پرینت

بخشی از رمان «آماتورها» نوشتۀ مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


بخشی از رمان «آماتورها»

مینا حسیننژاد

1-       

پنج بعد از ظهر غروب برفی زمستان 92 هستی حاشیه‌ی سد کرج راه می‌رفت. دست‌های پهن و بزرگ‌اش را زیر بغل پالتوی سیاهش گذاشته بود و مسیر مستقیمی را می‌رفت و برمی‌گشت. بر سرِ قراری زودهنگام بود. دیداری سه نفره، ساعت 3.5 شب. قراری که می‌دانست برقرار نمی‌شود. اتفاقی که نمی‌افتد. ده ساعت زودتر آمده بود. دلش می‌خواست ده ساعت برای این قرار برقرار نشده قدم بزند. بالا به پائین، پائین به بالا. با امیرعلی و آن دخترک قرار داشت. دختر تازه واردی که انگشت‌های باریک و لب‌های بزرگش خوب به یاد او مانده بود. از آن دخترها که به درد کتاب‌های شعر می‌خورند، شعرهای غم‌انگیز. به درد عکس‌ها، تابلوهای نقاشی کج و معوج، به درد این‌که توی یک صحنه‌ی ساختگی داخل قبری با گل‌های سفید بخوابند یا از طناب داری لخت آویزان شوند، موهای بلندشان نیمی از صورت را بپوشاند و گردی زانوی لاغر و ساق کشیده‌ی پا کنتراستی با سیاهی پشت سرشان درست کند و عکاسی عکس بگیرد و عکس‌اش توی کتاب‌هایی با صفحات بزرگ براق و جلد گالینگور جاودانه شود.

دست‌هایش را محکم به هم مالید، گرم که شد روی صورت بی‌آرایش‌اش فشار داد. با این دست‌های همیشه گرم و پر خون، با این انگشت‌های کلفت که لاک‌ بنفش روی آن‌ها جا به جا پریده بودند، چه کارها که نمی‌شد کرد. چه دیوانه بازی‌هایی. همان کار‌ها که فقط دست‌هایی با مچ‌های قوی و رگ‌های کلفت و آبی می‌خواهد. همان‌ دست‌ها که کف‌اش خط‌های عمیق و طولانی و پرپیچ و خم می‌طلبد. دست‌هایی پر از ضربه، دست‌هایی پر از ماجرا. می‌شود با آرامش تمام فشار داد، خرد کرد، شکست. می‌شود پاره‌پاره کرد. مچاله. ریز ریز. چه فایده‌ای دارد که لاک روی انگشت‌هات را تجدید کنی، به پوست خشک و زبر و سرمازده‌ات کرم‌های گرانقیمت بزنی، توی آفتاب‌های داغ و زمستان‌های برفی آن‌ها را توی دستکش بپوشانی. دست‌های هستی، دست‌هایی تراش خورده برای پشت ویترین مغازه‌ها، زیر چراغ‌های سرخ، وقتی تلالو نور، برق الماس چسبیده به انگشتر فرو رفته توی دست را چند برابر می‌کند نبودند، برای بوسیده شدن روبروی یک جنتلمن پاپیون‌زده دراز نمی‌شدند یا چرخ‌ نمی‌خوردند توی هوا شبیه بالرین باریکی که روی نوک پنجه‌هاش راه می‌رود و برای خوش فرم ماندن انگشت‌ها، روزی چند ساعت مفاصلش را تمرین می‌دهد. به یاد دختر افتاد و مشت‌اش را روی کاپوت کوبید. به فرو رفتگی سطح آن نگاه کرد و راه رفتن را از سر گرفت.

پنج بعداز ظهر غروب برفی زمستان 92، امیرعلی لباس پوشیده بود، منتظر بود. تی‌شرت سیاه، کراوات آویزان باریک سیاه، پولیور جلوبازِ شل سیاه، بوت‌های سیاه. بندهای سیاه بوت را گره زده بود روی جین سیاه و کفِ دست‌های کشیده‌اش را، دماغ استخوانی‌اش را، صورتش را با آن ته‌ریش زبر سیاه چسبانده بود به شیشه‌های اتاق‌اش. پنجره‌ای رو به خیابان. موبایل‌اش باتری‌لو می‌داد. وقت شارژ کردن نبود. توی قاب پنجره، ماشین آبی‌ای که حتماً کادیلاکی بود با شیشه‌های نیمه دودی محکم ترمز کرد جلوی برج. دختری که حتماً ساقی بود از پشت فرمان پیاده شد، دست تکان داد رو به نوک برج. تکیه داد به ماشین. امیرعلی بند دوربین را انداخت گردنش. درخانه را پشت سرش به هم کوبید. انگشت‌اش را روی دایره‌ی قرمز و چشمک‌زن آسانسور فشار داد.. بیست، نوزده، هیجده، هفده،... لابی را رد کرد، دوید تا ورودی. کنار اطاقک نگهبانی سرش را که به سمت پیرمرد تکان داده بود چرخاند سمت ساقی. دستش ناخودآگاه رفت سمت دوربین. دست‌هاش را مشت کرد توی جیب شلوار جین تا جلوی لرزش آن‌ها را بگیرد. مایع داغی از برف‌های یخ‌‌زده‌ی آسفالت کف خیابان راه گرفت توی ساق‌های لاغرش. کارد نوک‌تیزی بود انگار؛ روی ساق‌هایش، ران‌هایش، روی شکم و سینه‌اش خط می‌انداخت. نفس‌اش را بیرون داد. روبرویش بود. چند متر؟ سه متر. پیراهن بلند و بسته‌ی سیاه، کلاه بزرگ و ویکتوریایی سیاه. توری نصف صورتش را پوشانده بود. درست تا بالای لب‌ها و لب‌هایی آن‌قدر بزرگ، آن‌قدر سرخ. دستش را توی آن دستکش بلند و براق بالا آورد؛ انگشترهایی از نقره‌ی سیاه شده توی انگشت‌ها. دستش را به سمت امیرعلی تکان داد. سوئیچ کادیلاک را پرت کرد سمتش. ماشینی با چراغ‌های بزرگ و قرمز از بین‌شان رد شد. امیرعلی سوئیچ را توی هوا گرفت. توی چشم‌های هم نگاه کردند. چشم‌هایی سیاه و درشت. توی چشم‌های امیرعلی حتماً دوتا خط افتاده بود، دوتا رگ سرخ و پر خون که برجسته می‌شدند. دوتا گلوله‌ی گرد و سربی توی سرش بود که می‌چرخیدند. صدا می‌کردند. توی جمجمه‌ی خالی او لیز می‌خوردند. با خودش گفت، او، این دختر، از جنس همان سیگارهای دست‌پیچِ پر دود غلیظ است، همان قرص‌های ریز سفید، همان گرد سفیدی که توی دماغت بالا می‌کشی. همان اسید خاکستری که پیشانی‌ات را برایش خرایش می‌دهی، می‌چسبانی و هدبند سیاه را رویش محکم می‌کنی و چراغی توی مغزت روشن می‌شود، همان نقطه‌های ریزی که توی دست و پا و کمرت گرد می‌شود، گرم می‌شود و شروع می‌کند به زدن و فشارش ماهیچه‌هایت را منقبض می‌کند، سرت را به دوار می‌اندازد، آن‌قدر که گردن لق‌ات را ول می‌کنی تا بکوبد توی میله‌های پنجره‌ی روبه‌رویت، بکوبد توی آهن‌ها، آن‌قدر که آخرش سرت بشود یک مشت، گوشت خونی و مچاله‌ی چسبناک که از لای آن میله‌های پنجره افتاده است کف آسفالت، روی خط‌کشی‌های سفید. ماشین‌ها کورس بگذارند رویش، رد شوند، تند و کند کنند. همین. امیرعلی گفت: سلام!

 

شش بعدازظهر برفی زمستان 92، هستی حاشیه‌ی سد کرج راه می‌رفت. حالا برف کم‌کم شروع شده بود و نفس‌های بلند هستی بخار می‌شد. بخارهای بزرگی که شکل می‌گرفتند و بالا می‌رفتند و بالای سرش جمع می‌شدند. به دست‌هایش نگاهی طولانی کرد و ترسید. دست‌ها را توی جیب پالتوی ماهوت خاکستری پنهان کرد و با خودش گفت: این بازی را اولین بار کی شروع کرد؟ دکتر؟ همان که با درماندگی توی چشم‌های لرزان هستی نگاه کرده بود و گفته بود: "تک‌تک این آدم‌ها را، فانی را، اِلسا را، توی ذهنتان محاکمه کنید؟" این بازی را اول او راه انداخت یا فانی؟ آن دخترک لاغر و قدبلندی که موهایش را تراشیده بود تا بین مدل‌های عکاسی امیرعلی، مدل متفاوتی باشد؟ او که از توی خانه‌ی آن‌ها جم نمی‌خورد و یک بار به هستی گفته بود: "عکسمو رو تنش خالکوبی کرده. می‌دونی؟" یا آن مرد جوانی که تازه از فرانسه برگشته بود و توی یک جمع خانوادگی بند کرده بود به امیرعلی که به چه نوع عکاسی‌ای علاقه دارد و امیرعلی هم شانه‌هایش را بالا انداخته بود و گفته بود: "بادی آرت"؟ یا بازی از خیلی وقت پیش شروع شده بود. از میدان تقسیم، از آن یکشنبه‌ی لعنتی که گل‌فروش‌ها و کبوترها میدان را دوره کرده بودند؟ از گل زردی که امیرعلی کنار موهای کوتاه هستی گذاشته بود؟ از آن لبخند و از آن‌جایی که گفته بود: "هی دختر! نکنه باد موهاتو با خودش برده" و چیلیک اولین عکس را گرفته بود؟

هستی گفته بود: دکتر، حرف از سفر کردن نزن، از گم و گور شدن. نگو از آن خانه بیاندازش بیرون، نگو خودت جمع کن و از آن برج دراز برو، نگو تو به درد بستری شدن توی زیرزمین‌های کثیف تیمارستان‌های دولتی می‌خوری، به درد کتک خوردن و لگد شدن. من از کنار او جم نمی‌خورم. راه حلی برای من داری؟

هستی شش و نیم بعدازظهر برفی زمستان 92، نشست روی یک تخته سنگ و پاهایش را بغل کرد و سرش را به زانوهایش تکیه داد. ابرهای بالای سرش که از بخار داغ دهان او بیرون می‌آمدند حجیم و سفید بالا می‌رفتند و دور سر هستی را با آن کلاه کشی سیاه محاصره کرده بودند. هستی فکر کرد: یک پای این دکتر ابله همیشه توی این بازی است. یک پای چاق و دردناک و ecco پوش قهوه‌ای‌اش. پای چاق اش را توی آن شلوار فاستونی قهوه‌ای روی آن یکی پا می‌انداخت و به خیال خودش «تکنیک مهار خشم» را برای هستی توضیح می‌داد:

"خانوم هستی، تک‌تکِ این آدم‌ها را، دخترها را، فانی را الِسا را، کوفت را، زهر مار را توی ذهنتان مجسم کنید. بعد همه‌ی بد و بیراه‌های عالم را نثارشان کنید، بعد یک دادگاه بسازید، همه‌ی آن لاغرهای دراز، چه با مو، چه بی‌مو را بنشانید روی صندلی‌های محکومین. خودتان جای یک وکیل کت و شلواریِ دراز و وراج بایستید و از حق خودتان دفاع کنید. بعد هیئت منصفه بشوید، بشوید چند نفر و پشت درهای بسته، دفاع آن وکیل کت و شلوار پوش را از خودتان تحلیل و بررسی کنید و بعد خودتان به نمایندگی از هیئت منصفه نظرتان را در گوش قاضی که کلاه گیسِ فلفل‌نمکی‌اش تا پائین شانه‌ها ریخته بگوئید و بگذارید قاضی با چوب گنده‌اش سه با روی میز بکوبد و دادگاه را رسمی کند. بعد قاضی‌ای که خودتان هستید حکم را صادر کنید و آن دخترهای چه می‌دانم مدل را، آن فانی و السا و کوفت و زهر مار را به بدترین حکم‌ها محکوم کنید. خانم هستی شما اگر قاضی باشید چه حکمی برای آنها می‌برید؟

گفته بود: مرگ

دکتر گفت: آفرین، درستش همین است. یکی را دار بزنید، یکی را از پنجره به بیرون پرتاب کنید، به یکی سم، آها گفتم سم یادم آمد قرص برنج این روزها خیلی باب شده، به یکی سم بخورانید. اگر دلش را دارید یکی را هم با چاقو تکه‌پاره کنید. دلش را دارید؟

گفته‌بود: نمی‌دانم

دکتر گفت: ها! خیال ورتان ندارد حالا، گفتم توی ذهنتان، این یک تکنیک روانشناسی است خانوم هستی. این کار رنج‌های آدم‌ها را سبک‌تر می‌کند. بعضی‌ها روحشان لطیف تر است، سراغ آن دادگاه کذایی که گفتم نمی‌روند، سر و ته قضیه را با چندتا فحش آبدار هم می‌آورند. بازهم تاکید می‌کنم بهشان که بابا جان! توی ذهنتان! یک بار یک مریضی داشتم که بعد از جلسه درمان رفته بود خانه و هرچه از دهنش درآمده بود به شوهرش گفته بود، حالا من شانس آوردم که خانم جزء لطیف‌طبع‌ها بوده!

هستی یک مشت برف از روی زمین برداشت و توی مشت‌اش فشار داد و با خودش گفت: یادم رفت به دکتر بگویم که من هیچ لطیف‌طبع نیستم و درمان‌های ذهنی را دوست ندارم. مشت‌های برفی‌اش را به هم کوبید و گفت: من یک عمل‌گرای تمام‌عیارم.

 

 

 

 

2-

 

عقربه‌های شب‌رنگ ساعت خیسی که دور مچ هستی پیچیده شده بود، 7 شب را نشان می‌داد. کولاک بود و پرادوی سیاهِ کنار جاده زیر برف بهمن ماه فرو می‌رفت. هر دانه‌ی سفیدی که روی پوست صورتش می‌افتاد و آب می‌شد سوزن تیزی بود که می‌سوخت و خون نمی‌انداخت. کلاه کشی خیس را از سر یخ زده‌اش بیرون کشید و آبش را چلاند روی زمین. موهای طلایی اکستن شده خیس شده بودند و گلوله گلوله به هم چسبیده بودند. رفت سمت ماشین و با کف دست، شیشه‌ی یخ‌زده‌ای که برف پاک کن‌های سیاه و دراز زیر آن بودند را پاک کرد. دکمه‌ی سیاه روی سوئیچ را فشار داد. نشست و بخاری را زد و دریچه‌ها را به سمت صورتش میزان کرد. چشم‌هایش را بست.

 

امشب کسی را فرو می‌کردند توی کیسه‌ی برزنتی سفید؛ سر و ته آویزان از دوش حمام بخار گرفته‌ای توی ولنجک، بن‌بست سپیدار، پلاک 77. همان بن‌بستی با دهان گشاد که هر چه جلو می‌رفت تنگ‌تر می‌شد. تبریزی‌های جوان‌اش، پیرتر، کهنه‌تر، تنه‌شان قطورتر. تبریزی‌هایی که از اواسط بن‌بست تا آخر، جنگلی درهم و انبوه درست کرده بودند و آن چندتا خانه‌ی ویلایی و قدیمی مخفی شده پشت سرشان را از تهران و شلوغی آدم‌هایش جدا می کردند. امشب خون چکه‌چکه  کاشی‌های سفید حمامی که پشت بلندی‌ تبریزی‌ها نشسته بود را لک می‌انداخت و قطره‌قطره، یک خط دراز و سرخ می‌ساخت. تابلویی خونین که نقاش‌اش جایی آن دورها زیر برف سفید بهمن ماه دست‌های زبر و بزرگ و سرمازده‌اش را به هم می‌مالید.

 

 

 

چاقوی کوچک نقره‌ای آویزان شده از زنجیر زیر آینه، با حرکت‌های تند و کند کادیلاک آبی تکان‌تکان می‌خورد. ساقی و امیرعلی لم داده توی صندلی‌های ماشین، خیابان‌های لیز و سفید شده از برف را دور می‌زدند. می‌خندیدند. سرشان را با آهنگی که باندها را می‌لرزاند تکان می‌دادند و از بین شیشه‌های بخار گرفته و دود سیگاری که ماشین را پر کرده بود رو به رو را نگاه میکردند. شیشه‌ها بالا بود و بخار و دود نمی‌گذاشت مسیر درست را پیدا کنند. امیرعلی نور بالا زد. ماشین‌هایی که از رو به رو می‌آمدند، اذیت می‌شدند و با تکان سر و حرکت دست، فحشی نثار راننده و ماشین‌اش می‌کردند.

 

ساقی خنده‌اش گرفته بود:

 

-        خاموشش کن! داری کورشون می‌کنی!

 

-        خاموش کنم خودم‌ام چیزی نمی‌بینم!

 

-        شیشه‌ها رو می‌دیم پائین! دود و بخار ماشینو ورداشته!

 

-        نه این جوری بهتره...یه ماشین مه گرفته و یه دختر که از وسط یه فیلم نوآر پرت شده کنارت...یه دختر خطرناک! تو همیشه اینجوری لباس می‌پوشی؟

 

-        شبایی مث امشب، آره!

 

امیرعلی چشم‌هایش را بست و فرمان را چرخاند:

 

-        انگار خانوم، بتی دیویس باشه و منم راننده شخصیش...انگار دارم می‌برمش یکی از استودیوهای متروگلدین...انگار می‌خواد بره زیر نور پروژکتورا

 

-        حالا اینایی که گفتی خوبه یا بده؟

 

امیرعلی سرش را چرخاند سمت ساقی و به صدای بوق تیزی که از پشتش می‌آمد توجه نکرد:

 

-        یه فازی به آدم می‌دی که آدم با علف زدن دنبالشه...کل عمرش دنبالشه...کل عمرت عین سگ می‌زنی ولی فازه نمیاد...اگرم بیاد تا لب چشمه می‌بره و برت می‌گردونه...

 

-        اوووه! یه لباس سیاه و یه تور چه داستانی شد عکاس باشی!

 

امیرعلی دنده عقب گرفت. باز هم توی فرعی اشتباهی پیچیده بود. تیز به عقب گاز داد و افتاد توی اصلی.

 

-        خودتو گفتم، چه با تور چه بی تور!...خودت فاز می‌دی...خودتو گفتم

 

-         قرار بود این حرفا نباشه....یادت رفت؟

 

ترمز کرد و نگاهی به ساقی انداخت:

 

-        آره قرار بود نباشه...این حرفا نباشه...یادم رفته؟...آره هر دفعه یادم می‌ره...هر دفعه یادم بنداز...خوب؟

 

ساقی دستمال کاغذی سفیدی برداشت و بخار شیشه‌ها را پاک کرد. سیگار امیرعلی را از دستش گرفت، پنجره را پائین کشید و آن را بیرون انداخت. صدای مردم و بوق ماشین‌های توی ترافیک، قاطی صدای خواننده‌ی زنِ توی باندهای ماشین، پیچید توی گوش امیرعلی.  CD را بیرون کشید و سرد توی صورت ساقی نگاه کرد:

 

-        هر دفعه یادم بنداز...یادت که نمی‌ره؟

 

-        نه یادم نمی‌ره!

 

-        پس چرا مهمونی امشبو داری میای؟ ها؟!...اگه من و تو وسط این شهری که حالم از سرتاپاش به هم می‌خوره، اتفاقی به هم می‌خوریم و باهم یه قرار کاری می‌گذاریم و مادموازل تاکید داره روی اون کار آشغالی که من باید براش انجام بدم و همین و همین و همین، پس بی‌جا می‌کنی خوشگل می‌کنی و راه می‌افتی دنبال من از این مهمونی به اون مهمونی

 

-        راه بیفت دیر میشه تو این ترافیک!

 

-        جواب منو بده...چرا این کارو می‌کنی؟

 

-        تو کلاً حافظه‌ات رو از دست دادی

 

-        برو بابا

 

-        امیرعلی قرار ما چی بود؟ ها؟

 

-        من چه می‌دونم!

 

ساقی صدایش را بالاتر برد:

 

-        قراره ما این بود که شما یه کارِ ناکاری واسه من بکنی، با مسئولیت خودم و من به جاش چند سری مدل عکاسی تو بشم و تو یه سری مهمونی‌هایی که دوست نداری تنها بری کنارت باشم...امشبم به خاطرِ....

 

-        ادامه‌ی جمله‌تو بگو...بگو به خاطر قرارمونه نه به خاطر تو نه به خاطر هیچ چیز دیگه...راحت باش!

 

امیرعلی پارک کرد کنار خیابان، برف پاک‌کن‌ها را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد. رفت توی سوپر و چهارنخ عقابی خرید و فرو کرد توی جیبش و تکیه داد به در ماشین. دست‌هایش می‌لرزید و سوز برف چشمانش را سرخ کرده بود. یک نخ عقابی روشن کرد و سیگار خیس شده‌ای که کام نمی‌داد را پرت کرد توی خیابان. دلش نمی‌خواست توی آن ماشین بنشیند، دلش نمی‌خواست حرف‌های ساقی را بشنود. بلد نبود بگوید، تو خواب شب‌های من را گرفته‌ای، تا صبح بیدارم و به عکسِ تو توی کافه هیچ نگاه می‌کنم. خواب تو را می‌بینم که با لباس سرخی توی بغل من می‌رقصی و دستت را دور گردنم انداخته‌ای و چرخ می‌خوریم بین مهمان‌هایی که همه سیاهپوشند و من توی آن خواب مطمئنم، با همه‌ی وجودم می‌دانم که تو عاشقم شده‌ای...

 

ساقی سردش بود. پنجره‌ها باز بودند و برف، داخل ماشین را هم سفیدپوش کرده بود. با چهار تا انگشتش کوبید به پنجره‌ای که امیرعلی از بیرون تکیه داده بود به آن. دو پک می‌کشید و باقی را توی جوی می‌انداخت. امیر علی برگشت و خم شد سمت شیشه.

 

-        اگه سیگار نداری برات بگیرم؟

 

-        دارم

 

-        پس راه بیفتیم تا دیر نشده

 

صورتش ملغمه‌ای از بی‌تفاوتی و عصبانیت و خجالت زدگی بود. ساقی با مهربانی گفت:

 

-        اگه حالت بده من بشینم؟

 

و امیرعلی فریاد زد:

 

-        لازم نکرده...خیلی‌ام حالم خوبه

 

-        خیلی راه داریم؟

 

-        نه این پمپِ بنزین شلوغه رو رد کنیم می‌افتیم تو ولنجک و اونجا باید بگردیم دنبال کوچه و پلاک و این مزخرفات

 

-        عجب ترافیکی خوردیم...مگه تا حالا نیومدی؟

 

-        نه!

 

-        تو که صبح پشت تلفن به من گفتی می‌ریم خونه‌ی ماکان رفیقت. چه جور رفیقیه که آدرس خونه‌شم بلد نیستی!

 

-        داستان داره بابا! رفیقم که نیس، هر چند وقت یه بار ازش گل و قرص و آت و آشغال می‌گیرم. از هلند وارد می‌کنه. چند روز پیش‌ام زنگ زد و آدرس اینجا رو داد و گفت مهمونیه با یه خانوم بیا حتماً!

 

-        داستانش همینه یا چیز دیگه ای‌ام هست؟

 

-        از یکی از بچه‌ها شنیدم که دوس‌دختر فابش چند وقتیه گم و گور شده

 

-        مرده؟

 

-        نمی‌دونم من اصلن دختره رو ندیدم و نمی‌دونم کیه...ببین ساقی داشبوردو باز کن اون جعبه سیگارو بده تا راه نیفتادیم دو تا دود بگیرم

 

ساقی از توی پاکت قرمز و کهنه‌ای، یک نخ سیگار بیرون کشید. بوی تندی فضای بسته‌ی ماشین را پر کرد. سیگاری دست‌پیچ و کج و کوله بود و با مهارت پر شده بود. امیرعلی فندک اتمی را زیر آن گرفت و دود سبز و سیاهی چشم‌های ساقی را سوزاند.

 

-        تو که گفتی فاز گرفتن با اینا فایده‌ای نداره...گفتی تا لب چشمه...

 

-        یه پک بزن

 

ساقی پک زد و پک زد و پک زد. قلبش تند تند می‌زد و دست و پایش یخ کرده بود. سرفه‌اش گرفت.

 

-        این جای خیلی چیزای خالی رو تو زندگیت پر می‌کنه! خیلی چیزا!

 

-        ولنجک اینه دیگه، برو بالا، گاز بده... عجب شیبی داره

 

-        ساقی امشب یه یارویی قراره بیاد درباره عکسام حرف بزنه...یادمون نره...نگفتم بهت راستی، یه مجله درپیت فرانسوی پیشنهاد همکاری بهم داده

 

-        فک‌کنم تو همین کوچه باید بپیچی، حواست هست؟ بچرخون فرمونو

 

-        باید برم کلاس فرانسه...

 

-        خوب اینم از هیجدهم....حالا بن‌بست سپیدار

 

-        اِ...چرا شیشه رو می‌دی پائین، همه‌اش سوخت رفت که

 

-        گاز بده

 

-        ساعت 3.5 شب‌ام با هستی قرار داریم

 

-        همینجاهاس! یکی از این خونه ویلایی‌ها

 

امیرعلی ترمز کرد. ته‌مانده‌ی سیگار را پرت کرد روی برف‌ها. چشمانش سرخِ سرخ بود. لم داده بود به در و خیال پیاده شدن نداشت. خیره شده بود به ساقی. به حالت دست‌هایش توی آن دستکش بلند و نیمه براق. به چرخش مچ‌اش، به برق سنگ‌های نیمه براق توی انگشتش.

 

-        میشه دستکشت رو درآری؟... میشه انگشت‌هاتو بیاری نزدیک‌تر؟... میشه بکشی‌شون رو پوست صورتم؟ رو پره‌های دماغم؟ عمود روی لبام؟ رو لاله‌ی گوشم؟... میشه صورتمو چنگ بزنی؟ خراش بدی؟ چنگ بزنی؟ خراش بدی؟

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی