تکان خوردن شانۀ راستِ گرگرفته و زبان بدعادتم را میگیرم. کمی ساکت می‌مانم و بعد مؤدبانه سرِ صحبت را باز می‌کنم. بلدم خودم را برای کاری که صلاح است، تربیت کنم.

 

 

 

   جوان روی پا خم شده است و با دو دست مچ آن‌ را گرفته. یک دستش را می‌آورد بالا و زیر گوش دختر می‌خواباند. بعد هم یکی دیگر. حالا که دست روی هم بلند کرده‌اند، فحش‌های زمینه از مرکز توجه افتاده‌اند و مردم خودشان را جلوتر می‌کشند. این دلسوزان همیشه بهترین و بیشترین را می‌خواهند.

 

دختر حالا کمی می‌لرزد. جیغ‌هاش استخوان‌های یخ‌کرده‌ام را می‌لرزاند. جوان، خروس جنگی شده، لنگان به قصد لگد می‌آید. نفس‌نفسِ دختر توجهم را به خودش جلب می‌کند. تمام چیزی که در این حلقه دارد، پاشنه‌های کفش‌اش است.

 

 در این سال‌ها که حسابشان با بزرگ‌شدنِ بچه‌ام یادم مانده است، آدم‌ها عوض شده‌اند و دلسوزی‎‎‌شان هم. نگاه می‌کنند و مطلق حواسشان به خودشان جمع است، تا اینکه کارد به استخوان برسد.

 

 یک نفر جوان را از پشت می‌گیرد. دختر لبش پاره شده است و هنوز خونی است.  هوا را از دماغ عروسکی‌اش می‌دهد بیرون و قطره‌های آب روی صورتش پخش می‌شوند، چنان که اشک از آب دماغ از قطره‌های باران، تفکیک نمی‌شوند. کفشِ یک پاش را درآورده، با پاشنه می‌زند به ران مخمل کبریتی جوان. احتمالاً قصدش سوراخ‌کردنِ ران بوده اما تنها شلوار، تا زانو جر می‌خورد. چنان نزدیک است که بوی عجیب‌تندش، علی‌رغم رطوبت و جمعیت، اصرارم می‌کند که روزی مسافرم بوده است. جوان خیره به شلوار قیمتی پاره‌اش نگاه می‌کند و دوباره به دختر. هردوشان یک‌بری و یک‌لنگه‌اند.

 

 نمی‌دانم چطوری است که در ردیف اول حلقه قرار گرفته‌ام. در ابوقراضه همان‌طور باز مانده است. مثل در چند ماشین دیگر که اغلب نگهبانی ظریف یا کوچک، با چشمان گشاده و زبانِ معترض، روی صندلی‌هاشان نشسته است و صندلی‌های راننده‌شان خالی و درِشان، بعضاً، باز مانده است. جوان بدون کلمۀ خاصی هوار می‌زند و لِی بر می‌دارد، گلوی دختر را چنگ می‌اندازد و پرتش می‌کند زمین «پتیاره. پتیاره. پتیاره.»

 

 

 

   پیش از آنکه رضایت خانوادۀ کتایون علنی شود، من، هی، بی اشتیاق یا ترسِ بخصوصی، بی‌قرار بودم. همان‌روزها بود که یکی از آن‌هایی خورد به پُستم، که وقتی از پشت آن‌جوری صداشان می‌کنی، برمی‌گردند و لبخند تمسخرآمیزی می‌زنند.

 

   ماشین یک مسافر آقا بیشتر ندارد که جلو نشسته و مردد است که یکی را انتخاب کند، بین اینکه آیا رو به پیاده‌روی دیگر، به‌زور توی فکرهاش غرق شود، یا نه، مثل آدم به من و زن نگاه کند و به آنچه که بین‌مان ردوبدل می‌شود. عینکش را روی بینی صاف می‌کند. نمی‌دانم چرا ترجیح می‌دهم او را خیره‌خیره توی چشم نگاه کنم، به‌عوضِ آن زن که دارد می‌آید سمتِ درِ کمک‌راننده. هول کرده‌ام و فکر می‌کنم تقصیر از مسافر کناردست است که نمی‌تواند برای نگاه‌کردنش تصمیم بگیرد. نگاه خیره‌ام را زرنگ می‌کنم، اسکناس خردی توی دست‌های مرد می‌گذارم و می‌گویم: «ماشاالله سرحالی، بقیه‌اش را پیاده برو.»

 

و هرهر می‌خندم. هرکار می‌خواهم، می‌کنم. چیزی نمی‌گوید و پیاده می‌شود. مردها حرف هم را خوب می‌فهمند.

 

راه می‌افتم و لرزش سنگین و داغیِ شانۀ راستم، دارد بازوم را کرخت می‌کند. باز زن را نگاه نمی‌کنم –که حالا کنارم نشسته است و برای دیدنِ سرِ سر و تهِ تهِ خیابان، خودش را تکان می‌دهد- تا وقتی که صدام می‌زند. بوی عجیب‌تندِ عطر ارزان‌قیمتش می‌زند زیر دماغم و کندم می‌کند. دهانش مثل یک غنچۀ چروکیده است و دندان‌های مثلثی دارد. از من ده‌سالی مسن‌تر است. می‌گوید چانه نزنم و همین توی ماشین کار را تمام می‌کند. بوی عطرش بیشتر از بهای احتمالی‌اش است؛ از راه دماغم می‌آید تو و بهمم می‌ریزد. می‌گوید از حرکت نایستم و بروم توی فرعی‌ها برانم؛ این ساعتِ روز از کمیته‌ای‌ها خبری نیست. روسری‌اش را صاف می‌کند. کیفش را می‌گذارد کنار پاش.

 

تن‌هامان تماس چندانی جز در یک-دو نقطه ندارند. قسم اعظم تن من در حالِ رانندگی است و با حداکثر تشویش، اطرافم را می‌پایم. از بی‌خیالی و بی‎‌ترسی او مضطرب‌تر می‌شوم. بین میل و بی‌میلی به گذشتنِ زمان، مرددم. قسم اعظم تَنَش –بیشتر پایین‌تنه- بین صندلیِ جلو و داشبرد، مچاله شده است با دست‌های از ریخت‌افتاده‌اش که به دو طرف دندۀ ماشین گیرانده است، تعادل خودش را حین حرکت ماشین حفظ می‌کند. هیچ حرکت اضافه‌ای انجام نمی‌دهد.

 

   وقتی پیاده می‌شود، از رسوباتِ گذشته‌ام، خالی شده‌ام. یک دو سال معناگرایی‌، از هیکلم پاک شده است، با همۀ صبح‌های زودِ نان خریدن و آن‌چیزها.

 

 

 

    :«خواهش می‌کنم به سَبک‌ها احترام بگذارید!»

 

از دهانم می‌پرد. تیرم به سنگ خورده است، معذب‌تر شده‌ام. هیچ نمی‌دانم آدم‌هایی که برای اولین بار می‌بینم، چقدر ممکن است از غریبه‌ای که آمده تا آن‌ها قبولش کنند، عق‌شان بگیرد. کتایون مضطرب به باباش نگاه می‌کند. یک‌عالم خواهر و شوهرخواهر فضول دارد. بابای کتایون جواب بی‌ربطم را به روی خودش نمی‌آورد و پی‌اش را نمی‌گیرد. انگار پیشاپیش می‌داند چیزی حالیم نیست. آنقدرها هم سواد و اطلاعات ندارد و معلوم است از آدم‌هایی هم نیست که همیشه به خود مطمئن‌اند؛ این‌که نسبت به من این‌طور مغرور است، اعصابم را بهم می‌ریزد. دست از تحقیرم –با سؤال‌های ریزریز و بی‌مناسبتش- می‌کشد اما تا خود عروسی برای یک جوابِ بی‌اماواگر، طولش می‌دهند و باز هم او نمی‌گوید که راضی است. بعدها که باباش به فلاکت و تریاک می‌افتد، من کم‌کم شروع به فراموش‌کردنِ این مراسمِ ناجور خواهم کرد.

 

 

 

اواخر طول‌دادنِ آن‌ها (خاندانِ سلطنتی!) من عوض می‌شوم. مدتی است که منگ شده‌ام. بیشتر اخم می‌کنم و خوردن عمدۀ حرف‌هام آغاز می‌شود. لابد حرف‌هایی که من می‌خورم، می‌روند و در روده‌های کتایون جمع می‌شوند که از ابتدا بنای یبسی گذاشته است -و حالا هم هروقت صداش نمی‌آید توی دستشویی است.

 

تغییرم محسوس است؛ کتایون شب عروسی می‌گوید من آن‌جور که فکر می‌کرده، نیستم. گمانم به امیدِ یک «ال‌سید» آمده است.

 

   همان‌روزها به کتایون می‌گویم که دیگر هیچ به خودش عطر نزند. او گمان می‌کند من صرفاً از آن‌هام که غیرتی کلی، یا یک‌جور حجب و حیای عمیق دارند. به او نشان می‌دهم که مسئله جدی است. آن‌وقت کاکل زنم پایین می‌آید، صورتش مات‌تر و سال‌به‌سال بوی ماندگی‌اش، بیشتر می‌شود.

 

 

 

   از دستم در رفته است که چند دقیقه گذشته. بچه‌ام که مدت‌هاست به من مستقیماً نگاه نمی‌کند، آمده است و خم شده روم و صدام می‌زند و هرچه بیشتر می‌گذرد، صداش می‌رود بالاتر. دودل مانده است بین وفاداری به لحن فلج‌نمایانه، یا به کار بستن هرچه نیرو دارد برای آنکه مرا به خودم بیاورد. صدای مادرش متناوباً بلند می‌شود که گلایه می‌کند. به اتاق دید ندارد. دارم کفر توله‌سگ را درمی‌آورم.

 

کثافتِ عوضی یادش رفته است که چه بارهایی سرراه دیده‌امش و سرعت کم کرده و بوق زده‌ام و او روش را کرده است سمت پیاده‌رو، و عصاهای ابلهانه‌ را گرفته است توی شکم. که مثلاً من نبینم. معلوم نیست چه مرگش است. به خانوم رفته است، هردو از آن‌هاند که جان می‌دهند برای اینکه چیزی برای مخفی کردن داشته باشند؛ حتی وقتی که –مثل غالب اوقات- چیز بخصوصی ندارند. بعد از اینکه من داستانش را فهمیده‌ام، باز هم چنین می‌کند. منظورم از همان روزی است که حماقت بچه‌ام خورد تو صورتم، که رفته است، همه عیدی‌هاش را با مقداری که معلوم نبود از کدام خرج‌ها زده است، داده، عصا و زانوبند فلزی و مزخرفات طبی خریده است. دانستن آن، چنان بر تحلیل رفتنِ ناگهانیِ بنیه‌ام منطبق شد، که پس از مدتی، دیگر مرض بچه‌ام را واقعیت مسلمی دیدم که هرگز از او جدا نبوده است. انصافاً هم خودش خیلی زحمتش را می‌کشید.

 

 

 

   دلسوز عینکی هول می‌کند. حلقه تنگ‌تر می‌شود، جوری که ما بهم ساییده می‌شویم. بعضی در تقلااند که خودشان را وسط بیندازند چون جوان را ولش کنند، دختر را ناکار می‌کند. جوان در عین عصبانیت می‌خواهد برای رفتارش دلیلی ارائه دهد. می‌خواهد به همه، حتی خود دختر، بگوید که به نحوی ناچار است. که دختر حقیقتاً پتیاره است، و مستحق همین. تقصیر او نیست.

 

دختر نیم‌خیز روی زمین خیس می‌لغزد. دکمۀ بالایی مانتوش کنده شده است. جوان روی زانوی سالم شلوارش نشسته و گلوگاهِ او را ول نمی‌کند.

 

 سگ صاحبش را نمی‌شناسد. جوان وقتی هیجانش غلیان می‌کند، تن سفتش را به پاهام می‌زند. با همۀ بنیه‌ام قلنبگی زانوم را منقبض می‌کنم و به پسِ کله‌اش می‎کوبم. صدای نفس‌نفس دختر ‎‌‌نفسم را تند می‌کند. جوان سر برنگردانده هنوز و مرا ندیده است. منگ شده است، زانوی آماده‌ام را باز به کله‌اش حواله می‌کنم. به زمین، روی پاهای استخوانی دختر می‌افتد. قبل از تماس زانوم با کاسۀ سرش، هیچ نمی‌دانستم  به این کار مشتاقم. دختر جیغ می‌زند، جیغ‌های ممتد. شانه‌های غول‌پیکر جوان را تکان می‌دهد. نمی‌فهمد. هی می‌گوید «این، چرا همچین شد؟!» ... «عمویی‌ها، دیدید که من کاریش نکردم...»

 

بوق‌ها قطع نمی‌شوند. ماشین‌های صف‌های کناری هم آهسته کرده‌اند که بهتر ببینند. به زنجیر درهم‌پیچیدۀ پشت سرمان که نگاه می‌کنم به این ‌سادگی، پلیس یا آمبولانسی بهمان نخواهد رسید. دختر به گریه افتاده است. جوان را از روش بلند می‌کنند و به صندلی عقب ماشینم می‌رسانند. دختر هم، فرز می‌نشیند کنارش و ازم می‌خواهد تند بروم.

 

   در محوطه بیمارستان روی یک پاشنه می‌لنگد، دنبال برانکارد. بعد پشت برانکارد لنگان می‌دود. همه‌جا را شگفت زده نگاه می‌کند و از همه بیشتر، جوان بیهوش را. دنبالش می‌روم. توی اورژانس به رفت‌وآمد افتاده‌اند. دختر توی جیب‌های جوان را یکی‌یکی دنبال کارت شناسایی می‌گردد و بعد برانکارد را می‌برند. او هول‌هول برای مسئول پذیرش می‌خواند: «ار... جاسب، ارجاسبِ قادری.»

 

 چه اسمی دارد. بابِ طبعِ کتایون. درست بابِ طبع او. می‌آیم بیرون. کمی برای دختر صبر می‌کنم اما زیاد معطل نمی‌شوم. سرد است و تاریک. برمی‌گردم تا روی کاناپۀ چوبی ولو شوم. تا صبح عضلاتم از سفتی و انقباض نمی‌افتند.

 

 

 

   راضیه، مرضیه، کتایون، سوفیا لورن، از جان من چه می‌خواهی؟ من روی این تخت مرده‌ام. سرم از پسِ جمجمه‌ام سوت می‌کشد.

 

صدای زن و بچه را در پرده‌ای از همهمه می‌شنوم. کتایون از به‌نام‌ صدازدنم دست کشیده است. توله‌سگ باید بدحال شده باشد، می‌رود پیِ عصاهاش. بویی به دماغم نمی‌رسد. کتایون دستش را جلوی چشم‌هام تکان می‌دهد که «این دیگر چه‌جورش است؟» ساعت را بهم یادآوری می‌کند. می‌گوید کلی طول کشیده که از این دکتر وقت بگیرد و پولش را خودش می‌دهد.

 

   آخر تو پولت کجا بود؟ می‌گویی «کجا با این قیمت بوتاکس می‌کنند؟! خارج از وقت داریم می‌رویم، استثنائاً به من نوبت داده است. آدم به این مطمئنی دیگر گیر نمی‌آید...»

 

دارد از معشوق دیرینه‌اش که نامی دلخواه و اسطوره‌ای دارد، حرف می‎‌زند.

 

   کتایون! احتمالاً سر لج‌بازی زن من شدی؛ لج‌بازی با خواهرهات، شوهرخواهرهات، با کاسه‌های تخمه، با پدرت، پادشاه روم، که به ما دختر نمی‌داد، لج‌بازی با خود من.

 

لابد بعضی‌ها یک‌بار برای همیشه لجاجتی می‌کنند با دلیلِ مبهم، که برای باقی عمرشان از سرسختی معاف باشند... والّا آدم عاقل یک چیزی می‌گوید وقتی بچه‌اش به صورت یک موجود دیگر، در را پشت سرش می‌بندد و از برابر پنجرۀ رو به‌ کوچه می‌گذرد، لخ‌لخ‌کنان، درحالی که چشم‌هاش را هی تنگ و گشاد می‌کند و سرش را که در گردن گیر کرده، با پرش‌های مکرر به اطراف تکان می‌دهد.

 

    حالا آیا می‌خواهی لجاجت مخفیانه‌ات را جبران کنی؟ -که دست‌هات را محکم گذاشته‌ای پشت کتف‌هام، و ناخن‌های تیزت پوستم را می‌خراشند و به توله‌سگ تشر می‌زنی که کمکت کند.

 

    او انگار از خشکیدن پدرش مطمئن شده و با تو ندارتر است. عصازنان می‌آید لبۀ تخت. لبش به لبخند ابلهانه‌ای نیم‌باز است. تو فکر می‌کنی می‌خواهم در میعاد باارزشت کارشکنی کنم! نه، من مرده‌ام. چه قیافۀ خونسردی به خودت گرفته‌ای. دیگر ساعت را به من نشان نمی‌دهی.

 

   خودش ساعت را نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. توله‌سگ می‌لُندد که «ما... مان... من... گُش... گُش...» و یکی از صندلی‌های آشپزخانه را می‌آورند و دوتایی مرا می‎‌نشانند.

 

 

 

پس این‌طور. زور به بازوهات دویده است.  گمانم زنی که مسافرها از او حرف می‌زدند، می‌بایست چنین قیافه‌ای داشته باشد. همان که می‌گفتند در تصادف، ماشین روی بچه‌اش افتاده و او خودش ماشین را بلند کرده است... نمی‌دانم می‌گفتند بعدش مرده است یا نه، در بعضی قصه‌ها، آدمه، بعد از اینکه همۀ زورش را می‌زند، می‌میرد.

 

مرا روی صندلی، تا میز آشپزخانه می‌کشند.

 

 

 

ظرف‌های روی میز خالی‌اند. لابد حالا می‌خواهی مرا روی میز بخوابانی و شقه‌شقه بین خودتان دوتا تقسیم کنی. آن سر میز می‌نشینی. توله‌سگ کنار پات می‌خزد و با بازیگوشیِ آهسته‌ای ازت غذا می‌خواهد. کف‌گیر را برمی‌داری، از هوای اطراف تن من، مثلاً غذا می‌کشی و از ظرف‌های خالی ادای، خوردن را درمی‌آوری و به او هم می‌دهی تا آرام بگیرد. من روبروت به بیمناکی مرده‌ام. ساعت را نگاه می‎کنی تا وقتِ لازم بگذرد.

 

 

 

   اتاقی است دوتخته با یک تخت خالی. چهار پاره استخوان تن او را می‌بینم که هرروز می‌آید و به جوان سر می‌زند. گل‌های تو گلدانش را عوض می‌کند، پرده‌ها را کنار، و پیشانی چربِ جوان بیهوش را، دستمال می‌کشد. درست مثل فیلم‌های عاشقانۀ زمان جنگ است. سربازی که در بیمارستان جبهه، بین برزخ و زمین مردد است... یا جوان پولدار و قشنگی که چند دقیقه مانده به پایان داستان به کما فرو می‌رود و اشک را به پشت حدقه‌های بیننده می‌کشاند و رست فداکاری یارِ رنگ‌پریدۀ خود را می‌کشد و بعد محض خاطر دل ما به هوش می‌آید. یارِ رنگ‌پریده، حالا در صلح مطلق نیز اجزای صورتش ورقلنبیده‌اند. خانواده جوان اوایل به خون او تشنه‌اند و دنبال‌ این‌اند که جرواجرش کنند اما بعد که خلوص نیت دختر ثابت می‌شود، او را می‌پذیرند. موقع ناهار برای او هم می‌خرند. به اسم کوچک صداش می‌زنند. مدتی بعد، دختر می‌تواند پس از ساعت ملاقات، پس از اینکه خانواده جوان را تا ماشین‌های بزرگ و براق‌شان دم بیمارستان خصوصی، همراهی کرد، برگردد داخل و به عنوان همراه بماند؛ خانوادۀ پرمشغلۀ جوان ترتیب کارها را داده‌اند. دختر زود پیشرفت می‌کند. کمی دیگر که می‌گذرد مجاز می‌شود که جوان را پاک کند، ناخن‌هاش را بگیرد و لگنش را عوض کند. شعف توی چشم‌هاش می‌لرزد، سر از پا نمی‌شناسد. لگن قبلی را جوری با احتیاط برمی‌دارد و بیرونِ اتاق روانه می‌شود که گویی نوگل از رحم‌درآمده‌ای را به آغوش مادرش می‌برد. صدای پاشنه‌های ساییده شدۀ بلندش، پشت پیشانی‌ام بیداد می‌کند.

 

 

 

   توله‌سگ کلافه و ناامید با سر عصاش به شقیقه‌هام تقه می‌زند. کتایون لباس‌پوشیده، زبر و زرنگ در حال چرخیدن تو خانه است. کیفش را برمی‌دارد و به توله‌سگ می‌گوید که بجنبد. پسرش را مرد بار می‌آورد. ضعف جسمانی را، هرچند باهاش مسئله‌ای ندارد، برای ممانعت از اجابت خواسته‌اش دلیل قانع‌کننده‌ای نمی‌داند. توله‌سگ لخ‌لخ‌کنان درحالی که صداهای گوشخراشی درمی‌آورد، مرا روی صندلی آشپزخانه، چندقدم تا نزدیک در می‌کشاند. و هربار قیافه‌اش را کش می‌دهد، به سمت سقف نیم‌دایره می‌زند و دوباره برمی‌گرداند. به نظرم آب ندیده بوده وگرنه شناگر ماهری است؛ گویی که هفت جد و آبائش فلج مغزی بوده‌اند.

 

کتایون تارهای سفید و بلوند مو را رو کله‌اش کاکل می‌کند. توله‌سگ را چخ می‌کند و خودش مرا تا ماشین زرد براق می‌رساند. همۀ ماهیچه‌هاش هم از چربی بی‌مصرفی انباشته نیستند. مرا می‌نشاند پشت فرمان و پاهام را روی گاز و کلاچ صاف می‌کند. توله‌سگ را عقب می‌نشاند و خودش کنار دستم می‌نشیند. با اخم، روسری‌اش را توی آینه درست می‌کند و لباسش را بیخودی می‌تکاند. نگاهش را به جلو می‌دوزد. نوار نوی کمربند را با یک دست گشاد می‌کند، خم می‌شود و استارت می‌زند. به راه می‌افتیم. دستش را روی فرمان نگه می‌دارد، به همان محکمی که من و توله‌سگ را به راه انداخته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتِ اول

 

 

 

 

 

کتایون و توله‌سگ مرا از پله‌های موزاییکی ساختمان اداری بالا می‌کشند. بچه‌مان از صدا و قیافۀ خودش خیلی خوشش آمده است، صداهای اعتراض‌آمیزِ بدوی و اداهای نامفهوم متناوبش، مدام غلیط‌تر می‌شوند. کتایون شیرزنی است ولی حواسش نمی‌تواند به همه‌چیز باشد؛ صندلی مرا یادش رفته عقب ماشین بگذارد. شاید هم یادش نرفته است. هرآن ممکن است لگنم بشکند، چنان که توله‌سگ مدام از زیربغلم درمی‌رود پی اداهاش. و کتایون از کاکلش که ممکن است بهم بخورد، کلافه شده است. من به پله‌های بالاتر کشیده می‌شوم، و امیدوارم لَختی اندامم روی پله‌ها، با حرکات نفرت‌انگیز توله‌سگ در یک سمت، و با کاکل کتایون در سمت دیگرم، هماهنگ باشد.

 

 

 

   ‌روی مبل‌های چرمی می‌نشینیم؛ من میان آن‌دوتا، لیز نمی‌خورم پایین. کتایون صورتم را از عرقی که نکرده‌ام پاک می‌کند و توله‌سگ را تشر می‌زند که آرام بگیرد. او افسار پاره کرده است و تماس شانه‌اش با شانه‌ام، هی قطع و وصل می‌شود.

 

 

 

    آن‌دو می‌آیند تو و چرت منشی را برهم می‌زنند. مردم چه امیدواری‌هایی دارند، در امتداد صفی به این درازی –که هرآن هم درازتر می‌شود- می‌آیند دنبال جای خالی برای چپاندن خودشان. گونۀ سمت راست دختر، رو به پایین کج شده است و گوشۀ لبش را پایین سرانده. در محیطِ بسته، عینک آفتابی تمام‌سیاهی زده است، که آدم اولش فکر می‌کند نابیناست. بعد که زمان می‌گذرد، چشم‌هاش را پشت شیشه‌ها می‌بینی که سرِ جا تندتند می‌چرخند و همه را شگفت‌زده برانداز می‌کنند. چنان که نه از نگاه کردن به کسی بمانند، نه از دریافتن نگاه کسی که روی دختر ثابت مانده‌است. گمانم او هم ته دلش اهل فیلم و معناگرایی است.

 

   هنوز از بخت خودش ذوق‌زده است، و از جنس همان ذوق، مضطرب –به‌اضطرابی که مسئله‌ای ندارد اگر با ذوق و شوق قاتی شود. سعی می‌کند جوان را که با صدای بلند او و مراجعان را به بادِ ملامت گرفته است، آرام کند و آبروی دوتاشان را نگه دارد، ذوقش را هم همین‌طور.

 

کتایون را چند ثانیه بیشتر نگاه می‌کند چون امیدوار است توی مطب همراهی پیدا کند. کتایون اما همۀ حواسش را سه قسمت کرده است:

 

شانه‌اش که سیخ ایستاده و تنِ گشتاسب خاضعی را کنارش راست نگه داشته است.

 

دست چپش که روی کلۀ توله‌سگ کشیده می‌شود و پس از هر دو سه نوازش، تذکری می‌دهد.

 

و دست راست که همراه پیشانی به کاکلش می‌پردازد.

 

                                                    

 

   جوان کم‌تحمل است. می‌گوید با صدای رسا و چیزی شبیه ریزخنده‌های عصبی: «می‌خواهی پز گونۀ ناکارشده‌ات را بهش بدهی... ها؟ اما موسیو دکتر تا صبح هم دستی به تُوی غربتی نمی‌کشد... چِه!... گیری افتاده‌ایم...»

 

از آخرین بار، کمی لاغر شده و پوستش رنگ عوض کرده است. اما هنوز می‌خواهد همۀ توجهاتی را که چاره‌ای از تغییر یافتن به تحسین و ستایش ندارند، به خودش معطوف کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتِ دوم

 

 

 

 

 

 ماشین کمی جلو می‌خزد و بعد خاموش می‌شود. پای من از جای موردِ نظر کتایون دررفته است. دوباره تلاش می‌کند و باز همین اتفاق می‌افتد. کتایون از حرکت می‌ایستد. زل می‌زند به نقطۀ دوری که ارتباطی با شوهر وارفته‌اش پشت فرمان، و بچه‌ای که بنا کرده است به زوزه کشیدن، ندارد. به ساعتش نگاه می‌کند. برمی‌گردد و نگاهش را به توله‌سگ می‌دوزد. چه اسراری میان زن و بچه‌ام هست و من خبر ندارم. انگار فیلم باشد، به نگاه پرسش و پاسخ می‌کنند. بچه‌مان صدای روشن شدن، گاز دادن، دنده عوثیض کردن را با زیرصدایی از اگزوز، درمی‌آورد. ماهر است. کتایون به آینه‌بغل نگاه می‌کند کمی هم دستش را از پنجره بیرون می‌برد که باد بخورد. کدام باد؟ عینک آفتابی‌اش را می‌زند، چون ظاهراً از فرعی‌های تنگ اطراف محله‌مان خارج شده‌ایم و آفتاب زده است توی صورتش. توله‌سگ سرعت کم می‌کند؛ صدای ترمز و بعد پیچاندن سوئیچ می‌دهد و خاموش می‌شود.
کتایون می‌جهد بیرون و توله‌سگ به دنبال او، خود و  عصاهاش را پایین می‌اندازد. کتایون غرولند می‌کند که «دیر است.» عصاهای توله‌سگ را از پیشِ پا کنار می‌زند و آن‌وقت با قدم‌های کوتاه و شتابزده، راستای کوچه‌مان را می‌گیرد و تندتند دور می‌شود. توله‌سگ عصازنان دنبالش می‌دود. کتایون چند قدم، یک‌بار، برمیگردد، چخش می‌کند و انگشتش را تهدیدآمیز، رو به چشم‌های او تکان می‌دهد. از سر کوچه می‌پیچند... دورتر می‌شوند از جایی که بتوانم ببینم‌شان.

 

 

 

   بالاخره رفتند. سکوت شده است. مدتی به سطح نو و صیقلی روکش‌ صندلی‌ها، نگاه می‌کنم.

 

بعد صدای جیغ گوشخراشی از دور شنیده می‌شود و دقایقی بعد، پدرم می‌آید. ‌ته‌سیگارش را می‌اندازد. و می‌نشیند روی صندلی عقب و پاهاش را دراز می‌کند. نفسی می‌کشد با دمِ دنباله‌دار. فکرش لحظاتی به چیزی گذری مشغول شده ‌است، می‌گوید: «چه عفریته‌هایی پیدا می‌شوند.»

 

اتاقک بدنۀ جایگزین ابوقراضه را برانداز می‌کند. من هم یادم می‌افتد که نگاه کنم. گِرد است و به مراتب بزرگتر است از ابوقراضه. می‌گوید: «خانوم هم دیگر جُستن ندارد.» و می‌گوید: «می‌خواهی، راهت را برو.»

 

زیاد حوصله‌اش را ندارم. اغلب حرف‌هایی می‌زند که مایل به زدن‌شان نیست و می‌داند که تو هم رغبت چندانی به شنیدن نداری. و حالا صداش پایین‌تر از حدی است که کلماتش را تشخیص بدهم. ترجیح می‌دهم کاری انجام دهم. راهم را می‌روم، چندمتر، آرام. فریاد می‌زند: «نه! نه! بایست.» و مثل نوجوانی که چارستون تنش سالم است می‌جهد بیرون. چند دقیقه بعد با یک فلاسک، یک زنبیل و یک بغل آلبوم عکس برمی‌گردد و می‌گذاردشان کنارش. عکس اول را که آقاجون است نگاه می‌کند. می‌گوید: «بهش گفته‌ام که می‌آییم.» و جمله‌اش تمام‌نشده پقی می‌زند زیر خنده. اشک توی چشم‌هاش جمع می‌شود و ریسه می‌رود پایین. پشت شانۀ من می‌زند -که از خندۀ احمقانۀ او خنده‌ام گرفته است- و با «اِی... اِی» از اوج خنده‌اش فرود می‌آید. خودش را جمع و جور می‌کند و صدایش را صاف، و می‌گوید: «برویم… منتظر است...» پوزخند می‌زند. «سر پیری رفته است ییلاق، یک بیغوله گرفته است و نشسته به عیاشی.» اضافه می‌کند که راهم را به شمیران دورتر کنم که رفقای دیگرش را سوار کنیم.

 

من نشسته بودم که بمیرم.  از فکر برداشتن دیگران کلافه می‌شوم. یاد سرویس مدرسه بودنم می‌افتم و بعد فراموشش می‌کنم. آدمِ بدبخت، محکوم است آن‌ها را که می‌شناسد به تناوب ببیند. هی باید تجسم عمر و گذشته‌‌اش، در خانواده یا آشنایانی که توی جایگزین ابوقراضه لم می‌دهند، خلاصه و جمع‌بندی شود.

 

 

 

   بابای کتایون آنقدر تکیده و چروکیده هست که بابام جوان قبراقی به نظر برسد. از شانه‌های ستبر جوانِ آشنایم آویخته است. جوان با همان اعصاب ضعیف و چشم‌های بیش‌ازحد هشیارش، مصر است که به چیزی نامرئی حمله کند. هی می‌خواهد فرار کند و دنبال چیزی بدود که در برهوت مطلق میدان، گرد پاش هم نمانده است. بابای کتایون سر جوان را پایین می‌کشد و گونه‌اش را می‌بوسد، بوسه‌ای برای کوتاه آمدن. چه بامحبت است. در جلو را باز می‌کند و مقتول محترمم را کنارم می‌نشاند. کمربندش را می‌دهد دستش که ببندد، که در امان باشد و حواسش از مقصد فحش‌های بیقراری که می‌دهد منحرف شود.

 

خودش می‌نشیند کنار بابام. روی شانۀ من می‌زند و می‌گوید: «یالّا!» به جوان و بعد به بابام نگاه می‌کند، جوری که یعنی با رفیق عزیزش که بی‌برنامه و با اعصاب له‌ولورده توی ماشین نشسته است، راه بیاید. همۀ ما با هم رفیق‌های نزدیکی هستیم. ضبط را روشن می‌کنم. جوان از آهنگ قدیمی قِردار لبخند می‌زند. من هم از لبخند غیرمنتظرۀ او خنده‌ام می‌گیرد. شانۀ راستم آرام است. یخمان آب می‌شود. بابام آدم کرکرخنده‌ای است. در لابلای خندیدنش، جوری که آدم قربان‌صدقۀ زن‌ها می‌رود، به جوان چیزهایی می‌گوید، و بعد با آهنگ همراهی می‌کند. بابای کتایون از همه مؤدب‌تر است. معلوم است کمی خجالت می‌کشد اما محو جوان است و ذوق می‌کند. و می‌گوید: «گور باباش عزیزم.» و دنبال حرکت بامزه‌ای می‌گردد که انجام دهد.

 

ما امتداد اتوبان‌ها را می‌گیریم و می‌رسیم به جادۀ شمال. ابتدای راه ترافیک است. خورشید دارد غروب می‌کند. توله‌سگ، به لباس گدای کوری است که دور پلک‌های خالی‌اش، از مایۀ خاکستریِ خشکیده‌‌ای، کثیف است. موزون و به بدبختی ناله می‌کند که «یک‌دانه مونسش ولش کرده، زده به چشم‌هاش و کورش کرده» و بعد هم رفته است.

 

جوان موقتاً شیشه را می‌دهد بالا. دیگر چیزی را که توی صورتش زده و دررفته است، طبق زبانِ خودش، به یک بَرَش گرفته است. بابای کتایون دیگر تا پایان سفر، وقت و بی‌وقت «به یک برم» را استفاده می‌کند. وقت‌هایی که او و بابام روی صندلی عقب از تک‌وتا می‌افتند، جوان، زیر پیپ شیشه‌ای‌اش فندک می‌گیرد و من سیگاری روشن می‌کنم و کوتاه از زندگی‌هامان، حرف می‌زنیم. می‌گوید: «عقده‌ای معلوم بود کل زندگیش را برای همین تمرین کرده بوده...» می‌گویم: «زنِ من هم پتیاره‌ای است.»

 

بهم پوزخند می‌زنیم و دودهامان را از پنجره می‌دهیم بیرون. چند دقیقه بعد، سر صحبت را از سیستم صوتی و تصویری خوفناکی که برای جایگزین ابوقراضه خواهم خرید، باز می‌کنم. و او بهم تعارفِ یک قرص چربی‌سوز را می‌زند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتِ سوم

 

 

 

 

 

جلوی ساختمان اداری جای پارک هست، اما اصرار دارد که نرسیده به آن پارک کنیم. مرا مثل عروسکِ خیمه‌شب‌بازی، از شانه تکان می‌دهد، مسلط، به طوری که پام از روی گاز برداشته و بر ترمز فشرده می‌شود. دستی را می‌کشد و سوئیچ را درمی‌آورد. شتاب‌زده، کیف‌به‌دست، پیاده می‌شود. توله‌سگ را از در عقب می‌کشد بیرون. در ماشین را -با من توی آن- قفل می‌کند. برای یک مرده فرقی نمی‌کند.

 

روسری‌اش را مرتب می‌کند و تارهایی را که از کاکلش روی پیشانی سقوط کرده‌اند، به اوج آن باز می‌گرداند. کشیدۀ جانانه‌ای به توله‌سگ می‌زند، برق می‌پرد از سرش و دهانش باز می‌ماند و بعد برگشتِ کشیده، روی سمت دیگر صورتش می‌نشیند. حساب کار می‌آید دستش و می‌غرد. کتایون شانه‌های او را تکان می‌دهد و بعد پشتش می‌زند، چنان که بخواهد بوکسور دست‌آموزش را روی رینگ بفرستد. توله‌سگ نعرۀ پرطنینی می‌زند و سرش را رو به کتایون پایین می‌آورد. یعنی «سرافکنده‌ات نمی‌کنم» ، «خیالت تخت».

 

 

 

   توله‌سگ میان دولنگۀ در ورودی می‌ایستد. وحشیانه به اطراف نگاه می‌کند و از دشمنان نامرئی که کمین کرده‌اند، زهرچشم می‌گیرد. دندان‌هاش را روی هم فشار می‌دهد. وقتی تُفش سرازیر می‌شود، با غرش مهیبی آن را به دهان باز می‌گرداند. نگاهش به من می‌افتد که مردمک‌هام تکان نمی‌خورند، می‌ماند؛ می‌ترسم دندان‌های مرتبش از فشار خرد شوند.

 

    کتایون بی‌معطلی می‌رود داخل. در مطب را پشت سرش می‌بندد. از قیافۀ بدبخت‌ها و ناکامانی که ساعت‌هاست منتظر دکتر نشسته‌اند، رو برمی‌گرداند. چندش‌آورند.

 

   دکتر تنومند است. جای‌به‌جای تنش ورم عضلات قهوه‌ای است. وقتی حرف می‌زند عضلۀ بالایی گردنش منقبض می‌شود، چنان که انگار با فکش یک‌سره است.

 

یک ظرف میوۀ تازه گذاشته است روی میز. بعد از احوال‌پرسی‌هایی که همه، ثباتِ صداش را به رخ می‌کشند، برای کتایون میوه پوست می‌کند. کتایون در لحظۀ خطیری است که می‌باید غرور کاکلش را با شرمندگی حاصل از لطف دکتر، در تعادل نگه دارد؛ کار هرکسی نیست.

 

اتاق پر از عکس‌های ژست‌گرفتۀ دکتر، و دمبل و وسایل ورزشی است. دکتر قرص‌های ویتامین سی و تقویتی‌های دیگر را از روی میزش برمی‌دارد، بالا می‌اندازد. به کتایون چشمک می‌زند و تعارفش می‌کند. کتایون که من‌من می‌کند، دکتر می‌گوید: «من می‌دانم چه، برای تو خوب است...»

 

کتایون دکتر را آمیزه‌ای از اصالت آن‌قدیم‌ها با عناصر جذاب جدید می‌بیند. دکتر دور لب او را نوازش می‌کند و بعضی چیزها را در او می‌ستاید. کتایون می‌لرزد اما حرکت زمختی نمی‌کند. دکتر با دو انگشت، با مداومت، بین چانه و اطراف دماغ قناص کتایون را لمس می‌کند. کتایون چروک‌های دور لبش را حس می‌کند که صاف می‌شوند. انگشت‌های کلفت دکتر شفاست. کتایون از دهانش می‌پرد: «یقین که رستم دستان همین‌شکلی بوده.» چراکه آن چروک‌ها را از هر میل و کباده‌ای برای کشیدن، سخت‌تر می‌دانسته است.

 

   حالا کم‌کم در خودش نیز آمیزۀ اصالت را با دنیای نوین، حس می‌کند. ممکن است لرزه‌هاش باعث غلبۀ شرم شوند، اما چانه‌اش را مصرانه بالا می‌گیرد. خودش را جمع‌ کرده و دکتر کنارش نشسته است. زمان نمی‌گذرد و هیچ‌کس آن بیرون، بین او و دکتر، شتاب ایجاد نمی‌کند. دکتر متمدنانه قاه‌قاه می‌خندد که یعنی کتایون چه بانمک است. کتایون نگران است اگر دوباره او را به آن اسم کهن بنامد، همه‌چیز به صورت خوابی، ویران شود. بلند می‌شود و کنار پنجره می‌رود. دکتر می‌آید، دستش را به لبۀ پنجره تکیه می‌دهد و شانه‌های ستبرش را روی تن کتایون سایه می‌کند.

 

 

 

   توله‌سگ توی پیاده‌رو روی یکی از مراجعان افتاده و گردنش را می‌جود. هرازگاهی سرش را بالا می‌آورد تا از واکنش من باخبر شود. من مرده‌ام و فکر می‌کردم دست کم او این را پذیرفته باشد.

 

عاقبت گوشت مراجع، لای دندان‌های او به تمامی گیر می‌افتد و با شتاب سرش را اریب بالا می‌کشد. خون می‌زند بیرون و تکه‌گوشتِ کنده‌شده، مثل دستاورد مهمی، توی دهان او قرار می‌گیرد. در برگرداندنِ سرش به گردنِ قربانی، از حرکت می‌ایستد. سرش، بالا، رو به پنجرۀ مطب می‌ماند...

 

 

 

آه اسفندیار مغموم!... تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی.

 

 

 

نمی‌تواند پلک بزند. رعشه‌هاش عیان‌اند. حدقه‌هاش می‌لرزند و هی بیرون می‌زنند. از دست من کاری برای او ساخته نیست. چشم‌های دریده‌اش، که همانطور به اوج خیره‌اند، می‌ترکند. و مایه‌ای خاکستری از درز پلک‌هاش می‌چکد بیرون.

 

فوَقَعَ ماوَقَعَ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتِ اولِ دوم

 

 

 

سکوتِ معذب‌کننده‌ای مطب را پر کرده است که خود جوان را هم در تعلیق اسیر می‌کند. همه، تماشاچی‌‌وار، روی صندلی‌هاشان منتظرند. دختر ذوق‌زدگیِ نصفه‌نیمه‌اش را به اضطراب جایگزین می‌کند. لحظه‌ای جوان را نگاه می‌کند و بعد با کف دست می‌زند توی صورت او و بلافاصله چندقدم عقب می‌پرد. باز هم می‌خواسته فضا را عوض کند. ظاهراً «شوخی» توی ذهن او متفاوت است با ذهن همراهش. چندثانیه طول می‌کشد تا جوان، حرکت زشت دختر را باور کند و از تعلیق رها شود. بازی این دو، تمامی ندارد، حوصلۀ همه را سر می‌برند.

 

   دختر عقب‌عقب می‌رود. جوان گویی هنوز کمی دودل است: بین مراعات‌کردنِ فضای تنگِ مطب، و برهم زدن آن -با بریدن بندهای انفجار، زیر لایه‌های سفت و صیقلی ماهیچه‌های قهوه‌ای. دختر نگاهش را هزاربار گرد اتاق طویل گردانده، باز، می‌گرداند و تصمیم می‌گیرد مرا به جا بیاورد که «اِ عمویی...»

 

می‌آید پشتم پناه بگیرد. با این کارهاش ممکن است تعادل حساس کتایون را بهم بریزد. کتایون گوش‌به‌زنگ شده، اندکی دستش را روی شانه‌ام فشار می‌دهد. از این تنش‌ها خوشش نمی‌آید. جوان هنوز خروس جنگی است. هنوز هم نگاه هراس‌آورش را، با حضار چشم‌توچشم می‌کند که اگر لازم است دلایل خودش را به آن‌ها ارائه دهد.

 

دختر بی‌محابا به کتایون سلام می‌دهد. و می‌خندد برای اینکه کاری کرده باشد. جوان تازه فریاد می‌کشد که «چه غلطی کردی؟!» و دختر به خندۀ عصبی ادامه می‌دهد. کتایون از دختر چندشش شده است. دستش را محکم روی چشم‌های توله‌سگ چفت کرده است که شاهد این صحنه‌ها نباشد. می‌گوید: «آخر پسر من، هنوز یک‌بچه است...» «حالِ شوهرم خوب نیست، ولش کنید.»

 

جوان با کتایون موافق است. می‌پرسد: «می‌بینید تو را خدا؟ نفرینِ آسمانی است.»

 

کتایون رو به جوان می‌گوید که دوره و زمانۀ بدی شده است، و نباید بیخودی خود را ناراحت کنند، این‌طوری نمی‌شود زندگی کرد... ولی چون صداش مدام پایین‌تر می‌آید و به غبعب شلش فرو می‌رود، جوان ضرورتی برای دنبال‌کردنِ نصیحت‌های او احساس نمی‌کند و  باز به تقویت نگاه هراس‌آورش می‌پردازد.

 

کتایون باز هم دختر را پس می‌زند و دستش را روی چشم‌های توله‌سگ فشار می‌دهد. دختر زیرلب لیچاری می‌گوید. و کمی بعد پشت گوشم زمزمه‎‌اش را می‌شنوم که «عمویی، حالا هم بد موقعی نیست ها...»

 

به نظرم جملۀ مسخره و نابجایی است، که کمی با شمایل و صدای جیغ‌مانندِ دختر، بانمک می‌شود. مطب خالی است. پشت میز منشی هم کسی ننشسته است. کتایون، با یک دستش چسبیده به صورت توله‌سگ، همچنان تعادلش را حفظ کرده است.

 

فریاد درد توله‌سگ بلند شده، کتایون اما از اصول نامعلومش برنمی‌گردد. هیچ‌چیز مناسب سن بچه‌ی او نیست. ضجۀ توله‌سگ بلند می‌شود و به صورت یکنواختی ادامه پیدا می‌کند. به دختر نگاهی می‌اندازم. شیطنت آشنایی توی قیافه‌اش هست. درست مثل دختربچه‌ها. مایعِ خاکستری رنگی از لای انگشت‌های کتایون روان شده است و توله‌سگ از هوش رفته.

 

بله، جوانِ هشیارم بی‌طاقتی می‌کند؛ به هر زحمتی هست برمی‌خیزم تا یک‌بارِ دیگر او را بکشم.

 

 

 

 

 

پایان نسخۀ اول: آبان 93

 

 

 

 

 

*ال‌سید: فیلمی از آنتونی مان با بازی سوفیا لورن و چارلتون هستون

 

  

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی