پرینت

بخشی از رمان «ت ازت متنفرم»نوشتۀ ستاره پارسا

نوشته شده توسط ستاره پارسا. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

خانم "ت"عزیز، ازت متنفرم

بخشی از رمان ت ازت متنفرم

نوشته ستاره پارسا

 

نگاهم می کند و می‌گوید: «ببین، اساسا،» 

  توی تمام جمله‌هایش هست. مطمئنم همین‌جوری شروع می‌کند. هیچ‌وقت هیچ‌کس نبوده که بهش بگوید آخه پسر خوب همه‌ی جمله‌ها به اساسا احتیاج ندارند. من هم نگفتم. مسئولیتش سنگین بود. ممکن بود بهش بر بخورد تو روحیه‌اش تاثیر منفی بگذارد و برای اینکه حالم را بگیرد بخواهد جای کلمه‌ی اساسا چیز دیگری جای‌گزین کند و واقعا معلوم نبود چه چیزی جای‌گزین می‌کرد. واقعا مسئولیت سنگینی بود.

بعدش هم حتما می‌خواهد بگوید کلیشه است، کلیشه. همه چیز از نظر کامران کلیشه‌ی محض است جز ایده‌هایی که تا حالا به ذهنش نرسیده‌اند. اما امیدوار است یک روزی به کله‌ی خالی‌اش برسد. اما دیگر بس است. تا کی می‌خواهد به امید خلاقیت خودش باشد. این جوری هیچ چیز عوض نمی‌شود. باید بهش اصرار کنم. حتی باید بهش بگویم قید ستاره را برای بازی توی اولین فیلمش بزند. چون نقش خودم را خودم بازی می‌کنم و نقش خانم ت را خودش. باید از خانم ت دعوت کند که در نقش خودش توی این فیلم بازی کند. اصلا اول باید یه تهیه‌کننده‌ی گردن کلفت پیدا کنیم که بتواند دستمزد خانم ت را بدهد و دعوتش کند برای بازی توی فیلم. بعد همه‌چیز خودش جور می‌شود. نقش خودم را هم فقط خودم بازی می کنم. ستاره چیزی از من نمی داند تازه اگر  هم بداند از کجا معلوم بتواند قصه را عین خود من بازی کند. از همین حالا بهش می‌گویم که فقط من می‌توانم نقش خودم را بازی کنم. نقش آدمی را که توی یک رابطه هم از کسی متنفر است و هم او را دوست دارد. فقط من می‌توانم این جمله‌ی جادویی ( خانم ت عزیز ازت متنفرم) را یک جای فیلم با حس جلوی دوربین بگویم. ستاره می‌تواند یک جایی پشت دوربین خودش را مشغول کند. این‌جوری برایش رزومه‌ی کاری هم می‌شود. اصلا ستاره برای نقش من زیادی خوشگل است. خیلی خوشگل‌تر از خانم ت. این‌جوری منطق فیلم دچار مشکل می‌شود. این‌ها را حتما خود کامران متوجه می‌شود. خودش خدای منطق و این‌جور حرف‌هاست. اگر همه‌ی این‌ها جور بشود من و خانم ت روبروی هم می‌ایستیم و تمام ماجراهای گذشته را یک بار دیگر بازی می‌کنیم. الان حالم خوب نیست. باید زودتر خودم را برسانم به خانه‌ی کامران. الان تو موقعیتی نیستم که بخواهم به ماجراهای گذشته فکر کنم. به اینکه بودند یا نه. هر کسی می‌گوید مرزی میان واقعیت و خیال هست چرت می‌گوید. مرزی نیست. اگر به همه‌ی این‌ها فکر هم کرده‌باشی پس هستند. حالا نمی‌توانم به این چیزها فکر کنم. گور بابای واقعیت و خیال. زندگی به دو بخش کاملا مساوی تقسیم می‌شود. واقعیت و خیال. هر دوتاشان هم هستند و وجود دارند. خودم را از ماشین به زحمت می‌کشم بیرون. به خودم باشد می‌خواهم تا صبح همین‌جا توی ماشین بخوابم. خرسی را هم می‌زنم زیر بغلم. چه بلایی سر این ماشین نازنین آورده‌ام. اگر ماشین خودم بود کار از زنجموره و این‌جور حرف‌ها هم می‌گذشت. ولی حالا که ماشین خودم نیست. توی این برهوت هم ماشینی پیدا نمی‌شود که خودم را بیندازم تویش و برسم به خانه‌ی کامران. راه می‌افتم توی پیاده‌رو. باید برای تمام بهانه‌های احتمالی کامران یه حرفی چیزی آماده کنم. اگر بگوید کلیشه است کلیشه آن‌وقت برگ‌برنده‌ام را رو می‌کنم. برگ برنده‌م یه کاپ‌کیک بزرگ و خامه‌ایه.

من و مامان الان دیگه تو امارت بردپیت پیریم. چند ماهه؟ نمی‌دونم. شب است. لامصب زمان مثل یه سگ بزرگ می‌دوه. من نمی‌دوام. از دویدن بدم میاد. هوا سرده. پتومو می‌پیچم دورمو و یواشکی از پله‌ها میام پایین. چراغا خاموشه. فقط چراغ آشپزخونه رو روشن می‌کنم. فردا اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر. نمی‌دونم چرا اینقدر مطمئنم خانم ت فردا جایزه‌ی بهترین بازیگر نقش اول زنو می‌گیره. منم باید یه جایزه‌ای چیزی واسش آماده کنم. مواد مورد نیاز و از کابینت می‌کشم بیرون. همشونو خودم امروز خریدم. کاپ‌کیکم باید از حالت معمولی همیشگی بزرگتر باشد. آرد و می‌ریزم و تخم‌مرغ و بقیه‌ی موادو بهش اضافه می‌کنم. اینقدر دلم می‌خواست جای آرد سیمان بریزم. اینجوری وقتی پخته می‌شد اینقدر سفت می‌شد که وقتی رو صورت خانم ت فرود می‌یومد احتمالا تو صورتش یه جای سالم نمی‌ذاشت. اما نه من که از این آدم عقده‌ای‌ها نیستم. فقط می‌خوام حرصمو خالی کنم که با همین کاپ‌کیک معمولی هم کارم راه می‌افته. می‌ریزمش تو یه قالب بزرگتر از قالب‌های معمولی کاپ‌کیک و می‌ذارمش تو فر. تا یه ربع دیگه آماده میشه. میشینم رو صندلی آشپزخونه. از موقعی که این تصمیمو گرفتم تا همین حالا هزاربار به خودم گفتم دختر مگه دیوونه‌ای این کار شدنی نیست مگه اینجا سرزمین عجایبه که بتونی چیزمیز پرت کنی رو صورت عروسکا و امتیاز بگیری. اما بعد یه نفر دیگه تو وجودم میگه برو بابا من این کارو می‌کنم. من هر کاری که دلم می‌خواد می‌کنم. اصلا استثناان این کارو می‌کنم تا بدونی اتفاقا زندگی بدجوری سرزمین عجایبه. خلاصه هی این میگه هی اون میگه منم گیر کردم وسط این دو تا دیوونه. کیک که آماده میشه این دو تا دعواشون یه کم آروم‌تر میشه. انگار که کار از کار گذشته باشه. ولی دوباره اون مثلا عاقله میگه خب الانم دیر نشده می‌تونی این کاپ‌کیکو خودت بخوری و بی‌خیال این مسخره‌بازیا بشی. ولی اون دیوونه‌هه میگه نخیرم الان نصفه شبی میل نداره بخوره. زر میزنه‌ها من همیشه میل دارم اما به این به چشم خوردنی نگاه نمی‌کنم. برش می‌دارم و می‌ذارمش تو یه دستمال بزرگ و دورشو می‌پیچونم و میگم اینقدر بزنین تو سروکله‌ی هم که جفتتون بمیرین من که رفتم بخوابم. می‌رم تو اتاقم. از وقتی اومدم تو امارت بردپیت پیر و اینجا شده اتاقم احساس غریبگی نمی‌ذاره راحت بخوابم. همش احساس می‌کنم تو این خونه مهمونم. جام عوض شده خوابم نمی‌بره. یه نگاهی می‌ندازم به کاپ‌کیک دستپخت خودم. چقدرم خوشکل شده. دوباره می‌پیچمش تو دستمال و می‌ذارمش زیرتخت. دراز می‌کشم رو تخت و فکر می‌کنم واسه فردا شب باید یه لباس مبدل بپوشم. بای یه لباس معمولی نمیشه رفت از این کارا کرد. باید یه لباسی باشه که شناسایی نشم. این دو تا دوباره دعواشون شد. میگم میشه شما دو تا خفه شین. چون من تصمیممو گرفتم. درسته من آدم تنبلو بی‌اراده و مزخرفی هستم ولی وقتی اینجوری تصمیم می‌گیرم شما دو تا که سهله اگه بابای خدا بیامرزم هم از اون دنیا بکوبه بیاد اینجا تا منصرفم کنه موفق نمیشه. پس برین بگیرین بکپین. اما این دو تا تا من نخوابم که نمی‌خوابن. چشمامو می‌بندم. واسه خفه شدن این دو تا هم که شده باید زور بزنم بخوابم. هیجان داره از همه‌ی سوراخای وجودم می‌زنه بیرون. مثل یه اژدها شدم. یه گرمای سوزانی داره از سوراخام می‌زنه بیرون. آویزون میشمو پتوی تخت و می‌زنم بالا و یه نگاهی می‌ندازم به کاپ‌کیکم. اه لعنتی. تو این چنددقیقه این همه مورچه از کدوم گوری پیدا شد. دارن دخل کیکمو می‌یارن. سریع برش می‌دارم و مورچه‌های چغرو از روش می‌تکونم. به این می‌گن شانس. کجا بذارمش که از دست هر موجود قحطی‌زده‌ای در امان باشه. مورچه‌ها هم واسه خودشون یه پا آفریقایی‌انا. آهان باید بذارمش تو قفسه‌ی بالای کمد. صندلی رو می‌ذارم زیرپامو می‌ذارمش تو کمد. هیچیو نمیشه تو این موقعیت پیش‌بینی کرد. تا صبح ممکنه هر اتفاقی بیفته. ای خدا تا صبح این کیک سالم بمونه.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی