پرینت

سعدی گل‌بیانی

نوشته شده توسط سعدی گل‌بیانی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

سعدی گل‌بیانی

گناه

در سلول
به در او را می‌کوفتند
موجودی بی‌شکل سر می‌خورد از درد پایین
به در او را می‌کوفتند
”چرا مرا به خود وانهادی پدر؟“
و بادها در سلول در می‌گرفت
هرچه کور می‌شد
و او فرو می‌رفت در فیلمی خونالود که در صدای سرفه‌ای تعبیه بود
درلباس‌های کوچک بارانی از مدرسه بازمی‌گشت
در گوشت خانه‌ای که نیم‌شبهای مهتاب
تابستان و متکا و خیالات زنانه را می‌بافت
و گوشتِ لخمِ خاطره تغییر می‌کرد شکلش
در ”در اتاق به در او را می‌کوفتند“ فرو می‌رفت
و ”در اتاق به در او را می‌کوفتند“ زنی بود
با شرمگاه یک جسد
تعبیر غلیظ جنگل
مثلِ با چراغ قوه دنبال راه گشتن در تاریکیِ تمشک‌ها
و در نوسانی ابدی معلق بودن
بر تابی که دختربچه‌ای را می‌برد توی خاطره
می‌آورد توی واقعیت
”چرا مرا به خود وانهادی پدر؟“
هنگامی که در سلول به در مرا می‌کوفتند
هنگامی که با جمعیتی عظیم در زخم خیابان فرو می‌رفتیم
و هراسِ آزادی
چونان طفلی در رحمی که نداشتیم زوزه می‌کشید
و من برگشتم از میان گچ‌های لای جرزِ ارباب به تو گفتم:
”چرا مرا به خود وانهادی پدر؟“
چرا مرا به خود تصاویر معلق رنج‌آلود: سلام
چرا مرا به خود ای بستری که در او ارباب عروس مرا می‌گایید
چرا مرا ای هکتور که ناگهان به جایی مبهم در حلق بریده ی شهر خیره شدی
یک چیز مثل هرچه که دیده است دیده است
با غیابی در ابعادی ناشناس
با سکوتِ میان وقفه‌های رنج‌آلود لبخند
وقتی عضلات صورتت در تردیدی ابدی از شکل می‌افتند
وقتی از لای میله‌های زندان
با موهای ماشین‌شده گفتی اینجا کجاست؟
وقتی در حیاط های اهواز بازی می‌کردی
و عراقی‌ها مادرت را کشان کشان بردند گفتی
وقتی گلوله‌ی چرخان سرب دنده‌ات را خرد کرد و گذشت
و قلب زغالی‌ات با بوی گوشت سوخته
در صدم ثانیه
همچون برگ‌های یک کتاب شعر کاهی
در باد می‌پراکند و گفتی:
”چرا مرا به خود وانهادی پدر؟“

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی