پرینت

رازی که در پشت نام‌ کتاب‌های بزرگ وجود دارد!

نوشته شده توسط ادبیات ما. Posted in اخبار

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

رازی که در پشت نام‌ کتاب‌های بزرگ وجود دارد!

 

عنوان یک کتاب به راحتی می‌تواند سرنوشت آن را در بازار نشر و مخاطب تعیین کند. همان‌قدر که مادران در اسمی که برای فرزندان خود انتخاب می‌کنند مسئول هستند، نویسنده‌ها هم در نام‌گذاری کتاب‌های خود احساس مسئولیت زیادی می‌کنند و گاه زمان زیادی صرف انتخاب نام کتاب می‌شود و این پروسه به درازا می‌رسد. نمی‌شود منکر شد که به‌طور کل طرح روی جلد و نام کتاب، چه ما کتاب را خوانده باشیم و چه نه، پیش‌زمینه‌ای را در ذهن به وجود می‌آورد و باعث قضاوت درباره کلیت کتاب می‌شود. با این وجود نام‌گذاری کتاب‌های بزرگ به چه صورت اتفاق می‌افتد؟ در اینجا چند نمونه جالب و عجیب از کتاب‌های کلاسیک و داستان نام‌گذاری‌شان را برای‌تان تعریف می‌کنیم.

1.
چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ نوشتۀ ادوارد آلبی
ادوارد آلبی نام معروف‌ترین کتاب خود «چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد» را در حمام پیدا کرد! او در دهکدۀ گرینویچ در سال 1954 بوده و در این باره توضیح می‌دهد که: «من در وان حمام دراز کشیده بودم و آبجو می‌نوشیدم. خیلی اتفاقی به نظرم رسید که روی جعبه‌ی صابون حمام با خط خیلی بدی نوشته شده "چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟" تصویر در آینه منعکس شده بود و اِنقدر به نظر عجیب می‌آمد که زیاد بهش توجهی نکردم. بعد از این اتفاق وقتی شروع کردم به نوشتن نمایشنامه‌‌ای که در حال نگارشش بودم این جمله دوباره در سرم افتاد.»

 

2.
پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند نوشتۀ جی.ام.کین
این رمان در حالی به این نام خوانده می‌شود که نه تنها هیچ پستچی‌ای در داستان حضور ندارد بلکه ما حتا حضور غیرمستقیم آن را هم در داستان احساس نمی‌کنیم و این نام در ظاهر به کلی بی ارتباط با داستان به نظر می‌رسد. کین نویسنده این داستان در مقدمۀ رمان دیگر خود، غرامت مضاعف دربارۀ این نام‌گذاری عجیب خود می‌گوید:
«کتاب رو به فیلم‌نامه‌نویسِ معروف وینس لارنس داده بودم، لارنس کتاب رو دوست داشت و چند نام هم به عنوان پیشنهاد بهم گفت. ما درباره کار با هم صحبت کردیم و اون در نهایت یه نسخه اولیه برای تهیه‌کننده‌ای که در نظر گرفته بود فرستاد. چند روز بعد بهم گفت که اون روزی که داشته رو فیلم‌نامۀ من کار می‌کرده حسابی ذهن‌اش درگیر کار بوده و از طرفی منتظر یه نامه مهم بوده که پستچی باید برایش می‌آورده. اون گفت: تو همین حین اون ایده‌ای که منتظرش بودم به ذهنم خطور کرد و فهمیدم که ما باید یه صحنه کوچیک رو حذف کنیم تا همه‌چیز درست بشه و درست همین موقع پست‌چی زنگ زد و من از روی صدای زنگ فهمیدم که کی پشت در هستش، می‌دونی چرا؟ چون پست‌چی محله‌ی ما همیشه دوبار زنگ می‌زنه!
بعد از تعریف کردن این خاطره اون به صحبت‌ش ادامه داد و کلی خاطره مزخرف دیگه تعریف کرد، و وقتی حرفش تموم شد گفتم: وین‌سنت، من فکر می‌کنم که تو اسم کتابم رو بهم گفتی!
اون گفت: اِ قضیه چیه؟
گفتم: پست‌چی همیشه دوبار زنگ می‌زند! چه‌طوره؟
گفت: به نظرم خوب باشه، پستچی دم هر خونه‌ای برسه دوبار زنگ می‌زنه!
گفتم: آره دقیقن همینه.
گفت: با این کارش می‌خواد همه صدای اومدن‌اش رو بشنون، وقتی بار دوم صدای زنگ بلند می‌شه کسی نمی‌تونه خودش رو به نشنیدن بزنه یا تو حیاط پشتی قایم شه.
من گفتم: این خصوصیت پست‌چی‌ها حساب می‌شه.
گفت: اسم خوبیه، دوسش دارم.
و این‌طوری شد که اسم کتاب و فیلم رو انتخاب کردیم.»

 

3.
آرواره‌ها نوشتۀ جان بنشلی
بر اساس چیزی که خود بنشلی گفته: «نام‌گذاری این کتاب آخرین توافقی بود که بین من و ویراستارم صورت گرفت، آن هم زمانی که تنها 20دقیقه زمان باقی مانده بود تا کتاب برای چاپ به چاپخانه برود. من به شخصه در بین هزاران نام پیشنهادی گیر کرده بودم، اسم‌هایی از قبیلِ: کوسه، آرواره‌های مرگ، آرامش در آب، سفیدپوست بزرگ و چند پیشنهاد اندکی امیدوارکننده از طرف پدرم.
در نهایت من و ویراستارم به این نتیجه رسیدیم که ما هیچ‌کدام از این پیشنهادات را دوست نداریم و در حقیقت تنها کلمه‌ای که هر دویمان روی آن توافق داریم کلمه‌ی "آرواره‌ها" است. من یکهو به سرم زد و گفتم: «بیا تمومش کنیم و همین «آرواره‌ها» رو به عنوان اسم نهایی کتاب انتخاب کنیم!»
و ویراستارم با بی‌میلی گفت: باشه ولی خیلی اسم مزخرفیه!!
من می‌دونستم که پدرم این اسم رو دوست نخواهد داشت، ناشرم این اسم رو دوست نخواهد داشت، زنم این اسم رو دوست نخواهد داشت و خودم هم چندان حس خوبی نسبت بهش ندارم، ولی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که هیچ کدام از این‌ها اهمیتی ندارد چون هیچ‌کس هیچ‌وقت اولین رمان یک نویسنده رو نمی‌خواند.

 

4.
موش‌ها و آدم‌ها نوشتۀ جان اشتاین بک
اشتاین‌بک نام این رمان نسبتن نازک خود را در ابتدا "آنچه اتفاق افتاده" گذاشته بود. نامی که به نظر کمی خلاقانه و البته خیلی سرراست و دم‌دستی به نظر می‌رسید. ولی او نظر خود را عوض کرد. او یک روز شعری از رابرت برنز را می‌خوانده به اسم: خطاب به یک موش. که به مصرعی که پس از آن بسیار شهرت پیدا کرد می‌رسد:

بهترین کاری که موش‌ها و آدم‌ها قادر به انجام آن هستند
گاه گداری گند زدن است!

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+3 #1 sabaghian 1392-09-28 11:04
اولین رمانم را ناشر پذیرفته بود. دنبال اسم بودیم. اسمی پرمحتوا، مناسب یا به قول ناشر نظرگیر... پیشنهادش برای من ناشی تعجب آور بود. برو پشت ویترین کتابفروشی‌ها ، ببین رمان‌های دیگر چه اسمی دارند. الحام بگیر. تقلید کن. بهت من به خنده اش انداخت. توضیح داد : توی این مملکت ممکنه حتی سه چهار رمان مختلف با محتوای متفاوت و یک اسم پیدا کنی. کنترلی در کار نیست. و دم دستی ترین اسم ممکن انتخاب شد و نتیجه‌اش افتضاح
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی