پرینت

چارلز بوکوفسکی در مواجهه با سانسور برگردان: مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in اخبار

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

چارلز بوکوفسکی در مواجهه با سانسور
برگردان: مینا حسین‌نژاد

 

نامه‌ای از چارلز بوکوفسکی به هانس ون دِن بروکِ روزنامه‌نگار، در واکنش به حذف کردن کتاب بوکوفسکی با نام "داستان‌هایی از دیوانه‌بازی‌های پیشِ پا افتاده"1 از کتابخانه‌ی عمومی Nijmegen2 در سال 1985.
"داستان‌هایی از دیوانه‌بازی‌های پیشِ پا افتاده" از نظر کتابخانه چنین توصیف شده بود: بسیار سادیستیک، تا حدی فاشیستی و تبعیض آمیز در مقابل گروه‌هایی مشخص (از جمله هم‌جنس‌بازها)

هانس وَن دِن بروک عزیز:
متشکرم از تو برای نامه‌ات که دارد به من، از حذف یکی از کتاب‌هام از کتابخانه‌ی Nijmegen می‌گوید و این‌که این کتاب محکوم شده است به رفتار تبعیض آمیز در مقابل سیاه پوستان، هم‌جنس‌بازها و زنان. و این‌که این کتاب سادیستیک هست؛ خوب، بله، هست.
چیزهایی که می‌ترسم با آن‌ها تبعیض آمیز برخورد کنم، صداقت و شوخ‌طبعی است.
اگر من، جورِ بدی از سیاه پوست‌ها، هم‌جنس‌بازها و زنان می‌نویسم به خاطر این است که من با ناجورهای‌شان نشست و برخاست کرده‌ام. چیزهای "بد" زیادی توی این دنیا هست؛ مثلاً سگ‌های بد، سانسورچی‌های بد. باورکن مردهای سفید پوست بد هم وجود دارند. جالب است که وقتی تو درباره‌ی مردهای "بد" سفید پوست می‌نویسی، آنها آن را ناجور تفسیر نمی‌کنند. واقعاً نیازی هست که من در نوشته‌هایم توضیح دهم که سیاه‌های "خوب"، هم‌جنس‌بازهای "خوب" و زن‌های "خوب" هم هستند؟
من به عنوان نویسنده، چیزهایی را که دیده‌ام، با کلمات به تصویر می‌کشم. اگر از "سادیسم" می‌نویسم، دلیل‌اش این است که وجود دارد، من آن را از خودم در نیاورده‌ام و اگر اتفاقاتِ حال بهم‌زنی در کارهایم دیده می‌شود به این خاطر است که چند برابر همین چیزها در زندگی‌های‌مان وجود دارد. خودِ من طرفدارِ شَر نیستم. اگرچه بیشتر چیزها به همان سمت می‌رود. من همیشه موافق اتفاقاتی که در آثارم می‌افتند نیستم؛ نه، علاقه‌ای ندارم که کثافت را تا این حد کش بدهم. عجیب است؛ مردمی که در مورد آثار من موضع‌گیری می‌کنند، فقط به برخی از مسائل توجه نشان می‌دهند. به نظر می‌رسد، بخش‌هایی که شاملِ لذت و عشق و امید و یک سری چیزهای دیگر است را نادیده می‌گیرند. روزهای من، سال‌های عمرم و کل زندگی‌ام بین روشنایی و تاریکی بالا و پائین می‌شود. اگر من دائماً از امید و روشنایی بنویسم و هرگز به چیزهای دیگر اشاره نکنم، یک هنرمند دروغگو بیشتر نیستم.
سانسور ابزاری است برای آن‌ها که نیاز دارند، حقیقت را از خودشان و دیگران پنهان کنند. ترس آن‌ها از ناتوانی‌شان برای رو در رو شدن با مسائل حقیقی دنیا ناشی می‌شود و من نمی‌توانم عصبانیت‌ام را سرِ آنها خالی کنم. من از این بابت واقعاً غمگین می‌شوم. یک جایی توی زندگی این آدم‌ها، مثلاً هنگامِ تعلیم و تربیت‌شان در دورانِ کودکی، بسیاری از واقعیت‌های زندگی را از چشمِ آنها مخفی کرده‌اند تا با این روش ازشان محافظت کنند. به آنها این طوری آموزش داده شده که فقط یک راهِ راست را در زندگی دنبال کنند؛ در حالی‌که هزاران مسیر دیگر هم وجود دارد.
من ناراحت نیستم که مثل یک شکارچی به یکی از کتاب های من حمله کرده‌اند و از قفسه‌های کتابخانه‌ی عمومی پرت‌اش کرده‌اند بیرون. تا حدی هم افتخار می‌کنم که چیزی نوشته‌ام که چُرتِ آن‌هایی که توی تفکرات سطحی خودشان دست و پا می‌زنند را پَرانده است. اما من عصبی‌ام، بله، وقتی کتابِ کَسِ دیگری هم سانسور شود، برای سرنوشتِ آن کتابِ کذایی هم اعصاب‌ام به هم می‌ریزد. برای این که معمولاً این جور کتاب‌ها، آثار بزرگی هستند و در تمامِ این سال‌ها که آثار تولید شده به نوعی روش کلاسیک متمایل بوده‌اند؛ تعداد کمی از این مدل کتاب‌های خاص وجود دارد. چیزی که اکنون لازم است در دانشگاه های ما خوانده شود آثاری است که زیادی اخلاقی و مطابق با عرفِ جامعه نباشد. آثاری که برای یک بار هم که شده، ذهن و فکرِ خواننده را به هم بریزد.
من نمی‌گویم که کتابِ من یکی از آن‌هاست؛ من می‌گویم که در زمانه‌ی ما –در این فرصتِ کوتاهِ زندگی که هر لحظه‌اش ممکن است برای بسیاری از ما، آخرین لحظه باشد – در این خشم لعنتی و اندوه تمام نشدنی، وحشتناک است که هنوز در میانِ ما آدم‌های تلخ و کوتوله‌ای وجود دارند، شکارچی‌هایی که نویسندگان را به خاطرِ اعتقادات‌شان مجازات می‌کنند و سخنورانی که بر علیه حقیقت، وراجی می‌کنند. هنوز آنها (منظور سیاه پوستان و هم‌جنس‌بازان است) متعلق به جامعه‌ی ما هستند. آنها بخشی از یک کل را تشکیل می‌دهند و من اگر درموردشان ننوشته بودم، شاید مجبور می‌شدم که دوباره درگیرشان شوم. ولی برای من همین کافی است.

شاید روزی برسد که ما بتوانیم با هم بهتر باشم
با تو هم همینطور
چارلز بوکوفسکی

منبع: http://dangerousminds.net/

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت:

1) Tales of Ordinary madness یک جلد از مجموعه‌ی دو جلدی داستان‌های کوتاه بوکوفسکی است که انتشارات سیتی لایت برای نخستین بار در سال ۱۹۸۳ منتشر کرد. جلد دوم این مجموعه «زیباترین زن شهر» The most beautiful woman in town نام دارد. - در سال 1981 فيلم ايتاليايی (Tales of Ordinary Madness) بر اساس داستان های کوتاه بوکوفسکی به کارگردانی مارکو فرری ساخته شد.

(برای خواندن یکی از داستان‌های این مجموعه که به فارسی برگردانده شده است می‌توانید به لینک زیر مراجعه کنید:
http://www.asar.name/2012/02/bukowski.html)

2) شهری در شرقِ کشور هلند؛ که با آلمان فاصله‌ی چندانی ندارد

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #1 ملیحه 1392-05-11 15:06
در این خشم لعنتی و اندوه تمام نشدنی
...
مرسی میناجون
خیلی خوب بود
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی