پرینت

داستان کوتاه «دستان بریده‌ی میرهاشم» نوشتۀ دانیال حقیقی

نوشته شده توسط دانیال حقیقی. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دستان بریده‌ی میرهاشم

دانیال حقیقی

 

 

برگشتم خونه، حوصله‌ی خطمو نداشتم. همش از آدم می‌پرسن کلاس چندی؟ سربازی رفتی؟ معدلت چند شد؟ گواهینامتو گرفتی؟ مگه مسابقه‌ است؟ خب هرکسی یه جور دلش می‌خواد زندگی کنه. واقعا هم احساس خاصی به عموم نداشتم. از مراسم‌های اینطوری خیلی بدم میاد... اسماعیل عمه هم می‌خواد مثل همیشه بیاد دم در زنونه واسته خدابیامرزو صدا کنه زنا جیغ بکشن. بدم میاد از این گوبازیا. نشسته‌ام روی مبل، کولرو رو روشن می‌کنم و جوراب‌هام رو از پام در می‌آرم. کسلم، دلم یه کار هیجان انگیز می‌خواد. واسه شام برمی‌گردم دوباره خونه عمو‌اینا. نگام را می‌گیره روی گل‌های قالی... مامان‌بدری همیشه می‌گفت که دوتا برادر اگر گوشت هم رو هم بخورن، استخون هم رو دور نمی‌ریزند. ما از خیلی قدیم‌ها با عمو میرهاشم و زنش اکرم سر بحث‌های مالی مغازه و سند خونه قهر بودیم. حتی بابام یکبار با عمو وسط کوچه کتک کاری کردند. یادم هست عمو به بابام، وسط کوچه گفت خاک بر سرت اکبر که دوزار برا اینجور وقت‌هات کنار نداری باید بیایی یقه منو و زنمو بچسبی، بابا هم گفت خاک بر سر خودت که تخم نداری یه بچه بذاری تو شکم زنت بدبخت. و دو دستی زد توی سر عمو میرهاشم. تازه این فقط یک موردش بود، الباقی درگیری‌ها، هرچند، بیشتر لفظی بودند... یادم هم هست هر موقع توی محل گذری به عمو میرهاشم بر‌می‌خوردیم بابام من رو بغل می‌کرد و می‌گرفت توی تخت سینش، مثل نشان حاکم بزرگ، جوری که عمو ببینه و جیگرش بسوزه که بچه‌ش نمی‌شه.  

اما حالا می‌فهمم این حرف یعنی چی. اصلا باورم نمی‌شد که وقتی آسمون سرمون خراب شده، یکمرتبه عمو میرهاشم کشته بشه و از مال و منالش به بابام برسه، اصلا فکر نمی‌کردم در وصیت‌نامه‌اش به بابا چیزی ببخشه. خداراشکر، راحت شدیم، مامانم همیشه می‌گفت صبر باید بکنیم. اگر صبر بکنیم زمان همه چی رو خودش درست می‌کنه... حالا بابا از طلبکار‌ها وقت می‌گیره و با ارث و میراثی که از عمو میرهاشم بهش می‌رسه بدهی ها رو صاف می‌کنه. حسین جوادی موذن مسجد، وصیت‌نامه رو که با اون زبون چس‌لالش می‌خوند من قند توی دلم آب می‌شد:« از برادرم، اکبر، بابت تندی‌هایم عذر خواهی می‌کنم. اکبر مرا ببخش و بدان که قلبا تو را بسیار دوست می‌دارم، اما چه کنم که فقط کمی اخلاق‌هایمان به هم نمی‌خورد. به رسم برادری، پس از مرگم، وانتم را به تو می‌بخشم. کل موجودی حساب قرض‌الحسنه ثامن‌ هم از بابت سهمت از مغازه‌ی اکرم، حلالت باد.» حالا ما هم ماشین دار شدیم، خدایا شکرت. وانت پیکان! می‌گن خیلی سواریش حال می‌ده. باربند هم داره. مرتضی می‌گفت باید باربندشو زودی باید آب کنم. ما باربند ورق‌خور لازم نداریم، می‌دم یه پولی هم می‌گیرم یه دونه از همین پلاستیکی‌ها می‌ذارم جاش. باید فردا پس فردا برم گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم و اسمم رو تو آموزشگاه رانندگی بنویسم. باد کولر بهم می‌خوره خوشم میاد.

 بیچاره عبداللهی، نه چرا اصلا بیچاره؟ قاتل باید قصاص بشه. همه اهل تره‌بار شنیده بودن که وسط میدون، وقتی با عمو میرهاشم سر پول بار انجیر دعواشون شده بود، به عمو گفته بود که تیکه‌تیکه ات می‌کنم. زن عمو اکرم هم به پلیس آگاهی گفته که شب آخر، عمو میرهاشم رفته تا با عبداللهی سر پول بار انجیر سه ماه آخر بشینن و حساب و کتاب کنن، بعد هم که سه روز بعد جنازه‌ی تیکه تیکه شده‌اش رو سگ‌های پلیس مواد مخدر وسط بیابون‌های کنار اتوبان اتفاقی پیدا کردن. عبداللهی همون شب قتل رفته بوده قم، رفته بود خاوه‌ پیش فک و فامیل‌هاش، جنازه هم وسط‌های راه قم پیدا شده. که می‌گن دو تا دستش بریده شده بوده. خدا لعنت کنه عبداللهی رو، مگه پول سه تا وانت انجیر چقدر می‌شه که دوتا دستشو قطع کردی و کشتی اون بنده خدارو.

دلم یه کار هیجان انگیز می‌خواد. دلم می‌خواد نشئه کنم.

چه بوی گندی می‌آد از زیرزمین. داره حالمو به هم می‌زنه، حتما باز دوباره مستراحش گرفته. از روزی که عمو هاشم گم شد بابا دوباره افتاده به تریاک کشی. همش می‌ره توی زیرزمین و بوی تریاکش رو راست می‌کنه توی حلق ما. این یکی دو روز که نبود، و رفته بود دنبال کار‌های خطم، من هم سردرد می‌گرفتم. به بوش عادت کرده‌ام. از پله‌ها می‌رم پایین، بوی پنبه‌ی نم خورده می‌آد، بوی گوه، اما من هوس بوی تریاک کردم، می‌روم الان، می‌زنم تو کار سیخ و سنجاق. به‌به‌، مرتضی کجایی که ببینی رفیقت با کون افتاده تو عسل. تا ساعت هفت کسی خونه نمیاد، بالاخره ما هم باید یک کاری با خونه خالی داشته باشیم، ما چیمون از محمد رمضانی کمتره که مدام لفظ خونه خالی میاد؟

 وارد زیرزمین که می‌شم، بو همه جا رو پر کرده و می‌زنه تو دماغم، با دست جلوی بینی‌ام رو می‌گیرم، جلو می‌رم، در اتاق عتیقه‌ها قفله، بو از اون تو می‌آد نه از مستراح. با سنجاق و قلاب قفلو باز می‌کنم، روی زمین پر از کاغذ و پوشه است. بو از کجا می‌آد یعنی؟ از توی صندوقچه است. متاع رو می‌ذاره تو صندوقش همیشه. کلید قفل صندوق توی این‌دمپایی‌ است که می‌ذارتش اینجا، ایناهاش. در صندوق رو باز می‌کنم، چشمام گرد می‌شه. خون می‌دوه تو سرم. یک دست پشمالوی سیاه شده کنار منقل توی سینی چروک خورده. جا می‌خورم، سرم درد می‌گیره، قلبم تیر می‌کشه، جلو می‌روم، نوک انگشت سبابه‌اش جوهریه. به سرعت درو می‌بندم و از پله‌ها بالا می‌دوم، قلبم تند می‌زنه، می‌روم توی کوچه.

هوای دم غروب حالمو بهتر می‌کنه، توی کوچه چند تا از بچه محل‌ها می‌آن و بهم تسلیت می‌گن. محمد رمضانی می‌گه:« خدا لعنت کنه این عبداللهی میدونی رو.»

می‌گم:« آره والله، به خاطر سه تا بار انجیر، عموی مارو سلاخی کرده. حیوون وحشی. ولی حال کردین معرفت برادرو؟ وانت و حساب ثامنشو بخشیده به بابام. این‌جاست که می‌گن دو تا برادر، گوشت همو بخورن، استخون همو دور نمی‌ریزن.» حالم جا می‌آد، قبراق می‌شم.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی