پرینت

داستان کوتاه «خودزنی»نوشتۀ داوود آتش‌بیک

نوشته شده توسط داوود آتش‌بیک. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

خودزنی

داوود آتش‌بیک

 

شب آخری تا صبح سیگار کشیدم. هرکار کردم خوابم نبرد. به ناچار سیگار را با سیگار آتش زدم و بارش برف را تماشا کردم؛ با این‌که خسته بودم و از یکی دو ساعت قبلش ایستاده هی چرت می‌زدم، وسط حرف‌های این و آن چشم‌هایم یکهو می‌رفت، گوش‌هایم بی‌حس می‌شد و عجله داشتم برای برگشتن به تخت وقتی دراز کشیدم خوابم پرید. هرچه چشم‌هایم را بستم، پلک‌هایم را روی هم فشار دادم و سعی کردم به هیچ‌چیز فکر نکنم نتوانستم. غلت زدم، پهلو به پهلو شدم، بالش را زیر و رو کردم، پتو را روی سرم کشیدم، نشد.. یکی دو بار احساس کردم صدای زنگ تلفن می‌شنوم ولی یادم آمد گوشی‌م دست آن‌هاست. قلبم تاپ تاپ می‌زد و دلم بی‌خودی فرو می‌ریخت. مثل وقتی که تخته گاز از سراشیبی پایین می‌روی. حالا این‌که از بوی کثافت و مدفوعی بود که پیچیده بود تو کل ساختمان یا ترس از فردا، یا سرما یا درد شدیدی که از استخوان مچ دستم شروع می‌شد و تمام تنم را می‌گرفت، یا حتا از صدای نامفهوم و مبهمی که می‌شنیدم، نمی‌دانم.

از صبح که بیدار شده بودم بی‌خود و  بی‌جهت مدام تو باغ پرسه زده بودم و زیر برفی که آرام آرام می‌بارید، ایستاده یا یخ زده پای حرف‌های این و آن نشسته بودم و زبانم آن‌قدر که حرف زده بودم مو در آورده بود تا شب که بالاخره جنازه‌ام توانست برگردد به تخت. البته از اول صبح که پرسه نمی‌زدم. بیدار که شدم رفتم تو آشپزخانه. شب قبلش تا می‌خواستم چیزی بخورم عق می‌زدم، برای همین دلم بدجوری ضعف می‌رفت. کتری را پر آب کردم و گذاشتم روی گاز. کابینت‌های چوبی را یکی یکی باز کردم و به داخلشان سرک کشیدم تا این‌که قوطی چای را پیدا کردم. بعد هم هرچیزی که تو یخچال بود ریختم وسط میز آشپزخانه. در پلاستیکی شیشه‌ی عسل لق بود و تا ‌خواستم بازش کنم غل خورد روی سرامیک‌ها. یعنی دکتر هم دیروز از همین عسل ‌خورده و نتوانسته درش را محکم کیپ کند؟ برش گرداندم داخل یخچال. این‌که این‌ها مال پیرمرد است، این‌که پیرمرد هم روزهای قبل از همین خورده، باعث شد دست و دلم بهشان نرود. اشتهایم به کلی کور شد. با استکان چای برگشتم به اتاق و سعی کردم هر طور شده یکی دو قورت بخورم. تلخ بود. آستین کوتاه تنم بود و از پنجره‌ی اتاق دیدم که یواش یواش ابرهای خاکستری دارند درهم فرو می‌روند و فشرده می‌شوند. سرما از درز پنجره‌ها به داخل می‌خزید و از پایین‌ شلوارم بالا می‌آمد  و موی تنم را سیخ می‌کرد. در فکر این بودم که درز پنجره‌ها را چطور کیپ کنم که شب سرما نخورم. که دیدم کارگرها جمع شده‌اند جلو ورودی ویلا. حدس زدم که باز نشسته‌اند عقل‌های نداشته‌شان را روی هم ریخته‌اند و یکی این گفته چهار تا دیگری گذاشته رویش و شیر شده‌اند، الان است که بزنند زیر تمام کاسه کوزه‌ها. پیشانی‌ام یکهو شروع به گز گز کرد. داشتم خودم را برای دست به یقه شدن آماده می‌کردم که دوتایشان در نزده آمدند تو اتاق:

- شارژ گوشی‌ت داره تموم می‌شه.

بعد یکی‌شان که سرش را با نمره‌ی چهار تراشیده بود جلو آمد و بی‌اجازه شارژر را از روی میز تحریر ورداشت و چپاند ته جیبش. یک تکه از سیمش مثل دم موش از جیبش بیرون ماند. دهانم خشک و زبانم چسبناک شده بود. اتاق کوچک بود و با همان دو لندهور که بیشتر شبیه قوی‌ترین مرد‌های ایران بودند تا کارگر و یکی هم من ریزه، آن‌قدر پر شده بود که هیچ‌کدام نمی‌توانستیم جم بخوریم. نفسم داشت بند می‌آمد. معلوم بود که از بین خودشان گشته‌اند و قوی‌ترین‌هایشان را انتخاب کرده‌اند. با این‌که من به نظر آن‌ها بچه سوسول بودم باز هم می‌ترسیدند. انگار چون من مهندسم و آن‌ها کارگر، در هر شرایطی من قوی‌ترم. حتا اگر یک به پنج باشیم. آن‌یکی که هدبند قرمزی را سرش کرده بود و موهای پر فرفری داشت گفت: " این‌جوری بهتره. بچه‌ها می‌گن اس ام اس بانک که رسید، گوشی رو می‌دیم دست خودت. بعد هم تماس می‌گیریم با پلیس. بعدشم ما رو به خیر و شما رو به سلامت!"

 شانه بالا انداختم و طوری وانمود کردم که انگار برایم مهم نیست. مهم هم نبود البته. گوشیم پسورد داشت و به هرحال مجبور بودند برای خواندن و جواب دادن بدهند دست خودم. الکی دلشان خوش بود. بعد گفتند" بریم تو باغ. این‌جا تک و تنها دلت می‌گیره." خودشان بهم نگاه کردند و خندیدند. نخندیدم. به‌جایش دوزانو زدم روی زمین و خودم را با فندک بخاری سرگرم کردم. انگار اصلا نشنیده‌ام چی گفته‌اند. این پا و آن پا می‌کردند که بروند بیرون. سعی کردم حتا رفتنشان را نگاه نکنم که یک‌وقت چشم تو چشم نشویم و پاپیچ نشوند وسط این سرما من را هم بکشانند بیرون. بی‌خودی فندک می‌زدم و به شعله‌ای که نگرفته بود نگاه می‌کردم. صدای تق تق می‌پیچید تو سکوتی که بینمان حاکم شده بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. آن‌قدر فندک زدم که دستم درد گرفت. هدبند قرمزه آمد ته استکان چایم را هورت کشید: "چای از کجا؟" گفتم: " دم کردم. بریزین واسه خودتون" خواستم دوباره فندک بزنم که زد روی شانه‌ام: "بلند شو مهندس. بلند شو"

روی همان آستین کوتاه، کاپشن تنم کردم. بیرون هر پنج نفرشان جمع شده بودند دور هم. یکی‌شان که عینکی و لاغر مردنی بود داشت برایشان سخنرانی می‌کرد و همه شش دانگ حواسشان را داده بودند به او. قوی‌ترین مردان ایران محو کلمه‌هایش شده بودند. شاید چون عینک زده بود، نازک نارنجی به نظر می‌رسید و البته بلد بود حرف بزند فکر کرده بودند که می‌تواند کاری برایشان بکند. برخلاف بقیه پوستش سفید بود و لب‌هایش از سرما به کبودی می‌زد. دماغش باد کرده و سرخ بود. انگار هر لحظه بخواهد بترکد. من را که دید نطقش کور شد. بعد همه یکی یکی نگاهشان برگشت طرف من. یکی‌شان آرام، ولی طوری که من هم شنیدم گفت: " بزنم لت و پارش کنم. ای بابا."

پسر لاغر مردنی جلو آمد. نمی‌خواست چشم تو چشم شویم و سرش را پایین گرفته بود. آب دهانم را قورت دادم. گفت: " پول بچه‌ها رو بده برن."

گفتم: " شما مثل این‌که حرف حالی‌تون نیست."

فکر کردم هرچه‌قدر که من عقب می‌نشینم آن‌ها جلو‌تر می‌آیند. سینه‌ام را جلو دادم و سرم را بالا گرفتم و تظاهر کردم که هیچ ترسی ازشان ندارم.  با لرزی که به هیچ وجه در ظاهرم مشخص نبود، از لابه‌لایشان گذشتم و ایستادم همان‌جایی که قبلا پسر لاغر مردنی قبلا ایستاده بود. ابر سیاه آرام آرام برفش گرفته بود. به جز گوشه‌ی باغ که درخت‌ها را بریده بودند و زمین را کنده بودند برای ساختن یک خانه‌ی کوچک و بعد هم کنارش استخر، بقیه‌ی باغ را درخت‌های لخت و سرما زده پر کرده بود. چهره‌های سبزه با پوست‌های چغر زل زده بودند به لب‌های من. منتظر بودند ببینند چه می‌خواهم بگویم: " ببینین بچه‌ها. دیروز عصر هم گفتم بهتون. یه پولی قراره از طرف داماد دکتر به حساب من ریخته شه. قراره که تا عصر امروز پول رو انتقال بزنن. بعدش من در خدمتتون هستم."

یکی‌ گفت: " پول ما رو بده مهندس. دکتر روز اول گفت پول رو می‌ده به تو"

نزدیک بود بگویم شما اصلا آدم نیستید؛ چطور می‌توانید توی این وضعیت به فکر پول باشید. نگفتم ولی صدایم را بردم بالاتر: " گوش نمی‌کنین چی می‌گم. پول قراره عصر ریخته شه به حساب من. "

پسر لاغر مردنی جلو آمد و گفت: " ببین مهندس، تو پول بچه‌ها رو از جیب بده، بعد پول دکتر کلهم مال خودت. ها؟"

یکی یکی گفتند آره. راست می‌گوید. تاییدش کردند. گفتم: " من حسابم خالیه. چرا تو کلتون نمی‌ره این؟" بعد کف دستم را گرفتم طرفشان: " مو داره؟ مو داره بکنین!" ای بابایی زیر لب گفتم و از لابه‌لایشان رد شدم. لاغر مردنی دنبالم آمد. از ته جیب شلوارم پاکت سیگاری کشیدم  بیرون و یک نخ گذاشتم بین لب‌هایم. یکی هم به او تعارف کردم. الکی خودم را عصبانی نشان می‌دادم. دنبال کبریتم می‌گشتم که پسره برایم فندک زد: " پول رو می‌ریزن مهندس؟"

پک عمیقی زدم. سوز سرد زمستانی دود و بوی سیگار را با خودش می‌برد. گفت : " ها؟ پول رو می‌ریزن ؟"

گفتم: " به حضرت عباس من بی‌تقصیرم. دست‌کم به اون بیچاره رحم کنین. گناه داره به خدا."

سری تکان داد و حرف‌هایم را انگار تایید کرد.  درحالی‌که سیگار بین لب‌هایش بود گفت: " می‌دونم مهندس ولی تو هم حق بده به اینا. همه حالشون گرفتست سر ماجرای دیروز عصر. "

عصر دیروز داشتم روی نقشه‌ی تاسیسات کار می‌کردم. لاغر مردنی بیرون اتاق من با مدادی پشت گوش و تیغ موکت بری به دست، داشت کاغذ دیواری‌ها را برش می‌زد و تراز می‌کرد و می‌چسباند. زیر چشمی نگاهش می‌کردم. احساس می‌کردم دارد بی‌خودی لفتش می‌دهد و ته دلم می‌گفتم به من چه اصلا. که سر و صدا شنیدم. اول فکر کردم از بیرون است که متوجه شدم کارگرها  سراسیمه  دارند می‌آیند داخل ویلا. با خودم گفتم لابد اتفاقی افتاده، مثلا تو گود برداری به چاه رسیده‌اند، یکی از بالای نردبان افتاده یا هر اتفاق بد دیگری، که صدای قژقژ پله‌هایی که می‌رفت به طرف اتاق دکتر بلند شد. بعد هم یکی در نزده پرید وسط اتاق: " دکتر رگش رو زده. "

پیرمرد 60 و خورده‌ای ساله که باغش را سپرده بود دست ما برای ساخت استخر و تاسیسات و چند خورده کار دیگر، خودش را کشته بود. درواقع اصلا فکرش را نمی‌کردیم که خودش هم داخل ویلا باشد. گاهی می‌آمد سری می‌زد و چیزی نمی‌گفت، می‌رفت. به من گفته بود خودش کاره‌ای نیست. همه‌‌ی دار و ندارش را سپرده دست دخترش. حتا قرار بود پول ما را دامادش بریزد به حساب من. ولی همه، او را رئیس اصلی می‌دانستیم. وارد باغ که می‌شد حتا اگر کارها تمام هم شده بود، خودمان را مشغول نشان می‌دادیم. دست از حرف زدن و مسخره بازی می‌کشیدیم. من خط‌کشی می‌گذاشتم روی کاغذ‌ها و الکی جابه‌جایش می‌کردم. بقیه هم الکی بیل می‌زدند. یا با شاخه‌ی درختی ور می‌رفتند. شاید چون دکتر بود و موهایش سفید و صاحب باغ. به هر حال دیشب، برخلاف هر شب که دست‌کم برای خواب برمی‌گشت خانه‌اش، مانده تو ویلا. بچه‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها و حدس‌ها را گذاشته بودند روی هم و تصویری ساخته بودند و همان بینشان دهان به دهان می‌‌شد. واقعیت هرچه بود چیزی که از اتفاق دیروز تو ذهن ما شکل و گرفت ماند این بود که دکتر به بهانه‌ی پیاده‌روی از خانه‌اش زده بیرون، چون هیچ‌وقت ماشین بر نمی‌داشت، بعد از فروشگاه سر راهش  یک ساطور بزرگ خریده، از سوپرمارکتی یک بستنی لیوانی. بعد هم یک تاکسی دربست گرفته تا زُشک و بدون آن‌که از دامادش بخواهد برساندش آمده ویلا و جلو چشم همه‌ی ما، بی‌سر و صدا رفته داخل اتاقش، در را پشت سرش کیپ کرده، نشسته پشت میزتحریرش، بستنی لیوانی را خورده، کتابی خوانده و بعد، با ساطوری که هنوز مارکش آویزان بوده کوبانده  روی مچ دست راستش؛ طوری که گوشت دستش دهان باز کرده بود. بعد هم، آن‌قدر خون‌ریزی کرده تا مرده. خون جهنده، ردهای سرخی بر کاغذ دیواری نو و پرنقش اتاق انداخته بود، خطی هم درست افتاده بود بر قاب عکس بزرگ و سیاه وسفیدی؛ همان پیرمرد، در لباس دامادی بالاسر زنش در روز عروسی‌شان ایستاده بود. زن، نشسته بود روی صندلی چوبی و رو به دوربین می‌خندید. سطح میزتحریر را انگار با قرمز رنگ کرده بودند. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد از میانه‌ها‌ی اتاق جلوتر برود. درست روبه‌روی میزتحریر دکتر بالکن بود و پرده‌ی حریر جلو بالکن، از وزش نسیم شکم داده بود و باد، عطر خوشی را از باغ می‌ریخت توی اتاق. هوا برخلاف امشب سرد نبود. خنک بود. خوب بود. چراغ مطالعه‌ی روی میزتحریر، پت‌پت می‌کرد. لابد خیسی خون باعث شده بود که چراغ اتصالی کند. لیوان کوچک بستنی تا نیمه از خون خشکیده پر شده بود. ساطور افتاده بود پایین میز. خون دورتادورش دلمه بسته بود. نفس کشیدن هیچ‌کداممان درنمی‌آمند. یک آن نگاهم افتاد به بینی چاق لاغر مردنی، که پره‌هایش می‌لرزید. نفهمیدم از ترس بود یا هیجان یا چیز دیگری. دهانش باز مانده بود. عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و همان‌طور خیره ماند. یکی از کارگرها سکوت را شکست: "پولمون!" و من که دیگر طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم، خودم را از لابه‌لای کارگرها بیرون کشیدم و کنج راه‌رو، داخل سطلی هرچی که خورده و نخورده بودم را بالا آوردم. سرم داخل سطل بود که دست‌های پهنی شروع کرد به مالیدن شانه‌هایم؛ همانی که سرش را تراشیده بود. گفت:" سخت نگیر مهندس. کاری‌ش نمی‌شه کرد" لحنش، به شکلی باورنکردنی، عادی بود. قیافه‌اش، چشم‌هایش. سرم را بالا گرفتم و دیدم بقیه هم ترسیده، متعجب یا هرچیز دیگری نیستند. لرزش پره‌های بینی لاغر مردنی هم تمام شده بود و داشت با آرامش و شمرده شمرده اتفاق افتاده را برای بقیه تفسیر می‌کرد.

لاغر مردنی گفت: " برای مردن جای بدی رو انتخاب کرد مهندس. همه رو تو دردسر انداخت بی‌خودی"

چندتا کارگر داشتند شاخه‌های خشک درخت‌های افتاده روی زمین را می‌بریدند تا آتش روشن کنند. دلشان نمی‌خواست توی ساختمان باشد. ترجیح می‌دادند تمام شب را وسط برف و کوران بیرون بمانند ولی برای خواب داخل نروند. دیشب هم که هوا خوب بود و جز من، همه بیرون خوابیدند. توی چادرهایی که من به سفارش دکتر خریده بودم. دکتر گفته بود اگر هوا یکوقت سرد شد بقیه هم بیایند داخل. به من هم اتاقی داده بود. حالا سرما بیداد می‌کرد ولی هیچ‌کس جرات نمی‌کرد برود تو. خرافاتی بودنشان را دیگر نمی‌توانستم درک کنم. هیزم‌ها می‌سوختند و دود به آسمان می‌رفت.

- ها مهندس؟ چرا ان‌قدر محکم زده بود حالا؟

دست‌هایش را جلو دهانش گرفته بود و ها می‌کرد. سیگار تا کمر سوخته لای انگشت‌هایش دود می‌کرد. پوست سفید صورتش از سرما خشک شده بود و کم کم به کبودی می‌زد. یقه اسکی هم برایش کافی نبود. اصلا به خاطر همین ظرافتش بود که همه به حرفش گوش می‌کردند و لابد فکر می‌کردند بیشتر از بقیه می‌فهمد. همان دیشب همه را دور خودش جمع کرد و زیر گوششان خواند که چهار چشمی مواظب من باشند؛ یک‌وقت فلنگ را نبندم. راضیشان کرد تا دکتر بیچاره را دست نخورده همان‌جا پشت میز بگذارند تا فردا شود، پول را واریز کنند و اس ام اس بانک به گوشی من برسد؛ بعد زنگ بزنیم به پلیس. می‌ترسیدند اگر خبر به گوش داماده برسد، بامبول در بیاورد. بگوید طرف حساب شما پیرمرد بوده و بروید از خودش بگیرید. هرچقدر که زیر گوششان خواندم که گناه دارد، خوب نیست، می‌پوسد و گند می‌زند به همه‌جا، پلیس شک می‌کند، زیر بار نرفتند. زیر پای تک تکشان نشستم، هزارجور دلیل آوردم، کوتاه نیامدند. خواستم به بهانه‌ی خریدن قرص ضد تهوع در بروم که نگذاشتند. بعد هم که دیدند زیادی دارم به در و دیوار می‌زنم، مشکوک شدند و رک و بی‌رودربایستی گفتند:" موبایلت دست ما مهندس". و بی‌اجازه از تو جیبم ورش داشتند.

گفتم: " به جرم قتل می‌گیرنمون بیچارمون می‌کنند. آخه این چه فکری بود انداختی تو کله‌ی این‌ها؟"

- نه بابا مهندس. می‌گیم ما کاری نداشتیم به کار دکتر. هرکسی سرش تو کار خودش بود. بعدش هم از بویی که پیچیده فهمیدیم. سخت نگیر مهندس.

- ای بابا! چطور سخت نگیرم آخه؟ یکی زده خودش رو کشته اون بالا...

- چاره‌ای نیست مهندس. کاریه که شده.

- یعنی چی کاریه که شده؟ جسدش داره اون بالا می‌پوسه.

- خدا بیامرزدش. ولش کن بره مهندس.

دیگر چیزی نگفتم. لجم را در آورده بودند. حرف نمی‌رفت تو کله‌ی‌شان. اصلا از همان دیروز، بعد از آن‌که از جلوی اتاق پراکنده شدند انگار یادشان رفت که اتفاقی افتاده. فکر و ذکرشان شده بود این‌که تکلیف پول چه می‌شود. هی نشستند راجع به نقشه‌هایشان حرف زدند. هر از گاهی می‌آمدند و با بی‌تفاوتی به من که بی‌رمق کنج راه‌رو ب افتاده بودم، سری می‌زدند و پچ پچ می‌کردند و حتا احساس کردم  یواشکی می‌خندند و می‌رفتند.

گفت: "پولمون رو اگه نریخت..."

گفتم:" می‌ریزن. تا عصر می‌ریزن."

- اگر نریختند؟

- اگه نریختند زنگ می‌زنم به داماده.

بعد شروع کرد به جویدن گوشه‌ی انگشت‌هایش. یکی یکی می‌جوید و می‌کند و تکه پوست جدا شده را تف می‌کرد. چندبار آمدم بگویم خوب نیست این کار، نکن، حالم بهم خورد. ولی نگفتم. گفتم به من چه. انگشت خودش است. آن‌قدر کند و کند که یکی از انگشت‌هایش خون افتاد. با پیشانی‌ چین افتاده جای زخم را فشار می‌داد. گفت: " عادت چیز بدیه مهندس."

- نباید به چیزی عادت کرد. مثل پول.

- نباید به چیزی عادت کرد. راست می‌گی مهندس. کاش می‌شد.

- می‌شه چیزی رو جایگزینش کرد. ها؟

- هیچی نمی‌تونه جای انگشت جویدن رو بگیره مهندس. باید ان‌قدر بجوی که خون بیافته.

نیشش باز شده بود. نفهمیدم شوخی کرده یا این‌که واقعا به عمد دستش را زخم کرده. کارگرها می‌رفتند و می‌آمدند. نان، پنیر، عسل، کره و خوردنی‌های دیگر از داخل یخچال آورده بودند و دور آتشی که به پا کرده بودند می‌خوردند. گفتم: " تکلیف من چیه حالا؟ نرم تو؟ خسته‌ام. "

- نه مهندس. تا تاریکی هوا همین‌جا بمونیم، بعد. البته اگه پول رو نریخته بودند.

تا تاریکی هوا، از بیکاری به گوشه کناره‌های باغ سرک کشیدم و سیگار کشیدم و حرص خوردم. لاغر مردنی چسبیده بود به من و پا به پایم می‌آمد. حالا یا با من حال کرده بود یا این‌که نمی‌خواستند تنهایم بگذارند. سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. دهان که باز می‌کردیم نفس‌هایمان بخار می‌کرد. برف تا پاشنه‌ی کفش‌ها بالا آمده بود. یکی دو باری هم آن که سرش را تراشیده بود آمد پیشمان. از من پرسید پاسور دارم یا نه. نفهمیدم چه می‌گوید. گفت تو اتاق، تو کشوهای پیرمرد ندیدی همچو چیزی؟ گفتم نه. بعد راهش را کشید و رفت. سرما که غیرقابل تحمل ‌شد ما هم ‌رفتیم کنار بقیه، دور آتش؛ دست‌هایمان را بهم می‌مالیدیم و ها می‌کردیم و خودمان را گرم نگه می‌داشتیم. لاغر مردنی از هر دری حرف زد. از این‌که کاش درس را ول نمی‌کرد، کاش زن نمی‌گرفت، کاش بچه‌دار نمی‌شد و حرف‌های الکی دیگر. حتا اسم کوچکش را هم گفت. امیرحسین بود یا امیرحسن. دقیق یادم نمانده. گفت همیشه هشتش گروی نهش است. خسته شده از سگ دو زدن و از این حرف‌ها. گفتم بهش نمی‌آید بچه داشته باشد. خندید: " تو زن نداری. نه؟" سر تکان دادم که یعنی نه ندارم. گفت:"همینه واسه پول غمت نیست." بعد گفت:" لابد بچه پولداری؟" چیزی نگفتم. خودش ادامه داد:" از لهجه‌ت فهمیدم مهندس! لهجه نداری یعنی بچه پول‌داری!" بعد پقی زد زیر خنده و ردیف دندا‌ن‌های یک دست سفیدش را ریخت بیرون. ان‌قدر تمیز و مرتب بودند که انگار دست دندان گذاشته. گفت:"من هم کاش عقل می‌کردم زن نمی‌گرفتم. بی‌خود خودمون رو گرفتار کردیم. نه؟" بعد از هوای خوب زُشک گفت. گفت پیرمرد که مرده، ولی این‌جا آب و هوای خوبی دارد. الان را نگاه نکن که برف می‌بارد. بهار و تابستان، این‌جا بهشت می‌شود. گفتم:"تازه تا رستوران‌های طرقبه هم راهی نیست." نیشش باز شد:"می‌گم که بچه‌ پول‌داری مهندس. من تو کل عمرم یک‌بار هم روی تخت‌های طرقبه ننشستم." و بعد از این گفت که اگر پول را بریزند، حتما یک روزی که هوا بهتر باشد دست زن و بچه‌اش را می‌گیرد و روی تخت‌های یکی از رستوران‌های طرقبه، دیزی می‌زنند توی رگ. بعد هم که انگار دوباره یاد پول افتاده بود پاپیچ شد تا تماس بگیرم با داماده. رفت پیش بقیه، پچ پچی کردند و با موبایلم برگشت پیشم. شعله‌های آتش زبانه می‌کشید و می‌ترسیدم از چند قدمی نزدیک‌تر شوم. هیچ پیامی نیامده بود. زنگ زدم و با داماده صحبت کردم و گفتم که دکتر گفته پول بچه‌ها را امروز بدهم. گفتم همین حالا حسابم را نگاه کردم و متاسفانه هنوز خالی است. اول من و من کرد. طوری که احساس کردم می‌خواهد بگوید باید از خود پیرمرد بگیرید. بعد هم خیلی سرد جواب داد که خیلی خب! تا فردا صبح می‌ریزد و بعد هم بی‌خداحافظی قطع کرد. انگار طلب‌کار او بود. با این‌که ارتباط قطع شده بود الکی گفتم خداحافظ که بقیه ته دلشان خالی نشود. لاغر مردنی گوشی را از دستم چنگ زد:" چی شد؟" گفتم. اخم‌هایشان رفت توی هم و پچ پچ کردند. یکی دوبار به کمک لب خوانی شنیدم "حالش رو بگیرم؟" انگار دلشان می‌خواست همه چیز را سر من خالی کنند. انگار من داماده بودم. یا نماینده‌ی او بودم. با این‌که خودشان هم می‌دانستند که پول دست من نیست و من هیچ‌کاره‌ام. گفتم الان است که بزنند ناکارم کنند. به چشم‌های لاغر مردنی زل می‌زدم تا مجبور شود حرفی بزند و جو را بشکند. با این‌حال چند دقیقه‌ی دیگر هم همان‌طور معذب ماندیم و حرف نزدیم. بعد هم قرار شد هوا که تاریکِ تاریک شد برگردم داخل برای خواب.

همین‌طور هم شد. تنهایی برگشتم به اتاقم. خسته بودم و دلم می‌خواست هرجور شده بخوابم. نتوانستم. بوی گوشت گندیده و مدفوع و چیزهای دیگری که نمی‌دانستم چی‌ست ولی تند بود و تا ته مغز آدم می‌رفت، کل ساختمان را برداشته بود. چندبار عق زدم ولی بالا نیاوردم. لبه‌ی تخت نشستم و آن‌قدر سیگار کشیدم تا کل اتاق را دود سیگار برداشت. بوی تند و سنگینش با گند و کثافت گوشت گندیده مخلوط می‌شد و در هم می‌رفت و بوی عجیب و تازه‌ای می‌ساخت. هوا سرد بود و نمی‌خواستم پنجره را باز کنم. دانه‌های برف، گاهی ریز و گاهی درشت می‌رقصیدند و سقوط می‌کردند. این اولین برف زمستانی بود و زمین هنوز گرمای روزهای قبل را در خود داشت و نمی‌گذاشت برف خیلی روی زمین دوام بیاورد. به محضی که بارش کم می‌شد یا قطع می‌شد می‌دیدی که یک‌جاهایی برف آب شده. از پنجره دیدم کارگرها دور آتش ایستاده‌اند و گپ می‌زنند. بعد صدای قژقژ چوب‌های راه‌روها را شنیدم. انگار یکی آمده بود داخل. با تانی و احتیاط در اتاق را باز کردم و چراغ را روشن کردم. سری چرخاندم و جز نردبان چوبی وسط هال که از دیروز همان‌جا رها شده بود چیزی ندیدم. نمی‌توانستم با بینی نفس بکشم. نرده‌های چوبی را گرفتم و آرام آرام از پله‌ها رفتم بالا. صدای چکیدن قطره‌ی آبی از جایی نامعلوم به گوش می‌رسید. تمام پرده‌های راه‌روی بالا را باز کرده بودیم. پنجره‌های رو به باغ، شاخه‌های برف‌گرفته‌ را قاب گرفته بودند. بعد زوزه‌ای، چیزی پیچید. گوش تیز کردم. از اتاق دکتر می‌آمد؛ پنجه‌های پایم یخ کرده بود. آب دهانم را قورت دادم و با احتیاط در اتاق دکتر را باز کردم. چراغش را که زدم، دیدم پرده‌ی داخل اتاق از وزش باد به پرواز درآمده. دوباره چشمم افتاد به خون‌های دلمه بسته به در و دیوار داخل اتاق. در را محکم بستم. آخر این‌جا هم جای خودکشی بود؟

آسمان نارنجی تا نزدیکی‌های زمین پایین آمده بود. هوا آن‌قدری که فکر می‌کردم سرد نبود. کفشم پارگی داشت و خیسی برف به داخلش نشت می‌کرد و همان رخوت و کسالت را از سرم پراند. کارگرها هم انگاری خوابشان نبرده بود. دور آتش جمع شده بودند و آواز می‌خواندند به نوبت. ترس داخل ساختمان هنوز مانده بود و نمی‌فهمیدم که این‌ها، چطور می‌توانند توی همچین وضعیتی آواز بخوانند. یکی داشت با صدای ریزی می‌خواند " گونه‌هام خشکیده شد کاری بکن..."  هد بند قرمزه شیشه‌ی عسل را بین زانوهایش نگه داشته بود و با انگشت اشاره‌اش به عسل‌ها ناخنک می‌زد. لبه‌ی کاپشنم را بالا دادم تا روی گوش‌هایم را بپوشاند و دست‌هایم را ته جیبم مشت کردم و دل دل می‌کردم بروم طرفشان یا نه. چیزی باعث می‌شد که بترسم و دودل باشم از رفتن. لاغر مردنی نگاهش به من افتاد و آمد طرفم: " مهندس برای ما آواز بخون" زد پشتم و من را با خودش کشاند دور آتش و ادامه داد: "یه جوری شب رو باید صبح کنیم دیگه." بقیه خودشان را جمع و جور کردند و دست از آواز خواندن کشیدند. همانی که موهایش را با نمره‌ی چهار زده بود گفت: " حرام خورا شب‌ها خواب ندارند."

چیزی نگفتم. انگار اصلا با من نبوده باشد. نگاهم به شیشه‌ی عسل بود. کف دست‌هایم را گرفتم رو به آتش که همان آمد و مچ دست راستم را محکم گرفت و با چشم‌های آبی‌اش که آن‌قدر آبی بود که می‌گفتی لنز گذاشته، زل زد تو چشم‌هایم: " اگه فردا پول نریزن پولت می‌کنیم!" پوستش سبزه بود و هیچ به چشم‌هایش نمی‌آمد. سعی کرد دستم را بپیچاند و من داشتم مقاومت می‌کردم که یک آن کل جانم تیر کشید، احساس کردم مچم در رفته و دادم به آسمان رفت:"ولم کن" گفت:" اگه پولا رو نریختن طرف حساب ما تویی. حالیته؟" گفتم:"آره آره. هرچی تو بگی"  گفت:"خودت سهم ما رو بده. بعد با یارو صاف کن" گفتم:"خیلی خب. ول کن" و ول کرد و بعد لاغرمردنی کشیدش کنار: " ای بابا. انشالله می‌ریزن تا فردا." دستم تا استخوان کتفم تیر می‌کشید. ته دلم از شدت درد خالی شده بود. ضعف کرده بودم. گفتم:" به من ربطی نداره. من هیچ‌کاره‌ام" خیز برداشت طرفم که بقیه ریختند وسط و جلویش را گرفتند. گفتم:"خیلی خب. من می‌دم بابا". مچ دستش را بالا گرفته بود و بد و بیراه می‌گفت:" بچه سوسول پول ما رو خورد و دو قورت و نیمم روش"

گفتم:" ای بابا عجب زبون نفهم‌هایی هستین شما!"

لاغر مردنی چشمکی زد و سری تکان داد که یعنی دیگر حرف نزن. دو نفر مرده را کشیدند و بردند داخل یکی از چادرها. چند دقیقه‌ای جز صدای بارش برف چیزی شنیده نمی‌شد. انگار همه از هم خجالت می‌کشیدند یا شاید هم قند ته دلشان آب شده بود از وعده‌ای که من داده بودم و داشتند به پول فکر می‌کردند. به هر حال، همه سرشان پایین بود و به سیگارهایشان پک می‌زدند. زیر پاهایمان پر شده بود از ته سیگار. یکی بلند و یکی تا فیلتر سوخته، کج و کوله. تا این‌که لاغر مردنی بی‌مقدمه زد زیر آواز. صدای بمی داشت که اصلا به قیافه‌اش نمی‌آمد. یکی زیر گوشم گفت:"صداش بد نیست. نه؟ خوب می‌خونه." با سر تایید کردم. می‌خواستند سر صحبت را با من باز کنند. من هم حوصله‌ی سنگینی جو را نداشتم و راه می‌آمدم. هد بند قرمزه سه چهار باری کبریت کشید ولی باد و برف ‌آمد و آتش را برد، فندک زدم برایش. گفت:" دمت گرم." بعد آرام، طوری که مزاحم آواز خواندن نباشد، گفت:" پول رو فردا می‌ریزن. نه؟"

گفتم: "انشالله"

- "اگه نریختن با تو حساب می‌کنیم. آره؟"

- " انشالله می‌ریزن."

- "اگه؟"

- "آره."

- " بحث پولش نیست مهندس. بحث اینه که آدم نباید سرش کلاه بره. متوجهی؟"

شیشه‌ی عسل را داد دستم، زد روی شانه‌ام و رفت داخل چادر. بوی عسل می‌پیچید و بدجوری به حوسم می‌انداخت. اما دلم نمی‌آمد به عسلی که او انگشت زده لب بزنم. چند دقیقه بعد یکی یکی خواب‌آلود و با چشم‌های نیمه‌باز بر‌گشتند داخل چادرها. یکی دو زانو نشسته بود کنار آتش و چشم‌هایش را بسته بود. نفهمیدم که خواب است یا بیدار. تلنگری که خورد، بلند شد و لخ لخ کنان، با شانه‌های افتاده رفت داخل یکی از چادرها. لاغرمردنی آمد کنارم. گفت:" نگران نباش مهندس"

گفتم:" یه قرون ته حسابم نیست. چی چی رو نگران نباشم؟"

- حق بده به بچه‌ها. حرف زور تو کتشون نمی‌ره مهندس. از حقشون کوتاه نمی‌آن.

- د آخه از کجا بیارم؟

- داری مهندس. داری.

و چشمکی زد. یعنی من که می‌دانم بچه پول‌داری. چیزی نگفتم. شیشه‌ی عسل را گذاشتم روی زمین و به‌جاش مچ دستم را ‌مالیدم و به این فکر کردم که یک‌وقت در نرفته باشد؟ بعد با احتیاط یکی‌دوبار چرخاندمش و دیدم نه. دور تا دور باغ، تا جایی که چشم کار می‌کرد، زمین یک‌دست سفید بود؛ یک‌طرف تنه‌ی درخت‌ها برف گرفته بود. روی شاخه‌ها، یک وجبی نشسته بود. باد که می‌وزید، دانه‌های برف می‌خوردند به صورت آدم. انگار از هرطرفی به آدم حمله می‌کردند. از هر طرف محاصره شده بودم. یک آن احساس کردم شبیه به آدمی هستم که چشم باز کرده و دیده وسط کوهستانی برفی است. نه کسی هست که به دادش برسد. نه می‌داند آن‌جا چه‌کار می‌کند. و از همه بدتر، تا چشم کار می‌کند برف و بوران است. آخر این‌جا هم جای خود‌کشی بود؟

حرف‌های لاغرمردنی را دیگر نمی‌شنیدم. یا دست‌کم نمی‌فهمیدم. از سرمای زیاد بی‌حال شده بودم و ایستاده چرت می‌زدم. چشم‌هایم یکی دو بار هم آمد. هنوز لاغر مردنی داشت سیگار می‌کشید و حرف می‌زد که لخ‌لخ کنان با شیشه‌ی عسل برگشتم داخل ساختمان.

مچ دستم بدجوری تیر می‌کشید. دراز کشیدم روی تخت و سعی کردم بخوابم. نشد. اصلا انگار همین‌که دراز کشیدم و گرم شد، خوابم پرید. غلت زدم،  پهلو به پهلو شدم، بالش را پشت و رو کردم، پتو را روی سرم کشیدم؛ نشد. یکی دو بار احساس کردم صدای زنگ تلفن می‌شنوم که یادم آمد گوشی‌م هنوز دست آن‌هاست. قلبم تاپ تاپ می‌زد و دلم بی‌خودی هی فرو می‌ریخت. از ترس یا چیزهای دیگری. به این فکر می‌کردم که اگر پول را نریزند، این‌ها پوستم را قلفتی می‌کنند. بوی گند گوشت فاسد و دود سیگاری که ماسیده بود به دیوارهای اتاق در هم فرو رفته بود. نشستم لبه‌ی تخت. شیشه‌ی عسل را ورداشتم و با اکراه انگشتم را داخلش فرو بردم. عطر خوبی داشت و  بدجوری گرسنه‌ام بود. چندبار دیگر ناخونک زدم. به این فکر کردم اتفاقی است که افتاده و کاری‌ش نمی‌شود کرد.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی